۴
 

سرگذشت یک همجنس‏باز

تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۷ حمل ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۲
روز هشتم فبروری (اولین خانهٔ افتخار) (FIRST PRIDE HOUSE) در مشهورترین تفریحگاه برتش کلمبیا به نام ویستلر تحت شعار ( WELCOME THE WPRLD.S GAY AND LESBIAN) (به لیزبیان جهان همجنس‏بازان خوش آمدید) گشایش یافت.
در این جشنواره، زوج‏های همجنس از نقاط مختلف جهان حضور یافته بودند. با برگزاری برنامه‏ و اجرای مسابقات زوج‏های همجنس تبارز برتری نسبت به همدیگر می‏کردند و در نهایت از سوی داوران مسابقه توصیف شده و جوایزی به آن‏ها اهدا می‏گردید.
در این جشنواره که تا بیست ویکم مارچ ادامه پیدا کرد. علاوه بر همجنس‏بازان افراد غیره نیز برای تماشا حضور داشتند.
 در هنگام اجرای مسابقات المپیک معیوبین نزدیک هتل ویستلر همراه نامه‏نگار چینی خانم" کیم" بودیم  که عده‏ای از هموطنان افغانی با کیفیت خاص همجنس‏بازان مذکر را تماشا می‏کردند در این هنگام زوج لیزبیان با موهای سیاه نیمه طلائی رنگ نزدیک شده به فارسی و لهجهٔ ایرانی گفت (بچه‏ها ره دیده، دل‏های بچه بازهای اوغان باغ باغ واز شد) من با شنیدن این جمله خود را نزدیک آن‏ها رسانیده تقاضای مصاحبه کردم اما آن‏ها حاضر به مصاحبه نشدند. به هر حال کارت ویزیت خود را به آن‏ها دادم و گفتم اگر مایل بودید با من تماس بگیرید تا با شما مصاحبه کنم آ‏‏ن‏ها کارت مرا گرفتند و با گفتن (بای) رفتند.
بعد از گذشت بیست روز، در ایمیل خود نامه‏ای دریافت کردم که آنرا بدون کم و کاست خدمت شما هموطنان قرار دادم.

برادری ژورنالست امان معاشر سلام!
از من تقاضای مصاحبه نموده بودید من بدون سوال شما قصهٔ خود را بیان میکنم. در سال ۱۹۹۳ که هفت سال داشتم در شهر کابل زندگی می کردم زندگی  ما خوب نبود همه طرف جنگ بود پدرم از بیکاری وغم همه روزه چرس می کشید و مادر مریضم را لت و کوب میکرد و شب وروز مادرم به گریان بودو ما هم همراه مادرم گریه میکردم من از آنزمان تصمییم گرفته بودم که زن کس نمی شم هر روز در کابل راکتباران  بود، خاله من هم همراه ما زندگی داشت . روزی او خمیر را بخاطر پختن به نانوا برده بود همان روز برنگشت بعد از یکهفته  مرده خاله ام را از شفاخانه یافتیم که بوی گرفته بود و آنرا آورده به کمک شش نفر گور کردند گفتند که به او تجاوز شده است . بدن خاله ام سیاه و کبود شده بود من خورد بودم نیز میترسیدم که دختر استم و مه هم کدام روز مثل خاله ام میشم یکهفته بعد مادرم از بی دوایی ،گشنه گی ، غم وتهدید پدرم وفات شد. نداستم چگونه مادرم را گور کردند بخاطر که جنگ بود .  دو روز بعد پدرم من ویک خواهر دیگرم  به پاکستان آمدیم. در آنجا مدت پنج سال را به مشکلات و ناداری خواری وپریشانی گذشتاندیم. روزی دیدم که پدرم بچهٔ که به سن وسال من در حدود ۱۲ ساله بود  در خانه آورد او بچه گریه میکرد وشب را با اوبا عمل بد گذشتاند. نفرت من نسبت به پدرم زیاد شد . بعد از پنج سال ما را ملل به غرب آورد . وقتیکه در کشور آرامی آمدیم همه چیز برای ما آماده بود من وخواهرم در مکتب رفتیم و در س می خواندیم. وپدرم دوستان افغانی پیدا کرد . زیاد تر وقت خود را با آنها می گذشتاند و چرس  میکشید وشراب می نوشید وبلاخره دولت حقوق پدری را از پدرم گرفت و ما را به یک فامیل خارجی تسلیم کرد. آنها مهربان بودند از لباس وخوراک ما مواظبت نموده به درسهای ما کمک میکردند. بعد از گذشت دو سال که ۱۵ ساله بودم روز خبر آمد که پدرم در شفاخانه است وآرزو دیدن مرا دارد من با فامیل خارجی که در خانهٔ آنها بودم رفتم .پدرم روی بستر شفاخانه خواب بود ونرسها از او پرستاری مینمودند . نرسها نامهای ما را میدانست ولی پدرم از سخنزدن مانده بود. همینکه دست من بدستش رسید با پنجه های کمزورش دستم را فشار میداد و از چشمانش اشک میرفت، چیزی می خواست بگوید. اما نمی توانست من وخواهرم هم گریه کردیم . یک هفته بعد از راه مکتب خودم دیدن پدرم رفتم ولی آنرا نیافتم و ادارهٔ شفاخانه گفتند که وفات نمود.  من از آنها آدرس قبرستان راپرسیدم برایم گفت ( پدرت قبل از مردن موافقه  نموده بود که مرده آنرا بسوزاند ما مطابق به قانون آنرا به ادرهٔ مربوط سپردیم)
یک شب وروز گریه کردم نان خورده نتوانستم زندگی افغانستان یادم می آمد. فامیل که من در آنجا زندگی میکردم نهایت با مهربانی با ما برخورد میکرد. مرا نزد داکتر روانشناس بردند. تا راهنمایی به تداوی روحی شوم. آن فامیل من و خواهرم را هر روز یکشنبه به کلیسا می بردند تا دوعا بشنوم  مدتها گذشت کلان شدیم .  در جای مصروف کار شدم. در آنجا با خانم افغان معرفی شدم که  از شوهر شرابی و بچه باز خود جدا شده بود . وقتها را با هم می گذشتاندیم . رابطه ما چنان نزدیک شد،  دیگر نتوانستیم بدون همدیگر زندگی کنیم همکاران ما ارتباط ما را جنسی فکر میکردند. بلاخره روزی ما با همدیگر به اساس احساس ونیاز ارتباط جنسی نمودیم برای ما خوش گذشت و ما با استفاده از قانون با همدیگر عروسی نمودیم ابتدآ من در آغوش او خود را در اغوش مادرم آسوده فکر میکردم. با گذشت زمان علاقه جنسی  حیات ما را تغییر داد. ما از همدیگر خوش استیم خواهر من ابتدا نا راضی بود وحالاعادت کرده مرا رنج نمی دهد. اولاد های همسر من مرا بنامم صدا میکند.این بود قصه من برادر خبرنگار .عکس مرا چاپ و نشر نکید)

خواهر درد دیده!
 نامهٔ شما را طوری‏ که بود نشر کردم از این‏که مرا برادر خطاب کرده‏اید چند کلمه برای شما به عرض می رسانم.
- عمل انجام یافتهٔ شما از روی نفرت بوده است. شما آینده‏ای در پیش دارید که سرنوشت خواهر شما نیز با او گره خورده است. شما باید به خاطر سرنوشت خواهرتان که دوستش دارید کمی بیاندیشید.
- از این‏که مادر بیچاره و خالهٔ مظلوم شما بر دل‏های شما، خواهر مهربان‏تان و فامیل‏های تان داغ گذاشته و فوت کرده‏‏اند  با شما ابراز همدردی کرده و خود را در غم شما شریک می‏دانم و برای شما صبر جمیل آرزو می‏کنم.
اگر پدر شما بعد از فوتش سوختانده شده، لابد نخوانسته که شما بعد از مرگ عذاب پرداخت پول قبر را بکشید به هر مذهبی که باشید به حقش دعا کنید.
- اگر کلیسا رفتید و دعا شنیدید کار شماست.
- رابطه خود را با همسر همجنس‏تان به رابطه‏‏ی خواهر و مادر تبدیل کنید.
- همجنس‏بازی در تمامی مذاهب ناپسند خوانده شده و علم پزشکی نیز آن‏ را مضر دانسته است.
 - در صدد ازدواج با یک مرد باشید تا دختر زیبایی به دنیا آورید و آرزوهای مادر نامراد‏تان را که  در وجود شما می پروراند، عملی کنید تا روح مادرتان از شما شاد شود.
- در پایان اگر مایل باشید می‏توانم شما را به دانشمندان خوب هموطن معرفی کرده تا با شما مشورت کنند و شما را راهنمایی کنند.

                                                                                                                             خبرنگار: امان معاشر

کد مطلب: 10442
 


 
اسکندر ایرانی
۱۳۸۹-۰۱-۱۷ ۱۱:۱۲:۰۰
امیدوارم ایشان امنیت و مهربانی را از مسیر درست و پسندیده بدست بیاورد در آن صورت مطمئن هستم به زندگی متعارف روی خواهند آورد! (8785)
 
مصطفی
۱۳۸۹-۰۱-۱۷ ۱۱:۱۲:۰۰
خیلی متاثر شدم (9069)
 
فرید
۱۳۸۹-۰۱-۱۷ ۱۱:۱۲:۰۰
اگرکمی هم وجدان دررهبران سیاسی افغان وجود داشبه باشد به آینده ملت درددیده ما توجه خواهند نمود
اشرف رضوان ازکابل
جنگ زده (12813)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۵-۰۲-۱۷ ۰۰:۵۰:۱۸
شوکه شدم.....فقط همین (16867)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل