چشم‌دیدهای مسافر از شهر شبرغان/ محمد مسافر

تاریخ انتشار : سه شنبه ۴ سرطان ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۵۶
چشم‌دیدهای مسافر از شهر شبرغان/ محمد مسافر
روز یک شنبه ساعت نه به شهر شبرغان رسیدیم. دود تند تیر[لاستیک]های آتش زده شده، بوی آتش، بوی باروت و دودی برخاسته از لوله‌ی تفنگ، عصانیت پولیس‌های ترافیک، خیابان‌های خالی و خلوت، نشان از غیرعادی بودن اوضاع و احوال شهر می‌داد. خیابان اصلی شهر به سوی ولایت را بسته بودند و چند پولیس با عصبانیت، موترها را به سمت دیگری هدایت می‌کردند. در و دروازه ولایت بسته بود و در خیابان‌های همیشه پررفت و آمد آن قسمت از شهر مرغ هم پر نمی‌زد.
تا ساعت ده چند خیابان و بازار اصلی شهر را گردش کردیم. به ندرت دکانی را می‌دیدی که باز باشد؛ اگر دکانی هم پیدا می‌کردی که باز بود و مایحتاج مردم را عرضه می‌کرد، در کوچه‌های فرعی بود. در یکی از این کوچه‌ها پیچیدیم و به داخل دکانی رفتیم. دکان‌دار مرد میان‌سالی بود که با دیدن ما رنگش پرید. فورا گفتم: ما مسافر هستیم؛ آب معدنی یخ اگر داشته باشید. آب را که داد، پرسیدم: تمام دکان‌ها بسته است؛ شما چطور بسته نکردید؟ با لکنت زبان گفت: همین بچه‌ها را مست کردند که دکان‌ها را قفل کنند؛ ما در کوچه هستیم؛ دیده نمی‌شویم. در حالی که ما دکان را ترک می‌کردیم، دکان‌دار از پشت سرمان صدا کرد: مه هم بسته می‌کنم و به تظاهرات می‌روم.
در خیابان و کوچه و در رستوران و مغازه به سخنان شهروندان گوش دادیم. حاصلش این بود: پس از درگیری مسلحانه جنرال دوستم و محمدعالم ساعی والی جوزجان، شورای ولایتی و بزرگان مردمی به قصد میانجی‌گری بین دو طرف در رفت و آمد شدند، فیصله بر این شد که تظاهرات چند روزه مردم شبرغان و سرپل و فاریاب و تخار بر ضد والی و به حمایت از جنرال دوستم پایان یابد اما عالم ساعی از خیر والی بودن بگذرد و روز شنبه جوزجان را به مقصد نامعلومی ترک کند. اما امروز که یک‌شنبه است، والی هنوز در شبرغان است، به همین دلیل مردم باردیگر جمع شده‌اند و به اعتراض خودشان برضد والی و به حمایت از جنرال دوستم ادامه می‌دهند. گفته می‌شد که یک هیئت دولتی نیز از مرکز به شبرغان آمده و مشغول بررسی و حل مشکلات بین دو طرف است. یکی از میان مردم ‌گفت: احتمالا دولت مرکزی نگذاشته والی، جوزجان را ترک کند. به جای رفتن والی، هیئت از مرکز آمده است. یک نفر دیگر گفت: برادر جنگ اصلی بین دوستم و کرزی است؛ کرزی از ساعی حمایت می‌کند. تاوانش را مردم می‌دهد.
ساعت دو بعد از چاشت، به قصد رفتن به سرپل چند خیابان شبرغان را گردش کردیم؛ انگار شهر ارواح بود، دکان‌ها تمام و کامل تعطیل، رفت‌وآمدهای موترها و شهروندان اندک و در حد مجبوری، تشویش و نگرانی در چهره‌ها آشکار، این‌جا و آن‌جا صحبت‌های در گوشی و پیچ‌وپیچ و اظهارنظر و بد گفتن‌ها و خوب گفتن‌ها و خبرهای سرچوک و بازار شایعات.
در کمربندی سرپل، با شصت هفتاد نفر رو به رو شدیم. طیرهای موترها را در بین سرک آتش زده بودند و خود با چوب و چماق در دست در اطراف آتش و دود شور و ولوله داشتند. چهره‌ها برافروخته، نگا‌ه‌ها خشم‌آگین، حق به جانب و از همه‌گی و همه‌جا طلب‌کار. یک رنجر پولیس را در میان گرفته بودند و مانند مورچه از سر و کونش بالا و پایین می‌رفتند و می‌آمدند. نمی‌دانم به غنیمت گرفته بودند و یا ...؟ چشمم به یک عکس کلان از جنرال دوستم افتاد که به دیوار زده شده بود؛ او نیز به عالم و آدم با خشم خیره مانده بود.
چند جوان به موتر ما اشاره دادند که برگردید. ما اصرار کردیم  وکمی پیش رفتیم، در این لحظه تعدادی از آنان موتر را در میان گرفتند و گفتند: شما نمی‌توانید بروید، باید برگردید. با لحن ملایم گفتم: ما مسافر هستیم، می‌خواهیم برویم سرپل. در این لحظه هم‌زمان چند چوب بالا رفت که بر موتر و سواری‌هایش فرود آید که ما سر عقل آمدیم و فورا باز گشتیم.
 از خیر رفتن به سرپل گذشتیم و مسیر مزارشریف را در پیش گرفتیم. دود غلیظی که در مسیر جاده شبرغان به مزار به آسمان برخاسته بود، نشانه‌ی این بود که به مزارشریف هم نمی‌توانیم برویم. از سویی چاره‌یی هم نداشتیم. بیرون از کمربندی شهر، تعداد زیادی آدم چوب و چماق و بیرق افغانستان به دست، در وسط جاده ایستاده بودند و دو سه موتری را تماشا می‌کردند که در حال سوختن بود. نفهمیدیم و جرئت پرسیدن هم نکردیم که آن موترها از دشمن بود و یا از مسافران بیچاره مانند ما. یک نفر از آن میان به چندین موتری که برای رفتن به مزار، پشت سد آتشین ایستاده بودند، اشاره کرد که می‌توانید از مسیر بیرون از جاده دور زده بروید و کسی به شما کار ندارد. همین کار را هم کردیم و از چنگ مجاهدان! قهرمان! شبرغان خلاص شدیم. تا چندین کیلومتر که پشت سرمان را نگاه می‌کردیم، دود سیاهی از زمین شبرغان برمی‌خاست و بر سر شهر سایه می‌انداخت. با این ملت قهرمان، خدا عاقبت همه را بخیر کند.
کد مطلب: 23006
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل