قصه ملنگ در لباس پلنگ/ کریم پوپل

تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۶ حوت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۰۳
قصه ملنگ در لباس پلنگ/ کریم پوپل
من تا سن 6سالگی در کوچه آبای خود (سردار جهانخان کابل) زندگی می‌کردم. از کابل هم خیلی راضی بودم. در آن زمان هرکس قدر خود را می‌شناخت. در کوچه ما همه باسواد بودند. در فامیلهای ما مکتب جبری بود زیرا پدر کلان مادرم برگیت عبدالغیاث خان مهندس،مکتب سردار جهان خان را برای آولادهای خود اعمار نموده بود تا از علم بی بهره نمانند. پس از مرگ مرحوم مکتب به اداره معارف واگذار شد.
در این کوچه ما همه از یک فامیل بودیم. کسی که در کوچه ما بیگانه بود یعنی پوپلزی نبودند قلعه بیگی صاحب و نظام پهلوان بود. نام پدرکلانم کرنیل یعقوب خان ونام پدر مادرم فرقه مشرغازی عبدالطیف خان پوپلزائی (مشهور به عبدالطیف کمیدان) بود پدر مادرم نویسنده دانشمند ومردم دار بود او با نادر خان خیلی رفاقت داشت به پاس خدمات که در جنگ تل نموده بود اورا به صفت لوی درستیز مقرر نموده بود.
در خانواده شاه کسی که با ما دوستی نداشت داوود خان بود او در زمان صدارت خود بعضی از افراد خانواده مارا خانه نشین نمود. در فامیلهای ما شایعه شد که ما باید از این کوچه کوچ کنیم و این یک امر است. در آن زمان کاکایم نسیم خان قومندان گارد مقرر گردیده بود. رسول خان رئیس ضبط احوالات دوست نزدیک کاکایم و اقارب ما بود به کاکایم پیشنهاد نمود که شما به منطقه کارته چهار باید زمین گیرد و در آنجا کوچ نمایید زیرا من می‌خواهم تمام دانشمندان و دکتوران در نزدیکی من زندگی کنند دولت می‌خواهد پوهنتون کابل را توسعه دهد حسب الزوم دولت از این اشخاص استفاده خواهد نمود. به همین ترتیب پدرم دوکتور محمد کریم و کاکایم در این حوالی زمین گرفتند و خانه آباد نمودند.
پدر مادرم برخلاف در قلعه فتح اله خانه خرید. روزی خواستم خانه جدید مارا از نزدیک مشاهده نمایم کاکایم خوردم مرا باخود در خانه نو برد. وقتی خانه جدید را دیدم به دشت شباهت داشت و هنوز نیم کاره بود. نزدیکهای پنج بجه بعد از ظهر بود گفتند به خیر زود شهر برویم این منطقه خیلی گرگ دارد. شب بالای مردم حمله می‌کنند. کسی گفت که خوب شد که ملنگ کشته شد ورنه کشتن کشتن خلاصی نداشت. در ذهنم سوال پیدا شد این ملنگ کی است و چرا کشته شد.
در صنف پنجم مکتب هستم علاقه زیاد به خواندن کتابهای ناول دارم. مجله کوچینیان انیس و کهیان بچه‌ها را تعقیب می‌کنم و ماهی یکبار مجله اطلاعات هفتگی را مطالعه می‌کنم از داستانهای آلفردو هیچکاک، کرمان ارنقی و امیر عشری خیلی خوشم می‌آمد.
در کوچه ما دختر زندگی می‌کرد بنام شهلا راحل. نوشته‌های او را در کوچینیانو انیس می‌خواندم خیلی حسرت می‌خوردم چرا او می‌نویسد و من نمی‌توانم. بالاخره روزی یک فکاهی را نوشتم و به آدرس مجله ارسال داشتم تا نشر شود ولی نشد چندین بار نوشتم ولی نشر نشد. بالاخره به مسؤول مجله نوشتم من می‌خواهم نامم در مجله نوشته شود. این بار او نام مرا و مطالب ارسالی مرا نوشت. پس از زمان خواستم داستان ملنگ را بنویسم و داستان را از مادرم پرسان نمودم که این ملنگ کی بود. و چرا او را کشتند!؟ در مورد مادرم چنین قصه نمود.
در زیارت سخی یک سنگی است که مابینش چاک دارد. زمان که احمدشاه بابا خرقه مبارک را از بخارا به قندهار میبرد یک شب را در نزدیکی همین سنگ سپری نمود. شبانگاه خرقه مبارک را دربالای همین سنگ گذاشت و فردای آن روز رفت. ولی مردم کابل محل را متبرک شمردند و به دیدن محل که خرقه مبارک گذاشته شده بود می‌رفتند. در جایی که زیارت سخی است شخصیتی از اهل تشیع دفن گردید. پس از آن چندین نفر از افراد مهم اهل تشیع در نزدیکی زیارت سخی دفن گردید. بالاخره این منطقه زیارت و قبرستان اهل تشیع گردید. مردم هزاره که در کابل زندگی می‌کردند روزانه به این زیارت می رفتند و دعوای حاجت[دعا به درگاه خداوند] می‌نمودند مردم غرض نزدیکی راه از بالای تپه سلام گذشته به زیارت می‌رفتند. در سالهای 1340 در همین تپه سلام روزانه جسد یک هزاره را که با کارد کشته می‌شد میافتند. بالاخره این قتل به بیشتر از 30 نفر کشانیده شد. پولیس وقت تلاش زیاد نمود ولی یافتن قاتل برایش مشکل شده می‌رفت. بالاخره هزاره‌ها از رفتن به سخی خودداری نمودند ولی هنوز هم تعداد محدودی که خود را دلاور میگیرفتند به زیارت می‌رفتند ولی کشتن ادامه داشت.
بالاخره هزاره‌ها در چنداول جلسه می‌نمایند که چه کنند از اینکه پولیس نتوانسته بود تا اکنون قاتل را دستگیر کند مایوس بودند. بالاخره گمان می‌کنم شخصی بنام آقای بلخی یا شخص دیگری پیشنهاد می‌کند من کسی را می‌شناسم که از جمله سیدها[سادات] است (مشهور به سید سرخه) و از کاکه‌های کابل می‌باشد یکبار با او مشوره می‌کنم شاید راه پیدا شود. دوستان همه قبول نمودند و سید آغا را آوردند. سید آغا پیشنهاد هزاره‌ها را قبول نمود هزاره‌ها شرط ماندن اگر قاتل را از بین ببری می‌توانی کلی دروازه سخی را در نزد خود داشته باشی. سید آغا این شرط را نیز قبول نمود.
سید آغا مرد بلند قد، چهار شانه، دارای ابروهای تند و روی سرخ بود؛ به همین لحاظ مردم در غیاب او را سید سرخه می‌گفتند. او در دهمزنگ بود باش داشت. سید سرخه اولاً مناطقی که قتل‌ها صورت گرفته بود را از نزدیک مشاهده نمود. قتل‌ها همه در نزدیکی تاریکی شام صورت گرفته بود. بناً در همین ساعتها به کمین آغاز نمود. سید سرخه حوالی نزدیک شدن تاریکی شام مشاهده نمود که در زیر یک سنگ بزرگ خانه مخروبه وجود دارد که به مغاره شباهت دارد یک مرد ژولیده بیرون می‌شود. این مرد ملنگی است که روزانه دستمال را می‌اندازد و از مردم خیرات می‌خواهد ملنگ مردی مسن بود که هیچ کسی باور نمی‌کرد که قاتل همین باشد.
ملنگ که روزانه خمیده راه می‌رفت ولی اکنون قد راست می‌شود پس از دیدن چهار طرف بطرف محل قتلگاه می‌رود. سید سرخه مرد جوان هزاره را موظف ساخته بود که در حوالی نزدیک شدن تاریکی از محل قتلگاه بگذرد. سید متوجه می‌شود که ملنگ در نزدیکی تپه خود را در کمین نگه می‌دارد در همین ایام مرد جوان هزاره بطرف محل نزدیک می‌شود سید خود را در عقب ملنگ نزدیک می‌سازد، متوجه می‌شود که در دست ملنگ یک عدد کارد است و می‌خواهد به جوان هزاره حمله کند، سید که متیقن گردید که قاتل همین است فرصت را مناسب دیده بالای ملنگ حمله نمود و سر ملنگ را از تن جدا کرد. مرد جوان حادثه را به شهر قصه می‌کند شادی بزرگ در خانه‌های هزاره‌ها برپا می‌شود. مردم در شهر دستان سید را بوسه می‌نماید و خوشی می‌نمایند. سید کلی دروازه را بدست آورد و قسمتی از عواید سخی از او بود. بالاخره در سال 1357 دولت وقت کلی را از سید جبراً گرفت و دولت سرپرستی زیارت را بدوش گرفت. سید در سال 1370 بالاثر کبرسن پدرود حیات گفت ولی قصه او جاویدان باقی ماند.
جاویدان باد شیر مردان کابل
کریم پوپل
کد مطلب: 17638
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل