نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » خبر » پیام مهتاب

نقدی بر نگرش عدم سرایت ایمان و کفر به حقوق شهروندی

پاسخ به شبهه

آیت‌الله محمدجواد فاضل لنکرانی

۲۷ جوزا ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۴۷

برخی از علمای بزرگوار و اندیشمندان محترم در سخنرانی خود دربارهٔ ایمان و کفر و عدم سرایت آن به حقوق شهروندی، مطالبی بیان کرده‌اند که در ذهن برخی ایجاد شبهه کرده‌است؛ از این‌رو ضروری است بدان‌ها پاسخ داده شود.

برخی از علمای بزرگوار و اندیشمندان محترم در سخنرانی خود دربارهٔ ایمان و کفر و عدم سرایت آن به حقوق شهروندی، مطالبی بیان کرده‌اند که در ذهن برخی ایجاد شبهه کرده‌است؛ از این‌رو ضروری است بدان‌ها پاسخ داده شود. نکته اصلی سخن ایشان آن است که می‌فرماید: «در درون تعلیمات ادیان به‌طور کلی و از جمله اسلام و مسیحیت، نهادهایی وجود دارند که متأسفانه با برداشت‌های انحرافی و غیرواقعی موجب خشونت شده‌است.» وی برای تثبیت این مطلب، به سه نهاد دینی «کفر و ایمان»، «جهاد با کفار» و «امر به معروف و نهی از منکر» اشاره کرده و بیان می‌کند: «سوءبرداشت‌ها از این نهادها سبب بروز خشونت‌هایی است که امروزه در میان پیروان ادیان صورت می‌گیرد.»



محور اول: ایمان و کفر



نخستین نهادی که از آن نام می‌برد، «نهاد کفر و ایمان» است. وی می‌گوید: «پیروان هر یک از ادیان خود را مؤمن و دیگران را کافر می‌دانند و به دنبال این دو نهاد است که موضوع تکفیر مطرح می‌گردد. نهاد کفر و ایمان موجب تقسیم جامعه بشری از نظر شخص دینی به خودی و غیرخودی می‌شود و به جای دوستی، تخم عداوت می‌کارد؛ در حالی که نه معنای کفر و ایمان چنان است که برداشت شده و نه معارف دینی چنان اجازه‌ای را به پیروان خویش می‌دهد که به استناد کافر دانستن دیگری، دست به خشونت بزنند.» ایشان برای این ادعا به آیه شریفهٔ ۱۴ سوره حجرات تمسک می‌کند که خدای والا می‌فرماید: «قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا أسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبکم و إن تطیعوا الله و رسوله لایلتکم من أعمالکم شیئا إن الله غفورٌ رحیم». ۱ می‌گوید: «بر اساس این آیه، افرادی که ایمان در قلبشان وارد نگردیده، چنانچه بر مقررات اسلامی و نظم اجتماعی گردن نهند، از همه حقوق شهروندی برخوردار می‌شوند.» شاهدی نیز آورده و ذکر می‌کند: «در صدر اسلام منافقین و افرادی بودند که همه می‌دانستند در قلب ایمان نیاورده‌اند، اما در کنار سایرین از همه حقوق سیاسی، اجتماعی برخوردار بوده و حتی به سرعت در رأس قدرت سیاسی قرار گرفتند.» ایشان در ادامه ذکر می‌کند: «در زمان معاصر، تقسیم انسان‌ها به مؤمن و کافر، دورانش گذشته‌است و باید به جای تقسیم به مؤمن و کافر، جهان بشریت را در دوران کنونی به «محارب» و «صلح‌جو» تقسیم کرد.»



پیش از بیان پاسخ و اشکالات دیدگاه ایشان، ضروری است به عنوان مقدمه بر دو نکته تأکید کنیم: اول اینکه اسلام دین رأفت، رحمت، مودت و دوستی است و پیامبر اسلام (ص) به عنوان رحمت جهانیان از جانب خداوند متعال به رسالت مبعوث شده‌است. به‌طور کلی، دین اسلام بر اساس عقل و منطق، همراه با محبت و دوستی پایه‌گذاری شده و در اصل اولی، از خشونت و برخورد خشن بیزار و متنفر است. آیات قرآن کریم و سیرهٔ عملی پیامبر (ص) بر این مطلب دلالت دارد؛ از جمله اینکه در آیه ۱۰۷ سورة انبیاء خطاب به رسول رحمت پیامبر اکرم (ص) آمده‌است: «و ما أرسلناک إلا رحم للعالمین» ؛۲ دینی که پیامبرش را رحمت برای مردم معرفی می‌کند، به یقین نمی‌تواند دین خشونت باشد.



رفتار و سیرهٔ پیامبر رحمت نیز گواه این ادعاست و به شهادت تاریخ، آن حضرت نیکوترین اخلاق و بهترین گفتار را حتی با دشمنان خود داشته‌است و در قرآن کریم نیز آمده‌است: «إنّک لعلی خُلق عظیم» (قلم:۴). ۳ همچنین قرآن کریم نتیجه اخلاق و رفتار پیامبر (ص) را در گسترش قلمرو اسلام و توسعه مسلمانان این‌گونه تبیین می‌کند: «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظّا غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الأمر فإذا عزمت فتوکل علی الله إن الله یُحب المتوکلین» (آل عمران: ۱۵۹)؛ ۴ بنابراین دینی که دستورالعمل اصلی‌اش سفارش به اخلاق و تواضع و عفو و گذشت باشد و رهبرش این‌گونه با تواضع و اخلاق رفتار کند، به هیچ وجه با خشونت سازگار نیست.



دوم اینکه از جناب ایشان ـ با توجه به شخصیت علمی و فرهنگی که دارند ـ انتظار می‌رفت مسئله نفی خشونت از دستورات دین را به صورت صحیح و منطقی و کاملاً محققانه مورد بررسی قرار دهد. تردیدی نیست برداشت غلط و تفسیر نادرست از برخی آموزه‌های دینی، سبب به وجود آمدن افراط‌گری‌ها و خشونت‌هایی شده که ناراحتی همگان را موجب شده‌است؛ اما آیا تفسیر نادرست را باید به تفسیر صحیح تبدیل نمود یا اینکه موضوع و مسئله را به‌طور کامل از ریشه حذف کرد؟ متأسفانه از مجموع کلمات ایشان راه دوم استفاده می‌شود. اصرار ما بر این است که علاوه بر مقابله با تفسیر نادرست از آموزه‌های دینی، باید تفسیری دقیق و مطابق با حقیقت و منطق از مسئله عرضه شود.



پس از ذکر این مقدمه و در مقام نقد سخنان ایشان، نکته اول که چندین مطلب را دربردارد، عبارت است از اینکه:



نخست اینکه از کدام قسمت آیهٔ شریفهٔ استفاده می‌شود کسانی که ایمان نیاورده‌اند، چنانچه بر مقررات اسلام گردن نهند، از همه حقوق بشری برخوردارند؟ این یک تفسیر به رأی واضح و آشکار است و آیه هیچ دلالت و بلکه هیچ اِشعاری بر این امر ندارد.



دوم اینکه از آیه ۱۴ سورهٔ حجرات به‌خوبی استفاده می‌شود بین مسلمان و غیرمسلمان فرق است؛ به این بیان که بر فرض پذیرش قلبی بودن ایمان، روشن است اسلام و مسلمانی فرد، متقوّم به شهادتین و اقرار زبان به توحید و رسالت است، هرچند که در قلب خلاف آن را معتقد باشد. آیا این آیهٔ شریفه بر تقسیم افراد به مسلمان و غیرمسلمان دلالت ندارد؟ آیا ایشان چنین تقسیمی را نیز انکار می‌کند؟



سوم اینکه چرا و با کدام مدرک و دلیل، ایمان را به قلب منحصر می‌کند؟ در روایات معتبر از امیر مؤمنان علی (ع) رسیده‌است که: «الایمان معرفه بالقلب و اقرارٌ باللسان و عملٌ بالأرکان» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۱۸)؛ ۵ روشن است مراد از ارکان در عبارت «عمل بالارکان»، ارکان دین است که عبارت باشد از نماز، روزه، حج، زکات و ولایت معصومان (ع)؛ این بدان معناست که صف نمازگزاران، روزه‌داران، حج‌گزاران، زکات‌دهندگان و کسانی که ولایت و سلطه و حکومت الهی را بر حکومت غیر خدا ترجیح داده‌اند، از سایرین جدا خواهد بود.



چهارم اینکه سخن ایشان صرف ادعاست و دلیلی بر مطلب خود اقامه نکرده‌است. سؤال این است که: بر فرض قلبی بودن ایمان و کفر، چه دلیلی وجود دارد بر این که امر قلبی نمی‌تواند معیار و شاخصی برای برخورداری حقوق شهروندی باشد؟ به چه دلیل بین مؤمن و کافر در این امور تفاوتی نیست؟ با مراجعه به آیات قرآن کریم، معلوم می‌گردد دیدگاه ایشان با بسیاری از آیات سازگار نیست؛ برای نمونه در آیهٔ ۲۵۷ سوره بقره آمده‌است: «الله ولیُ الذین آمنوا یُخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات أولئک أصحاب النار هم فیها خالدون» ؛۶ بر اساس این آیه، خداوند ولیّ مؤمنان بوده و آنها را از ظلمت و تاریکی به سوی نور خارج می‌کند و در نقطه مقابل، طاغوت و شیاطینْ سرپرستان و ولیّ کافران هستند و آنها را از روشنایی به تاریکی می‌برند. آیا چنین چیزی یک امر قلبی است و هیچ ارتباطی به عالم خارج و واقع ندارد؟ خیر؛ این‌گونه نیست و بلکه این امر همه ابعاد بشر را شامل است. همچنین در آیه ۱۲۱ سورهٔ انعام آمده‌است: «إنّ الشیاطین لیوحون الی أولیائهم‏». ۷ آیا القای شیاطین فقط یک امر قلبی است و تنها شرک قلبی را شامل می‌شود؟ آیا می‌توان گفت فتنه‌ها و توطئه‌هایی که کافران علیه مسلمانان انجام می‌دهند، مطالب وسوسه‌انگیز شیاطین نیست؟ دقت در جریان لیله‌المبیت و آشکار شدن شیطان در شمایل پیرمرد نجدی در داره‌الندوه، بطلان این سخن را واضح می‌کند.



نکته دوم اینکه آیا به واقع دوران تقسیم انسان‌ها به مؤمن و کافر گذشته‌است؟ این ادعا نیز با آیات متعددی از قرآن کریم مخالف بوده و سازگار نیست؛ آیاتی نظیر: «لا یتّخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین» (آل‌عمران، ۲۸)، ۸ «یا أیها الذین آمنوا لا تتّخذوا الکافرین أولیاء من دون المؤمنین» (نساء: ۱۴۴)، ۹ «یا أیها الذین آمنوا لا تتّخذوا الیهود و النصاری أولیاء» (مائده: ۵۱)۱۰ و «لن یجعل الله للکافرین عَلی المؤمنین سبیلا» (نساء: ۱۴۱). ۱۱ آیا می‌توان گفت این آیات به زمان نزول و صدر اسلام اختصاص دارد؟ این نظر با ظاهر این آیات که در آنها کلمهٔ «لن» آمده و بر نفی ابد دلالت دارد و نیز با جاودانه و خالد بودن قرآن منافات دارد. بر اساس این آیات، مؤمنان در هیچ زمانی حق ندارند کافران را به عنوان سرپرست خود برگزینند؛ بنابراین دوران تقسیم انسان‌ها به مؤمن و کافر نگذشته‌است. در غیر این صورت، اگر دوران تقسیم گذشته باشد و در برخورداری از حقوق شهروندی تفاوتی بین مؤمن و کافر نباشد، دیگر فرق نمی‌کند چه کسی در رأس حکومت یا در مناصب مهم حکومتی و قدرت باشد؛ مسلمان و کافر بر اساس حق انتخاب شدن، در این جهت یکسان هستند. به‌طور قطع، التزام به چنین مطلبی ممکن نیست.



نکته سوم اینکه نتیجهٔ نظر ایشان آن است که از ابتدا تا انتهای ابواب فقه، تمام مسائلی که در آنها بین کافر و مسلمان فرق گذاشته شده، حذف شوند. در باب نکاح که مشهور فقها بر این باورند که نکاح دائم با اهل کتاب و مشرکان جایز نیست، باید بگوییم چنین ازدواجی اشکال ندارد و فرقی بین مسلمان و کافر نیست! یا در باب قصاص که مسلمان در مقابل کافر قصاص نمی‌شود، باید قائل به قصاص شد یا در باب ارث، باید بر حکم ارث نبردن کافر از مسلمان (الکافر لا یرث) خط بطلان کشیده و گفته شود کافر از مسلمان ارث می‌برد! همچنین در بحث دیه نیز باید به تساوی دیه مسلمان و کافر قائل شد؛ چرا که بر اساس نظر ایشان، تمامی افراد در برخورداری از حقوق اجتماعی و شهروندی یکسان هستند. نیز «لا یحلّ مال امرء مسلم» باید کنار گذاشته شود و مال مسلمان و غیر مسلمان فرقی نداشته باشد؛ بنابراین نظریه فوق بنیان فقه را از بین می‌برد! طبق این نظریه چیزی به نام «ما أنزل الله» نباید داشته باشیم! مردم باید در هر زمان از قوانینی که عقلای آن زمان وضع می‌کنند، حداقل در حقوق اجتماعی تبعیت کنند. «ما أنزل الله» مختص به امور عبادی شخصی (مثل نماز و روزه و حج) می‌شود و در امور اجتماعی (معاملات، مناکحات و سیاسات)، باید از آنچه در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده، تبعیت کنیم!



در حقیقت این نظریه بیان دیگری از جدایی دین از سیاست است. بر اساس این نظریه، نباید دین را در حکومت و حاکم دخیل دانست و باید دین و ارزش‌ها و احکام و قواعد دینی را در امور اجتماعی و حقوق شهروندی از جمله مسئله حکومت‌داری کنار گذاشت.



محور دوم: جهاد



دومین نهاد، «نهاد جهاد» است. ایشان در این باره می‌گوید: «چنانچه تقسیم جامعه انسانی را به کافر و مؤمن بپذیریم، با کمال تأسف، نهاد «جهاد» یعنی اقدام مسلحانه علیه کفار مطرح می‌شود. البته ما باید شکرگزار مشهور فقیهان شیعه باشیم که هرچند تقسیم مزبور را پذیرفته‌اند، ولی جهاد ابتدایی را در زمان حاضر که زمان غیبت معصوم (ع) است، ممنوع و تعطیل دانسته‌اند.» ایشان پس از ذکر آیه ۱۵۹ سورهٔ آل‌عمران به عنوان اصول دیپلماسی نبوی، می‌گوید: «مطالعه در سیره نبوی که به یقین منطبق با قرآن است، نشان می‌دهد که حتی جهاد با کفار زمان رسول‌الله (ص) هم ابتدایی نبوده و همواره دفاعی بوده‌است. این ادعا علاوه بر استنباط از آیات قرآنی، مستند به مدارک تاریخی نیز می‌باشد.» همچنین در بخش دیگری از سخن خود آورده‌است: «مراد از کفاری که در قرآن قتال با آن واجب شده، کفار زمان رسول‌الله (ص) بوده که با پیروان او در حال جنگ بوده‌اند و شامل غیر مسلمانان زمان حاضر نمی‌شود. مگر می‌توان غیر مسلمانان زمان حاضر را که پایبند به اصول حقوق بشر از جمله آزادی مذهبی هستند و برای کلیه ادیان از جمله اسلام احترام قائلند، کافر و واجب‌القتل دانست؟ زمان حاضر که ملت مسلمان عضو سازمان ملل متحد می‌باشند و عضویت آن سازمان به معنای تعهد به حفظ صلح و امنیت جهانی است، هرگز نمی‌توانند با دیگران سر جنگ داشته باشد.»



در نقد این قسمت از سخنان ایشان نیز به چند نکته اشاره می‌کنیم:



مطلب اول اینکه مطابق سخن ایشان، جهاد با کفار بی‌معناست و تنها اگر گروهی حمله کردند ـ خواه مسلمان باشند و خواه کافر ـ باید مقابل آنها ایستاد و دفاع کرد؛ بنابراین معیار و ملاک، صلح‌جویی و جنگ‌جویی است و آیات قرآن کریم را نیز بر همین معنا حمل می‌کنند. این سخن صرف ادعاست و دلیلی بر آن اقامه نکرده‌اند. به چه دلیل و بر اساس کدام روایت و دلیلی، آیهٔ «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین لله» (بقره: ۱۹۳)۱۲ به مسلمانان صدر اسلام و کفار همان زمان اختصاص دارد؟ دقت در آیات مربوط به جهاد، خلاف دیدگاه ایشان را اثبات می‌کند. جهاد از مباحث بسیار مهمی است که بنده در جای خود آیات مرتبط با این بحث را بررسی کرده و به صورت کتاب نیز با عنوان «جهاد ابتدایی در قرآن کریم» عرضه شده‌است؛ لذا در اینجا به صورت مختصر، تنها به نکاتی اشاره می‌کنم.



۱ـ در بارهٔ جهاد تعبیری در قرآن کریم وجود دارد که راجع به نماز، روزه و حج چنین تعبیری نیامده است؛ خداوند در آیهٔ ۲۱۶ سور بقره می‌فرماید: «کُتب علیکم القتال و هو کرهٌ لکم» ؛۱۳ تعبیر کراهت و ناخوشایندی تنها دربارهٔ جهاد آمده‌است و به یقین، حکمی که به صورت قضیهٔ حقیقیه در این آیه بیان شده‌است، وجوب جهاد ابتدایی است، وگرنه جهاد دفاعی و وجوب آن، نیاز به صدور حکم ندارد؛ هر عاقلی می‌گوید انسان باید از خود دفاع کند؛ بنابراین جهادی که جزء فروع دین است، جهاد ابتدایی است. ضمن آنکه مطابق مبنای حضرت امام خمینی (ره) و پذیرش نظریه «خطابات قانونیه»، اشکال ادعای ایشان روشن‌تر است؛ چرا که بر اساس این نظریه، خطابات قرآن کریم به صورت قانونی بوده و مخاطب خاصی برای آیات نیست؛ یعنی حتی افراد موجود در زمان نزول آیه و مسلمانان صدر اسلام نیز بالخصوص متوجه خطاب آیه شریف نیستند و بلکه آنها یکی از مصادیق موضوع هستند.



۲ـ مقتضای قاعده اشتراک در تکلیف که به اجماع فقها ثابت بوده و در سراسر فقه جاری است، این است که اگر حکمی در اسلام برای مسلمانان زمان صدور آیات ثابت شد، آن حکم شامل همهٔ مسلمانان می‌شود و در آن شریک هستند؛ حتی آنان که در زمان صدور حکم، وجود نداشته‌اند. آیا ایشان این قاعده را که می‌توان گفت فقه مبتنی بر آن است، کنار می‌گذارد؟ به یقین آیات جهاد ابتدایی عمومیت دارد و به مسلمانان صدر اسلام اختصاص ندارد؛ شاهد بر آن اینکه در روایت صحیحی، محمد بن مسلم از امام‌باقر (ع) در بارهٔ آیهٔ «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین لله» [انفال، ۳۹]۱۴می‌پرسد که: «اگر این آیه شامل شما هم می‌شود، چرا بدان عمل نمی‌شود؟» حضرت پاسخ می‌فرماید: «لم یجئ تأویل هذه الآیه بعد إنّ رسول‌الله (ص) رخّص لهم لحاجته و حاجه أصحابه. فلو قد جاء تأویلها، لم یقبل منهم لکنهم یُقتلون حتی یُوَحَّد الله عزوجل و حتی لا یکون شرک» (کافی، ج۸، ص۲۰۱)؛ ۱۵ بنابراین ترخیصی از ناحیه پیامبر اکرم (ص) در ترک این تکلیف واجب از زمان حضور معصوم (ع) تا زمان ظهور حضرت حجت (ع) صادر شده‌است و بدیهی است زمان حاضر نیز بخشی از دوران ترخیص است. ثمرهٔ ترخیص، زمانی مترتب می‌شود که اختصاصی به مسلمانان زمان نزول قرآن نداشته باشد و شامل مسلمانان زمان‌های پسین تا زمان ظهور نیز بشود.



