پایگاه خبری پیام آفتاب - آخرين عناوين چهره های افغانستان :: نسخه کامل http://www.payam-aftab.com/fa/Afghanistanology/AFGIndivid Fri, 17 Aug 2018 01:10:35 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal2/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری پیام آفتاب http://www.payam-aftab.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری پیام آفتاب آزاد است. Fri, 17 Aug 2018 01:10:35 GMT چهره های افغانستان 60 اسماعیل‌، بلندتر بخوان! http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/81983/اسماعیل-بلندتر-بخوان چهره ولسوالی بلخاب که سده‌ها از عمر آن می‌گذرد، تاکنون دگرگونی زیاد ندیده است‌. باشندگان این ولسوالی که بیشترشان از تبار پیامبر بزرگ‌ اسلام(ص) و بزرگمرد والاجاه اسلام علی‌(ع) هستند، هنوز نیکویی‌، وارستگی و سادگی روشن اسلامی و انسانی خویش را دارند و هنوز از وجاهت کم‌نظیری در میان باشندگان ولایاتی از شمال افغانستان برخوردارند. فراوان دیده شده است که درباره شخصیتهای بزرگ مذهبی‌، علمی و سیاسی روایاتی شگرف پدید می‌آید. گویی ارادتمندانشان آرزو دارند آنها و وابستگانشان را با این روایات از حدّ انسانهای معمولی فراتر و فراتر ببرند. در یکی از گوشه‌های این ولسوالی کوچک‌، درخت چهارمغزی‌ سبز است و میوه می‌دهد که در پایین‌ترین بخش تنه آن‌، نشانه‌های سوختگی به چشم می‌خورد. می‌گویند: روزی، زنی سیده‌، کنده نیم‌سوخته چوب را از آتشدان بیرون آورد و انجام نسوخته آن را در زمین ریگی نرم فرو کرد. پسانها آن کنده نیم‌سوخته‌، در زمین بارور آن کوهستان ریشه گرفت‌، سبز شد، درخت شد و میوه داد. مردم نزدیک به خانواده‌های سیدان بلخاب در مزارشریف‌، میوه آن درخت را که از برکت قلب و دست پاک آن بی‌بی می‌دانند، دیده‌اند. در سال 1299 خورشیدی‌، در خانه پسر همان بی‌بی‌، پسری زاده شد که بر او سیداسماعیل نام گذاشتند، ورود او را به خانواده خویش و سلسله تبار سیدان جشن گرفتند و از همان اوان در پرورش شخصیت او برمبنای آداب و اخلاق تبار خود کوشیدند. پدر او مردی روحانی بود و پسر را به آموزش جنبه‌های دانش مذهبی راه نمود. سیداسماعیل از کودکی شور و دلبستگی فراوانی به آموزش‌، خودآموزی و پرورش نهان و آشکار شخصیت خود داشت‌. می‌گویند نوجوان بود که دورتر از دِه در کنار دریاچه شفّاف و زلال بلخاب‌، به گردش‌، حفظ درسها و تعالیم می‌پرداخت‌. می‌نشست و قرآن‌، دعا و سرودهای مذهبی می‌خواند. می‌گویند روزی‌، هنگامی که سرود مذهبی پرشوری می‌خواند، ندایی شنید: ـ اسماعیل‌، بلندتر بخوان‌! سید جوان در هاله‌ای از شگفتی فرو رفت و بلند خواند. باز ندا تکرار شد: ـ بلندتر بخوان‌! و او بلندتر خواند. تشنّج ویژه‌ای بر جوان گذشت و آنگاه که آرامش یافت‌، آن حادثه را بازگفت‌. پس از آن دیگر همیشه بلند خواند و خواندنش بلندای شگرف و شگفت‌انگیزی داشت‌. سید جوان را، پدر با خود به مراکز عالی‌تر آموزش دین در ایران و عراق برد و او با استعداد و توانمندی‌، جنبه‌های گوناگون آموزش دین را فرا گرفت و مبلّغ آتشین کلام دین‌، عدالت و برادری شد. پژوهش و اندیشه بر مسایل اساسی جامعه‌، مردم و کشورش را دنبال کرد و به پختگی اندیشه و منش دست یافت‌. سیداسماعیل‌، سالی چند در شهر هرات زندگی کرد و نخستین آوازه‌های شهرت و محبوبیتش در میان مردم پخش شد. هم در آن شهر بود که پدرش به رضای حق رفت و هم در آن‌جا بود که خانواده‌اش را بنیاد گذاشت‌. چند سال پسانتر، سید سفر یک‌ساله‌ای را به شهرهای کشور آغاز کرد. شمال کشور را درنوردید، به کابل و قندهار رفت و به هرات بازگشت‌. این سفر کوتاه در بلوغ فکری او اثری ژرف به‌جا گذاشت‌. هرباری که سید بلخی بر منبر می‌رفت‌، حادثه‌ای بود. زبان و سخنوری شایسته و گفتار ژرف و نوپردازانه او مردم ساده گرفتار به فقر، ظلم و تاریکی را تکان می‌داد، به خود می‌آورد و آگاه می‌کرد. همین بود که جابران‌، ستم‌پیشگان و مردمخواران را می‌ترساند و هراسان می‌کرد. محیط کوچک شهر هرات را بر او تنگ کردند. به او آزار رساندند و مجبورش کردند به‌سوی زادگاهش برگردد. شبح سیاه مردمخواره‌، پیگرد او را ادامه داد و سید بلخی‌، کارش را. او با خانواده‌اش سه‌ونیم سال در مزارشریف ماند. با تنی‌چند از آزاده‌مردان آن دیار که دین‌، میهن و مردمشان را صادقانه دوست داشتند و اندیشة رهایی از جهل و ستم را به سر می‌پروراندند، پیمان بست و در پیشاپیش آنان جای گرفت‌. سید بلخی به کابل آمد و در «ده افغانان‌» منزل گزید. شبح سیاه‌، پیگرد او را و سید، کارش را دنبال می‌کرد. پس از آن‌، سید را توقیف کردند. سه شب زندانی بود و رها شد. به کارش ادامه داد. در این هنگام دیگر او مرد کارستان شده بود و کاروزارش پهنه و گسترش یافته بود. کابل و کوچه‌های تنگ؛ امّا پرتپش چنداول هرلحظه حضور او را حس می‌کردند. جنبشی برپا شده بود. دیگر محرّم و عاشورا رنگ و رونق دیگری داشت و منبر بلخی پرتوافشان نور آگاهی بود. شیرمردان زیادی با تب‌وتاب‌، خودداری و ایمان در کوچه‌ها می‌گشتند. گویا می‌خواستند به‌زودی زمان را در چنبرة بینش و تنش خویش ببندند و از آن فراتر روند. یک‌ونیم سال گذشت و سید و یارانش کار چند دهه را انجام دادند تا این که آنها را دستگیر کردند. سید دو سال را در توقیف به‌سر برد و پس از آن در حصار نفرتبار دهمزنگ زندانی شد: بی‌رنج و محنت نگذرد یک دم ز ایام جوان‌ زهر جفای زندگی شهد است بر کام جوان‌ در تنگنای امتحان مغلوب ظلمت کی شود انوار صبح معرفت پیداست از شام جوان‌ سالهای زندان‌، بر او دو گونه اثر داشتند؛ نخست این‌که شخصیت و بینش سید در کورة رنجها و بردباریها به اوج و کمال پختگی رسید و دوّم این‌که اندیشه و کردار او از حصار تنگ زندان درگذشت‌، الهام جدّوجهد شد، ادامه یافت و گسترش پذیرفت‌. سید در زندان بود؛ امّا راه می‌پیمود. سالها با شتاب و تندی می‌گذشتند. در دست مردان و بزرگمردانی که سید به آنان چشم داشت‌، کارِ کارستان در شدن بود و تارهای چرکین عنکبوت سیاه برچیده می‌شدند. دیده‌بانی دقیقتر می‌شد و پاسداری با جدیّتی فزونتر در کار بود. تنگناها می‌شکستند و راه بیشتری پیموده می‌شد. در پس همین کنشها و واکنشها بود که سید از زندان رهایی یافت‌. برای او لازم نبود دوباره خود را بیابد. او خود و پیرامونش را نیکو دریافته بود. گمان می‌رفت‌او هیچ در زندان و در تجرید نبوده است‌. بلخی دیگر با استواری‌، ژرفا و گستردگی‌چشمگیری‌کار می‌کرد.کارش‌دیگر راستاهای‌روشن‌ و چندسویی‌داشت‌. چه ویژگیهایی سید بلخی را به شخصیت بلندآوازه روحانی‌، سیاسی و اجتماعی زمانش در افغانستان و دیگر کشورهای منطقه مبدّل کرد؟ 1 ـ رهانیدن اسلام از تنگناهای قشری و جزمی‌؛ توجّه به سرچشمه‌های اصیل اسلام به‌مثابة دین یگانگی‌، عدالت‌، برادری و مساوات؛ توجّه به انطباق قرآن و اصول راستین اسلام با شرایط عصر و زمان‌؛ توجّه به ریشه‌کن‌کردن آموزش‌وپرورش تعصّب‌آلود و دروغین‌: برغم شیخ اگر وحدتی پدید آریم‌ متاع شیعه و سنّی کساد می‌نگرم‌ میان ما و تو صد درد مشترک باقی است‌ تو را به خود ز چه بی‌اعتماد می‌نگرم‌؟ 2 ـ ایجاد پیوندها و رابطه‌های نو در زندگی مسلمانان افغانستان‌. سید بلخی در بینش و منش خود به ایجاد چنین پیوندها و رابطه‌هایی پرداخت و در این کار، پیروز و کامیاب بود. او در جریان پی‌ریزی این طرح‌ِ زنده‌کننده‌، زحمتها کشید و رنجها برد و برای نزدیک‌کردن مردم‌، ملیتها، زبانها و مذاهب مختلف به‌هم‌، تلاشها کرد. بدین‌سان بود که محبوبیتش از مرزهای شرقی و غربی کشور نیز برگذشت‌. این هدف سید ناتمام ماند و اینک در کشاکش روزگار شاید دیگر فراموش شده است‌. 3 ـ تأثیرگذاری ویژه بر مردمان فقیر و زیر ستم‌؛ آگاه‌کردن آنان از جنبه‌های اساسی زندگی اجتماعی و کوشش در راه اعتلای آنان‌. سید بلخی با پیگیری و صمیمیت‌، ملیّت زیر ستم و عقب‌نگهداشته‌شدة هزاره را آگاه کرد، هویّت بخشید و جایگاه آن را در کنار دیگران تثبیت کرد. 4 ـ سید به جریان سیاسی رشدیابنده در کشور علاقة فراوان داشت‌. از نزدیک و با دقّت با درفشداران این جریان شناخت و گفت‌وگو داشت‌. هرچند گرایشها، اندیشه‌ها و دیدگاههای گروهها و سازمانهای سیاسی همسان و همرنگ نبودند، همه سید را گرامی می‌داشتند و بدین باور بودند که او خورشید نیرومندی است که می‌تواند گرمای جنبش مردم را حفظ کند. سید بلخی از جریانهای بزرگ سیاسی جهان آگاه بود. این آگاهی به او توان آن را می‌داد که روش سیاسی درست و ثمربخشی اختیار کند و به دیگران نیز بفهماند. او هیچ علاقه‌ای نداشت که گرایشهای این‌سویی و آن‌سویی جهانی را وصف کند و مشتاق آنها شود. او جانبدار شرق یا غرب‌، شمال یا جنوب نبود. او گرایشی استوار و روشی ملّی داشت‌. جنگ میان کشورها و قاره‌ها را نفرین می‌کرد و پلید می‌دانست‌. او جانبدار کاربرد همة نمودهای تخنیکی‌ و علمی عصر به‌خاطر اعتلای زندگی مردمش بود. هم از این رو بود که سید بلخی به شخصیت یگانة زمان خودش و فراتر از مرزهای میهن عزیزش مبدّل شد. باری پس از زندان، به چند ولایت کشور سفر کرد و به ادامة آن‌، برای زیارت مزارات متبرّکه به ایران‌، سوریه و عراق رفت‌. او در آن کشورها از سوی علاقه‌مندان و دوستان‌، مرکزهای علمی و روحانی و دولتمردان با گرمی پذیرایی شد. افغانستان یک‌بار دیگر شخصیت و چهره تابناکی را پیشکش کرد؛ امّا زمان کافی برای استفاده از کارنامه‌های او را نیافت‌. شاید او تحمّل نمی‌توانست شد. هرچند در مقیاس جریان کلّی تاریخ‌، زمانی اندک از وداع با او می‌گذرد، بسیاری از اندیشه‌های روشن و کارنامه‌های والای او که می‌توانند شفابخش بسیاری از دردهای مردم ما باشند، در غبار تیرة حادثه‌ها و کشاکشهای ناهنجار فراموش شده‌اند. اگرچه نباید فراموش شوند و ما نباید بگذاریم فراموش شوند. (کتاب ستاره شب دیجور، سید اسحاق شجاعی، ص 206 تا 212.) ]]> چهره های افغانستان Sun, 15 Jul 2018 05:30:27 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/81983/اسماعیل-بلندتر-بخوان عبدالرحمان لودین http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/80817/عبدالرحمان-لودین عبدالرحمان فرزند سید احمدخان لودین معروف به کاکا، ازقبیلۀ لودی یکی از شاخه‌های قبیلۀ بزرگ متی، از نسل سیدشاه حسین(مشهور به شاه حسین غوری)، در سال 1272 ش، در شهر کابل دیده به جهان گشود. پدر او از مبارزان مشروطه خواه بود که سی سال عمرش را در زندان سیاسی گذراند. او در زندان نخستین شیوه‌ی جدید سوادآموزی را تدوین نمود و برای نخستین نصاب آموزش ابتدایی بنیان گذاشت که به طرز کاکا معروف بود. کاکا سیداحمد تنها در ارتش افغانستان با این شیوه دوازده هزار نفر را باسواد ساخته بود. عبدالرحمان لودین در لیسۀ حبیبیه تا سطح رشدیه تحصیل کرده بود و عضوگروه «جوانان افغان» بود که روشنفکران و مبارزان دیگری چون میرغلام محمد غبار، عبدالهادی داوی نیز در آن عضویت داشتند. او نویسنده وشاعر بود و به زبان های پشتو، فارسی، ترکی، اردو، عربی و انگلیسی آشنایی داشت. در 12 سرطان/تیر سال 1297 به اتهام سوء قصد مسلحانه به جان امیر حبیب الله خان دستگیر و به مدت هشت ماه زندانی شد. او بار دیگر در سال 1308 ش، مدت کوتاهی در دوره پادشاهی امیر حبیب الله کلکانی زندانی شد. عبدالرحمان لودین مسوولیت‌های زیر به عهده داشت: 1-        عضو تحریریه‌ی دومین نشریه‌ی چاپی افغانستان به نام «سراج الاخبار» از١٢٩٠ش، تا زمان توقیف در ١٢٩٧ش. 2-        عضو هیأت تحریریه روزنامه‌ی «امان افغان» پس از حصول استقلال سیاسی افغانستان درسال ١٩١٩م. 3-        عضو نخستین مرکز قانون گزاری افغانستان 4-        عضو هیات سیاسی افغانستان در بخارا 5-        رئیس مرکه‌ی پشتو(مرکه دپشتو) 6-        عضو شرکت کننده در لویه جرگه‌ی ١٣٠٣ش 7-        کفالت سرمنشی شاه امان الله در سال ١٣٠٣، 8-        رئیس شهرداری یا بلدیه‌ی قندهار ١٣٠٥. 9-        رئیس گمرکات كابل ١٣٠٦- ١٣٠٧. 10-      رئیس شهرداری یا بلدیه‌ی کابل در ١٣٠٩/١٩٠٣م.   عبدالرحمان لودین در سال 1309 و در سن ٣٧ سالگی در زمان محمد نادرشاه و به دستور او در داخل ارگ شاهی تیرباران شد. سید قاسم رشتیا از قول سرمنشی‌های حضور ظاهرشاه، میرزا محمد نوروز وحافظ نورمحمد کهگدای، در رابطه کشتن لودین توسط نادرشاه چنین نوشته است: «چون واقعه‌ی شورش دوم سمت شمالی رونما گردید، عبدالرحمان خان رئیس بلدیه کابل، از دولت خواست تا برای حفظ ماتقدم مردم کابل را مسلح سازد. این پیشنهاد، نادرخان را بر او بدگمان ساخت، و هنگامی که لودین دساتیر وی را در کتابچه‌ی جیبی خود یادداشت می‌گرفت، پادشاه دفترچه‌ی اش را باخود گرفت و شب همه محتویات آن را خوانده، تمام یادداشت‌ها و اشعار انقلابی وی را مطالعه کرد. فردای آن شب عبدالرحمان لودین را به مجلس وزرا احضار نموده، آنچه را که در یادداشت‌های او مخالف خود یافته بود، همه را بر رخ وی کشیده، فی‌المجلس امر نمود که اعدامش کنند.»(رشتیا،40) میرغلام محمد غبار که از دوستان نزدیک و همفکران لودین بود، در رابطه با این رویداد چنین نوشته است: «در مورد عبدالرحمان خان توطئه‌ای سازمان داده شد و آن چنین بود که توسط شیراحمدخان تاجر، یکنفر جهرچی را در بدل اجرت واداشتند که از نام عبدالرحمان خان رئیس بلدیه، دربازارهای کابل جهربزند که: «مردم شمالی (کوهدامن وکوهستان) بغاوت کرده و تا نزدیک کابل رسیده اند. شما مردم کابل هوشیار و حاضر به دفاع خود شوید و دکانها را ببندید». حکومت این کار را تحریک مردم از طرف رئیس بلدیه خوانده، خودش را کشت، خانه اش را تفتیش وآثار قلمی اش را ضبط نمود.»  محمدرحیم شیون در کتاب «برگ‌های از تاریخ وطن ما» در مورد چگونگی قتل عبدالرحمان لودین( کبریت) روایتی دیگری به این شرح نوشته است: «هنگام قیام کوهدامنی‌ها، عبدالرحمان لودین از نادرشاه تقاضا نمود به اهالی کابل سلاح توزیع شود. گویا برای این که شهر را از شورشیان دفاع کنند. برنامۀ اصلی لودین این بود که اهالی را مسلح سازد و در درجه‌ی اول نادرشاه را از بین ببرد. اما پادشاه با تردید بدین پیشنهاد نگریست ومی‌فهمید که لودین مخالف انگلیس و از همکاران امان الله خان است. اداره‌ی جاسوسی انگلیس که فعالانه نادرخان را در گرفتن قدرت و پیگرد طرفدارن امان الله یاری می‌رساند، نیز این مطلب را می‌دانست. شایع شده بود که قبلاً کتابچه‌ی یادداشت حاوی نظریات انقلابی و اشعار مترقی و انتقادی و نوشته‌های تاریخی عبدالرحمان لودین دزدی شده بود. همین اسناد بهانه بدست داد که نادرخان بعد از سرکوبی قیام کوهدامن او را زندانی کند و در جون سال ١٩٣٠ در محوطه‌ی قصردلکشا تیرباران نماید.»(غبار،40/2)    عبدالرحمان در شعر «کبریت» تخلص می کرد که نمونۀ از شعر انقلابی او در این‌جا نقل می شود: نعره ای ملت از برای خــــدا زودتر شــــــوید از شرّ مکر و حــیله ي دشمن خـبر شـوید تا از صدای صاعقه اش گنک وکر شوید وانگه چو رعد نعـره زنان در بدرشــوید مـانـنـد بـرق جـلـوه کـنـان در نظـر شوید   از یک‌طرف نهنگ وز دیگر طرف پلنگ هر دو بخون ما دهـن خویش کرده رنگ اکـنـون که گـشته انـد به خود مبتلا زجـنگ جهـدی کـنید، بهرِچه هست این هـمه درنگ؟ در حفظ راه حق همه تیـغ و سـپـر شـویـد   این وقت فرصت است، نه هنگام جشن وسـور هـر کـس که فوت می‌کندش می‌شود،  کـفور پس درهمین خلال و چنین حال و این فتور تیزی و سـعی و همت تان ایـن‌قدر ضرور تـا از بـرای چشــم عـدو نـیـشـتـر شـویـد   امـروز در تـمـامـی عـالم چه شور و شر بـرپـا و مـا نـشسـتـه از آن جـمـله بی خـبر نی فکـر سـود، نی سـر سـودای مان به سر افـسـوس بـر فـلاکـت حـال چــنـیـن بـشر بـاید ز شـرم، آب ز پـا تـا بـه‌ســر شـویــد   الله عـالم اسـت کـه ایـن خـصـم بدسرشت این حَبّ حُبّ خویش چسان کرده است کشت                تـا هیـچ فـرق کـرده نـیاید زخوب وزشت نـقـشـی چـنـیـن بـساط بـبایست در نوشت               تـرسـم خـدا نـخـواسـته زیـر و زبر شوید   خـصـم بــزرگ خـویـش شـنـاسـید انگلیز زان پس عـدوی دیـگـر تان است روس نیز درایـن زمـانه عـهـد نـیـرزد به یک پشیز داریــد مــلـت و وطـن خـویـشـتـن عـزیز بـا اتحـاد جمـله چـو شیر و شکر و شوید   حـاضر کنـیـد اسلـحه کـوبید طبل وکوس آریـد رو به جـنگ چـوعثـمانی و پـروس تـا حـلـق انگـلیـز فـشـاریـد و نـای روس در جـاغُـر تـفـنـگ گـذاریــد کـارتــــوس چون تیر راست سـوی مخالف بدر شوید   بـاری به‌سـیـر سـوزن ساعـت نظر بـدوز   در لمحه‌ها و لحظه‌ي ساعت گذشت روز هـمـواره در تـلف گذرد عمر ما چـو یوز افـتـاده‌ و ز بـهـر چـه ايـسـتادگی هـنـوز چـیـزی شـویـد یـا کـم و یـا بـیـشـتر شوید   اي غافل از زمانه و شاغل به لهو و گلف با دشمن خبـيـث كـسي كرده است حلف؟ خود فكر كن عدو نكند چون ز عهد خلف بـايـد گـريسـت بر سر اين احمقي و جلف تا چـنـد بـرای دیـدن حق کور و کر شوید   زینـسان که در کلاه و فراکوت و بوت نو از رشـک مـی‌بـریـد یـکـی از دگـر گــرو تـرسـیـد ز انگـلـیـز چـو اطـفـال از بــبـــو تـا کـی پـس ار دریـژ نـگـويـیـد زیــر زو؟ یـک‌بـار لازم اســت بـه عـزم سـفـر شوید   این کـرچ راست در کـمر و جیغه درکلاه بس وضع خوب و فیشن روزست واه واه امـا چـه عـیـب روشـن و بی همـتـی است آه کین هر دو محض بهـر نمایش شـود نگاه بـایـد بـریـن حـمـیـت خود نوحه گر شوید   از حال پــر تـأســـف ایــن مـلــت نجـیـب خـواهـم بـیـان کنم به‌حـضور تو ای ادیب تـا کـی کـه بـشـنـوی یـا الله و یـا نـصـیـب زیـن داسـتان نغـز چـنـیـن قصه‌ي عجیب بـهـر شـنـیـدن سـخـنـم گـوش اگـر شـویـد   کـردنـد خــــايـنـان جـفـاکیش بی‌فـــــروغ آقـایی زمـانـه هـمـه بـهــر خـــود قوروغ جهل و نفاق و بی‌خبری، غـفلت و دروغ انـداخـتـه به‌گـردن مـا حـلقـهاي چـو یـوغ گـویـنـد در اطاعـت مـا گـاو و خـر شـوید   گـر مـسـتـبـد ز روی جهالـت عـتـاب کرد یا غـیـر حـق کـدام کـسـی را عـذاب کـرد یـا بـهـر نـفـع خـویـش جهـانی خراب کرد نـاچـارش، عـقـل عـالـم وآدم خـطـاب کـرد تا کی به کشف حال چنین خیـره سر شوید؟   هـر جـا کـه جاهـلی است پر ازجهل وابلهی تـفـتـیـش در مـعــارف مـا مـی‌کـند زهـی! چـشـمـش پـر از حرام، دلش از خـرد تهی پس ای برادران چـو چنین است گمرهی بهـر خـدا ز حـال وطـن بـا خــبـر شـویـد   بـر نـقـد و جـنـس مـالـي مان خاينان امين در مـجـلـس سـياسـي مـان جاهـلان نگين نه فكروهوش وقلب، نه وجدان عقل ودين تـا بـهـر انـتـبـاه صـدايــي كـشــد چـنـیــن   کـی غـافـلان ز خـواب  تـنـعـم بدر شوید   هر یک نشسته است به زین آن‌چنان تلـک کـش نیست غم ز ملت و پرواش از ملک با صد غرور و کبر همی تازد اسپ  دک کـه‌ش نـیـسـت تـا به سـیـنه ایشان کند شِلک خوب ای خران چرید!  که تا چاقتر شوید   هـرلحـظـه چـون خـیالِ چنین حال غم فزا  آیـد به‌سـر ز جـوش، شـود فـرق مـن جـدا دایــــــم به آه و نـــــاله و افغان کنـم نگـاه انـدر هـجـوم اشـک همـی‌گـویـم ایـن دعــا کای ظـالـمـان خـاک به‌سـر! دربـدر شوید (غبار،565- 567/2)   مصباح زاده ]]> سید محمدباقر مصباح‌زاده چهره های افغانستان Mon, 04 Jun 2018 10:31:45 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/80817/عبدالرحمان-لودین سیدعلی ترمذی (پیربابا) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/80438/سیدعلی-ترمذی-پیربابا سیدعلی ترمذی، مشهور به «پیربابا» فرزند سیدقنبرعلی ملقب به «امیرنظر بهادر» از سادات معظم نقوی، در حدود سال 908 هجری قمری در فرغانه ازبکستان به دنیا آمد و در سال 991 هجری قمری مطابق 1583 میلادی چشم از جهان فروبست و در روستای «پاچاکلی» در ناحیه «بونیر» از توابع ایالت خیبرپختونخوا در پاکستان امروزی به خاک سپرده شد. سیدعلی از عارفان بنام طریقه تصوف بود که در اثر مجاهدت‌های زیاد از سلسله‌های چشتیه، سهروردیه، شطاریه و حلاجیه اجازه دریافت کرد و سرانجام به مقام خلافت سلسله کبرویه رسید. آرامگاه او در بونیر زیارتگاه خاص و عام است که هر سال از 24 تا 26 ماه رجب مریدان او در آن‌جا جمع شده و به دعا و نیایش پرداخته از مقام آن عارف و سید بزرگوارتجلیل به عمل می‌آورند. اجداد سیدعلی از ترمذ در ازبکستان امروزی به قندز در شمال افغانستان مهاجرت کردند. سیدعلی تحصیلات ابتدایی را تا شرح جامی نزد پدربزرگش سیداحمد نور که عالم و زاهد بود به پایان رساند و بعد از مرگ او همراه با پدرش سیدقنبر علی در معیت محمد همایون پادشاه مغولی در سال 943 هجری به هند رفت و مدتی در دربار همایون به سر برد، اما علاقه او به آموختن و علم و عرفان و زهد و ریاضت سبب شد که از دربار بیرون آمده و در مانک پور در پنجاب به حلقه درس شیخ سیلونه داخل شود. سیدعلی نزد شیخ سیلونه کافیه، وقایه و هدایه را در فقه آموخت و برای تحصیل تصوف در منطقه اجمیر نزد شیخ سالار رومی رفت و به آموزش طریقت اهتمام ورزید. با گذراندن دوره اول طریقت مشهور و مرجع خاص و عام شد و از سوی عارف بزرگ سلسله چشیه شیخ سالار رومی به خلافت برگزیده شد. شیخ سالار رومی به پیربابا توصیه کرد که برای مبارزه با فساد و بدعت و تبلیغ اسلام به کوهستان برود. سیدعلی (پیر بابا) به سوی کشمیر رفت و در روستایی در گجرات اقامت موقتی اختیار کرد. بعد از شکست همایون از شیرشاه سوری و ملاقات با پدرش که با سپاه شکست خورده همایون از گجرات می‌گذشت، برای ملاقات با استاد و مربی‌اش شیخ سالار رومی دوباره عازم اجمیر شد. در راه با سپاه شیرشاه  سوری برخورد و آنان به جرم فارسی صحبت کردن وی را دشمن دانسته و قصد داشتند که به قتل برسانند اما سیدعلی دو همیان طلا و نقره که پدرش به او داده بود تا در میان فقرا تقسیم کند را به آن‌ها داده و جان به سلامت برد. سیدعلی ترمزی در اجمیر به خانه شیخ سالار رومی رفت، اما شیخ حسین پسر شیخ سالار او را از مرگ پدرش خبر ساخت و چپنی(عبا) را به او هدیه داد که پدرش توصیه کرده بود. سیدعلی ترمذی قصد داشت از اجیر به وطن خودش در قندز برود، اما در پیشاور که رسید توسط دوستانش به یوسف زئی دعوت شد تا با فساد و بدعتی که در میان آن‌ها توسط دو نفر از به تعبیر آن‌ها پیران گمراه بنام طیب و ولی اشاعه یافته بود و سبب گمراهی مردم شده بود با تبلیغ اسلام مقابله  نموده و مردم را هدایت کند. او در مدتی که در منطقه یوسف‌زئی اقامت داشت مودر توجه و عنایت سران و بزرگان قبایل قرار گرفت و با خواهر ملک دولت ملی زایی بنام «بی بی مریم» ازدواج کرد. همین‌که صاحب چند فرزند شد برای دیدار با پدر و مادرش به قندز رفت و در آن‌جا متوجه شد که پدرش وفات نموده، با آن هم مادرش به او توصیه کرد که نزد همسر و فرزندانش به یوسف‌زایی برگردد و او نیز چنین کرد. آخوند درویزه و سیدمحمد ابراهیم شاه مشهور به حصار بابا از شاگردان و جانشینان او بودند و بازماندگان ایشان نفوذ زیادی در میان قبایل پشتون به دست آوردند. خانواده سیدعلی ترمذی و اعقاب او از عصر محمد همایون پادشاه مغول تا دوران شاه شجاع ابدالی (سدوزایی) در کنر و اطراف آن اقتدار و امارت داشتند. اراضی غرب کوتل (گردنه) مارکله، ناحیه هزاره و پکهلی تاکنار رودخانه کنر، مهابن، بونییر، سوات تا مجرای رودخانه کابل تحت سیطره فرزندان سیدعلی ترمذی (پیر بابا) قرار داشت. اکثر مناطق پیش گفته در حال حاضر در پاکستان واقع شده‌اند. اعقاب سیدعلی ترمذی (پیر بابا) در حال حاضر در کشورها و مناطق مختلفی چون بونیر، دیر، با جور، چترال، مردان، ضلع هزاره، کراچی، لاهور، پیشاور و اسلام آباد در داخل پاکستان ساکن هستند و همچنین در افغانستان (کنر، لغمان، کابل و ...) اروپا، امریکا، خاورمیانه، تایلند، میانمار، بوپال هند و سایر کشورها زندگی می‌کنند. برخی نویسندگان مانند استاد عبدالحی حبیبی، عارف مشهور میرسیدعلی همدانی را از نسل سیدعلی ترمذی و سیدجمال الدین افغانی را از نسل میرسیدعلی همدانی می‌دانند و برای اثبات آن حتی شواهدی توجیهی ارائه می کنند که به شدت مورد تردید است، چراکه نسبنامه میرسیدعلی همدانی به امام زین‌العابدین(ع) از طریق فرزندش حسین یا حسین اصغر می‌رسد و نسب سیدعلی ترمذی (پیربابا) به حضرت امام علی‌النقی(ع) از طریق فرزندش سیدمحمد می‌رسد. بنابراین نسبنامه سیدجمال الدین افغانی که به سادات کنر وصل شده مانند برچسب ناچسب به نظر می‌رسد. نسبنامه سیدعلی ترمذی نسبنامه سیدعلی ترمذی (حضرت سیدعلی‌شاه غواص المعروف پیربابا کبرویه چشتی نظامی بونیر) به این شرح است: سیدعلی ترمذی بن سیدقنبر علی (مدفون در چارده قندز، مشهور به خواجه غلطان) بن سیداحمد نور (قندز، خواجه غلطان) بن سید یوسف نور (قندز) بن سیدمحمد نوربخش (مدفون در شهر ری ایران) بن سیداحمد نعیم بن سیداحمد علی براق بن سیداحمد مشتاق بن سید ابوتراب بن سیدحامد بن سید محمد بن سید اسحاق بن سید عثمان بن سید جعفر (مدفون در شام) بن سید عمر بن سید محمد بن سید حسام الدین (مدفون در بغداد) بن سید ناصر بن سید جلال بخاری بن سید امیرعلی بن سید عبدالرحیم بن سید محمود مکی بن سید محمد سمرقندی بن حضرت امام علی النقی(ع)[1] قابل ذکر است که در برخی کتاب‌ها و منابع شجره‌نامه حضرت سیدعلی ترمذی را به امام حسن العسکری(ع) و در برخی  دیگر به حضرت امام مهدی(عج) وصل کرده‌اند که حتما نادرست است. چراکه امام حسن عسکری تنها یک پسر داشت که همان حضرت مهدی(عج) است و حضرت مهدی(عج) در کودکی از نظرها پنهان شد و کسی از فرزندان آن حضرت چیزی نمی‌داند و در هیچ منبع مذهبی و تاریخی ذکر نشده است. نویسنده: مصباح‌زاده   [1] . www.Pirbaba.org    و  همچنین نسبنامه مندرج بر سنگ مزار سیدعلی ترمذی منتشر شده در آدرس: http://goo.gi/images/EQFFE ]]> چهره های افغانستان Wed, 23 May 2018 09:50:04 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/80438/سیدعلی-ترمذی-پیربابا گلبدین حکمتیار http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79839/گلبدین-حکمتیار گلبدین حکمتیار در ۵ سرطان (تیر) سال ۱۳۲۶ (۱۹۴۷ میلادی) در ولسوالی امام صاحب ولایت کندوز به دنیا آمد. دورۀ ابتدایی را در قندز سپری کرد و از آنجا جهت تحصیل در رشتۀ نظامی به لیسۀ عسکری مشهور به «مکتب لیسه» در غرب کابل فرستاده شد. گلب الدین بعد از مدتی تحصیل در کابل دوباره به قندز رفت و در لیسۀ شیرخان بندر تحیلات متوسطه را به پایان رساند و در سال...  در دانشکدۀ مهندسی دانشگاه کابل پذیرفته شد.  او در دوران تحصیل در سال 1348 به جنبش اسلامی به رهبری استاد برهان الدین ربانی پیوست و در شکل گیری گروه جوانان مسلمان در دانشگاه کابل نقش مهمی داشت. در سال 1351 در اثر درگیری میان جوانان مسلمان و هوادران گروه ماؤءیستی شعلۀ جاوید در صحن دانشگاه کابل یکی از شعله‌ای ها بنام سیدال کشته شد، پولیس 9 نفر از اعضای جوانان مسلمان از جمله گلب الدین حکمتیار را به اتهام قتل دستگیر کرد. در سال 1353 بعد از دستگیری سیصد نفر از اعضای جنبش اسلامی سنی( اخوانی ها) به اتهام کودتا در کابل، گلب الدین حکمتیار با برخ دیگر از ران جنبش به پاکستان فرار کرد و در سال 1354 در تبانی با پاکستانی ها شورش مسلحانه را علیه دولت جمهوری محمد داوودخان در برخی مناطق افغانستان به راه انداخت که سرکوب شد. بعد از کودتای کمونیستها در هفتم ثور سال 1357 و آغاز جهاد در افغانستان حکمتیار جناح انشعابی خود از جنبش اسلامی را در پاکستان حرب اسلامی نام گذاری کرد.