​راه دشوار آزادی (بخش اول) / نلسون ماندلا

ترجمه مهوش غلامی
با ورود به حومه شهر می‌توانستیم مردمی را که به طرف مرکز شهر سیل‌وار در حرکت بودند، مشاهده کنیم. کمیته پذیرایی در میدان گراندپرید در کیپ‌تاون گردهمایی ترتیب داده بود. این میدان بزرگ در مقابل تالار قدیمی شهر قرار داشت و قرار بود من از بالکن ساختمان که مشرف بر تمام منطقه بود، برای جمعیت سخنرانی کنم. گزارشهای ناقصی شنیده بودیم که حاکی بود دریایی از مردم از صبح در آنجا در انتظارند. برنامه این بود که کاروان ما تالار شهر را دور بزند و من از در عقب به آرامی وارد ساختمان شوم.
تاریخ انتشار : دوشنبه ۷ میزان ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۴۰
​راه دشوار آزادی (بخش اول) / نلسون ماندلا
نلسون ماندلا (زادۀ ۲۶ تیر ۱۲۹۷ ش ر ۱۹۱۸) از آزادیخواهان بنام آفریقای جنوبی است که همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود و در طول ۲۷ سال زندان، که بیشترش را در یک سلول سپری کرد، مشهورترین چهره مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی شد. وی در نخستین انتخابات آزاد آفریقای جنوبی به عنوان اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست کشور برگزیده شد و به خاطر حمایت از آشتی ملی و جهانی، تحسین بین‌المللی را به دست آورد. سیاست صلح‌طلبی ماندلا منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت حکومتی شد که نمایندۀ تمامی مردم باشد. خاطرات ماندلا با نام «Long Walk to Freedom» با ترجمه مهوش غلامی به فارسی برگردانده شده و آخرین کتاب در مورد او با نام «پندارها و گفتارها» را علی‌اکبر عبدالرشیدی ترجمه کرده و هر دو به همت «انتشارات اطلاعات» چاپ شده‌است. آنچه در پی می‌آید، بخشهایی از کتاب نخست است.

***

روز آزادی، ۱۱ فوریه، در ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدم. آن روز از روزهای صاف و بدون ابر کیپ‌تاون در اواخر تابستان بود. نرمش و ورزش روزانه را به‌طور مختصر انجام دادم، حمام کردم و صبحانه خوردم. سپس به چند نفری از اعضای کنگرۀ ملی آفریقا و جبهۀ دمکراتیک متحد در کیپ‌تاون تلفن کردم تا در تدارک برنامۀ آزاد شدن من و کار کردن روی متن سخنرانی‌ام به اقامتگاهم بیایند. پزشک زندان به دیدنم آمد و یک معاینۀ کلی به عمل آورد. من زیاد روی موضوع آزاد شدن فکر نمی‌کردم، بلکه بیشتر ذهنم متوجه کارهایی بود که باید قبل از آزاد شدن انجام می‌دادم. همان‌طور که اغلب در زندگی پیش می‌آید، اهمیت فوق‌العادۀ یک مناسبت مهم معمولاً در آشفتگی هزاران جزئیات کوچک گم می‌شود.
مسائل زیادی وجود داشت که باید مورد بحث قرار می‌گرفتند و حل می‌شدند و زمان ما برای این کار بسیار کم بود. تعدادی از رفقای عضو کمیته پذیرایی، صبح زود و سرحال به دیدنم آمدند. من می‌خواستم در سخنرانی‌ام ابتدا مردم پارل را خطاب قرار دهم. آنها در طول مدت زندانی بودنم با من خیلی مهربان بودند؛ اما کمیته پذیرایی اصرار داشت که این ایدۀ خوبی نیست، چون اگر من در ابتدای سخنرانی به سفیدپوستهای مرفه شهرنشین در پارل توجه می‌کردم، غیر معمول و عجیب به نظر می‌رسید. در عوض طبق برنامه باید ابتدا مردم کیپ‌تاون را مورد خطاب قرار می‌دادم.
یکی از نخستین مسائلی که باید حل می‌شد، این بود که شب اول آزادی را کجا سپری کنم. خودم دوست داشتم شب را در «کیپ‌فلتز»، شهرک شلوغ مخصوص سیاهان و رنگین‌پوستان سر کنم تا همبستگی‌ام را با مردم نشان دهم؛ اما همقطاران و بعد از آنها همسرم گفتند به دلایل امنیتی باید با اسقف دزموند توتو، در اقامتگاه اسقف که ساختمانی باشکوه در یک محلۀ سفیدپوست‌نشین بود، شب را بگذرانم. قبل از آنکه به زندان بروم، آنجا از مناطقی بود که من مجاز به زندگی کردن در آن نبودم و اکنون فکر می‌کردم اگر نخستین شب آزادی را در یک محلۀ سفیدپوست‌نشین شیک بگذرانم، علامت خوبی نیست؛ اما اعضای کمیته توضیح دادند که اقامتگاه اسقف به یک محل چندنژادی تبدیل و نماد ضدیت آشکار با نژادپرستی است.
سرویس خدمات زندان، جعبه‌ها و صندوقهایی برای بسته‌بندی وسایل در اختیارم گذاشت. در طول ۲۰ سال اول زندانی بودن، چندان چیزی نداشتم؛ اما در طول چند سال آخر به قدری وسایل عمدتاً کتاب و جزوه جمع کرده بودم که دهه‌های قبل را جبران کنم. حدود ده دوازده صندوق و جعبه را پر کردم.
ساعت دقیق برای آزاد شدن من ۳ عصر تعیین شده بود. وینی [همسرم] و دیگر مسافران پرواز دربست از ژوهانسبورگ بعد از ساعت ۲ وارد شدند. بیش از ده نفر نزد من بودند و محیط حاکم شبیه به مراسم جشن بود. ستوان اسوارت آخرین غذا را برای همۀ ما آماده کرد و من نه تنها به خاطر غذایی که در دو سال گذشته به من داده بود، بلکه به دلیل دوستی‌اش از او تشکر کردم. ستوان گرگوری نیز حاضر بود و من او را به گرمی در آغوش گرفتم. در سالهایی که او نگهبانم بود، هیچ‌گاه در بارۀ سیاست با هم حرف نزدیم؛ اما رابطه‌ای توصیف نشدنی و گرم داشتیم که هیچ‌گاه به زبان نیاوردیم و من حضور آرامش‌بخش او را از دست دادم. مردانی چون اسوارت، گرگوری، و ستوان براند اعتقاد من به انسانیت را حتی در مورد افرادی که مرا در ۲۷ سال و نیم گذشته در پشت میله‌ها نگه داشته بودند، تقویت می‌کرد.
فرصتی برای خداحافظی طولانی نداشتیم. برنامه این بود که من و وینی را با اتومبیل از دروازۀ جلویی خارج کنند. به مقامات زندان گفته بودم می‌خواهم با همۀ نگهبانان خود خداحافظی کنم. درخواست کرده بودم که آنها و خانواده‌هاشان در مقابل دروازه منتظر بمانند تا بتوانم از تک‌تک آنها تشکر کنم.
چند دقیقه‌ای از ۳ گذشته بود که یکی از مجریان معروف تلویزیون آفریقای جنوبی تلفن زد و تقاضا کرد که در چند صدمتری دروازه از اتومبیل خارج شوم تا آنها بتوانند از من در حال پیاده بیرون رفتن از دروازه به سوی آزادی فیلمبرداری کنند. این درخواست منطقی به نظر می‌رسید و با آن موافقت کردم. این نخستین بار بود که این فکر به ذهنم رسید که ممکن است همه چیز آن طور که تصور کرده بودم، آرام و طبق برنامه پیش نرود.
ساعت سه و نیم بود و من کم‌کم بی‌قرار می‌شدم؛ چون نیم ساعت از برنامه عقب افتاده بودیم. به اعضای کمیتۀ پذیرایی گفتم مردم ۲۷ سال برایم انتظار کشیده‌اند و من نمی‌خواهم آنها را بیش از این در انتظار نگه دارم. کمی به ساعت ۴ مانده بود که در یک کاروان موتوری کوچک از آن خانۀ کوچک خارج شدیم. حدود دویست سیصد متری دروازه، اتومبیل از سرعت خود کم کرد و من و وینی از آن خارج شدیم و پیاده به طرف دروازۀ ورودی زندان به راه افتادیم.
در ابتدا نمی‌توانستم واقعاً تشخیص دهم که در مقابل ما چه می‌گذرد؛ اما وقتی حدود صدمتری دروازه رسیدیم، هیاهو و انبوه عظیم جمعیت را مشاهده کردم: صدها عکاس و فیلمبردار تلویزیون و خبرنگاران مختلف، همچنین هزاران تن از هواداران جلوی در ازدحام کرده بودند. شگفت‌زده و کمی هراسان شدم. واقعاً انتظار چنین صحنه‌ای را نداشتم و تصور می‌کردم حداکثر چهل یا پنجاه نفر و آنهم عمدتاً نگهبانان و خانواده‌های آنها به محل بیایند؛ اما بعد معلوم شد که این فقط اول کار است. متوجه شدم که واقعاً برای تمام آنچه در حال وقوع بود، آمادگی ندارم.
حدود ده متر با دروازۀ ورودی فاصله داشتم که چیک‌چیک دوربین‌ها که به صدای سم جانورانی فلزی شبیه بود، بلند شد. خبرنگاران با صدای بلند شروع به پرسیدن کردند، فیلمبرداران تلویزیون به جلو هجوم آوردند، حامیان کنگرۀ ملی آفریقا به هلهله و شادی پرداختند. وضع درهم و برهم و در عین حال شادی به وجود آمده بود. وقتی یکی از کارکنان تلویزیون یک شیء دراز و سیاه را که چیزی مثل خزه آن را پوشانده بود، به طرفم دراز کرد، کمی به عقب رفتم؛ چون فکر کردم ممکن است نوعی سلاح جدید باشد؛ اما وینی توضیح داد که این فقط یک میکروفن است!
وقتی به میان جمعیت رسیدم، مشت دست راستم را بلند کردم و خروشی از مردم بلند شد. ۲۷ سال بود که نتوانسته بودم این کار را انجام دهم و این اقدام موجی از شادی و قدرت به من داد. فقط چند دقیقه‌ای نزد جمعیت باقی ماندیم و بعد عازم کیپ‌تاون شدیم. با وجودی که از چنین استقبالی خوشحال بودیم، اما از اینکه نتوانسته بودم از کارکنان زندان خداحافظی کنم، ناراحت بودم. وقتی سرانجام پیاده از آن دروازه گذشتم تا در آن سو سوار اتومبیل شوم، احساس می‌کردم که حتی در ۷۱ سالگی زندگی تازه‌ای را شروع می‌کنم. اکنون ده‌هزار روز زندان به پایان رسیده بود.

دلگرمی عمیق
کیپ‌تاون در ۳۵ مایلی جنوب غربی ما بود؛ اما به دلیل ازدحام غیرمنتظرۀ مردم در مقابل زندان، راننده مسیر متفاوتی را برای رفتن به شهر انتخاب کرد. زندان را دور زدیم و کاروان ما جاده‌های کوچک و فرعی به شهر را در پیش گرفت. از میان تاکستانهای سرسبز و زیبا و مزارع قشنگ گذشتیم و من از مناظر اطراف لذت بردم. مناطق روستایی شاداب و پربار بود و از آنها خوب مراقبت شده بود؛ اما آنچه موجب تعجبم شد، خانواده‌های سفیدپوست بسیاری بود که در کنار جاده ایستاده بودند تا کاروان ما را ببینند. آنها از رادیو شنیده بودند که ما از مسیر دیگری به شهر می‌رویم. برخی از آنها مشتهای گره کردۀ دست راست خود را که علامت سلام مخصوص کنگره ملی آفریقا بود، بلند کردند. این کار آنها باعث حیرتم شد. این اقدام چند فرد جسور در این منطقه زراعی و محافظه‌کار که همبستگی خود را بیان می‌کردند، موجب دلگرمی عمیق من شد. در یک جا اتومبیل را متوقف کردم و از آن خارج شدم تا از یکی از این خانواده‌ها تشکر کنم و به آنها بگویم که این حمایت آنها چقدر برای من الهام‌بخش و امیدوار کننده بوده‌است. این کار آنها مرا به این فکر انداخت که آفریقای جنوبیی که اکنون به آن بازمی‌گردم، با کشوری که سالها قبل ترکش کرده بودم، کاملاً متفاوت است.

دریای مردم
با ورود به حومه شهر می‌توانستیم مردمی را که به طرف مرکز شهر سیل‌وار در حرکت بودند، مشاهده کنیم. کمیته پذیرایی در میدان گراندپرید در کیپ‌تاون گردهمایی ترتیب داده بود. این میدان بزرگ در مقابل تالار قدیمی شهر قرار داشت و قرار بود من از بالکن ساختمان که مشرف بر تمام منطقه بود، برای جمعیت سخنرانی کنم. گزارشهای ناقصی شنیده بودیم که حاکی بود دریایی از مردم از صبح در آنجا در انتظارند. برنامه این بود که کاروان ما تالار شهر را دور بزند و من از در عقب به آرامی وارد ساختمان شوم.
بعد از ۴۵ دقیقه به شهر رسیدیم و همین که به میدان نزدیک شدیم، توانستیم جمعیت انبوه را ببینیم. قرار بود راننده به دست راست بپیچد و از کنار جمعیت به پست ساختمان برود؛ اما او مستقیماً به میان مردم رفت. فوراً جمعیت جلو آمد و اتومبیل را در احاطه خود گرفت. یکی دو دقیقه سانت به سانت جلو رفتیم؛ اما بعد بر اثر فشار جمعیت مجبور بعد توقف شدیم. مردم شروع به ضربه زدن به پنجره‌ها کردند و بعد کاپوت و صندوق عقب را مشت‌باران کردند، به شکلی که صدای آن در داخل به یک طوفان تگرگ عظیم می‌ماند. سپس از هیجان به روی اتومبیل پریدند و دیگران شروع به تکان دادن آن کردند، به شکلی که من کم‌کم نگران شدم. احساس کردم مردم ممکن است از روی عشق و علاقه حتی از شدت هیجان ما را بکشند!
راننده نگران‌تر بود و می‌خواست بیرون بپرد. به او گفتم آرام باشد و داخل اتومبیل باقی بماند و دیگران از اتومبیل‌های پشت سرمان به کمک خواهند آمد. بیش از یک ساعت در داخل اتومبیل نشستیم. حتی تلاش برای باز کردن در نیز بیهوده بود؛ چون موج انبوه مردم فشار می‌آورد و مانع باز شدن بود. اکنون هزاران نفر از حامیان، ما را زندانی کرده بودند!
بالاخره ده‌ها تن از مأموران انتظامی آمدند و موفق شدند راه را باز کنند. وقتی سرانجام آزاد شدیم، راننده با سرعت بسیار در جهت مخالف تالار شهر به راه افتاد. پرسیدم: «مرد، کجا می‌روی؟» با صدایی عصبی گفت: «خودم هم نمی‌دانم! هیچ وقت چنین چیزی در عمرم ندیده بودم.» او بدون آنکه مقصد خاصی را در ذهن داشته باشد، رانندگی می‌کرد.
وقتی کمی آرام گرفت، نشانی خانه دوله عمر، دوست و وکیلم را که در منطقه هندیها زندگی می‌کرد، به او دادم. گفتم می‌توانیم به آنجا برویم و چند دقیقه‌ای استراحت کنیم. خوشبختانه آنها در خانه بودند؛ اما از دیدن ما به شدت تعجب کردند. بعد از ۲۷ سال اکنون من مرد آزادی بودم؛ اما آنها به جای سلام و احوالپرسی با کمی نگرانی گفتند: «مگر قرار نبود حالا در میدان گراندپرید باشید؟»
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که اسقف توتو زنگ زد. کاملاً عصبی و ناراحت بود و گفت: «باید فوراً برگردی. مردم هر لحظه بی‌قرارتر می‌شوند. اگر فوراً برنگردی، نمی‌توانم بگویم ممکن است چه اتفاقی بیفتد. فکر می‌کنم قیام شود!» گفتم که فوراً برمی‌گردم. تقریباً غروب بود که به طبقه بالای این ساختمان باشکوه هدایت شدم، ساختمانی که قبلاً همیشه کارگزاران سفیدپوست در تالارهایش از این سو به آن سو می‌رفتند. به بالکن رفتم و دریای بی‌پایان مردم را دیدم که آواز می‌خواندند، پرچمهای بزرگ و کوچک در دست داشتند، دست می‌زدند و می‌خندیدند.

خدمتکار کوچک مردم
مشت خود را بلند کردم و مردم با فریادهای شادی به آن پاسخ دادند. این فریادها روحیه مبارزه را دوباره در من دمید. فریاد کشیدم: «قدرت» و آنها پاسخ دادند: «از آن ماست!» با صدای بلند گفتم: «آفریقا» و آنها پاسخ داند: «بگذار بازگردد!» وقتی جمعیت کمی آرام گرفت، متن سخنرانی را بیرون آوردم و دستم را به جیب بغل کتم بردم تا عینکم را بیرون بیاورم. عینک سر جایش نبود. آن را جا گذاشته بودم. می‌دانستم شماره عینک وینی نزدیک به شماره عینک من است؛ بنابراین آن را قرض گرفتم و این‌طور شروع کردم:
«دوستان، رفقا و هموطنان، من به نام صلح، دمکراسی و آزادی برای همگان به شما سلام می‌کنم! من در اینجا نه به عنوان یک پیامبر، بلکه به عنوان خدمتکار کوچک شما در مقابلتان ایستاده‌ام. فداکاریهای قهرمانانه و خستگی‌ناپذیر شما بوده که امکان داده من امروز اینجا باشم؛ بنابراین سالهای باقیماندۀ عمرم را در اختیار شما خواهم بود.»
حرفهایم از صمیم قلب بود. من می‌خواستم قبل از هر چیز به مردم بگویم که من مسیح و پیامبر نیستم، بلکه مردی معمولی هستم که به دلیل شرایط فوق‌العاده، به مقام رهبری رسیده‌ام. می‌خواستم بلافاصله از مردم سراسر دنیا که برای آزاد شدنم مبارزه کرده بودند، تشکر کنم. قاطعانه به مردم گفتم که آپارتاید در آفریقای جنوبی هیچ آینده‌ای ندارد و مردم نباید از مبازرات خود کم کنند. گفتم: «چشم‌انداز آزادی که در افق پدیدار شده باید ما را تشویق کند که تلاشهای خود را دوبرابر کنیم… امیدوارم به زودی جوی ایجاد شود که برای حل مسالمت‌آمیز مسئله از طریق مذاکرات، سازنده باشد… و یکی از شرطهای شروع مذاکرات واقعی این است که دولت باید فوراً حالت فوق‌العاده را لغو کند و همه زندانیان سیاسی را آزاد نماید.» از مردم خواستم دوباره به سنگرها بازگردند و مبارزه را شدت بخشند و این تکه راه باقیمانده را با هم طی کنیم.

​کوهی از نامه‌ها
شب شده بود و برای رفتن به اقامتگاه اسقف، به اتومبیل‌های خود بازگشتیم. وقتی وارد محله تمیز و زیبای آنجا شدیم، صدها سیاهپوست را دیدم که برای استقبال منتظر بودند. وقتی ما را دیدند، شروع به سرود خواندن کردند. زمانی که به اسقف توتو رسیدم، او را محکم در آغوش گرفتم. در اینجا مردی بود که کلمات و شهامت او الهام‌بخش یک ملت بود و در طول تاریکترین دوران، امید مردم را زنده کرده بود.
کوهی از پیامها و تلگرامهای تبریک جمع شده بود و من سعی کردم تا آنجا که ممکن است، تعداد بیشتری از آنها را بخوانم. تلگرامها از سراسر دنیا از طرف رؤسای جمهور و نخست‌وزیرها بود؛ اما یک نامۀ به‌خصوص را از یک زن خانه‌دار سفیدپوست اهل کیپ‌تاون به خاطر می‌آورم که برایم بسیار جالب بود: «از اینکه آزاد شده‌اید و دوباره به میان دوستان و خانوادۀ خود بازگشته‌اید خیلی خوشحالم؛ اما سخنرانی شما در روز گذشته خیلی کسل‌کننده بود!»
ادامه دارد
کد مطلب: 94257
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل