پایگاه خبری پیام آفتاب 14 اسد 1398 ساعت 8:37 http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/90576/رییس-جمهور-ایالات-متحده-واژگان-آتش-افروز-رنگین-دادفر-اسپنتا -------------------------------------------------- عنوان : ​رییس‌جمهور ایالات متحده و واژگان آتش‌افروز / رنگین دادفر اسپنتا -------------------------------------------------- رییس جمهوری ایالات متحده امریکا آقای ترامپ برای کشورش و سیاست هم‌گرایی جهانی فاجعه‌ی بزرگی است. متن : پس از آن که آقای ترامپ رییس جمهور ایالات متحده به تاریخ ۲۲ جولای سخنان سخیف و خشونت زایش را درباره برنامه جنگی و توانایی اش مبنی بر پیروزی بر مردم افغانستان ابراز داشت، من این مقاله را نوشتم. اما پس از آن که مردم و رسانه های افغانستان به گونه ی گسترده در برابر ایشان واکنش نشان دادند، من از انتشار این مقاله دوری جستم. سخنان دیروز (دوم آگست)ایشان یک بار دیگر نشان داد که ایشان مکنونات شان را برون می دهند و مردم افغانستان را و نه تروریستان را به مثابه یک کلیت دشمن می پندارند. وی به تکرار در برابر خبرنگاران گفت که نیروهایش می توانند این جنگ را در دو، سه و یا چهار روز ببرند. وی گفت که نیروهای او توانایی این را دارند که بخش مهمی از افغانستان را ظرف چند روز از صفحه روزگار محو کنند. وی در ادامه تاکید کرد که او بدون استفاده از سلاح اتمی توانایی چنین کاری را دارد. ایالات متحده قبلا بزرگترین بمب غیر اتمی اش (مادر بمب ها) را در افغانستان به کار برد و موجب ضایعات و ویرانی های بسیار محیط زیستی شد. حکومت وحدت ملی قبلا از حکومت ایالات متحده در بار اظهارات آقای ترامپ در ماه جولای خواهان وضاحت شده بود. دیده می شود که رییس جمهور ایالات متحده با کاهش روزهای ویران کردن افغانستان از ده به دو تا چهار روز به حکومت کابل وضاحت لازم را داده است. رییس جمهوری ایالات متحده امریکا آقای ترامپ برای کشورش و سیاست هم گرایی جهانی فاجعه ی بزرگی است. او نشان می دهد که ایالات متحده امریکا به عنوان کشوری که نخستین قانون اساسی جمهوری خواهانه و دموکراتیک را به جهان عرضه کرد و موجب شد که حتا انقلابیون فرانسه از اعلامیه استقلال و قانون اساسی این کشور در تدوین اعلامیه حقوق شهروندان فرانسه ی پس از انقلاب الهام بگیرند، دیگر نمی تواند الگو باشد. وقتی ابراهام لنکلن پایان عصر برده داری در این کشور را اعلام کرد، حتا بنیان گذاران کمونیسم از این گام بزرگ تاریخی در ایالات متحده به وجد آمدند. در سال ۱۸۶۴ نامه ای به قلم کارل مارکس به آبراهام لینکلون رییس جمهور ایالات متحده نوشته شده بود که از جمله در این نامه آمده بود: طبقه کارگر اروپا اطمینان دارد که همان طور که جنگ استقلال آمریکا دوران جدیدی را برای عروج طبقه متوسط گشود، به همین ترتیب [جنگ آمریکائی ها علیه برده داری] همان نقش را برای طبقه او دارد. این طبقه آگاه است که جنگ علیه برده داری در سرزمین آبراهام لینکلن، این فرزند مصمم طبقه کارگر در راس مبارزه مردم اش برای گسست زنجیر بردگی، طلایه نبردهای آتی طبقه خود او برای بازسازی نظم جهان است. جنبش های مدنی سیاهان، جنبش های دیگر بودان و دیگر باوران، اصول آزادی دینی و آزادی های فردی در ایالات متحده، همه ارزش هایی اند که بشریت ترقی خواه از این کشور و پیکار های مردم آن در جهت تحقق آن ها الهام گرفت. قربانی های بسیار ایالات متحده در مبارزه با فاشیسم و آوردن دموکراسی و آزادی به اروپا و سهم این کشور در پایان دادن به سوسیالیسم اردوگاهی دست آورد های فراموش ناشدنی اند. اما تجارب کشتار بومیان ایالات متحده، نظام بی دادگرانهی برده داری و لشکر کشی ها و کودتا های این کشور در سرزمین های دیگر، روی دیگر واقعیت نظام سیاسی ایالات متحده است. و زمام داری آقای ترامپ را اگر از یک دست می توان تداوم این امریکای دوم پنداشت از جانب دیگر این امر نشانی از پایان دوران امریکا است. آقای ترامپ سیاست مدار ویژه ای است که یک روزگار خاص تاریخی در کشورش را نمایندگی می کند. وی نماد روزگار زوال ارزش ها و سرگردانی سیاست مداران عوام زده در دوران مصدومیت تاریخی دموکراسی ارزشی و مسخ دموکراسی به یک روش گزینشی و انتخاب استبداد اکثریت های عوام زده و بیباک در برابر باور ها و ارزش های دیگران است. این واقعیت را بیشتر از همه جا نهاد های اکادمیک و علمی ایالات متحده و حلقه های دموکراسی و عدالت خواه این کشور مورد نقد قرار می دهند. اما آقای ترامپ به سخن پاولا دیل سرکرده گفتمان مبالغه و غلو است که در گفتمان وی انسان ها به مهره های بی جان و به شی تقلیل می یابند. وی در سخنان خود بسیار آگاهانه مانند بسیاری از نخبگان و سیاست مداران هویت گرا و عوام زده، با دسته بندی های خودی و بیگانه، با بهره گیری از زراد خانه های کلامی دشمن آفرین و بهره گیری از واژه های خون، کشتار و نفرت به فراوانی بهره گیری می کند. سخنرانی های وی چه از تریبون کاخ سفید، چه از کنفرانس کشور های گروه هفت و چه از نشست های ناتو بیشتر یاد آور پهلوانان رینگ کشتی کج اند. رجز خوانی ها و عربده های دشمن آفرین و کین توزانه که بیشتر از سرگرم کردن انسان های مصرفی و توده ای سازی هرزه گرایی ارزش بیشتری ندارند. ژوزف فوگول دانشمند مطالعات فرهنگی، چنین آدم هایی را به عنوان نمونه عالی آدم های اقتصادی می پندارد. وی به این باور است که آدم های از این دست، پدیده ها را نه بر بنیاد درست و نادرست، زشت و یا زیبا، عادلانه و یا غیرعادلانه بلکه بر بنیاد اصل سود و زیان تصنیف می کنند. به سخن توماس آشویر، اینان واژگان را از درونمایه ی ارتباطی آن ها تهی می کنند و آن ها را تقلیل می دهند به نوعی رابطه گفتمانی بر پایه بده و بستان پولی. اما در هر حالتی سخنان این افراد نه برای آموزش متقابل و فرا گرفتن مدارا و رواداری ابراز می شوند بلکه تابع دستور زبان سیطره و کنترول قدرت اند؛ بی توجه به عدالت و برابری. سیاست مدارانی از این قبیل، گاهی چنان رادیکال و افراطی اند که حتا مایه ی سرافکندگی همراهان و هم فکران خود می شوند. ترامپ در یکی از سخنرانی هایش در برابر نظامیان امریکایی گفت: امریکا به ده چند بمب اتومی بیشتر از [این] چهار هزار [مطرح شده] نیاز دارد. ریکس تیلرسون وزیر خارجه ایالات متحده در کابینه خودش در واکنش به این سخنان او گفت: احمق لعنتی! وی همه روزه برخی از شهروندان ایالت متحده را به جان برخی دیگر می شوراند و دشمن آفرینی می کند. اسلام ستیزی، تحقیر رنگین پوستان و شهروندان اسپانیایی تبار امریکا، توهین افراد دارای معلولیت و مانند این ها در کیهان انسان ستیزانه ی تفکر سیاست مدارانی از این دست جایگاه خاص دارند. از اربان، در مجارستان، تا ناسیونالیست های پولیندی، و افراطیون آلمانی و فرانسوی و شرکای آن ها در سراسر جهان همه هم زبان اند. تصنیف انسان ها به خودی و دارای ارزش و غیر خودی و شی قالب فکری چنین افرادی است. این ها همیشه از واژه های آتش زا استفاده می کنند. واژه هایی که احساس و غریزه مخاطبان را نشانه گیری می کنند. سخنانی مانند این که، خارجیان و مهاجران کار های ما را می ربایند، به دختران ما تجاوز می کنند، مواد مخدر می فروشند، دزدی می کنند و دست به جنایت می زنند از این قبیل اند. چنین ادعا هایی را به مشکل انسان بتواند بر پایه واقعیت ها مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهد تا قادر به درک حقیقت و کنه پیام های درونی آن ها شود. و آن هم در روزگار یرغل های سربازان پنهان لشکر های رسانه ای و یا به سخن افغان ها فیسبوک چلونکیها نا ممکن است که شهروند عادی بتواند صحت و سقم چنین ادعاهایی را ارزیابی و کشف کند.آقای ترامپ در صحبت هایش با رسانه ها در حضور آقای عمران خان صدر اعظم پاکستان درباره افغانستان و مردم آن سخنانی ابراز داشت که از چندین جهت بسیار تکان دهنده بودند و من فقط بر دو وجه آن مکث می کنم. یک بهره گیری از کلمه های خشونت زا با در نظرداشت یک اشاره گفتمانی و پیوند چنین ادعا های با نژادپرستی و خشونتپروری و دیگر از این منظر که آقای ترامپ مخاطبان اش را عوضی گرفته است. بهره گیری از واژگان خشونت زا و نفرت آفرین پیوند مستقیم با نژادگرایی و بیگانه ستیزی و آماده سازی انسان به اعمال قهر دارد. زیگفرید یگر و همکارانش در دانشگاه دویسبورگ آلمان سال ها پیش پژوهش های شان را با توسل به بررسی و تحلیل گفتمان های نژادپرستانه و رابطه آن ها با خشونت و نفرت آفرینی و نفرت پراکنی با توسل به گفتمان و سخن، آغاز کردند. در دانشگاه های جهان به ویژه ایالات متحده امریکا تحقیق های بسیار گسترده در این راستا صورت گرفته است. در تبیین خشونت نخستین گام با بهره گیری از واژگان به ظاهر معصوم آغاز می شود. نفرت و بیزاری اجتماعی را انسان در فرایند جامعه پذیریش می آموزد. آدم با نفرت از انسان ها و جمعیت های دیگر زاده نمی شود. نفرت و کینه از جمعیت های دیگر یک فرایند اجتماعی است که با آن انسان با رفتار های سیاسی و اجتماعی مولد چنین تبارزاتی آشنا می شود؛ می اموزد و به آن مبتلا می شود. نژادگرایی در عین زمان یک فرایند ایدیولوژیک است که با تاریخ سلطه و استعمار پیوند اندام واره دارد. بهره گیری از نفرت و نظام مندسازی تفکر تبعیض آمیز نخست با کار گیری از واژگان صورت می گیرد؛ بعدا اجرایی می شود. هولوکاوست با تعمیم یهودی ستیزی و توده ای شدن آنتی سمیتیسم در گفتمان همه گانی ممکن شد. هر جا که انسان ها به دلیل نژاد، دین، مذهب و یا باور های شان قتل عام شدند، نخست واژگان نفرت به مثابه پیش قراولان نظام قدرت به میدان رفتند. تکفیری های مسلمان امروز در سراسر جهان با بهره گیری از واژگان و صدور فتوا انسان های دیگر را به دلیل برداشت و یا قرائت دیگری از دین، ذلیل و مباح الدم اعلام می کنند و بعد می کشند. افراطیون سیاسی و سیاست مداران نژادپرست نیز همین کار را می کنند. با افاده های مانند این که می توانند با کشتن ده میلیون انسان در جنگ افغانستان پیروز شوند و یا کشوری مثل افغانستان را می توانند از کره خاکی محو کنند، کشتار و محو کشورها را جامعه پذیر می سازند. حساسیت های انسان های خودی و غیر خودی را در این باره کاهش می دهند؛ از مرز های ممنوعه در گفتمان میان انسانی عبور می کنند، گفتمان قتل عام را به حوزه های عمومی می کشانند و نخستین قدم ها را برای آزمایش حساسیت انسانیت جانب دار صلح و دموکراسی و آزمایش آمادگی های افکار عامه خودی و خنثا سازی واکنش های احتمالی انسان دوستانه را از این راه به آزمون می گیرند. از قبیح، قباحت زدایی می کنند و بدین گونه اعمال خشونت علیه انسان را نخست با استفاده از بی تفاوتی انسان ها و بعد ها با تحریک احساسات جامعه پذیر، توده ای و سالون نشین می کنند. وقتی تابو ها در پیوند با کشتار های جمعی شکستند، کشتار جمعی هم به پدیده ی روزمره، به خشونت عادی مانند همه خشونت های دیگر، کاهش می یابد. کشتار های جمعی مانند بسیاری از جنگ ها بخشی از زندگی انسان می شوند؛ همان گونه که در یک محدوده ی کوچک تر، انتحار در کشور ی مانند افغانستان به یک پدیده ی روزمره بدل شد. چه کسی در کشور ما می توانست در مخیله اش جای بدهد که پس از کشتار جمعی کودکان، اعدام زنان در استدیوم ها و هوراکشی توده ها در مراسم اعدام و سنگسار در روزگار معاصر، آدم ها بتوانند به راحتی پای صحبت های روزمره بنشینند و طوری رفتار کنند که گویا کاری نشده است. بدین گونه است که مانفیست های نفرت و کینه در جامعه راه شان را می گشایند و در جریان اجرایی شدن با مقاومت کمتری رو به رو می شوند. واکنش آقای ترامپ در برابر زنان رنگین پوست عضو کنگره ایالات متحده در روز های پسین نشان داد که وی یک شونیست ساده نیست که تنها به دلیل حساب گری های سیاسی در کارزار های انتخاباتی از حربه نژاد استفاده می کند، وی یک نژادپرست صاف و پوست کنده است. او به چیزی که بیان می کند باور دارد. سخن، برگردید به همان جایی که از آن جا آمده اید در خطاب به چهار بانوی سیاه پوست نشان می دهد که وی مبتلا به نژادگرایی مانفیست شده است. افاده ی توهین آمیز وی در باره سرزمین های با اکثریت انسان های سیاه پوست و رنگین چرده که آن ها را به نام کشور های حفره های کثافات می پندارد، نشان می دهد که وی به گونه بیمار گونه مبتلا به نژادگرایی است. یکی از کارمندان سیاه پوست کازینوی آقای ترامپ در گفت وگویی با نشریه نیویورکر گفت وقتی که آقای ترامپ و همسر سابقش ایوانا از این کازینو دیدار می کردند، مدیران کازینو کارمندان سیاه پوست را از انظار وی پنهان می کردند. در ماه جون امسال وی در باره مردم هایتی گفت که اینان همه مبتلا به بیماری ایدز اند وی در باره نایجریایی هایی که در ایالات متحده زندگی می کنند، گفت اینان یک بار کلبه های خود را ترک کنند دگر هرگز به خانه های شان برنمی گردند. در سال ۱۹۹۱ در کتاب انتقادی که در باره آقای ترامپ زیر عنوان ترامپید انتشار یافت به قول یکی از مدیران پیشین کازنیوی ترامپ، جان او دونل، نقل شده است که وی از وضعیت حاکم در کازینو های پلازا و کاستل در آتلانتیکسیتی ناراحت بود و گفت: من سیاه پوستانی را دیدم که پول های مرا شمار می کردند. من از این کار نفرت دارم. کژروی های کلامی ترامپ بر ضد انسان های با رنگ دیگر بسیار است و من فقط به همین چند نمونه اکتفا می کنم. ترامپ در خشونت های کلامی اش از تعمیم دهی، و واژگان ویژه استریوتایپی استفاده می کند. او همه باشندگان هایتی را مبتلا به ایدز می پندارد، همه باشندگان خاور میانه را تروریست می انگارد و قس علی هذا. او نشان می دهد که یک آدم نامتعارف ساده نیست. فوران کینه و نفرت او در برابر مردمانی است که مانند او بلوند و بور نیستند و هم دین دیگری دارند. وی با بهره گیری از خشونت کلامی با این پیمانه حتا اگر در جمله دوم بگوید که من این کار را نمی کنم از مرز های مجاز گفتمان مبتنی بر اخلاق و انسان دوستی عبور کرده است. وی انسان افغانستان را به هیچ و به شی تقلیل می دهد و با ادبیات کشتار جمعی سخن می گوید. مردم افغانستان با ایالات متحده در جنگ نیستند آقای ترامپ مردم افغانستان را به مثابه یک جمع، یک کلکتیف و بدون هر نوع تفکیکی دشمن می پندارد. واقعیت این است که مردم افغانستان با ایالات متحده جنگ ندارند. این ایالات متحده است که دشمنی اش با القاعده را به افغانستان آورد. ایالات متحده نخست القاعد ه چی ها را پرورش و تقویت کرد. به آن ها در برابر اتحاد شوری پول و اسلحه داد. بعدا آن ها به ایالات متحده حمله کردند. این کشور به منظور سرکوب آن ها به کشور ما حمله کرد. خود آقای ترامپ در یکی از صحبت هایش در باره سیاست دوگانه پاکستان در برابر ایالات متحده گفت، ما به این کشور میلیارد ها دالر پول دادیم اما پاکستان با ما همکاری نکرده بلکه دشمنان ما را تقویت و حمایت می کند. بدون هر شکی که کشتار انسان ها در هر کجا که باشد و حشتناک است و من مخالف جنگ در هر کشوری استم. اما اگر ایالات متحده واقعاً می خواست در جنگ با تروریسم پیروز شود، چرا مبارزه را با برخاست گاه آن آغاز نکرد. نیازی نبود که این کشور توانایی اتمی و ویران گرش را به رخ مردم افغانستان بکشد، کافی بود تا با وضع تحریم های اقتصادی و ممنوعیت سیر و سفر بر آن عده از جنرال های پاکستانی که حامی تروریسم اند و با تروریست اعلام کردن گروه های تروریستی که دست به کشتار مردم افغانستان می زنند، قاطعیتش را در مبارزه با تروریسم به نمایش می گذاشت. اما استراتژی پر از اشتباه ایالات متحده و عدم پیگیری این کشور در مبارزه درست با تروریسم در منطقه ما موجب خسارات و شکست های بسیار شد. این کشور در افغانستان با همان آزمونی برخورد که در ویتنام با آن مواجه شده بود. نظم خاورمیانه (آسیای غربی) را در هم شکست و موجب ارتقای نیرو های افراطی، دولت گریز و تکفیری شد. و در نهایت نیز خودش ناگزیر به تقلیل حضورش در این منطقه شد و یک جغرافیای بزرگ از مالی تا افغانستان را در یک هرج ومرج بی مانند سیاسی و امنیتی کشاند. من آن چه را که در این جا می نویسم، حرف نوی نیست. در کتاب های تلاش آزادی و سال های دشوار در برخی از جستار هایم در همان سال هایی که عضو حکومت بودم نیز به این مسایل پرداخته ام. در نخستین کنفرانس مطبوعاتی خود پس از این که در سال ۱۳۸۵ به حیث وزیر خارجه کشور ما انتخاب شدم، گفتم که استراتژی کنونی مبارزه با تروریسم و عدم توجه به برخاستگاه آن، محکوم به شکست است. من در همان سال از تغییر جغرافیای جنگ صحبت کردم. هیچ کس و اما هیچ کس در هیچ جای به یاد ندارد که من در هژده سال گذشته، حتا پیش از آن که در سال ۲۰۰۵ به دولت بپیوندم تا به امروز غیر از این گفته باشم و یا نوشته باشم. ایالات متحده در جنگ افغانستان با دم و دستگاه ناتو یک جا شکست خورده است و در حال رفتن است. یکی از اصلی ترین دلایل این شکست این بود که این کشور بجای جنگ با تروریسم به مثابه یک کلیت که شامل برخاستگاه، ریشه های اجتماعی و سیاسی و دفاع از اصل حکومت داری خوب بود، واقعاً با مردم افغانستان جنگید. و در این جنگ در جفرافیای غلط چنان بی رحمانه از زور، قهر و آتش استفاده کرد که مردم همه از این کشور و سیاست مداران طرف دار آن و اعضای حکومت هایی که با این کشور همکاری کردند، به شمول این نگارنده، بیزار شدند. جوانان در واکنش به این بی داد ها به ایدیولوژی های گذشته گرا پناه جستند، دموکراسی و انتخابات در نتیجه تقلب های عوامل امریکا و مداخله ای صریح و آشکار این کشور به یک مضحکه مسخ شد و آن عده که با باور های گذشته گرا و ارتجاعی سنخیت نداشتند، از مبارزه دوری جستند و به زندگی اندوه بار روزانه پناه بردند. افغانستان بر سر یک چرخشگاه آشکار قرار گرفته است. وقتی خارجیان می روند، امر نیکی است. ما نه آن ها را آورده بودیم و نه هم می خواهیم که در سرزمین ما بمانند. روزگار مبارزه برای دموکراسی، عدالت و تکیه بر نیروی مبارزاتی و ترقی خواهانه مردم فصل زیبایی است که باید به آن بپردازیم. تلاش برای استقرار صلح و کوشش برای کاهش پی آمدهای منفی آن بخش جدا ناپذیری از مبارزه برای دموکراسی است. اما هیچ کس نمی داند، با در نظرداشت واقعیت های امروزی و مناسبات قدرت، پس آمد این صلح در کوتاه مدت چه خواهد بود. حال نوبت جوانان و ترقی خواهان سرزمین ما است که پا پیش بگذارند و مبارزه برای استقلال، عدالت و آزادی را بهتر سازماندهی کنند. اخیراً شعری از یک روزنامه نگار ترک را که از زندان به فرزند پنج ساله اش در آلمان نوشته بود، خواندم. این شعر را در این جا به فارسی دری ترجمه می کنم. پرندگانی را به سراغ پنجره ات فرستادم، به آن جا رسیده اند؟ فریب تاریکی ها را نخوری! اینان آخرین ابر ها اند که رخسار آفتاب را پوشانده اند. به زودی حسرت ما به پایان می رسد. منبع:هشت صبح