در سال 1358 حکمتیار با کسب تکلیف از سفارت امریکا در اسلام آباد می خواست با حفیظ الله امین برای مشارکت در قدرت تبانی کند، اما روسها این فرصت را به آنها ندادند. حزب اسلامی با کمک‌های مالی سیا و سازمان اطلاعات نظامی پاکستان به یکی از اصلی‌ترین نیروهای ضدشوروی تبدیل شد. این حزب ۷۰٪ کمک جهانی که بخاطر جهاد علیه ارتش سرخ درافغانستان جمع می‌شد را جذب می‌کرد که اکثرش را در جنگهای داخلی با رقیبانش به مصرف رسانید. شخص حکمتیار متهم به آن شد که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم در ترور خبرنگاران و روشنفکران ملی گرا و چپی دست داشته است. در حزب اسلامی اعرابی که بعداً در شبکه القاعده و داعش جا گرفتند نیز شامل بودند و آقای حکمتیار تا آخر از اسامه بن لادن دفاع کرد. نیروهای حکمتیار در سال 1979 در جنگی که پاکستان و سفیر امریکا برای اشغال شهر جلال آباد از دست دولت دکتر نجیب طراحی کردند به فرماندهی آی اس آی شرکت کردند.  در این جنگ‌ها که به جنگ جلال‌آباد مشهور است حزب اسلامی حکمتیار و تنظیم دعوت اسلامی همراه با حدود ۱۰ هزار عرب به شهر جلال‌آباد حمله و فرودگاه آن را تسخیر کردند. نیروهای دولت دکتر نجیب با حمله به جلال آباد شکست سختی به آن ها دادند و نیروهای ائتلاف حکمتیار بعد از دادن ده هزار کشته به کوه ها متواری شدند. در طول این جنگ‌ها حدود ۳ هزار نفر از افراد مجاهدین کشته شدند، هم‌چنین بین ۱۲ تا ۱۵ هزار غیرنظامی کشته شده و بیش از ۱۰هزار نفر افغانستان را در این زمان ترک کردند. حکمتیار در سال ۱۹۹۱ در کودتایی در همکاری با جناح خلقی‌ها تحت رهبری تنی وزیر دفاع وقت و گلابزوی علیه حکومت دکتر نجیب دست داشت ولی ناکام گردید. در مدت جنگ‌های داخلی وی از طرف عربستان سعودی، پاکستان و ایالات متحده کمک می‌شد. حکمتیار پس از فروپاشی حکومت کمونیستها به مخالفت با دولت اسلامی مجاهدین به ریاست صبغت الله مجددی پرداخت و دلیل عمدۀ مخالفتش با حکومت مجاهدین را موجودیت نیروهای کمونیستی عبدالرشید دوستم بیان می‌نمود، اما بعداً با دوستم و حزب وحدت شورای هماهنگی انقلاب اسلامی ایجاد کرد و دست به کودتایی علیه حکومت استاد برهان الدین ربانی بنیانگذار جنبش اسلامی سنی، زد. این کودتا به شکست انجامید و غیرنظامیان زیادی در آن کشته شدند. در پی آن قسمت‌های زیادی از شهر کابل ویران شد. نیروهای حکمتیار از ابتدای دولت مجاهدین شهر کابل را مستقیماً و به‌صورت علنی مورد موشکباران قرار دادند که باعث شروع جنگ داخلی در افغانستان در سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ شد. در طول این جنگ‌ها‌ شهرکابل، بیشترین میزان خشونت و تلفات را نسبت به شهرهای دیگر تجربه کرد و بیش از ۵۰۰۰۰ غیرنظامی در این شهر کشته‌شد و موج عظیمی از مهاجرت‌ها از افغانستان به‌خصوص از شهر کابل آغاز شد. به گزارش نهادهای حقوق بشری و فعالان مدنی حکمتیار مسئول برخی از فجایع جنگ از جمله موشک‌پرانی ماه اگست سال ۱۹۹۲ بوده است. هم‌چنین براساس گزارش کمیته بین‌المللی صلیب سرخ، حکمتیار به صورت مستقیم مسئول کشتار حداقل۱۸۰۰ تن و زخمی کردن بیش از ۸۰۰۰ غیرنظامی است. نهاد بین‌المللی دیده‌بان حقوق بشر نیز او را به نقض حقوق بشر از جمله ناپدید شدن اجباری مخالفان سیاسی، داشتن یک زندان زیرزمینی در پاکستان و شکنجه در آن، و حملات خشونت آمیز به سازمان‌های غیردولتی فعال در زمینه برنامه‌های آموزش و بهداشت برای زنان افغان دراردوگاه‌های پناهندگان در پاکستان، متهم کرده اند.البته آقای حکمتیار و حزب اسلامی اتهام های مذکور را رد می کند. حکمتیار در سال     بر اساس معاهده ماهیپر به عنوان نخست وزیر دولت استاد ربانی به کابل آمد و تا حملۀ طالبان بر این شهر در کابل بود.حکمتیار پس از اشغال کابل توسط طالبان با استاد برهان الدین ربانی به سمت شمال رفت و از آنجا راهی ایران شد و در تهران ساکن شد. پس از سقوط امارت اسلامی طالبان و حملۀ امریکا به افغانستان حکمتیار دوباره به پاکستان رفت و زندگی مخفیانه را با اعلام جنگ علیه امریکا و بعدا دولت افغانستان به ریاست حامد کرزی آغاز کرد. حکمتیار هم‌چنین در سال های اخیر از گروه های تروریستی تکفیری بویژه داعش در عراق، سوریه و یمن به طور رسمی حمایت نمود و خبرهای مبنی بر اعزام مزدور جنگی از افغانستان به آن کشورها بخصوص در سوریه و یمن، از سوی او، در رسانه ها منتشر شد. رهبر حزب اسلامی پس از پانزده سال شعار جنگ دادن سر انجام در سال 1396 با گرفتن امتیازاتی به دولت افغانستان با موافقت ایالات متحده امریکا تسلیم شد و در ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۶ با اشرف غنی پیمان صلح امضا کرد. ]]> پایگاه اطلاع رسانی پیام آفتاب چهره های افغانستان Sat, 05 May 2018 15:42:50 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79839/گلبدین-حکمتیار استاد سیاف http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79838/استاد-سیاف استاد عبدالرسول سیاف که بعدها واژۀ عبدالرب به نامش اضافه شد، فرزند فقیر محمد، از تبار پشتون‌های غلجایی در سال ۱۳۲۳ خورشيدی (۱۹۹۴ م) در ولسوالی پغمان از توابع ولایت کابل چشم به جهان گشود. شش سال داشت که پدرش را از دست داد. در سن هفت سالگی وارد مدرسه ابتدایی پغمان شد و در سال ۱۳۳۵ خورشيدی، تحصیلات ابتدایی را به پایان برد. در سال ۱۳۳۶، برای ادامه تحصيل به شهر کابل آمد و وارد مدرسه ابن‏سینا بلخی شد و دو سال را در این مدرسه درس آموخت. سیاف، در سال ۱۳۳۹ خورشيدی (۱۹۶۰ م) برای تحصیل علوم دينی در مدرسه دینی ابوحنیفه پذيرفته شد و دروس متوسطه را در این مدرسه به پایان رساند. سپس وارد دانشکدۀ شرعيات دانشگاه کابل شد و در سال ۱۳۴۶ خورشيدی (۱۹۶۷ م) با درجه ممتاز از این دانشگاه فارغ التحصیل گرديد. بعد از ختم دوره سربازی، در سال ۱۳۴۸ خورشيدی (۱۹۶۹ م) به عنوان استاد و عضو کادر علمی دانشکدۀ شرعیات برگزیده شد و مدت دو سال در آنجا به تدریس پرداخت. در سال ۱۳۵۰ خورشيدی (۱۹۷۱ م)، برای تحصیلات عالی‏ عازم مصر شد و در دانشــگاه معروف اسلامی «الازهر» به تحصيل پرداخت. سیاف، پس از دريافت مدرک فوق ليسانس در رشته علم حدیث، از دانشگاه مذهبی الازهر، به افغانستان بازگشت و به‌عنوان استاد در دانشکده شرعیات دانشگاه کابل مشغول به تدریس شد. در همین زمان بود که او فعالیت‏های سیاسی‏اش را با «نهضت جوانان مسلمان» همسو کرد و سخنرانی‏‏‏های تندی علیه نفوذ کمونیسم و فعالیت‏های دانشجویان کمونیست که از تشکیلات و سازماندهی‏های به طور نسبی منسجم‏ برخوردار بودند، ایراد می‏کرد و با دفاع از اسلام نارضایتی‏خود را از رژیم سلطنتی ابراز می‏داشت. استاد سیاف، در سال ۱۳۵۳ خورشيدی (۱۹۸۴ م) بورس تحصیلی آمریکا را تحت برنامه «لیگل ترینینگ (Legal Training) » دریافت کرد. با این هدف عازم ایالات متحده بود که پيش از پرواز در فرودگاه کابل به جرم سخنرانی‏های تند و راه‏اندازی شورش‏های ضد حکومتی و تشویق مردم به خشونت بازداشت و محکوم به شش سال زندان شد. زمانی که در سال ١٣۵٧ خورشيدی کودتای هفت ثور به وقوع پيوست، استاد سياف هنوز در زندان به سر می‏برد. اما در سال ۱۳۵۸ خورشيدی (۱۹۷۹م)، ظاهراً به علت پیوند‏های خویشاوندی با حفیظ الله امین، از زندان آزاد شد. البته، هواداران وی اين حادثه را يک معجزه الهی می‏پندارند. او پس از رهايی از زندان پلچرخی در سال ۱۳۵۸، به پاکستان رفت و به ساير رهبران جهادی افغانستان در پيشاور پيوست و مدتی را هم در تنظیم جمعیت فعالیت کرد. مجاهدین مستقر در پاکستان با حمایت حامیان، پاکستانی، عربی و غربی شان جهت ایجاد هماهنگی برای مبارزه با ارتش سرخ شوروی که افغانستان را اشغال نموده بود، در بهار سال 1359 خورشيدی، اقدام به ایجاد انسجام میان احزاب جهادی نمودند و احزاب جمعیت اسلامی، جبهۀ ملی نجات، محاذ ملی اسلامی، حرکت انقلاب اسلامی و حزب اسلامی مولوی خالص ایتلافی بنام « اتحاد اسلامی برای آزادی افغانستان» به ریاست استاد سیاف تأسیس کردند. چندی بعد این ایتلاف فروپاشید و در نتیجه حزب جدیدی بنام « اتحاد اسلامی برای آزادی افغانستان» به رهبری استاد سیاف ظهور کرد. این حزب در سال 1384 در وزارت دادگستری(عدلیه) بنام «تنظیم دعوت اسلامی افغانستان» ثبت شد. ایتلافی دیگری بنام «اتحاد اسلامی مجاهدین افغانستان» مشهور به اتحاد هفتگانه در تاریخ 29/12/1360 تأسیس شد که استاد سیاف برای دو سال به حیث رییس این ایتلاف برگزیده شد.  استاد سیاف در سال ۱۳۶6 خورشيدی سخنگوی دوره‌ای اتحاد هفتگانه را به عهده داشت و در همان سال، به دریافت جایزه علمی مذهبی ملک فیصل از سوی دولت عربستان نایل آمد. پس از تشکیل دولت موقت مجاهدین، وی از حوت (اسفند) ۱۳۶۶ تا نهم حمل(فروردین) ۱۳۶۷ معاونت ریاست دولت موقت را عهده‏دار بود. سیاف، در تمام اين مدت، از حمایت خاص کشورهای عربی به ویژه عربستان سعودی برخوردار بود. در سال ۱۳٧۱ خورشيدی (۱۹۹۲م)، پس از فروپاشی حکومت دکتر نجيب‏الله که دولت مجاهدين با رياست صبغت‏الله مجددی تشکیل شد، سياف، همراه با دیگر رهبران و مجاهدين تنظیم‏ها و احزاب جهادی افغان وارد کابل شده به پغمان رفت و در آنجا مقر فرماندهی خود را بر پا داشت. وقتی استاد برهان‏الدین ربانی به قدرت رسید، همکاری با او را آغاز کرد و مهم‏ترین حامی دولت مجاهدین شد. چنان که در جریان تشکیل شورای «حل و عقد» علی‏رغم تحریم این شورا از طرف برخی گروه‏ها و تنظیم‏های جهادی سابق، استاد سیاف، در آن شرکت کرد و زمينۀ تداوم دولت استاد ربانی را فراهم ساخت. نیروهای استاد سیاف در سال‏های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۴ در درگیری‏های تنظیمی که رنگ قومی و مذهبی گرفت در شهر کابل نقش اساسی داشتند و نبردهای حزب تحت فرمان او با حزب وحدت اسلامی به رهبری استاد عبدالعلی مزاری در غرب کابل منجر به ویرانی این بخش از شهر و کشته، مجروح و آوارگی هزاران تن از ساکنان بی گناه این شهر شد. با تصرف کابل به دست طالبان و سقوط دولت استاد ربانی، در تاریخ 5/6/1375 استاد سیاف به شمال کشور رفت و در صف مخالفان طالبان قرار گرفت. او به عنوان عضو شورای رهبری ائتلاف شمال در مناطقی چون چاریکار، گلبهار و تخار به سازماندهی نیروهای خود مشغول شد. عبدالرب رسول سیاف، پس از حکومت موقت و انتقالی در افغانستان، برخلاف تمایل حامیان خود در تنظیم‏های جهادی از حامد کرزی، حمایت کرد. حتی با وجود درخواست‏های مکرر، او حاضر نشد که به جبهه ملی که مهم‏ترین اپوزیسیون دولت در آن زمان به شمار می‏رفت، بپیوندد. در دومین دورۀ انتخابات ریاست جمهوری نیز از حامد کرزی حمایت کرد. سیاف قبل از کودتای ١٣۵٧ که در آن حزب دموکراتیک خلق به قدرت رسید، در دانشکده شرعیات دانشگاه کابل تدریس می‌کرد. درحال حاضر نیز یاد داشت‌ها و مقاله‌های آقای سیاف در دانشگاه کابل آموزش داده می‌شود. در سالهای جهاد در پيشاور پاکستان دانشگاهی را به‌نام «دعوت الجهاد» تاسیس کرد که اکثراً افغان‌های مهاجر در آن آموزش می‌دیدند و استادان عرب، پاکستانی و افغان از جمله خود سیاف از استادان این دانشگاه بودند. در حال حاضر نيز یک دانشگاه خصوصی به‌نام «دعوت» در کابل ایجاد کرده است. استاد سیاف از جمله کادرهای پیشتاز جنبش اسلامی سنی، متأثر از اخوان المسلمین مصر در افغانستان است. او با زبان‏های اردو و عربی آشناست و تا کنون دو کتاب از وی به چاپ رسیده است، به نام های «د عبرت درس» به زبان پشتو و «هشدار» به زبان فارسی. ]]> چهره های افغانستان Sat, 05 May 2018 11:37:55 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79838/استاد-سیاف شاه محمود افغان(هوتک) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79732/شاه-محمود-افغان-هوتک شاه محمود هوتکی فرزند میرویس خان هوتک از قبیلۀ غلجایی که نام اصلی او میرمحمود بود در سال 1697 میلادی در قندهار به دنیا آمد. میرمحمود پس از فوت پدرش میرویس خان که حاکم مستقل قندهار بود، عمویش عبدالعزیز را که جانشین میرویس بود به اتهام پذیرش حاکمیت صفوی بر قندهار به قتل رساند و زمام قبیله و حکومت محلی را در دست گرفت. محمود در ۱۱۳۴ قصد تسخیر ایران کرد و به کرمان رسید لیکن لطف علی‌خان والی فارس عموی فتح علی‌خان وزیر اعظم ایران او را سخت شکست داد و به قندهار برگشت. میرمحمود بار دیگر با غارت‌گری و باج خواهی به کرمان حمله کرد و آن را به تصرف خود در آورد، و سپس از طریق یزد به اصفهان حمله نمود و این شهر را طوری محاصره کرد که با قطع راه‌های مواصلاتی آن و جلوگیری از ورود مواد خوراکی به شهر، مردم  را چنان در تنگنا قرار داد که از گرسنگی حیوانات حرام گوشت، مور، مار، کفش های کهنه، اجساد مرده ها و حتی گوشت فرزندان شان را می خوردند.(دکتر حقیقی، 106) چنین جنایت ضد بشری تا کنون از هیچ جنایتکاری در تاریخ ثبت نشده است. در نتیجۀ جنایت پیش گفته سلطان حسین صفوی مجبور شد تسلیم شود تا مردم از نابودی نجات یابند، اما شاه محمود هوتک پس از ورود به شهر به قتل عام مردم بیگناه که تسلیم شده بودند، فقط بخاطر شیعه بودن پرداخت و در نتیجۀ کشتار او و بعدا شاه اشرف، حدود یک میلیون انسان بیگناه ایرانی و شیعه قتل عام شدند. (دکتر حقیقی، 109) جنایت های اخلاقی و ناموسی این جانیان متجاوز که به نام اسلام و مسلمانی صورت می‌گرفت، کمتر از داعشی‌های امروزی نبود. گماشتن دوازده نفر توسط شاه محمود هوتک، به تعداد دوزداه امام شیعه، از امیر المومنین علی علیه السلام تا امام منتظر حضرت مهدی(ع) برای همراهی شاه حسین صفوی از اردوگاه تا داخل شهر، بعد از تسلیم شدن، طوری که هر نفر، یک امام را سب و لعن کند، اوج رذالت و تعصب جاهلی این فرزندان ابو جهل را نشان می‌دهد. به هرحال، شاه محمد هوتک در سال 1721 میلادی اصفهان را متصرف شد و شاه سلطان حسین صفوی سلطنت و تاج خود را به او تقدیم کرد. اما حکومت شاه محمود بیش از دو سال طول نکشید او به بیماری جنون گرفتار شد طوری که گوشت بدن خود را با دندان هایش می‌کند. به دنبال اختلال مشاعر وی در ۱۱۳۷ ه‍. ق. (۱۷۲۵ میلادی) بزرگان افغان او را از سلطنت خلع کردند و پسرعمویش اشرف هوتک را به جایش انتخاب کردند و اشرف به کینه قتل پدرش شاه محمود را در 22 اپریل سال 1725 به قتل رسانید. ]]> چهره های افغانستان Mon, 30 Apr 2018 05:56:29 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79732/شاه-محمود-افغان-هوتک میرویس هوتک http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79731/میرویس-هوتک میروَیس‌خان هوتک یا میراویس که نام کامل او حاجی محمد اسماعیل میرویس بود در سال 1673 در منطقۀ سوری قندهار دیده به جهان گشود. پدر او سلیم خان از افغانان قبیلۀ غلجایی بود، از نسل سیدشاه حسین(سید علی سرمست). میرویس که بزرگ و ريیس قبیلۀ غلجایی بود از نارضایتی مردم از ستم و بدرفتاری حاکم قندهار که تازه مسلمان گرجی بنام گرگین، ملقب به شهنواز بود، استفاده کرده و قصد به دست گرفن قدرت در قندهار را داشتد، و برای این کار مخفیانه اقدام به زمینه سازی نمود. نخست خود را به گرگین نزدیک ساخته و اعتماد او را جلب کرد تا حدی که گرگین او را به مقام کلانتری شهر قندهار منصوب کرد. وی با استفاده از این موقعیت به فعالیت های بر اندازانۀ خود ادامه داد تا این گرگین که از موضوع اطلاع یافت و میرویس را با جمعی از همکارانش تحت الحفظ به دربار شاه حسین فرستاد. میرویس در مدت اقامت در اصفهان از فساد و ضعف دستگاه سلطنت صفوی آگاه شد و زمینه را برای نافرمانی و شورش علیه صفوی ها فراهم دید. میرویس برای رسیدن به هدف، نخست با دسیسه‌ای بزرگان دربار شاه را نسبت به گرگین‌خان بدگمان ساخت و سپس به بهانه زیارت مکه از شاه اجازه سفر گرفت. وی در مکه از علمای اهل سنت فتوا گرفت که محاربه با شیعیان موافق احکام شرع است. او هم چنین در مدینه منوره به زیارت مرقد پاک رسول الله رفت و از آن حضرت خواست که افغان ها را از دست ظالم نجات دهد. در کتاب هوتکی ها مناجات میرویس به زبان پشتو ذکر شده که ترجمه آن  به این شرح است: افغان بنام تو خود را فدا می سازد، ای خیر الناس! فریادش را هم تو بشنو، از دست ظالم نجاتش بخش و گرگین را از بین افغان بران، افغان به نام تو کلمه می گوید و هیچگاه از تو روی گردان نخواهد شد، مرگ و زندگی ما برای اسلام است.» (بینوا،ص 29) میرویس پس از بازگشت به اصفهان، با استفاده از نارضایتی شاه صفوی از سفیر جدید روس که ارمنی بود و می خواست به اصفهان بیاید، بار دیگر علیه گرگین تبلیغ نموده شاه را بر او مظنون ساخت. در نتیجه توانست رضایت شاه حسین صفوی را جلب نماید و شاه او را به حیث کلانتر قندهار مقرر نموده به آن دیار فرستاد. میروس در بازگشت به قندهار بعد از دید و باز دید و عادی شدن اوضاع طرح شورش را علیه گرگین روی دست گرفت و سرانجام با یک دسیسه و کودتای خونین و بیرحمانه تمام سپاه ایرانی گرگین را قتل عام نموده و قدرت را در قندهار به دست گرفت. میرویس در فردای کشتار سپاه ایرانی که در سال 1709 میلادی اتفاق افتاد، سران قبایل و خوانین افغان را جمع نموده چنین گفت:« ای قوم افغان! از روی ایمان می گویم که از این همه اقدامات مطلب من فقط و فقط آزادی شما بوده است، زیرا آزادی چنان متاع بی بهایی است که برای حصول آن هرگونه نیرنگ جایز است! علاوه براین برانداختن این فرقۀ ضالّه[ منظور شیعه است] از لوازم همت جمیع مسلمین است و جنگ با ایشان جهاد فی سبیل الله است.» (بینوا،54) گفتنی است که میرویس به دستور گرگین خان شورش مردم هزاره را به شدت سرکوب نموده بود.(لارنس لکهارت، 98). به این ترتیب میرویس دولت هوتکی را در سال 1709 پی‌ریزی کرد و در سال ۱۱۲۷ ه‍.ق (نوامبر 1715)درگذشت  و در منطقۀ کوکران قندهار دفن شد.   ]]> چهره های افغانستان Mon, 30 Apr 2018 05:52:17 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/79731/میرویس-هوتک مولوی محمدنبی محمدی http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/79633/مولوی-محمدنبی-محمدی محمدنبی محمدی فرزند ملا عبدالوهاب نوۀ ملا طره باز خان از قوم اندر غزنی و از تبار پشتون های غلجایی در سال 1300 خورشیدی در ولسوالی بره‌کی برک ولایت لوگر در قلعۀ عباس به دنیا آمد. از سن پنج سالگی در سال 1305 درس دینی را نزد پدرش آغاز کرد و تا سال 1325 به تحصیل در مدارس مختلف و نزد اساتید معتبر ادامه داد. مولوی محمد نبی در سن 24 سالگی به ولایت های مختلف برای کسب و علم و دانش مذهبی سفر کرد و در دوازده مدرسه درس خواند که مهمّ‌ترین آنها عبارتند از: مدرسۀ مولوی محمود در پادخواب لوگر، مدرسۀ مولوی عبدالکریم در هونی سیّدان، مدرسۀ امیرمحمدخان تگابی در کلنگار لوگر، مدرسۀ سیّد رحیم در قلعه خیرالله خان و مدرسۀ منطقه بادام باغ در ولایت وردک میدان. مولوی محمدی سرانجام در سال 1325 دورۀ احادیث را در منطقۀ مغول خیل لوگر به پایان رساند و در ماه میزان(مهر) همان سال توسط مولوی دادمحمد، دستار فراغت علوم دینی و ملایی بر سرش گذاشته شد.(حکمت، سایت نن تکی آسیا) او پس از فراغت چهار سال در زادگاهش به تدریس علوم دینی پرداخت و در سال 1329 به شمال افغانستان در ولایت های مختلف از جمله بلخ و فاریاب سفر کرد و در منطقۀ درزاب ولایت فاریاب به تدریس و ملایی پرداخت. در سال 1331 در منطقۀ خواجه چارگند مقیم شد و تا سال 3133 در آنجا به تدریس و تبلیغ مشغول شد. در همان سال به زیارت بیت الله الحرام و انجام مناسک حج رفت و در بازگشت به زادگاه خود مراجعت کرد. مولوی محمدی در اتخابات سیزدهمین دورۀ شورای ملی شرکت و به نمایندگی از مردم بره کی برک به شورای ملی راه یافت. در آن دوره ببرک کارمل، حفیظ الله امین و چند کمونیست دیگر نیز در مجلس نمایندگان حضور داشتند و به فعالیت های حزبی و ایدیولوژیک شان در داخل و خارج از پارلمان ادامه می دادند. فراکسیون کمونیست‌ها مجری سیاست های مسکو بودند و علنی از شوروی سابق، سیستم سوسیالیستی و تغییر رژیم در افغانستان سخن می گفتند. مولوی محمدی شاید تنها کسی بود که علنا در برابر نظریات و تبلیغات کمونیست‌ها در پارلمان می ایستاد و به شکل سنتی از اسلام و احکام اسلامی دفاع می کرد. بعد از کودتای داوودخان در سال 1352 پارلمان افغانستان تعطیل شد و محمدی به ولایت هلمند رفت در منطقۀ مارجه به امامت و تدریس دینی پرداخت. کمونیست‌های نفوذی در دولت داوود او را دستگیر نموده و به کابل منتقل کردند، اما بعد از سه روز تحقیق و بر رسی آزاد شد. بعد از کودتای کمونیستها در هفتم ثور سال 1357 مولوی محمدی به پاکستان پناهنده شد و در شهر کویته با برخی دیگر از علما جهت مشارکت در جهاد تلاش هایی را آغاز کرد تا این که در قوس 1357 در پیشاور با تلاش علما و دلسوزان جهاد و آزادی کشور حزب اسلامی حکمتیار، جمعیت اسلامی شهید استاد ربانی و گروه خدام الفرقان با هم متحد شده و تشکیلات جدیدی را تحت عنوان « حرکت انقلاب اسلامی افغانستان» تأسیس نمودند و مولوی محمد نبی محمدی را به رهبری آن برگزیدند. حزب اسلامی و جمعیت از حرکت انقلاب خارج شدند اما حرکن انقلاب اسلامی به عنوان یک حزب جدید به رهبری مولوی محمدی در صف مجاهدین تثبیت شد. در سال 1363 که دولت عبوری مجاهدین در پاکستان تأسیس شد مولوی محمدی به مقام وزارت دفاع این دولت برگزیده شد و پس از فروپاشی حکومت کمونیست‌ها، در دولت اسلامی افغانستان به ریاست استاد ربانی به مقام معاونت منصوب شد اما ایشان با دولت مجاهدین همکاری نکردند. پس از ظهور تحریک اسلامی طالبان در سال 1373 مولوی محمدی با نامشروع خواندن دولت استاد ربانی حمایت خود را از طالبان اعلام کرد و نیروها و فرماندهانش در تحریک طالبان مدغم شدند. مولوی محمد نبی محمدی در برابر لشکر کشی ایالات متحده امریکا به افغانستان اعلام جهاد کرد و سرانجام در تاریخ 2/2/1381 در اسلام آباد دار فانی را وداع گفت.     ]]> چهره های افغانستان Wed, 25 Apr 2018 14:02:03 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/79633/مولوی-محمدنبی-محمدی ملا محمد عمر http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/79632/ملا-محمد-عمر محمد عمر مشهور به ملا عمر، فرزند مولوی غلام نبی آخوند از قوم هوتک و تبار پشتون های غلجایی در سال ۱۳۳۹ خورشیدی (۱۹۶۰ میلادی) در جنوب افغانستان و در روستایی به نام چاه همت در ولسوالی خاکریز ولایت قندهار به دنیا آمد.  پنج ساله بود که پدر خود را از دست داد و در هشت سالگی به مدرسه دینی در ولایت ارزگان رفت و با اشغال افغانستان از سوی ارتش شوروی سابق در سال ۱۹۷۹، به جهاد مسلحانه شتافت. او در تنظیم حرکت انقلاب اسلامی به رهبری مولوی محمد نبی محمدی در ولایت های ارزگان و قندهار فعالیت داشت. ملا عمر در زمان جهاد بر ضد نیروهای شوروی سابق و کمونیستهای افغانی چهار بار مجروح شد و در یک مورد چشم راست خود را از دست داد. پس از عقب‌نشینی ارتش شوروی از افغانستان، ملا عمر بعد از حدود ۱۳ سال جنگ، در سال ۱۹۹۲ سلاح را بر زمین گذاشت و بین سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۴ امام مسجدِ یک روستا در ولسوالی میوند در غرب قندهار شد. این آرامش کوتاه بود و در سال 1373 خورشیدی ملا عمر همراه با شماری از دوستان دوران جهادش، تحریک اسلامی طالبان را در ولسوالی پنجوایی ولایت قندهار تأسیس کرد و با حمله به منطقۀ مرزی اسپین بولدک در مرز ولایت قندهار با پاکستان در تاریخ 22/7/1373 اظهار وجود کرد.  با گسترش سریع تحریک طالبان در نقاط مختلف افغانستان، در 14 حمل (فروردین) سال 1374 اجلاس بزرگی علمای اهل سنت از قوم پشتون که متشکل از ۱۵۰۰ ملا وطالب دینی بود در قندهار برگزار شد و اعضای این اجلاس همه با ملا عمر بیعت کرده به او لقب «امیرالمؤمنین» عطا کردند و او را به مقام امارت اسلامی افغانستان برگزیدند. در سال 2001 پس از حادثۀ 11 سپتامبر در نیویورک، ایالات  متحده امریکا و ناتو بخاطر حمایت طالبان از اسامه بن لادن رهبر القاعده به افغانستان حمله کردند و دولت طالبان ساقط شد. ملا عمر که در قندهار بسر می برد بعد از کنفرانس بن و تعیین حامد کرزی به عنوان رییس جمهور موقت در تاریخ 17/9/ 1380 از نظرها پنهان شد، و احتمالا به پاکستان رفت، اما چند سال بعد تحریک طالبان با آغاز عملیات تروریستی و انتحاری بار دیگر اظهار وجود کرد. در تاریخ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴ (۲۹ ژوئیه ۲۰۱۵ میلادی) اداره امنیت ملی افغانستان مرگ ملاعمر، رهبر گروه طالبان را تأیید کرد. در بیانیه رسمی که از دفتر اشرف غنی، رئیس جمهوری منتشر شد آمده بود که ملا عمر در اپریل ۲۰۱۳ میلادی در بیمارستانی در شهر کراچی درگذشته است.   عکس منسوب به دوران جوانی ملاعمر ]]> چهره های افغانستان Wed, 25 Apr 2018 13:54:38 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/79632/ملا-محمد-عمر ترجمه بخشی از حکم محکمه در مورد اعدام شهید سیدکمال در آلمان http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/78460/ترجمه-بخشی-حکم-محکمه-مورد-اعدام-شهید-سیدکمال-آلمان سیدکمال، از قهرمانان گم‌نام سرزمین ماست که نخستین جرقه پیکار علیه رژیم مستبد و جنایتکار نادرشاهی را با کشتن سردار عزیزخان (سفیر افغانستان در برلین و برادر نادرشاه) شعله‌ور ساخت که نهایتا به نابودی شخص شاه توسط قهرمان دیگر میهن ما عبدالخالق انجامید. متاسفانه آگاهی ما در مورد زندگی، افکار، فعالیتهای وطندوستانه و دموکراسی‌خواهانه و سیر رشد روحیه جانبازی حماسی شهید سیدکمال، محدود است به اطلاعاتی که زنده‌یاد میر غلام‌محمد غبار به صورت مختصر در جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ» آورده است. به همین دلیل، اطلاعات جعلی و مسخ‌شده‌ای که توسط دستگاه حیله‌گر و دروغ‌پرداز نادری پخش می‌گردید تا حدودی جای واقعیت را گرفته و منابعی نیز آنرا نشخوار نمودند. خالد صدیق چرخی در کتاب «برگی چند از نهفته‌های تاریخ افغانستان» (۱۳۹۰) انگیزه سیدکمال را عمدتا «عدم تأدیۀ مصارف تحصیلی» از سوی سفارت وانمود ساخته به اظهارات مملو از دروغ فرد مرتجعی به نام داکتر عبدالرحیم (وزیر صحیه‌ی زمان ظاهر شاه) استناد می‌ورزد که گویا هم‌صنفی و هم‌دوره سیدکمال بوده است. در صدها صفحه سندی که در آرشیو وزارت خارجه آلمان در ارتباط به دوسیه سیدکمال نگهداری می‌شوند و «حزب همبستگی افغانستان» به آنها دسترسی یافته است، سند ۴۲ صفحه‌ای وجود دارد که حکم نهایی محکمه بوده تمامی جزییات قضیه در آن درج است. این سند حقایق را برملا ساخته و به طور انکارناپذیر روشن می‌سازد که او عنقای بلندپروازی بود که تحصیل در غرب و «مصارف تحصیلی» برایش پشیزی ارزش نداشته و تنها به خاطر آزادی وطن و مردمش دست به ماشه برده جانش را فدا کرد. ما بخشی از این سند را که حاوی اظهارات سیدکمال در برابر پلیس و قاضی محکمه می‌باشد جهت ثبت در تاریخ و آگاهی خوانندگان انتشار می‌دهیم. ۱۰ اگست ۱۹۳۴ محکمه ابتدایی برلین به نام ملت آلمان حکم محکمه برای انجینیر سیدکمال متولد ۱۸ سپتامبر ۱۹۰۰ در کابل، اخیرا ساکن برلین جاده «هورن اَلِی» خانه شماره ۴۱ و فعلا در زندان موبیت. محکمه ابتدایی نخست در برلین به تاریخ ۴ و ۶ جولای ۱۹۳۴ دایر شد که در آن افراد ذیل حضور داشتند: آقای بودی - مدیر قضایی ولایت به‌عنوان رییس جلسه آقای پلتسر – عضو شورای قضای ولایت آقای البرشت –عضو شورای ولایت منحیث معاون قاضی آقای هیرمین – معلم آقای الفرید – تاجر آقای کارل شرویر – تاجر آقای اشتریکر – خدمت‌کار آقای جورج لمکی – نلدوان آقای کارل بوخولتکی – آمر پلیس ولایتی به‌عنوان سوگندخوردگان:  داکتر گوریش (شورای څارنوالی دولتی) آقای کانت – مامور آرشیف متهم به‌ جرم قتل به اعدام محکوم می‌شود. مصارف به دوش متهم می‌باشد. سلاح استفاده‌شده در هنگام قتل مصادره شده است. دلایل اظهارات شاهدان بونیمن ویدم، عتیق، سلیمه، سیزی، کوریگر، دیتریش، دختر و مادر - یوزی، داکتر شلیگل متخصص طبی و داکتر فرزیهر و به اساس تایید داکتر متخصص آقای اشتراوس. در ۶ جون ۱۹۳۳ سفیر پادشاهی افغانستان در برلین، سردار محمد عزیز خان در تعمیر سفارت در برلین شمال‌شرقی ۸۷ جاده لیسنگ شماره ۹ از طرف متهم با ضرب گلوله در سینه زخم برداشت که بعد از مدت کوتاه به شفاخانه انتقال یافته با تمام کوشش‌هایی که صورت گرفت زیر عملیات درگذشت. محل حادثه زینه سفارتخانه است. متهم تابعیت افغانستان را دارد. پدرش داکتر بود و تا هشت‌سالگی توسط وی آموزش دیده، سپس شامل مکتب دولتی می‌شود. در مضامین ریاضی، فزیک و کیمیا از طرف پدر کمک می‌شود. بعد از ختم دوره مکتب تقریبا دونیم سال در کارخانه برق کار کرده است و در سال ۱۹۲۲ با دیگر محصلان افغان از طرف حکومت شاه امان‌الله خان به آلمان فرستاده شد تا در رشته‌‌ی مسلکی تحصیل نماید. بعد از پایان امتحان‌های انجینیری میخانیک در شهر مگدیبورگ، در ۱۹۲۷ دوباره به افغانستان رفت تا در خدمت دولت قرار گیرد. او در یک فابریکه سمنت کار می‌کرد و در مارچ ۱۹۲۸ از طرف امان‌الله دوباره به آلمان فرستاده شد. وی توظیف شد تا تجارب تخنیکی‌ای را فرا گیرد که امکانات کاربرد زغال سنگ را در فابریکه سمنت بررسی نماید. در اوایل جنوری ۱۹۲۹ با آگاهی از وقوع یک کودتا در افغانستان که منجر به سقوط دولت امان‌الله شد، مجددا به کابل رفت. به‌عنوان طرفدار امان‌الله در سفر قندهار با او همراه بود و درعینحال به‌عنوان سرباز در خدمتش قرار داشت. وقتی تهاجم (قوای امان‌الله) به کابل نتیجه نمی‌دهد به امید دستیابی به شغلی از طریق بمبئی به آلمان می‌آید. متهم ابتدا در مگدیبورگ در لیلیه محصلان مستقر شد و بعدها به برلین رفت. در مگدیبورگ در لیلیه‌ای متعلق به دولت کابل در جاده «هورن اَلِی» زندگی می‌کرد. به اساس پیام امان‌الله خان از روم، نزد وی رفت تا امان‌الله را در ساختمان خانه‌اش کمک کند. تقریبا شش ماه در آنجا باقی می‌ماند و سپس همراه مادر و برادر کوچک امان‌الله به برلین آمده حدود یک‌ونیم سال را با آنان سپری می‌کند. بعد از سفر کوتاه به روم و سویس، به برلین برگشته، در خانه مادر امان‌الله (گرینزولد، جاده بیبرتوس ۲۹) به سر می‌برد. بعد بار دیگر به مگدیبورگ در لیلیه محصلان نقل مکان می‌کند. او در اظهارات خود گفت که در مدت اقامت در برلین با افغان‌ها و بخصوص محصلان افغان در تماس شخصی قرار داشته است. وضع اقتصادی متهم در اواخر خوب نبوده و بورسیه محصلی هم قطع شده بود زیرا دوران تحصیلش پایان یافته بود.او با مقداری امکانات از ناحیه معاش دوران پراکتیک (تجارب عملی) گذران می‌کرد. چندین بار سفارت از وی تقاضای عودت به افغانستان را کرده بود و او هنوز جواب مثبت نمی‌داد. در ماه‌های پیش از حادثه از سوی محصلان افغان کمک می‌شد. متهم از طرفداران دوآتشه شاه سابق امان‌الله می‌باشد و با دولت نوبه‌قدرت‌رسیده در تقابل شدید قرار دارد. سفیر که تقریبا سه ماه پیش وظیفه دیپلوماتیک خود را به‌عهده گرفته، برادرنادر شاه بود که در نوامبر ۱۹۳۳ در افغانستان به قتل رسید. متهم دو یا سه بار به‌خاطر تمدید پاسپورت خود به سفارت مراجعه کرده بود و یکبار هم با جمعی از افغان‌های دیگر به دعوت عصریه آمده بود. زمانیکه سفیر از لیلیه محصلان بازدید می‌کرد، با او آشنا شده بود. متهم به اساس مخالفت‌های سیاسی‌، در بازدیدهای خود از سفارت در پی فرصتی‌ مناسب بود که تصمیم خود را در از بین بردن سفیرعملی سازد. تقریبا هربار تفنگچه نوع موزر ۷.۶۵ میلی‌متری با خود ‌داشت. وی در تحقیقات اظهار نمود که از یک فرد ناشناخته آن را خریده است. صرف یکبار زمانی که برای دعوت چای آمده بود تفنگچه را با خود نداشت. در ۶ جون ۱۹۳۳ بین ساعت ۱۱ تا ۱۲ قبل از ظهر در حالیکه پنج مرمی را در تفنگچه جا داده و قید اطمینان را زده بود به سفارت رفت. در دخولی سفارت، از دروازه‌بان می‌پرسد آیا سفیر صاحب تشریف دارد که جواب مثبت می‌گیرد. دروازه‌بان چون می‌داند که افغان است، بدون تلاشی وی را به داخل اجازه می‌دهد. متهم ابتدا از زینه‌های عقبی به دفتر سکرتر در منزل دوم می‌رود و با او درباره امکانات بازگشتش به افغانستان صحبت می‌کند. تصمیم ملاقات با سفیر را به وی نمی‌گوید. بعد از این صحبت، از زینه به‌طرف پایین می‌رود و در دهلیز اصلی سفارت با عتیق نام (شاهد در صحنه) سرمی‌خورد. عتیق از نزدیکان سفیر می‌باشد. عتیق، سفیر را که هنوز به زبان آلمانی حاکم نبود همراهی می‌کرد. عتیق به همین منظور اکثرا در سفارت می‌بود. متهم و عتیق با یکدیگر احوالپرسی می‌کنند و عتیق به آرامی در منزل اول نزد سفیر می‌رود که یکجا با وی به ملاقات بیرونی بروند. متهم در این جریان با خدمتگار سفارت آقای بونیمن راجع به آشنایان هم صحبت می‌کرد. آقای بونیمن روی چوکی نشسته بود که آواز پای سفیر را در زینه می‌شنود. متهم در جریان صحبت با آقای بونیمن هیچ‌گونه حرکتی که نگرانی خلق کند نداشته است، بسیار خونسرد و به خود مسلط بود. عین برداشت آقای بونیمن را راننده موتر باربری که در نزدیک اینان ایستاده بود، نیز دارد. او منتظر آقای سفیر بود تا وی را همراهی کند. چند دقیقه بعد آقای سفیر همراه با عتیق دو پله بالاتر در سمت چپ سفیر در حال پایین‌شدن بود. هنگامی که آقای بونیمن صدای پای هردو را شنید جای خود را ترک کرد و به سمت زینه رفت، جایی که خدمتگار زینه را زیر نظر داشت. اوهمیش این کار را می‌کرد. قسمی که آقای سفیر معمولا انتظار داشت او وسایل آویزان در کودبند را برایش بدهد. زمانی که آقای سفیر چند پله مانده بود تا به فرش سالون برسد، جایی که متهم با بونیمن صحبت می‌کرد، دو سه پله مانده بود که پایین شود که متهم خود را به وی می‌رساند. تفنگچه را با دست راست گرفت و پیش شد در پایین‌ترین پله زینه دست راست خود را دراز کرد یا شاید هم دست چپ را و بر آقای سفیر شلیک کرد. هیچ کلماتی بین شان رد و بدل نشد. سفیر در لحظات آخر در حالی که تفنگچه را مقابل خود می‌دید حرکت محافظوی کرد. گلوله سینه‌اش را درید. با یک آخ گفتن به زمین خورد اما زود برخاست و در‌حالی‌که از کتاره‌های زینه محکم گرفته بود چند پله بالا رفت تا در آخر زینه رسید و همانجا بی‌حرکت ماند. بعد از شلیک، عتیق بلافاصله به‌طرف متهم رفت تا از فیرهای بیشتر جلوگیری کند. در این جریان فیر دومی هم شد که از سر شانه عتیق گذشت. عتیق متهم را از بالای زینه به طرف پایین تیله ‌کرد، در همین اثنا بونیمن و ویدکمی به‌طرف متهم رفتند. ویدکمی تازه از صدای گلوله فهمیده بود که چه رخ داده است. متهم سه فیر دیگر نیز کرد که به سقف اصابت نموده و تفنگچه را به زمین انداخت. ویدم، یکی دیگر از حاضران صحنه تفنگچه را گرفت و متهم را تهدید کرد که فریاد «فیر نکو فیر نکو» به گوش رسید و همچنان به او گفته شد که فیر نکند. در این موقع متهم به آواز بلند صدا زد امید به او خوب اصابت کرده باشد و از شاهد عتیق پرسید که تو چه می‌کنی، اگر تو هم می‌مردی امر بدی نبود. بعد از خلع سلاح، متهم چندین بار گفت که این کار را به‌خاطر وطنم و آزادی ملتم انجام دادم. شما سگ‌ها وطن را به انگلیس‌ها فروختید و من به میل خود خودم را قربانی می‌کنم، زنده‌باد آزادی. متهم توسط پلیسی که سر رسیده بود دستگیر شد. در این میان از کلینیکی در نزدیکی سفارت داکتری آورده شد. بعد از معاینه ابتدایی به شفاخانه موبیت انتقال و آنجا اشترواس داکتر ارشد شفاخانه شروع به عملیات کرد و بعد از بازکردن سینه دید که امید زنده‌ماندن سفیر نیست. گلوله جناح چپ شش را کاملا متلاشی کرده بود و همچنان قلب صدمه دیده بود. درحالی که داکتر می کوشید جلو خونریزی را بگیرد سفیر در حوالی ساعت یک در اثر خونریزی داخلی جان داد. متهم که به قومندانی پلیس برده شده بود و در حدود یک تا یک‌ونیم ساعت به سوال‌های پلیس و انگیزه قتل چنین گفت: «من امروز صرف آرمان‌هایم را جامه عمل پوشانیدم. حس وطندوستی مرا به این عمل واداشت. امیدوارم با این کار در افغانستان حرکت ملی‌ای را مقابل کسانی بنا نهم که آزادی را فروختند. امید عمل من آرمان ملت افغانستان باشد. آنان باید در راه پدروطن جان را فدا کنند، همان طوری که من کردم و می‌کنم تا افغانستان به افتخار و آزادی برسد. فکر از بین بردن و نه زخمی ساختن سفیر در برلین از خودم بوده و با هیچ‌کس دیگر راجع به آن حرف نزده‌ام و خواستم عملم بر دیگر افغان‌ها موثر باشد. من به این دلیل این سفیر را انتخاب کردم که کاملا باور داشتم که یکی از مقصران اوضاع فعلی افغانستان می‌باشد. سفیر در برلین می‌خواست خانه‌ای در جاده هورن ۴۱ بخرد تا برای آینده خود یک منبع درآمد داشته باشد. برای خرید خانه از پول‌های دولت استفاده می‌کرد. سایر ماموران حکومتی در خارج نیز امکانات دولتی را در خدمت خود قرار می‌دهند. من راه دیگری نیافتم جز این که در برابر شان قرار گیرم. سفیر برلین که برادر شاه افغانستان است برادر سوم صدراعظم افغانستان و برادر سفیر در پاریس است. برادر پنجمی وزیر دفاع هم به حلقاتی تعلق دارد که استقلال افغانستان را به انگلیس‌ها فروخته اند. از طریق نشریه‌ها می‌دانم که انگلیس‌ها هر سال ۱۰هزار پوند یا بیشتر در اختیار حکومت می‌گذارد که برضد ملت استفاده شده و اسلحه و مهمات خریداری گردد، در‌حالی‌که انگلیس اموال خریداری‌شده امان‌الله را اجازه نداد به آسیا برسد. من حکومت فعلی را پامال‌کننده آزادی افغانستان می‌دانم و این ایده در من قوت گرفت که یکی از این افراد را از بین ببرم تا ستمی که بر ملت روا داشته می‌شود به تمام جهانیان برملا گردد و یک مبارزه آزادیخواهانه ریشه گیرد. در وجود سفیر، بزرگترین دشمن خود را می‌دیدم زیرا در تمام صحبت‌ها با انگلیس‌ها دخیل بود. از سال ۱۹۲۲ سفیر را می‌شناختم، او در پاریس به‌عنوان سرپرست کودکان افغان بود. از تقریبا ۳ ماه به‌حیث سفیر در برلین مقرر شد. سفیر قبل از او را هم می‌شناختم ولی با او دوست نبودم با اینهم تصور می‌کنم فردی وطنپرست بود. چیز دیگری که گفته می‌توانم این است که برادرش را دولت فعلی سربه‌نیست کرده است. سفیر پیشین افغانستان در برلین آقای صدیق برادر متوفی در حال حاضر در آلمان به‌سر نمی‌برد. حاضرم سوگند بخورم که نمی‌دانم، کجاست. (سید کمال، شهید سرفراز نمی‌خواست کوچکترین حرفی بگوید که دشمن بتواند به‌عنوان اعتراف قلمداد نماید. از همین رو، درباره غلام صدیق چرخی، برادر شهید غلام نبی چرخی سخنی به میان نمی‌آورد. مترجم) من نه از سفیر کشته‌شده و نه از سفیر قبلی هیچ‌گاه تقاضای کمک نکرده‌ام و کدام اختلاف شخصی هم با سفیر کشته‌شده نداشتم. والدینم فوت کرده‌اند و صرف دارای یک برادر در کابل می باشم که در این اواخر اطلاعی از وی ندارم. هیچ رابطه کتبی هم در این اواخر با کابل نداشته‌ام. همچنان اینجا در آلمان هم با کسی در مکاتبه نبوده‌ام. در سه ماه گذشته دو تا سه بار برای تجدید پاسپورت خود به سفارت رفته‌ام. صرفنظر از روز واقعه آخرین دیدارم حدود شش یا هشت هفته پیش بود. فکر کشتن عزیز زمانی برایم شکل گرفت که وی به برلین آمد. در لیلیه محصلان از تقررش منحیث سفیر آگاه شدم. پیشتر در روم شنیده بودم که او به دار و دسته ستمگران تعلق دارد. این نظر از سوی اکثر افغان‌ها به شمول امان‌الله خان ابراز می‌شد.» یک روز بعد از قتل، در ادامه تحقیقات وی بر علل اقدام خود پافشاری می‌کرد و اظهارات زیر را ارایه کرد: «ایده‌‌ی کشتن سفیر مدتی طولانی‌ فکرم را به خود مشغول ساخته بود، بخصوص وقتی شنیدم که به برلین آمده است تصمیم جدی گرفتم این انسانی را که همیشه یک فرد مضر و خطرناک علیه جنبش آزادیخواهی و وطن می‌دیدم، از بین ببرم. محرکم این بود که او را از جمله خاینان به آزادی می‌پنداشتم. من به این نظر رسیده بودم که نه‌تنها این فرد بلکه کسان دیگری از این قماش را از بین ببرم. عزیز در چشم من مقصر اصلی بود. بعد از این که او در برلین جا‌به‌جا شد، توجه بیشتر مرا جلب کرد و نزد من قبلا پلان پخته شده بود و منتظر یک فرصت مناسب بودم که کارش را بسازم. این پلان در من بیشتر جان گرفت که دیگر شک نداشتم که آزادی و افتخار افغان‌ها از طرف رهبران کنونی فروخته شده است و این عقیده نه تنها نزد من بلکه نزد همه کسانی که با چشم باز به آزادی وطن می‌اندیشند ایجاد شده است. افغان‌های مذکور تشکلی نداشته هریک مخفی کار می‌کنند و نه علنی زیرا در غیر آن از طرف حکومت نابود می‌شوند. قسمی که قبلا یادآور شدم دو سه بار سفارت رفتنم به خاطر پاسپورتم در حقیقت بدین منظور بود که فرصتی مغتنم برای از بین بردن سفیر بیابم. اگر برایم میسر می‌شد پیشتر از این وی را به قتل می‌رساندم. در ملاقات صرف عصریه هم این زمینه میسر نشد. تفنگچه را دایم در سفارت با خود داشتم. فقط در دعوت عصریه با خود نبرده بودم چون سایر افغان‌ها همراهم بودند. دیروز وقتی ساعت نه و نیم از جا برخاستم این افکار ذهنم را فرا گرفت، فکر وضعیت جاری کشورم، این فکر که حکومت فعلی افغانستان آزادی وطنم را فروخته و این درد وطن فقیرم و آزادی‌اش می‌باشد و با خود گفتم که شاید امروز بتوانم او را ببینم و خون خود را نثار وطن و آزادی ملتم کنم. بعد از این که تفنگچه را آماده ساختم، ساعت ۱۰ راهی سفارت شدم. قبلا در خانه مرمی را تیر کرده و قید اطمینان را زده بودم. یک تعداد مرمی‌ها شاید در بکسم موجود باشد، در شاجور تفنگچه پنج مرمی موجود بود. با قطار شهری به سمت جاده لیسنگ در حرکت شدم. برای آخرین بار تقریبا هشت روز قبل از Duale (نتوانستم معنی این کلمه را دریابم. مترجم) پول آوردم. فضای داخل تعمیر سفارت همه برایم آشنا بود. در زمان حاکمیت امان‌الله خان مهمان دایمی آنجا بودم. قبل از تقرر عزیز، میان سفارت و افغان‌ها مناسبات دوستانه حکمفرما بود. عزیز برعکس سفیر پیشین، از ملاقات با محصلان خوشش نمی‌آمد و بسیار مغرور بود زیرا برادر شاه بود. در ورودی احاطه سفارت نگهبان دروازه را پرسیدم که آیا آقای سفیر است، نگهبان جواب مثبت داد. نگهبان فهمید که من افغانم و بدون کدام ممانعت به‌طرف دفتر سکرتر اول رفتم که در منزل دوم موقعیت داشت. بعد از این که به یکدیگر سلام دادیم، سکرتر پرسید که چرا دوباره به افغانستان برمی‌گردم. اینجا باید یادآور ‌شوم که با الله نواز معاون اول شاه فعلی در هنگام دیدارش از برلین در اکتوبر ۱۹۳۲ راجع به بازگشتم به افغانستان صحبت کرده بودم. اول قرار بود مرا با خود ببرد، اما سپس وعده سپرد که با بازگشتش به کشور تعیین خواهد شد که آیا دولت با ادامه فعالیتم در شرایط فعلی موافق است یا خیر. اگر زندگی‌ام در افغانستان در خطر می‌بود او مرا مطلع می‌ساخت. از آنجایی که او به من هیچ احوالی نداد، درک کردم که در صورت بازگشت به کشور از بین برده خواهم شد. بنابرین به فکر برگشت به افغانستان نبودم. برعلاوه، سکرتر اول (اسماعیل) در برلین پیوسته مرا تحریک می‌کرد که به افغانستان بروم. انتظار بهبود وضعیت را نداشتم. برای دقایقی با سکرتر صحبت کردم و سپس می‌خواستم از زینه به‌طرف پایین تا دروازه خروجی تعمیر بروم. زمانی که در صفه عمارت بودم، ناگهان متوجه شدم که سفیر از طبقه اول در پله‌های زینه در حال پایین شدن است. فکر کردم لحظات مرگ سفیر فرارسیده است. تفنگچه را از جیب راست جاکتم کشیدم، قید را خلاص کرده به‌سوی سفیر نشانه گرفتم. او در این مدت با طی پله‌ها به پله‌ی آخر می‌رسید. یک قسمت معین وجودش را هدف نگرفتم هر قدر می‌توانستم فیر کردم. اراده من این بود که باید به سفیر اصابت کند تا به مرگش بیانجامد. در اثنای شلیک افرادی که در پایین ایستاده بودند به‌سویم حمله‌ور شده سلاح را از دستم قاپیده و محکم گرفته شدم. از خود دفاع نکردم و در فکر فرار نبودم. از پیامد فیرهایم نمی‌توانم چیزی بگویم زیرا در جریان‌های بعدی نتوانستم قرار بگیرم. در این لحظه درک کردم که به ایده‌ال‌هایم، آزادی افغان‌ها و میهنم خود را قربان کردم. به دلایل بالا از اقدام خود اظهار ندامت نمی‌کنم حتا اگر توته توته شوم.» در ۸ جون ۱۹۳۳، متهم جهت تحقیقات پولیس نزد قاضی در «محکمه مرکزی برلین» حاضر گردید. او از اقدام خود دفاع کرد و چنین ادامه داد: «دوباره تکرار می‌کنم که این تصمیم من بود که سفیر را از بین ببرم. انگیزه‌ام فقط وطندوستی‌ام بوده است.» در ۱۴ جون ۱۹۳۳، متهم توسط قاضی مورد تحقیق قرار گرفته و در اینجا اظهارات قبلی خود (یعنی تصمیم کشتن‌از قبل. م) را رد کرده گفت که سخنانم غلط فهمیده شده است، زمانی که سفیر را دیدم خون‌های ریخته‌شده‌ی تمام افغان‌های کشته‌شده پیش چشمم مجسم شد و بعد نفهمیدم چه شد. در تحقیقات بعدی خود نزد قاضی چیزهایی مغایر آنچه که نزد پلیس گفته بود ابراز نمود. براساس اظهارات مذکور، او تصمیم نداشت که سفیر را از بین ببرد. در ۶ جون ۱۹۳۳ جهت صحبت در مورد برگشت اش به افغانستان به سفارت رفته بود. اما راننده‌ای که شاهد عینی است، این نکته را که بعد از شلیک دیگر نمی‌دانسته که چه رخ داده و در گذشته هم وقتی خشماگین شود دچار چنین حالاتی می‌شود، رد می‌کند. صحنه بازداشت و انتقال توسط پلیس را هم به خاطر ندارد. اظهارات متناقض را متهم چنین توجیه می‌نماید که تصور می‌کرد به افغانستان تسلیم داده خواهد شد و بنابراین اظهاراتی نموده است که ممکن در افغانستان شکنجه شود. وکیل مدافع متهم اینگونه سخنان او را تکمیل کرد که تصمیم کشتن از قبل گرفته نشده بود که با ماده ۵۱ قانون جزا در تضاد قرار می‌گیرد..... (چندین صفحه درمورد مسایل حقوقی ترجمه نشد.) «می‌خواهم خود را قربان کنم»‌ یک ثبوت قوی است که از قبل تصمیم برای کشتن مقتول داشته است، در عین زمان، بررسی‌های دو داکتر راجع به حالت روانی متهم. منبع: همبستگی ]]> چهره های افغانستان Sat, 03 Mar 2018 13:16:47 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/78460/ترجمه-بخشی-حکم-محکمه-مورد-اعدام-شهید-سیدکمال-آلمان