پایگاه خبری پیام آفتاب - آخرين عناوين جغرافیای انسانی :: نسخه کامل http://www.payam-aftab.com/fa/Afghanistanology/Geohum Mon, 24 Jul 2017 14:36:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal2/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری پیام آفتاب http://www.payam-aftab.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری پیام آفتاب آزاد است. Mon, 24 Jul 2017 14:36:45 GMT جغرافیای انسانی 60 کوثر پیامبر در سلیمان کوه؛ طوایف سادات پشتون(قسمت3) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62997/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت3 در این بخش  سیّدشریف از قوم کوتی، سیّدزایی از قوم ترین، سیّدمعالی و نواب علی محمدخان معرفی می‌شوند.   قوم کوتی (سیّد شریف) سرسلسله قوم کوتی شخصی است به نام سیّدشریف که در دوران کودکی تحت حمایت ابراهیم، نبیره شیخ بیت قرار گرفت. ابراهیم کودک سیّد زاده را پرورش داده و وقتی به سن بلوغ رسیّد دختری از خانواده خود را به عقد او درآورد. سیّد شریف صاحب دو فرزند به نام‌های محسن‌شاه و حسن‌شاه شد. محسن‌شاه به منطقه «بنون» که فعلا در خاک پاکستان است رفت و حسن شاه در کوه «بتنی» ماندگار شد. (13)   قوم سیّد زی (سیّد جمال) این قوم که سیّد صحیح النسب از نسل سیّد جمال بخاری می‌باشد شامل قوم «ترین» پشتون شده است، با وجودی که از لحاظ زبان و فرهنگ و رسوم پشتونیزه شده اند، اما سیادت خود را هم حفظ کره اند. سیّد جمال بخاری فرزند سیّد علی بخارایی سه برادر دیگر به نام های سیّد جلال، سیّد کمال و سیّد بلیل داشت. این طایفه در حال حاضر بیشتر ایالت پختون‌خواه پاکستان در دیرۀ اسماعیل خان زندگی می کنند. سابق در قندهار هم سکونت داشتند. (14)   سیّد معالی سیّد معالی در منطقه مرغزار در قندهار سکونت داشت. روزی که او به شکار رفته بود لشکر ازبک وارد قندهار شده و مال و جان شهر را غارت کردند. در این میان سیّده بی بی گلنار، همسر حاملۀ سیّدمعالی هم اسیر شد. ازبک ها بعد از خروج از قندهار سیّده را به زَمَند ابن خیرالدین ابن سرین سپردند. سیّدمعالی در جنگ شهید شد و وقتی که زمند از حال آن سیّده خبر شد به او پیغام داد که اگر راضی هست او را به نکاح خویش درآورد. بی بی گلنار، پیام داد که از سیّد معالی حامله است و فعلا نمی‌تواند تصمیم بگیرد تا خدا هرچه بخواهد. بعد از چندی فرزند بی بی گلنار به دنیا آمد و اهالی منطقه از خوشحالی که سیّد زاده ای از نسل پیامبر در میان شان پیدا شده او را «محمد» نام گذاشتند. محمد بعد از این که به سن بلوغ رسیّد ازدواج کرد و دارای چهار فرزند، سه پسر و یک دختر شد. پسرش سیّد مبارک (بارکزی) الیاس و شهاب الدین نام داشتند. پشتنامه سیّد محمد به این شرح است: محمد فرزند سیّد معالی، فرزند سیّد علی، فرزند سیّد عیسی، فرزند سیّد یعقوب، فرزند سیّد اسماعیل، فرزند سیّد ابوالخیر، فرزند سیّد ملک، فرزند سیّد فارس، فرزند سیّد ناصر، فرزند سیّد طاهر، فرزند سیّد یوسف، فرزند سیّد علاءالدین، فرزند سیّد قطب الدین، فرزند سیّد داوود، فرزند محمد طایی، فرزند سیّد سلطان حمد کبیر، فرزند سیّد سلطان شمس الدین تبریزی، فرزند سیّد حبیب، فرزند سیّد معروف، فرزند سیّد علی رافع، فرزند سیّد جنید بغدادی، فرزند سیّد علی، فرزند سیّد حسن، فرزند سیّد احمد جام، فرزند سیّد ابراهیم سرخ، فرزند سیّد محمد، فرزند سیّد علی موسی کاظم، فرزند امام جعفر صادق علیه السلام. (15)     نواب علی محمد خان علی محمد خان کودک سیّد زاده‌ای بود که سردار داوود خان مورث اعلای رام پور، از قوم بریچ، در موقع حمله به یکی از مناطق هند در سال 617 هجری، از جمله مال و اشیایی که غارت کرد، او را نیز که یک کودک هفت ساله بود به غنیمت گرفت. داوودخان که فرزند نداشت و کودک سیدزاده هم زیبا بود او را با خود بُرد و پس از تحقیق معلوم شد که کودک سیّد است و پدر و مادرش مرده اند. سردار داوود این کودک را به فرزندی گرفت و علی محمد خان نام نهاد. صاحب زاده منصور علی خان ابن قاسم‌علی خان خلف نواب فیض الله خان بهادر، بعد از جستجوی زیاد از سادات منطقه شجرۀ نواب علی‌محمد خان را به دست آورد که به این شرح است: نواب علی محمد خان بهادر، فرزند سیّد دلاورعلی، فرزند سیّد یعقوب علی، فرزند سیّد دلدار علی حیدری، فرزند سیّد یونس، فرزند سیّد طاهر، فرزند سیّد خواجه غیاث الدین احمد، فرزند سیّد نجم الدین، فرزند سیّد خواجه عبدالعزیز، فرزند سیّد ادریس ابوالمعالی، فرزند خواجه ابراهیم، فرزند حضرت امام موسی کاظم علیه السلام.(16)   --------------------   پانوشت ها  خواجه نعمت الله هروی، تاریخ خان جهانی و مخزن افغانی، ص 630. خواجه نعمت الله هروی، ص 633ـ 634. همان، صفحه 634 ـ 635. خواجه نعمت الله، ص 642 و شیر محمد خان گنداپوری، ص 274.   مجمع التواریخ، ص 275. خواجه نعمت الله، ص 644، شیرمحمدخان، ص 275 ـ 277. خواجه نعمت الله هروی، 594 ـ 622. خواجه نعمت الله هروی، ص 613. شیر محمد گنداپور، ص 207.  هروی، خواجه نعمت الله، ص 612 ـ 613. . Pashtuns/page5 http://www.siasat.pk/forum/showthread.php? History of مرعشی، میرزا محمد خلیل، مجمع التواریخ، تصحیح عباس اقبال آشتیانی، سال 1207 هجری قمری، کتابخانه طهوری، 1362، ص 3. شیر محمد خان، ص 311.  همان، صفحه 310.  خواجه نعمت الله هروی، ص 582 ـ 583. ]]> افغانستان‌ شناسی Tue, 17 Jan 2017 13:01:26 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62997/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت3 کوثر پیامبر در سلیمان کوه؛ طوایف سادات پشتون(قسمت2) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62966/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت2 مطالعۀ تفصیلی تاریخ و چگونگی ورود سادات در میان قبایل پشتون و رشد و گسترش آن‌ها در مناطق مختلف نیاز به تحقیقات جامع و زمان‌بر دارد که به صورت یک پروژه باید اجرا شود. شناسایی دقیق قبایل سادات در میان پشتون‌ها در حال حاضر کار دشوار اما شدنی است که باید آن را  پژوهشگران، بخصوص پژوهشگران تاریخ، مردم شناسی و امور دینی و مذهبی انجام دهند. اینک به معرفی مختصر سر سلسله‌های قبایل کوچک و بزرگ سادات در میان پشتون‌ها پرداخته می‌شود ‌تا آغازی باشد برای پژوهشگران علاقمند در این زمینه. در این بخش سیّدحسن، سرسلسلۀ قوم خوندی، سیّداسحاق، سرسلسلۀ قوم بختیاری، سیّدمحمد گیسو دراز، سرسلسلۀ سادات اشترانی، سیّدسرمست علی(شاه حسین) سرسلسلۀ قوم متی،  معرفی می‌شوند.    سیّدحسن خُجندی سیّدحسن خجندی مشهور به «خوندی» فرزند خواندۀ شخصی به نام «دانی» فرزند غرغشی داوی بود. خانوادۀ سیّدحسن در آسیای مرکزی و شهر خجند که در حال حاضر مرکز ولایت سُغد در تاجیکستان است زندگی می‌کرد. کودک بود که پدرش ابومحمد، دار فانی را وداع گفت و مادرش که در خجند کسی را نداشت، در اثر قحط سالی مجبور شد او را به دوش انداخته به تنهایی راهی دیار مُلتان در هند شود، تا نزد خواهرش که در آنجا زندگی می‌کرد برود.  سیّد حسن و مادرش بعد از مدتی خسته و مانده به شهر قندهار رسیدند. در آنجا جوان پشتون به نام دانی که جهت خریدن اسب آمده بود متوجه سیّدحسن و مادرش شده و جویای احوال شان شد. مادر سیّدحسن که زن با عفت و عصمت بود به او گفت که عازم مُلتان است، اما راه دور و دراز است شاید نتواند به مقصد برسد. آن جوانمردِ جوان، مادر سیّدحسن را دلداری داده گفت غصه نخورد که او را در این راه کمک خواهد کرد. دانی بعد از خرید اسب سیّدحسن و مادرش را با خود همراه کرده و به خواهرش رساند. خواهرش که متوجه کار نیک دانی جوان شد از مادر سیّدحسن خواست که باید شوهر اختیار کند و چه کسی بهتر از این جوان. سرانجام موافقت صورت گرفت مادر سیّدحسن با دانی ازدواج کرد و همه با هم به وطن دانی برگشتند. از این پس دانی مراقبت از سیّدحسن را به عهده گرفته و او را به فرزند خواندگی خود درآورد. سیّدحسن جهت فراگیری علم و معرفت نزد عارف مشهور آن زمان به نام شیخ بهاءالدین زکریا ملقب به حضرت غوث العالم رفت و با آموختن رموز عرفانی، تزکیه نفس و ریاضت کشیدن به بالاترین مقام یعنی «ولایت» رسید و استادش غوث العالم از او خواست که در میان قوم افغان رفته و آنها را به راه  حق هدایت کند. سیّدحسن به حکم شیخ بهاءالدین زکریا، در میان قوم غرغشیان آمد و به رهبری و هدایت مردم پرداخت و مشهور به خوندی شد. (2) پُشتنامه سیّدحسن خوندی بدین شرح است: سیّدحسن خوندی فرزند ابومحمد، فرزند سیّدعلی، فرزند سیّدجعفر، فرزند سیّدمحمد، فرزند سیّدموسی، فرزند سیّدابراهیم اصغر، فرزند امام موسی الکاظم علیه السلام، فرزند امام جعفرصادق علیه السلام.(3) .   سیّد اسحاق (بختیار) سیّد اسحاق، سیّدی جوانی از اولاد امام زین العابدین علیه السلام بود که خانواده اش در قصبۀ«اوش» در شهر بغداد زندگی می‌کرد. او مانند سایر سادات و فرزندان ائمه معصومین علیهم السلام در اثر مظالم سلاطین اموی و عباسی مجبور به مهاجرت به خراسان شد و به کوه «کسیغر» که وطن پشتون‌های شیرانی بود مقیم شد. شخصی از مردم شیرانی به نام «سنجر» با مشاهدۀ آثار بزرگی و نجابت در چهره سیّد اسحاق، دختر خود که «شیخی» نام داشت را به عقد او درآورد. سیّداسحاق از همسرش شیخی، دارای یک فرزند پسر شد که او را سیّدحبیب«ابی سعید» نام گذاشت و بعد از مدتی با همسر و فرزندش راهی بغداد شد، اما زمانی که در منطقۀ قوم کاکر رسیّد بیمار شده و به عالم بقا پیوست. همسرش فرزند او ابی‌سعید را گرفته و به ملک شیرانی نزد خانواده پدری خود برگشت. مادر ابی‌سعید به خاطر حمایت از فرزندش مجبور شد با مردی از قوم شیرانی به نام «میانی» ازدواج کند. آن مرد که خیلی فقیر بود بعد از ازدواج با مادر ابی‌سعید، به تدریج ثروتمند شد و ثروتمند شدن خود را مرهون بخت و اقبال ابی سعید می‌دانست و در هر مجلسی این مطلب را متذکر می‌شد. به همین دلیل ابی‌سعید مشهور به «بخت آور» و سرانجام «بختیار» شد. (4) پُشتنامه سیّد اسحاق بدین شرح است: سیّداسحاق فرزند سیّدجعفر، فرزند نظام، فرزند عیسی، فرزند محی الدین، فرزند محمد، فرزند حافظ، فرزند نور، فرزند جمال فرزند بوعلی، فرزند یادگار علی، فرزند نشان علی، فرزند امام زین العابدین علیه السلام، فرزند امام حسین علیه السلام.(5)   سیّد محمّد گیسو دراز سیّدمحمد گیسو دراز، در اواخر قرن هفتم هجری از ملک عرب هجرت نموده و از طریق ایران به منطقه کوه سلیمان که در حال حاضر دو طرف مرز جنوبی افغانستان با پاکستان را تشکیل می‌دهد رفت. ایشان که اهل عرفان و صاحب کرامات بودند مورد توجه سه طایفۀ پشتونِ ساکن در آن منطقه متشکل از تمن شیرانی، تمن کاکر و تمن کررانی، قرار گرفتند. در زمان فتنۀ مغولان که موجودیت قبایل مذکور مورد تهدید قرار گرفت رؤسای هر سه قبیله نزد سیّد محمد گیسو دراز آمده و از او خواستند تا دعا نماید که قبایل مذکور در امان بمانند و آسیبی به آنها نرسد. با دعای سیّدمحمد خطر از سر قبایل پشتون رفع شد، خواص و عوام هر سه قبیله بیشتر از پیش معتقد به ولایت و فضایل سیّدمحمد شدند. سران هر سه قبیله، یکی از دختران شان را به عنوان نذر به عقد سیّدمحمد درآوردند و سیّد مذکور از آنها دارای چهار فرزند پسر شد. سیّدمحمد گیسو دراز، بعد از مدتی که فرزندانش هنوز کودک بودند آنها را با مادرانشان به پدر بزرگان شان سپرده عازم هندوستان شد. ابتدا او در جوار مزار خواجه معین الدین ابوالحسن سنجر ساکن شد و از آنجا به دهلی رفته در خدمت خواجه نصیرالدین محمود مشهور به «چراغ دهلی» قرار گرفته و به رسم صوفیان با او بیعت کرد. سیّدمحمد گیسو دراز به مدت دوازده سال از جامعه گوشه گیری نموده در گوشۀ کوهی به ریاضت کشیدن مشغول شد، تا این‌که در زمان سلطنت سلطان فیروز شاه به هدایت مردم «دَکَن» مامور شد. او در دَکَن و حسن آباد در منطقۀ گل برگه، خانقاه ساخت و مرکز رجوع مردم قرار گرفت، تا این‌که در سال 825 هجری دار فانی را وداع گفت و مرقدش در حال حاضر زیارتگاه خاص و عام است. پشتنامه سیّدمحمد گیسو دراز به این شرح است: سیّدمحمد فرزند سیّد غور، فرزند سیّدعمر، فرزند سیّدقاب ، فرزند سیّدقاین، فرزند سیّدالرجال محمد، فرزند سیّد اسماعیل اعرج، فرزند امام جعفر صادق علیه السلام. (6)   سیّد سرمست علی (شاه حسین) سیّد سرمست‌علی، جوان رشید و برومندی از نسل خاندان رسالت بود که در زمان سلطنت ولید ابن عبدالملک ابن مروان اموی، به ظاهر از غور به محل سکونت قبیلۀ «شیخ‌بیت» رفته و در آنجا به شکل ناشناس با اسم مستعار «شاه حسین» ساکن شده مورد حمایت شیخ مذکور قرار گرفت. سیّد سرمست‌علی خودش یا پدرش در زمان حکم‌رانی حجاج ابن یوسف ثقفی، خدمتگذار دولت اموی در عراق و حجاز، که به قتل و کشتار بی‌رحمانه مخالفان بنی امیه به ویژه سادات و شیعیان علی ابن ابی طالب علیه السلام پرداخته بود به غور رفته و بعد از این که لشکر اموی، به دستور حجاج ولایت غور را که مردم آن در آن زمان از طرفداران اهل بیت و مخالفان بنی امیه، بودند مورد تجاوز قرار داد، سیّد سرمست علی از غور فرار کرد و به شکل ناشناس در خانۀ شیخ بیت مقیم شد. شیخ بیت و همسرش به شاه‌حسین پناه داده، و او را جزء خانوادۀ خویش قرار دادند. بعد از مدتی شاه حسین (سرمست‌علی) عاشق «بی بی متو» دختر جوان شیخ بیت شد. همسر شیخ که از این امر آگاهی یافت موضوع را با شیخ در میان گذاشت، اما شیخ گفت هر چند شاه‌حسین جوان خوبی است و آثا بزرگی در او مشاهده می‌شود اما کفو ما نیست و از اصل و نسب او خبر نداریم. همسر شیخ نزد شاه حسین آمده جویای اصل و نسب او شد. شاه حسین خود را از فرزندان اشراف و بزرگان و حکام غور و به روایتی از شاهزادگان ایران معرفی کرده و بخاطر اطمینان بخشیدن از او خواست که کسی را برای تحقیق به غور بفرستد. شیخ بیت این نظر را قبول کرد و کسی به نام «کاغ دور» را که از دوستان نزدیک شان بود به غور فرستاد.کاغ دور که احتمالا از حقیقت حال شاه حسین خبر شده بود در موقع بازگشت قبل از ملاقات با شیخ بیت و همسرش از شاه حسین خواست که اگر می‌خواهد به نفع او عمل کرده و شهادت دهد که از بزرگ زادگان و شاهزادگان غور است، باید با دختر او نیز ازدواج نماید. ممکن است که خود شاه حسین از کاغ دور چنین تقاضایی کرده باشد. به هر حال، شاه حسین و قاصد(کاغ دور) با هم توافق کردند و کاغ دور به شیخ بیت اطلاع داد که شاه حسین راست گفته و از شاهزادگان غور است. شیخ بیت، بی بی متو را به عقد شاه حسین درآورد و شاه حسین از او صاحب فرزندانی شد که اخلاف آنها به بزرگترین اقوام پشتون تبدیل شدند. قبیله‌های مشهور غلزایی، هوتکی، لودی و سوری پشتون از نسل سیّد سرمست‌علی مشهور به شاه حسین هستند. (7) پشتنامه شاه حسین (سیّد سرمت‌علی) به این شرح است: سیّد سرمست علی، فرزند سیّد سلطان شاه بایزید، فرزند سیّدمعین الدین، فرزند سیّد محمدشاه، فرزند سیّد جلال‌الدین، فرزند سیّد شاه اجمل سامانی، فرزند سیّد شاه ابوالقاسم، فرزند سیّدعبدالله، فرزند شاه حسن الامرا، ابن امام سیّد اسحاق، ابن امام حق ناطق جعفر صادق علیه السلام (8) . آن‌چه راجع به شاه حسین نوشته شد برداشت نویسنده از حقیقتی بود که خدواند خواسته یا ناخواسته بر قلم خواجه نعمت الله هروی جاری ساخته آن هم بعد از این که شاه حسین را از اولاد سلاطین غوری و از نسل ضحاک معرفی کرده است. قبل از گسترش استعمار غرب به ویژه استعمار انگلیس به شبه قاره هند و خراسان، مورخان مسلمان و مخصوصا مورخان پشتون از جمله خواجه نعمت الله هروی و شیرمحمدخان گنداپور، شاه حسین را از جملۀ شاهزادگان غور و از نسل ضحاک ماران تازی می‌دانستند. البته برخی مورخین، غوریان را از نسل ساسانیان و کیانیان نیز دانسته اند، اما عده‌اییایی قابل توجهی آنان را عرب تبار معرفی کرده اند. هروی و گنداپور در رابطه با غوریان عرب تبار یا تازی نسبنامۀ شاه حسین را چنین نوشته اند: شاه حسین فرزند شاه معزالدین محمود، فرزند جمال الدین حسین فرزند سلطان بهرام. (9) اسامی شاه معزالدین محمود و جمال الدین حسین، پدر و جد ساختگی شاه حسین (سرمست علی) در کتب تاریخی معتبر در زمرۀ شاهزادگان غوری وجود ندارد. برخی مورخین متأخر از جمله عبدالحی حبیبی، غوریان را پشتون و آریایی نژاد معرفی می‌کنند، اما نام اجداد آریایی شان را ذکر نمی‌کنند. نظریۀ آریایی تباری پشتون‌ها در تحقیقاتی که نویسنده این سطور از منابع مختلف داخلی و خارجی نموده است به اثبات نمی‌رسد اما نظریه اسرائیلی تباری و عرب تباری آنها طرفداران زیادی دارد و خود پشتون‌ها در طول تاریخ خود را با افتخار اسرائیلی و عرب تبار خوانده اند و نسبنامه‌های ثبت شدۀ شان در تاریخ به‌خصوص در کتاب معتبر مخزن افغانی، اسناد تاریخی محسوب می شوند نه افسانه و فولکلور. بنابراین، شاه حسین اگر از نسل شاهان غور محسوب شود و غوریان تازی تبار باشند، او نیز عرب تبار است و اگر شاه حسین همان سیّد سرمست‌علی و از نسل امام جعفر صادق علیه السلام باشد که هست، بازهم عرب تبار است و فرزندان او عرب تبار محسوب می شوند که پشتون شده اند. و اما دلایل و شواهد و قرینه‌هایی که سیادت شاه حسین را ثابت می‌سازد از این قرار است: 1ـ اعتراف خواجه نعمت الله هروی در کتاب مخزن افغانی، که ایشان در این رابطه چنین می‌نویسد: «شاه حسین که به قول اصح نامش سیّد سرمست علی بود و به شاه حسین ملقب شده است، بر رأی مهر ضیای اهل دانش و بینش مخفی و محتجب نماند که قوم نوحانی [نوحانی با سه پشت به شاه حسین می رسد] خود را سیّد می‌گویاند، بلکه از قوم متی همه را سیّد می‌داند و این مقدمه را به براهین صادقه به ثبوت رسانیده، چنانچه از نسبنامه غفران پناه محبت‌خان ابن شیرشاه نوحانی که اباً عن جداً بر تمام قوم و اُلوس نوحانی سلطنت و حکومت سرداری ایشان است و مملکت آن مرز و بوم به ایشان زیب و زینت دارد، به طریق ایجاز در این مجموعۀ محموده مرقوم می‌نماید. محبت خان ابن شیرشاه ابن شهبازخان ابن دولت خان ابن موسی خان ابن کتی‌خان ابن جلال خان ابن لقمان خان ابن عیسی خان ابن دولت‌خان ابن پسین ابن مما ابن لودی ابن نوحانی ابن اسماعیل ابن سیانی ابن ابراهیم ملقب به لودی ابن سیّد سرمست علی ملقب به شاه حسین ابن سیّد سلطان شاه ابن بایزید ابن سیّد معین الدین ابن سیّد محمد شاه ابن سیّد جلال الدین ابن سیّد شاه اجمل سامانی ابن سیّد شاه ابوالقاسم ابن سیّد عبدالله ابن سیّد شاه حسن الامرا ابن امام سیّد اسحاق ابن امام حق ناطق جعفر صادق ابن امام محمد باقر ابن امام حضرت زین العابدین ابن حضرت امام حسین ابن حضرت امیرالمومنین علی مرتضی و حضرت فاطمه الزهرا بنت حضرت محمد الرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.(10) 2ـ شاه حسین اگر از طایفه غوری و اشراف زاده یا شاهزاده بوده چرا با اسم مستعار به تنهایی به قبیلۀ شیخ بیت پناهنده شد در حالی که بر اساس روایت مخزن افغانی و تواریخ خورشید جهان، پدرش به مکه و حجاز مرکز حکومت حجاج ثقفی رفت و کسی به او کاری نداشت. از سوی دیگر، بعد از سلطۀ اموی‌ها بر غور، حکمران غور به مقام خود ابقا شد و شاهزاده‌های فراری برگشتند، چرا شاه حسین برنگشت، در حالی که هیچ دلیلی برای برنگشتن او وجود ندارد. 3ـ شاه حسین، نام مستعار برای خود از آن جهت انتخاب کرد که با هویت اصلی به عنوان سیّد و علوی شناسایی شده و به قتل می رسید. اگر این خطر موجود نبود نیازی به تقیه و کتمان هویت اصلی نداشت. 5ـ مهمتر از همه اخلافش بعد از چند پشت که خطر رفع شد، هویت اصلی خود را آشکار کردند و نسبنامۀ شان را به عنوان سند سیادت‌شان ارائه کردند. 6ـ پژوهشگر جوان به نام دیروجی(Dirogi ) از پشتون های پاکستان در سایت سیاست (پاکستانیون کی آواز) به سیادت شاه حسین اعتراف نموده می نویسد: شیخ بیت یا بیتین بابا، یک شخصیت روحانی پرهیزگار و متدین بود. دخترش که متو نام داشت با سیّد شاه حسین که خود را از شاهزادگان ایران (پارس) معرفی کرده بود ازدواج کرد. سیّد شاه حسین در یک وضعی پریشان و خطرناکی که گرفتار شده بود از وطن خود [در ملک عرب] بار هجرت بسته و در جستجوی امنیت و آرامش نزد شیخ بیتین بابا [در کوه سلیمان] آمده در آنجا به دعا و عبادت مشغول شد و از محضر شیخ بیت نیز استفاده کرد، چنان که با عمل نیک و سعی و تلاش رضایت او را حاصل نمود. ازدواج شاه حسین و متو دختر شیخ ، برخی داستان‌های رمانتیک ایجاد کرد. سیّد شاه حسین زن دیگری هم داشت به نام مَهی (Mahi ) دختر کاغ دور، از طایفه پشتون های کرلانی. فرزندان سیّد شاه حسین از این دو مادر (مهی و متو) به نام قبایل متی شهرت یافتند. سیّد شاه حسین که به شاهزاده ایرانی شهرت یافته بود یک سیّد بود. در اثر رفتار ظالمانه و کشتار بی رحمانۀ بنی امیه و بنی عباس، شخصیت‌ها و خانواده‌های زیادی از سادات کشته شده و عده‌ای هم مجبور به مهاجرت به ایران و خراسان (به شمول افغانستان) شدند و اقامت دائمی اختیار کردند. از ترس رفتار خصمانه و ستمگرانه حکام وقت علیه سادات، افراد متدین و نجیب این طایفه مجبور بودند در هر سرزمینی از جمله در کوه سلیمان هویت شان را مخفی نگه دارند تا شناسایی نشده و بی‌گناه به قتل نرسند. ممکن است که اجداد شاه حسین هم به عنوان ساداتی که در معرض خطر قرار داشتند خود را شاهزادگان ایرانی (پارس) معرفی کرده باشند، اما پشتون ها به صورت عموم سیّد را باچا یا پاچا و یا شاه‌جی، می نامند تا به آنها احترام گذاشته شود.» (11) 7ـ صاحب کتاب مجمع التواریخ در رابطه با سیادت غلزایی ها چنین می نویسد: « قبیله غلزه [غلزایی] امیر اویس [میر ویس خان] نام داشت و فرقه غلزه به نحوی که از زبان ایشان شنیده شده خود را سیّد می‌دانند و به طوری بیان می‌نمایند که اثبات ولدالزنایی خود می‌کنند و به همین جهت در وقتی که محمود پسر امیر اویس تسخیر اصفهان نموده و پادشاه گردید نقش سکه خود را این بیت نمود: سکه زد بر سیم و زر، مانند قرص آفتاب شاه محمودِ جهانگیرِ سیادت انتساب (12) ]]> افغانستان‌ شناسی Tue, 17 Jan 2017 07:56:13 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62966/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت2 کوثر پیامبر در سلیمان کوه؛ طوایف سادات پشتون(قسمت1) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62964/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت1 در مطالعات مختصر، اما جامعی که در رابطه با پیشینۀ تاریخی و تبار قوم پشتون، به عنوان قوم بزرگی که در افغانستان و پاکستان سکونت دارند و حتی شاخه‌هایی از آن‌ها در هند و ایران نیز وجود دارند، انجام شد، نظریۀ تعلق پشتون‌ها به نژاد سامی مورد توجه قرار گرفت. نظریات اسرائیلی تباری و عرب تباری پشتون‌ها بیشتر از نظریۀ آریایی تباری شان طرفدار داشته و برمبنای مستحکم‌تری استوار است. بعد از مطالعۀ مختصر در مورد پشتون‌ها در جریان پژوهش موردی در رابطه با ولایت وردک و مردمان آن، متوجه شدم که ادعایی مبنی بر سیادت پشتون‌های وردک وجود دارد و این موضوع را سال‌ها قبل در دورۀ جوانی از مردم وردک شنیده بودم. به موضوعی به این مهمّی تاکنون از سوی منابع رسمی و پژوهشگران و تاریخ نویسان افغانستانی نه تنها به صورت هدفمند توجه نشده، بلکه آن را مغرضانه افسانه و بی اعتبار نیز قلمداد کرده اند. مردم وردک نیز متأسفانه حسّاسیت شان را در این زمینه به مرور زمان از دست داه اند و تنها عدۀ کمی از آن‌ها بر سیادت شان اصرار داشته و مقاومت کرده اند که هنوز سیّد نامیده می‌شوند. برای روشن شدن موضوع سیادت قوم وردک به جستجوی منابع به زبان‌های فارسی، پشتو، عربی و انگلیسی پرداختم تا این که به منبع اصلی  و معتبری بنام « تاریخ جهان‌خانی و مخزن افغانی» تألیف خواجه نعمت الله هروی، دست یافتم. این کتاب که حدود 401 سال قبل محققانه و تاحدی مطابق معیارهای امروزین تحقیق نگاشته شده است بطور مشروحی به معرفی قبایل سادات پشتون پرداخته و نسبنامه های آن ها را ذکر کرده است که اسناد معتبر و واقعی برای اثبات سیادت آنها به شمار می رود. نویسندۀ کتاب «تواریخ خورشید جهان» و دیگر کتاب‌های مربوط به حسب و نسب پشتون ها که شجره نامه‌های قبایل پشتون را مفصل تر نگاشته اند از کتاب مخزن افغانی، به عنوان منبع اصلی استفاده کرده اند. در واقع مخزن افغانی کتاب مادر در این زمینه محسوب می‌شود.   در کتاب مخزن افغانی و کتاب تواریخ خورشید جهان از یازده قبیله سادات در میان پشتون‌ها و چگونگی حضور و گسترش شان ذکر شده و نسبنامه‌های آن‌ها نیز ثبت شده است. مهمتر از همه، خواجه نعمت الله هروی با قاطعیت نوشته است که غلزایی‌ها و بنی اعمام شان از اولادۀ  شاه‌حسین (سیّد سرمست علی) نیز سیّد و از نسل امام جعفر صادق علیه السلام هستند.   قبیلۀ «متی» که متشکل از فرزندان سیّد سرمست علی، از دو زن پشتون، یکی دختر شیخ متی بنام «بی بی متو» و دیگری از قبیلۀ کرلانی بنام « مهی» یا «ماهی» می باشد، بزرگترین قبیلۀ سادات پشتون به شمار می‌رود که هوتکی‌ها، لودی‌ها و سوری‌ها، مربوط به این قبیله بوده و همه در اصل سیّد و عرب‌تبارند.   طوایف سادات پشتون مطالعۀ تفصیلی تاریخ و چگونگی ورود سادات در میان قبایل پشتون و رشد و گسترش آن‌ها در مناطق مختلف نیاز به تحقیقات جامع و زمان‌بر دارد که به صورت یک پروژه باید اجرا شود. شناسایی دقیق قبایل سادات در میان پشتون‌ها در حال حاضر کار دشوار اما شدنی است که باید آن را  پژوهشگران، بخصوص پژوهشگران تاریخ، مردم شناسی و امور دینی و مذهبی انجام دهند. اینک به معرفی مختصر سر سلسله‌های قبایل کوچک و بزرگ سادات در میان پشتون‌ها پرداخته می‌شود ‌تا آغازی باشد برای پژوهشگران علاقمند در این زمینه. در این بخش سیّدطاهر، سرسلسلۀ قوم تارن، سیّدحسن، سرسلسلۀ قوم خوندی، سیّداسحاق، سرسلسلۀ قوم بختیاری، سیّدمحمد گیسو دراز، سرسلسلۀ سادات اشترانی، سیّدسرمست علی(شاه حسین) سرسلسلۀ قوم متی، سیّدشریف از قوم کوتی، سیّدزایی از قوم ترین، سیّدمعالی و نواب علی محمدخان معرفی می‌شوند.     قابل ذکر است که در رابطه با قوم وردک که از اولادۀ سیدمحمد گیسو دراز هستند قبلا مطلبی مفصلی نوشته شده و در سایت پیام آفتاب منتشر شده است. ضرورت است که در مورد همه قبایل سادات پشتون تحقیقات جداگانه صورت گرفته و به تفصیل معرفی شوند، ولیکن این جانب فرصت آن را ندارم. مطالب مرتبط: وردک، برگ دیگری از تاریخ تحریف شدۀ اقوام در افغانستان+عکس تارن «تارن» که نام اصلی اش سیّدطاهر، است پسر وصلی(پسر خوانده) کاکر، از نو‌ه‌های غرغشی،فرزند قیس عبدالرشید، جدّ بزرگ پشتون‌ها بود. تارن را کاکر، از کودکی به فرزندی گرفته و بزرگ کرده بود. شجره یا پُشتنامه تارن بدین شرح است: سیّدطاهر تارن، فرزند سیّدناصر، فرزند سیّدعلاءالدین، فرزند سیّدقطب الدین، فرزند سیّدداوود، فرزند سیّد سلطان کبیر، فرزند سیّد شمس الدین، فرزند سیّد احمد، فرزند سیّدعلی رفاعی، فرزند سیّدحسن، فرزند سیّدمحمد، فرزند سیّدجواد، فرزند امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام، ابن امام موسی الکاظم علیه السلام، ابن امام جعفر الصادق علیه السلام، ابن امام محمدباقر علیه السلام، ابن امام زین العابدین علیه السلام، ابن سیّدالشهداء امام حسین علیه السلام، ابن امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب علیه السلام. (1) ادامه دارد ]]> افغانستان‌ شناسی Tue, 17 Jan 2017 07:37:10 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/62964/کوثر-پیامبر-سلیمان-کوه-طوایف-سادات-پشتون-قسمت1 چگونگی تغییر جغرافیای انسانی وردک http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/58021/چگونگی-تغییر-جغرافیای-انسانی-وردک   قبل از مسلط شدن پشتون‌ها بر منطقة وردک نام شناخته و جامعی از این خطه در تاریخ ثبت نشده و همواره جزء ایالات بزرگ کابلستان یا زابلستان بوده، اما درة میدان از میدان‌شهر کنونی به شمول ولسوالی نرخ تا ولسوالی جلریز از قدیم شهرت داشته است.     کسانی که در اساطیر باستانی مندرج در اوستا و کتب دیگر به دنبال کلمات قرینه و مترادف برای وردک هستند مانند موارد دیگر به جایی نمی‌رسند که قناعت مورخان و پژوهشگران غیر مغرض را حاصل کنند.   مطالعات تاریخی، آثار باستانی و قرینه‌های موجود نشان می‌دهند که از دورۀ باستان تا قرون اولیۀ اسلامی اغلب ساکنان افغانستان امروز از اقوام مختلف پارس و ایرانی بوده اند که با هجوم ترک‌ها و مغول‌ها و بعد از آن‌ها با هجوم پشتون‌ها ترکیب قومی این سرزمین تغییر کرده است.   در رابطه با هزاره‌ها که آنان را برخی نویسندگان به مغول‌ها و ترک‌ها نسبت می‌دهند هیچ مدرک و قرائن تاریخی و اجتماعی وجود ندارد که گسترش و تکوین آن‌ها در مرکز افغانستان و مناطق دیگر با سلطه، هجوم، جنگ و خونریزی صورت گرفته باشد. در سینۀ تاریخ ثبت نشده است که هزاره‌ها سرزمین‌های تاجیک‌ها و اقوام دیگر را به زور غصب کرده باشند، حتی داستان و افسانه‌ای در این رابطه میان هزاره و سایر اقوام وجود ندارد. تکوین ترک‌تباران هم (صرف نظر از هجوم امرا و سلاطین ترک و مغول و خرابی‌‌های گسترده‌ای که برخی آن‌ها به وجود آوردند) در مراحل بعدی از لحاظ مردمی بصورت ملایم و مسالمت آمیزتر صورت گرفته است.   در مورد ساکنان وردک، هم مورخان و پژوهشگران داخلی و هم خارجی اذعان کرده‌اند که ساکنان وردک و میدان قبل از حمله مغولان هند به کابل، میدان و غزنی، بخصوص در زمان جلال‌الدین اکبر، بطور عمده هزاره بوده و تاجیک‌ها هم در آنجا می‌زیسته‌اند، چنان‌که هنوز در نرخ و میدان، مناطقی تاجیک نشین وجود دارد. شواهد و قرائنی موجود است که حضور گستردۀ هزاره‌ها را در وردک و میدان نشان می‌دهد، مانند اسامی برخی مناطق که فارسی و حتی به لهجۀ هزارگی باقیمانده است. مزار برخی شخصیت‌های معنوی سادات شیعه از نسل سلطان سیّداحمدکبیر (شاه برهنۀ یکاولنگی) و دیگر اعاظم سادات مانند سیّدشاه نظام‌الدین (شاه سیّدبابا) در تکانه، خواجه سیّدمحمد در میدان، سیّد شاه اسلام در وردک، سید یحی مشهور به شاه قلندر در ولسوالی چک وردک و سیدعارفین نوة شاه برهنه در لوگر، نیز گواهی بر این مطلب است که ساکنان وردک هزاره‌ها و سادات شیعه بوده‌اند. حتی نام‌هایی چون ولسوالی سیّدآباد، تنگی سیّدان در دایمیرداد و نیز وجود سیّدها در ولسوالی جَغَتو، نشان از حضور سادات شیعه قبل از حضور پشتون‌های در وردک دارد.   برای اثبات آن‌چه گفته شد بخشی از نوشته «هِنری جورج راورتی» را ترجمه نموده و نقل می‌کنم. راورتی در کتاب «یادداشت‌هایی از افغانستان و بخشی از بلوچستان» در مورد هزاره‌ بودن ساکنان وردک، یکصدوسی و پنج سال پیش چنین می‌نویسد: «بخشی از سرزمین [افغانستان کنونی] که در حال حاضر وردک نامیده می‌شود، در زمان‌های سابق متعلق به مردم هزاره بود، اما از زمان همایون‌شاه [نصیرالدین همایون، امپراتور مغولی هند] و فرزندش جلال الدین محمد اکبر، هزاره‌ها با گسترش قبایل پشتون از سمت شرق به غرب، به تدریج عقب رانده شد و زمین‌های‌شانرا از دست دادند.   جلال الدین اکبر، بعد از مرگ محمدحکیم میرزا، حکمران کابل، بر این ولایت [که وردک و میدان] بخشی از آن بود مسلط شده و مجذوب زمین‌های سرسبز و حاصلخیر و هوای دل انگیز آن شد و به نظر می‌رسد که منطقۀ کنونی وردک در آن زمان شامل تمن میدان شده باشد.   ساکنان میدان، متشکل از هزاره‌ها و تاجیک‌ها بودند که حکام مغول آن‌ها را مجبور به پرداخت مالیات سنگین و دوهزار اسب جنگی برای لشکریان متجاوز خود نمودند.   قبایل وردک که بعدا در تمن بنگش ساکن شدند، از لحاظ نفوس زیاد و قوی بودند و توانستند که برای نظامیان لشکر جلال الدین محمداکبر 500 سواره نظام و یا 5500 پیاده نظام فراهم سازند. موقعیت دقیق سکونت‌گاه وردک‌ها در آن زمان مشخّص نیست، اما به احتمال قوی در جنوب غرب تمن بنگش درداخل یا نزدیکی سرزمینی که توسط خویشاوندان پشتون آن‌ها از قبیله کررانی تصاحب شده بود، قرار داشت.   بعد از مدتی جمعیت وردکی‌ها رو به فزونی نهاد تا حدی که سرزمین‌های تصاحب شده پاسخگوی این افزایش نفوس نبود، و از سوی دیگر در همین زمان هزاره‌ها از ستم، چپاول و غارت مأموران دولت مغولی هند به ستوه آمده و به شدت ضعیف شده بودند. وردک‌ها با استفاده از این وضع به سوی هزاره‌ها و ما یملک‌شان هجوم آورده و آن ها را به زور از سرزمین‌های‌شان بیرون راندند و هم زمان با آن‌ها قبیله غلجایی نیز همین کار را در حق هزاره‌ها در میدان کردند.» (1) [مهاجمین قبایل غلزایی، درانی و خروتی درۀ میدان تا جلریز را اشغال کردند و ابتدای درۀ سنگلاخ را بعد از اشغال و تصفیۀ قومی و مذهبی «خروتی» نام گذاشتند. هم‌چنین سایر مناطق شیعه نشین جلریز، بخصوص «درۀ مهربان» را اشغال و ساکنان سادات آن‌را اخراج کردند].   قبل از جورج راورتی مورخان مسلمان و غیرمسلمان دیگری نیز در مورد تصاحب قندهار، غزنی، وردک و میدان توسط قبایل پشتون سخن گفته‌اند و اغلب آن‌ها اذعان کرده‌اند ساکنان عمده میدان و وردک هزاره‌ها بوده‌اند.   در قرن شانزدهم میلادی ظهیرالدین محمدبابر، امپراتور مغولی هند در کتاب بابُرنامه یا توزک بابری، و نیز مورخان دربار شاه‌عباس صفوی از قومی به نام«هزاره» یاد کرده‌اند. بابر در کتاب بابر‌نامه هزاره‌ها را مردمی گفته است که در غرب از کابل تا غور و در جنوب تا غزنی زندگی می‌کنند و به زبان مغولی سخن می‌گویند(2).   بابر در مورد حمله خود به هزاره‌ها به نحوی اعتراف می‌کندکه هزاره‌ها از میدان تا غزنی و بخش‌هایی از لوگر سکونت داشته‌اند. او می‌نویسد: «... به ولایت کابل و غزنی سی‌هزار خروار غله تحمیل شد، چون درآمد و حاصل کابل را نادانسته این چنین تحمیل کلی کرده شد، ولایت خیلی خراب شد. در همین محل حصه بایری را اختراع کردم، به هزاره سلطان مسعودی اسب و گوسفند بسیاری انداخته، تحصیل‌داران فرستاده شد. بعد از چند روز از تحصیل‌داران خبر رسید که هزاره‌ها مال نداده در مقام سرکشی شده‌اند. پیشتر از این هم چند نوبت راه غزنی و گردیز را زده بودند، از این جهت به جهت تاختن هزاره سلطان مسعودی، سواری نموده شد به راه میدان، آمده از کوتل چرخ شباشب گذشته، وقت فرض [نماز صبح] در نواحی جَغَتو [در وردک] بر هزاره تاخته شد و خواطر خواه تاخته شد(3) [یعنی به شدت سرکوب شدند و معلوم نیست که چه تلفات و خساراتی را متقبل شدند]. آنچه مسلم است این است که تا قرن 14 میلادی و زمان امیرتیمور گورگانی قندهار، غزنی و وردک پشتون‌نشین نبوده است. این مطلب در کتب مختلف از جمله تواریخ رحمت خانی، حیات افغانی ومخزن افغانی نیز اعتراف شده است. میر غلام محمد غبار به نقل از کتاب مطلع‌ السعدین، می‌نویسد که در قرن چهاردهم قندهار جزء افغانستان [سکونت‌گاه پشتون‌ها در دامنۀ کوه سلیمان در آن زمان] نبوده و در غرب کابل که میدان و وردک باشد قوم هزاره ساکن بوده‌اند. غبار می افزاید: «در قرن چهاردهم عبدالرزاق نویسنده‌ی مطلع السعدین چنین می‌نویسد: «ذکر توجه صاحب قران [امیر تیمور گرگان] به سیستان و قندهار و افغانستان» آنگاه از علاقه‌های فراه، بُست، قندهار، تخت سلیمان و غیره نام می‌برد. از این نوشته واضح می‌شود که تا عهد مؤلف، قندهار هم جزء افغانستان نبوده و همان تخت سلیمان و نواحی آن افغانستان نامیده می‌شد. در قرن شانزدهم امین احمد رازی در جغرافیای هفت اقلیم خود حدود کابل را چنین تعین می‌کند: شرقی کابل، پیشاور و لغمانات و بعضی ولایات هند است و غربی او کوهستان است و قوم نکو دری و هزاره‌ها آنجا سکونت دارند. شمالی آن قندز و اندراب است و کوه هندوکش فاصل، جنوبش فرمل و به فرد افغانستان است.» (4) ------------00000000000000 1- Hery George Raverty, “Notes On Afghanistan and part of Baluchistan” by H. G. Raverty in 1881, pages: 694-695. 2-   .Dupree,"Afghanistan:(iv)ethnography",InEncyclopediaIranica(www.Iranica.com/newsite/articles/vlf5a040a.htm) 3- ظهیر الدین محمدبابرشاه، بابَرنامه، ملک الکتاب بمبی سنه 1308، چترا برابها پرس. 4-    میرمحمدصدیق فرهنگ، افغانستان درپنج قرن اخیر، جلد اول و دوم، صص517-518.   ]]> سید محمدباقر مصباح‌زاده جغرافیای انسانی Sat, 29 Oct 2016 13:36:50 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/58021/چگونگی-تغییر-جغرافیای-انسانی-وردک وردک، برگ دیگری از تاریخ تحریف شدۀ اقوام در افغانستان+عکس http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/57750/وردک-برگ-دیگری-تاریخ-تحریف-شدۀ-اقوام-افغانستان-عکس    طرح موضوع کلمه «وردک» را در لغت جهازعروس معنی کرده‌اند، چنان‌که دهخدا نوشته است: «وردک. [ وَ دَ ] (اِ) جهاز عروس یعنی اسبابی که با او به خانه شوهر برند.(آنندراج) (ناظم الاطباء) (برهان). جهیزیه. (مؤید الفضلا) (شرفنامه منیری).»(1)    هنری والتر بلیو، کلمه وردک را مأخوذ از طایفه‌ای بنام «وردوج» می‌داند که در بدخشان زندگی می‌کردند و شاخه‌ای از قوم بزرگ پارس بودند. بخشی از این طایفه در زمان‌های قدیم به منطقه‌ای که حالا وردک نامیده می‌شود مهاجرت کردند و به مرور زمان نام‌شان از وردوج به وردک تغییر یافت.(2) در حال حاضر هم ولسوالی (فرمانداری) وردوج در ولایت بدخشان قرار دارد.   از نظر سیاسی و اجتماعی، «وردک» نام یکی از قبایل بزرگ پشتون گذاشته شده و ولایتی به همین نام در سال 1343 هجری شمسی در زمان ظاهرشاه، آخرین حکمران طایفۀ محمدزایی، ایجاد شد. قوم وردک درحال حاضر متشکل از چند قبیلۀ کوچک‌تر بنام‌های مایار(ماهیار)، میرخیل، نوری، مَمَک، تورک، گدای و ... می‌باشد که بطور عمده در ولسوالی‌های سیدآباد، چَک، نَرخ، جَغَتو و دایمیرداد زندگی می‌کنند. وردکی‌ها در تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان از اواخر قرن نوزدهم تاکنون نقش فعال و برجسته دارند و در پست‌های بلند مدیریتی کشور کار کرده‌اند.     در دهه‌های اخیر که زمینه‌های تحقیق و تتبع تاریخی و سیاسی در مورد سرزمین و مردم افغانستان در داخل و خارج از کشور توسط پژوهشگران فراهم شد بحث گسترش خشونت بار پشتون‌ها از دامنه‌های سلسله کوه سلیمان بسوی مرکز افغانستان به میان آمد. از جمله مناطقی که به تصرف پشتون‌ها درآمده و به هزاره‌ها، تاجیک‌ها و سادات شیعه تعلق داشت، مناطق پشتون‌نشین ولایت وردک است. البته، نه تنها پشتون‌ها بلکه تمام اقوامی که در طول تاریخ بشر، قدرتمند تر از دیگران بوده اند اقوام ضعیف‌تر را سرکوب کرده اند.    علاوه بر اختلاف تاریخی بر سر تعلقات سرزمینی، هویت قومی وردکی‌ها نیز تحریف شده است. مردم وردک در طول تاریخ‌شان خود را نه پشتون بلکه «سیّد» و از نسل حضرت علی(ع) می‌دانستند،‌ اما بصورت رسمی آن‌ها را در زمرۀ قبایل پشتون قرار دادند و بحث سیادت‌شان را به مرور زمان کم‌رنگ کردند تا حدی که در حال حاضر این موضوع را یک افسانه و فولکلور خوانده و برخی نویسندگان پشتون، طرح این موضوع را توطئه‌ی دشمنان پشتون‌ها برای اختلاف افگنی در میان آن‌ها قلمداد می‌کنند و برخی نویسندگان خارجی هم به پیروی از اطلاعات ارائه شده‌ای رسمی توسط حکام و قوم‌گرایان پشتون، سیادت وردکی‌ها را مانند موضوع اسرائیلی تباری پشتون‌ها افسانه و عامیانه قلمداد می‌کنند.    انکار سیادتِ سادات وردک و برچسب زدن ناحق به موافقان این موضوع، با واقعیت تاریخی در تضاد است، چراکه موضوع سادات مربوط به قرون قبل از اسلام و دوران باستان نیست که آن را افسانه، فولکلور و یا توطئه خواند و در سرودهای ‌ویدی، کتاب اوستا، تاریخ هرودت یا سفرنامه هیوان تسنگ چینی، جستجو کرد. این موضوع به هجرت سادات از ابتدای گسترش اسلام در خراسان بستگی دارد که هم در کتب تواریخ آمده و هم شفاهی سینه به سینه نقل شده است. حضور سادات در میان تمام اقوام در افغانستان و جهان به همین شکل است. برخی در اقوام مربوطه حل شده و سیادت شان را فراموش کرده اند و برخی هنوز این عنوان را حفظ نموده و هویت مستقل دارند.   در رابطه با سیادت وردک‌ها هنری والتر بلیو، نویسنده، زبان‌شناس و پزشک بریتانیایی که برای نخستین بار قبل از خود پشتون‌ها دستور زبان پشتو را تدوین و منتشر کرد، می‌نویسد: «وردک‌ها [حدود 140 سال قبل] از نظر قومی نه افغان و نه پتان، نه غلزایی، نه هزاره، نه ترک و نه مغول اند، عده‌ای آن‌ها را تاجیک می‌دانند و برخی دیگر «شیخ» می‌نامند، در حالی‌که خودشان بر این باورند که از نسل مهاجمین [مهاجرین] عرب و سیّد هستند. آنها پشتو را با لهجه شکسته و معیوب صحبت می‌کنند که با کلمات خارجی زیادی مخلوط شده و شاید این کلمات از زبان وردوجی آمده باشند.(3)   این نوشته در پی آن است تا هویت قومی وردکی‌ها را کالبد شکافی نموده و گرد و غبار قرن‌ها تحمیل، تحریف، و تحمیق و ستمی که بر هزاره‌ها، تاجیک‌ها و سادات بویژه سادات شیعه در منطقۀ وردک و میدان رفته است را از روی واقعیت ها و حقایق تاریخی بردارد.   طوایف سادات پشتون      اکثر نسب‌شناسان قدیم و نقبای سادات درگذشته معتقد بودند که در اثر مظالم سلاطین و امرای بنی‌امیه و بنی‌عباس و هم‌چنین سلاطین محلی و مهاجمین مغول، پیش از 1472 قبیلۀ سادات علوی (اعم از حسینی و حسنی) به کشورهای مختلف در خراسان، آسیای مرکزی، هند، رم (ترکیه و سوریه) و کشورهای آفریقایی مانند مصر، تونس و مغرب مهاجرت کردند(4). امروزه سادات در تمام سرزمین‌های اسلامی از جمله افغانستان در میان اقوام مختلف زندگی می‌کنند. سادات هرجا که رفته و ساکن شده‌اند نه به‌عنوان یک قوم و قبیله بلکه به عنوان یک نماد مذهبی و اجتماعی مورد احترام داوطلبانۀ مسلمین قرار دارند و هر قومی سادات خودشان را متعلق به خود می‌دانند. اگر قبایل سادات در سرزمین‌های مختلف گروه‌های قومی تشکیل می‌دادند تاکنون حداقل یک کشور بزرگ ایجاد کرده بودند. همین اکنون جمعیت شناخته شدۀ سادات در قارۀ آسیا به بیش از سی میلیون نفر تخمین زده می‌شود که حدود 14میلیون آن در کشورهای جنوب آسیا زندگی می‌کنند.   در افغانستان سادات در میان اقوام مختلف از جمله پشتون‌ها حضور پررنگ دارند، و نفوس سادات پشتون به مراتب بیشتر از سادات سایر اقوام به نظر می‌رسد، اما اکثریت آن‌ها پشتونیزه شده و هویت اصلی‌شان را از دست داده‌اند. در کتاب «تاریخ جهان‌شاهی و مخزن افغانی» تألیف خواجه نعمت الله هروی در قرن هفتم هجری، از یازده قبیله سادات پشتون به این شرح نام برده شده است: 1) بختیاری(فرزندان ابی سعید ابن سیّد اسحاق) 2) اشترانی (سیّدمحمد گیسودراز) 3) سیّدزئی(سیّد زایی، سیّد زَی) از نسل سید جلال بخاری و ترین 4) خرشین 5) متی 6) شیرانی (سرانی) 7) تارن (سید طاهر) 8) هُنَیْ 9) وَردَک 10) محمدزایی (محمد زئی) 11) سید حسن خُجَندی ( مشهور به خوندی) (5) در کتاب تواریخ خورشید جهان از 9 قبیله سادات در میان پشتون‌ها به این شرح یاد شده است: 1) بختیار (ابی سعید ابن سیّد اسحاق) از مادر شیرانی 2) ستوریانی[اشترانی] فرزند میر سیّدمحمّد، از مادر شیرانی 3) مشوانی[مسوانی] فرزند میر سیّدمحمد، از مادر کاکر (غرغشتی) 4) هُنَی فرزند میر سیّدمحمد، از مادر کررانی 5) وردک فرزند میر سیّدمحمد، از مادر کررانی 6) خوندی [خجندی] 7) سیّد زَی(سد زایی) 8) خر شین 9) کولی(6) شیر محمدخان صاحب کتاب تواریخ خورشید جهان در مورد انکار سیادت 9 قوم فوق می‌گوید : « قول بعض طاعنان بی سر و سامان را که از شرافت این 9 قوم و اصلیت ایشان را انکار نمایند و به طعن و خلل پرداخته اند جز خاک بر سر پاشیدن حاصلی نخواهد شد و این 9 قوم از تکالیف و بیگارات معاف می باشند.» (7) دیده می‌شود که وردک در هر دو لیست فرزند سیّدمحمد (گیسو دراز) بوده و اولادۀ او «سید» محسوب می‌شوند. در رابطه با چگونگی ورود سیّدمحمّد به سرزمین پشتون‌ها و سپس هند و شخصیت او، روایت‌های مختلفی وجود دارد: 1) سیّدمحمد گیسو دراز فرزند سیِدیوسف حسینی، که اجدادش در هرات زندگی می‌کرده و پدر یا پدر بزرگش به هند مهاجرت کرده است، در سال 1321 میلادی در دهلی به دنیا آمد و در سال 1422 در گذشته و مرقدش در منطقۀ «گل برگه» هندوستان زیارتگاه خاص و عام است. او عارف، مفسر و دانشمند مشهور و صاحب کرامات بوده است که تصنیفات و کتاب‌های او را تا 40 جلد نام برده‌اند. سیّدمحمّد گیسو دراز را در هند به نام «بنده نواز» هم یاد می‌کنند.(8) 2) میر سیّدمحمّد، پدرِ شخصی بنام اشترانی (مشهور به سیّدمحمِد گیسودراز)، از ایران به کوه سلیمان آمده و در آنجا به سبب فضل و تقوا و دانش و کراماتی که از خود نشان داده بود مورد احترام سه قبیلۀ پشتون بنام‌های کاکر(غرغشتی)، کررانی و شیرانی قرار گرفت و رؤسای هر قبیله یک دختر خود را به عقد او در آوردند که از آن‌ها صاحب چهار فرزند پسر شد. مسوانی فرزند اول سیدمحمد مادرش از قبیله کاکر بود، اشترانی فرزند دومش متعلق به مادری از قبیله شیرانی و فرزندان سوم و چهارمش بنام هُنَی و وردک از زن کررانی به دنیا آمده بودند. سیّدمحمد بعد از ازدواج و تولد فرزندانش به تنهایی هندوستان رفت و فرزندانش با اقوام مادری شان بسوی غرب و منطقۀ وردک کنونی رفتند. (9) نسب‌نامه میر سیّدمحمد، به این شرح است: میر سیّدمحمد ابن سیّدغور ابن سیّدعمر ابن سیّدقاب ابن سیّدقاین ابن سیّدالرجال محمد ابن سیّد اسماعیل ابن امام جعفر صادق علیه السلام. (10)     شیرمحمدخان در کتاب تواریخ خورشید جهان در رابطه با میرمحمد گیسو دراز چنین نوشته است:« آورده اند میر سیّدمحمد نام گیسو دراز از نسل سیّد الرجال محمّد بن سیّد اسمعیل اعرج خلف امام جعفر صادق ( ع ) به کوه سلیمان در آمده، چون مردی صاحب حالات و مقامات بود سردار شیرانی، کا کر و کررانی به وی رجوع و از انفاس متبرکه‌اش فیضیات گردیده به مشاهده کرامات و خوارق عادات از آن سیّدالسادات خواص و عوام هر 3 تن معتقد ولایت او شدند. وقتی که در واقع هنگام خطر لشکر مغولان هر 3 تن نزدیک بود پایمال حوادث شوند خانان هر سه تن به خدمت سیّد آمده دعا کردند حادثه رفع و دفع گردید. سرداران هر سه تن 3 دختران خود را پیشکش سیّدِ ممدوح کرده و آن سیّد هر سه را به نکاح قبول نمود، چنانچه اول ستوریانی از دختر سردار شیرانی بعد از آن مشوانی از دختر سردار کاکری نوبت دیگر وَردگ و هُنَی هر دو توامان از دختر سردار تمن کررانی پیدا شدند و وجه تسمیه میر صاحب فرزند دختر شیرانی را به ستوری و فرزند دختر سردار کاکری را به مشوانی و دختر کررانی را به وردگ بیان نموده اند. ستوری ابن سیّدمحمد گیسودراز، اولادش ستوریانی اند اکثرا در پاکستان ساکنند از سادات سنی المذهب و از نسل سیّد اسمعیل اعرج بن امام جعفر صادق (ع) می باشند. این مطلب در مقصد سوم کتاب روضه الاحباب شاه عطاالله کرمانی موجود است. بنابراین، طایفه ستوریانی و مشوانی و وردگ و هنی از نسل چهار فرزندان سیّدمحمد گیسو درازند.»(11)   قابل ذکر است که روایت شیرمحمدخان با روایت خواجه نعمت الله هروی در مود میر سیّدمحمد گیسو دراز، اندکی تفاوت دارد. خواجه نعمت الله شخصی را که اول به کوه سلیمان رفته میر سیّدمحمد، معرفی می‌کند و سیّدمحمد گیسو دراز را فرزند او می‌داند که نام دیگرش اشترانی است، اماشیرمحمدخان، شخص اول را میر سیدمحمد گیسو دراز، معرفی کرده و فرزند او را نه اشترانی(سیدمحمد گیسو دراز)، بلکه «ستوریانی» نامیده است.   همان‌طوری‌که ملاحظه شد دو سیّدمحمد گیسودراز در کتب تاریخی ثبت شده است، یکی سیّدمحمد گیسودراز حسینی، که اجدادش از هرات به هندوستان هجرت کرده‌اند، و دیگری سیّدمحمد گیسودراز که از نسل امام جعفر صادق علیه‌السلام بوده و از ایران به کوه سلیمان در جنوب شرق افغانستان کنونی رفته و در آن‌جا مقیم شده است. ایشان هم بعد از کوه سلمیان به هند مهاجرت کرده اند، اما فرزندانش با مادران‌شان در میان اقوام مادری باقی‌مانده و گسترش یافته‌اند. در این زمینه تحقیقات بیشتر لازم است تا نظریۀ یگانگی یا دوگانگی سیّدمحمد گیسودراز بطور کلی و تقدّم وتأخّر میر سیّدمحمد با سیّد محمد گیسو دراز، واضح شود.   علاوه بر سیّدمحمد گیسودراز سیّدی دیگری به نام سیّداسحاق نیز به کوه سلیمان رفته و در آن‌جا مقیم شده است. خواجه نعمت‌الله هروی صاحب کتاب تاریخ خان جهانی و مخزن افغانی در مورد سیّداسحاق چنین می‌نگارد: «نقل است که جوان سیّدزاده اسحاق نام [بن جعفر بن نظام بن عیسی بن محی الدین بن محمد بن حافظ بن نور بن جمال بن بوعلی بن یادگارعلی بن نشان علی بن امام زین العابدین بن امام حسین شهید دشت کربلا رضوان الله علیهم] از قصبه اوش من توابع بغداد بنابر تفرقه روزگار غربت سفر اختیار کرده، به کوه کشنغر که وطن شیرانی بود رسید و مدت مدید در آن تمن گذرانید ـ چون آثار صلاح [و بزرگ زادگی] از ناحیه او هویدا بود، شخصی از مردم شیرانی [سنجر نام، حالت و افعال سیّداسحاق معلوم نموده] دختر عاجزۀ خود را به او نسبت کرد ـ (نام دختر او شیخی بود) از او فرندی بوجود آمد ـ او را [سیّدحبیب نام کردند و او به] ابی سعید مشهور شده- پس از چندگاه سیّداسحاق را اراده وطن شد، به رخصت قوم متوجه اوش گشت، چون در [قصبه اوش] که وطن طایفۀ مشوانی است، رسید بیمار شد و رخت به عالم بقا برد- مادر سید ابی سعید پسر را  باز به تمن شیرانی[کوه کسینغر] آورد، و چون سید ابی سعید طفل بود و پرورش او مشکل و مادرش را بی بضاعت اوقات به محنت تمام می‌گذشت، بنا بر ضرورت مردی را از طایفۀ شیرانی بخواست، اما مفلس بود- حق تعالی به یمن مقدم مادر سیّد ابی سعید بخت را مساعد او ساخت، و در اندک مدت دولت او بسیار شد( پس) آن مرد از روی مهربانی سیّد ابی سعید را بخت آور می گفت و به مردم ظاهر می ساخت که دولت من از یمن قدم این فرزند سعادتمند است، و از آن روز سیّد ابی  سعید را خلایق بخت آور می گفتند- رفته رفته به بختیار، شهرت یافت» (12) به هر حال، از سیدمحمد گیسودراز که به کوه سلیمان رفته و با خانواده‌های پشتون ازدواج کرده است چهار فرزند پسر به‌نام‌های مسوانی، اشترانی، هُنَی و وردک به جا ماند. به روایت خواجه نعمت الله هروی، وردک هفت پسر داشت که عبارت بودند از: نور، وتی، میر، گدای، مَمَک، تورک و ماهیار (مایار). هنری جورج راورتی، از زبان شناسان و خاورشناسان مشهور بریتانیا، می‌گوید که تورک و مایار بر اساس روایتی، پسرخواندۀ وردک بوده‌اند، اما این روایت را خیلی مشکوک می‌داند. راورتی در زمان نگارش کتابش در سال 1881میلادی نفوس قوم وردک را حدود ده‌هزار خانوار قلمداد می‌کند که طوایف میرخیل، نوری‌خیل و ماهیار پرجمعیت‌ترین‌شان به‌شمار می‌رفتند.(13)   از سیّدحبیب مشهور به ابی سعید و بختیار، پنج فرزند پسر بجا ماند که نسل آن‌ها در میان پشتون‌ها پراکنده‌اند، نام فرزندان بختیار از این قرار است: اتو (عطاء الله)، اکو، کورنی، پرنی،‌توری. طایفه شیخ زئی(زایی) در میان پشتون‌ها اولادۀ حضرت خواجه یحیی کبیر فرزند خواجه الیاس فرزند سیّدمحمد و فرزند عطاء الله (اتو) هستند.(14)    بر اساس آن‌چه تا این‌جا مستند به کتب تاریخی و روایات شفاهی ذکر شد قومی بنام وردک از لحاظ هویت اتنیکی پشتون نبوده و سادات‌اند که پشتونیزه شده‌اند. این‌که قوم وردک، مانند سادات سایر مناطق و اقوام غیرپشتونِ دیگر بصورت طبیعی در ولایت میدان وردک حضور و گسترش یافته‌اند یا با خویشاوندان پشتون‌شان از دامنه‌های کوه سلیمان به مناطق مرکزی هجوم آورده و سرزمین هزاره‌ها، تاجیک‌ها و سادات شیعه را تصاحب کرده‌اند ضرورت به تحقیق همه‌جانبۀ تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارد. البته این مسئولیت نخبگان، دانشمندان، نویسندگان و فرهیختگان وردک است که ضمن حفظ ملیت پشتونی‌شان هویت اتنیکی خود را روشن سازند و بجای داشتن تعصب خشک قومی و مذهبیِ تحمیلی، به واقعیت‌های تاریخی بی طرفانه توجه کنند. ادامه دارد...   پانوشت‌ها 1-        https://www.vajehyab.com/dehkhoda 2-        http://www.jatland.com/home/Wardak 3-        همان منبع. 4 -       کشف الانساب، حاج سیدمحمد علیشاه حسینی نسب سنگلاخی. 5-        هروی، خواجه نعمت الله، تاریخ جهان شاهی و مخزن افغانی، ص648-649. 6-           http://barakzahi.parsiblog.com/Posts/28/ به نقل از شیرمحمدخان، تواریخ خورشید جهان، 7-        همان منبع. 8-        http://sherenab.com/index.peh?module=view&do&id=2317. 9-        هروی، خواجه نعمت الله، تاریخ خان جهانی و مخزن افغانی، جلد دوم، تصحیح و تنقیح سید امام الدین(استاد دانشگاه کلکته)، مطبع زیکو پرس،دهاکا،پاکستان، محرم الحرام سنه 1382 هجری قمری مطابق جون 1962 عیسوی، ص 644- 646. 10-      همان منبع. 11- http:/barakzahi.persionblog.com/posts/28 به نقل از کتاب تواریخ خورشید جهان، تألیف شیر محمدخان. 12- مخزن افغانی، ص 642- 643. 13- www.barmazid.com/2016/04/wardag-or-wardak-tribe.html به نقل از کتاب “Notes on Afghanistan and part of Baluchistsn” byH.G. Raverty in 1881. 14- مخزن افغانی، ص 642.  نویسنده: سیدمحمدباقر مصباح زاده ]]> جغرافیای انسانی Tue, 25 Oct 2016 07:11:46 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/57750/وردک-برگ-دیگری-تاریخ-تحریف-شدۀ-اقوام-افغانستان-عکس جغرافیای انسانی افغانستان http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/124/جغرافیای-انسانی-افغانستان  ۱- جمعیت جمعیت افغانستان در سال 2012 میلادی توسط بانک جهانی با احتساب میزان مهاجرین 31 میلیون نفراعلام شد. اما این رقم دقیق نمی باشد و امکان آمارگیری سرتاسری هنوز در افغانستان فراهم نشده است. ۲- گروه های نژادی: آریایی، ترکی، سامی و براهویی. ۷۴ در صد مردم افغانستان را آریایی ها تشکیل می دهند. ۳- گروه های قومی: در افغانستان بیش از هشت گروه قومی کوچک و بزرگ وجود دارند که به ترتیب جمعیت عبارتند از: پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ایماق، ترکمن، بلوچ و پشته ای. پشتون ها به تنهایی حدود ۴۰ درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهند. بافت قومی این کشور طوری است که علی رغم قرار گرفتن در یک واحد جغرافیایی به نام  افغانستان، قوم گرایی و قبیله پرستی به عنوان ابزارقدرت طلبی در دست قدرت طلبان و سلطه جویان، از تقویت وحدت ملی جلوگیری می کند. این تضادهای قومی که ریشه در سال های متمادی گذشته دارد، پس از بروز بحران اشغال افغانستان توسط شوروی تشدید شد. علاوه بر این پراکندگی جغرافیایی، دشواری ارتباط میان اجزاء مختلف این کشور، نبودن وسائل ارتباط جمعی و نیز عدم اشاعه ی یک فرهنگ واحد در تمام کشور به دلیل فقدان وسایل ارتباط جمعی، به این پراکندگی قومی دامن زده و به مراتب آن افزوده است. تمام این عوامل موجب آن شده است که تفکر و حمیت ملی در میان مردم افغانستان در مرتبه دوم بعد از تفکرات قومی و منطقه ای قرار بگیرد و آن را تحت الشعاع قرار بدهد. از همین روست که از تمام ارزیابی ها از عوامل درگیری در افغانستان عنصر قومیت به عنوان نخستین عامل مطرح می گردد و فی الواقع همین طور هم هست. پشتون ها، مهمترین گروه قومی را در افغانستان تشکیل می دهند که بطور عمده درجنوب افغانستان ساکن می باشند. این قوم از دو قبیله ی بزرگ غلجایی و درانی تشکیل شده  و قدرت تا زمان سقوط حکومت سردار داوود خان همواره در دست درانی ها بوده است. پشتون ها در شمال، شرق و غرب افغانستان نیزبه مرور زمان جا بجا شدند و در حال حاضر حضور مؤثری در آن مناطق دارند. قوم پشتون با توجه به این که بیش از۲۵۰ سال حاکمیت را در افغانستان در دست داشت از امکانات سیاسی، اقتصادی و آموزشی خوبتری مستفید شد و در حال حاضراز افراد تحصیل کرده ی دانشگاهی و مدارس دینی قابل توجهی برخوردار است. دومین قوم بزرگ افغانستان تاجیک ها هستند. تاجیک ها از جمله مردمان بطور نسبی تحصیل کرده و شهری به شمار می روند و در میان آن ها عناصر روشنفکر و نیز افراد تاجر و سرمایه دار یافت می شود و مرکزیت اصلی این قوم ولایت بدخشان است که دامنه آن تا ولایت های تخار، لغمان، کندز، بغلان پروان و کابل کشیده شده است. در سایر ولایت ها از جمله هرات که مهمترین ولایت حوزه ی جنوب غرب است، تاجیک ها از جمعیت و نفوذ قابل توجهی برخوردار هستند. سومین قومیت مطرح در افغانستان، هزاره ها هستند. اکثریت این قوم پیرو مذهب تشیع هستند و اقلیتی نیز از آن ها اهل سنت می باشند. در حال حاضر در ولایت های مرکزی افغانستان شامل بامیان، دایکندی، میدان، پروان ،غزنی و کابل تمرکز دارند و مرکز اصلی آن ها بامیان است. همچنین در ولایت های سمنگان، بلخ و جوزجان از جمعیت حائز اهمیت و حضور مؤثری برخوردار هستند. در سایر ولایت ها نیز به طور پراکنده حضور دارند که در این میان در ولایت های هرات، فراه و غور تعدادشان قابل توجه تر از سایر ولایت هاست. قوم هزاره در زمان حکومت های گذشته دایماًً مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند و علت اصلی این آزارها، سوء استفاده ی حکومت های افغانستان از تفاوت های مذهبی و قومی بوده است. همین امر سبب شد که این قوم از زمین های آباد و دشت های هموار رانده شده و در مناطق صعب العبور و کوهستان های مرتفع و سرد مرکزی افغانستان موسوم به هزاره جات جای داده شود. در این مناطق کشاورزی به دلیل عدم دسترسی به زمین مناسب بسیارسخت و دشوار است و عمدتاً کشت محصولی بیش از نیاز معیشتی خانواده با دشواری صورت می پذیرد. دامداری نیز به علت فقدان چراگاه های مناسب با دشواری مواجه است. چهارمین قوم مطرح در افغانستان ازبک ها هستند، این مردم که به لهجه ترکی سخن می گویند، در جمع بندی کلی جزء فارسی زبانان به حساب می آیند. تمرکز این قوم در ولایت های شمالی افغانستان است و مرکز اصلی آن ها ولایت فاریاب و مناطق شمالی ولایت های جوزجان، سمنگان، قسمت شرقی بادغیس و بخش هایی از ولایت های کندز و تخار است. در میان ازبک ها نیز متناسب با جمعیت شان شخصیت های دارای سابقه جهادی وجود دارد. غیر از اقوام پیش گفته، گروه های قومی دیگری نظیر عرب ها، در ولایت های شمالی، بلوچ ها در حوزه جنوب غرب، ترکمن ها، ایماق ها، تعداد اندکی از هندوها و سیک ها جزء اقوام افغانستان شمرده می شوند. برای آشنایی بیشتر با افغانستان کلیک کنید   ]]> جغرافیای انسانی Sat, 17 Nov 2007 02:52:00 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/124/جغرافیای-انسانی-افغانستان