۳ـ با چشم‌پوشی از اینکه دستورات دینی از جمله وجوب جهاد، قصاص، حجاب و… به صورت قضایای حقیقیه است که موضوع آنها همه انسان‌ها تا روز قیامت هستند و به افراد حاضر در زمان رسول خدا (ص) اختصاص ندارند و نیز با اغماض از نظریهٔ خطابات قانونیه و قاعده اشتراک در تکلیف، راه چهارمی برای اثبات مدعای ما وجود دارد و آن، دقت در غایت و هدف مذکور در آیات جهاد (حتی لا تکون فتنه و یکون الدین کله لله) است که نشان می‌دهد حکم جهاد به صدر اسلام اختصاص ندارد و بر اساس روایت فوق، زمان عمل حقیقی و امتثال واقعی آیه شریفه، تنها در زمان ظهور فرا می‌رسد. به عبارت دیگر، در زمان رسول خدا (ص) مصلحت در عمل فی‌الجملهٔ آیه بوده و قتال با کافران و مشرکان وجوب امتثال داشته و عمل نیز شده و می‌شود؛ اما خدای تبارک و تعالی از ابتدا می‌دانسته این تکلیف، از جمله تکالیفی نیست که همه مکلفان از تمام جهات به آن عمل کنند. به دیگر سخن، حکم وجوب قتال با کافران و مشرکان، تا زمان ظهور حضرت در مرحلهٔ اقتضا باقی می‌ماند و تأویل و فعلیت آن به زمان ظهور مربوط می‌شود.



۴٫ از جمله مطالب غم‌انگیزی که باعث تأسف است، این سخن است که می‌گویند: «اسلام دین شمشیر است»! این سخن نادرست بوده و بلکه عکس آن صحیح است. به‌طور مسلم، در برپایی جهاد ابتدایی، مسئله کشورگشایی، قدرت‌طلبی و شوکت‌خواهی شخصی یا حکومتی وجود ندارد، بلکه نخستین مرحله از مراحل تشریع جهاد ابتدایی، مرحله دعوت کفار به سوی اسلام است. پیامبر اسلام (ص) از ابتدا به دعوت و فراخوان مأمور بود نه جنگ و جهاد؛ دعوت و فراخوانی برای اعتلای کلمهٔ توحید و تسلیم شدن در برابر خداوند یکتا بر محور دلیل و برهان.



در آیهٔ ششم سورهٔ توبه آمده‌است: «و إن أحدٌ من المشرکین استجارک فأجره حتی یسمع کلام‌الله ثم أبلغه مأمنه ذلک بأنهم قومٌ لایعلمون» ؛۱۶ خدای متعال در بخش اول آیه در مقام بیان لزوم پناه‌دهی به مشرکان پناهنده و شرایط پناهندگی از جمله عرضهٔ صحیح اسلام به آنان و حفاظت جانی و مالی از پناهندگان غیر مسلمان است؛ بنابراین اگر یکی از مشرکان برای شنیدن سخن خداوند و تحقیق دربارهٔ اسلام به مسلمانان پناه بیاورد، باید به او پناه داده شود و نباید او را در این مدت با وجود کفر کشت، بلکه به نیکویی باید برایش اصول اعتقادی اسلام تبیین شود تا با آرامش تمام، برهان‌ها و دلیل‌های اسلام را بشنود و به اختیار خود، یکی از دو راه را انتخاب کند. اگر راه اسلام را پذیرفت، رستگار می‌شود و این به خاطر آن است که اسلام، دین منطق، برهان و استدلال است و هر که با آن مواجه شود، به یقین آن را خواهد پذیرفت و چنانچه نپذیرد، معلوم می‌شود از روی عناد، تعصب و لجاجت است و در هر حال، چنین کسی که پناهنده شده، اگر اسلام را نپذیرفت، باز مسلمانان حق ندارند او را بی‌درنگ بکشند و بلکه غیرت، آزادگی و انسانیت حکم می‌کند او را از پناهگاه به خانه و کاشانه‌اش برگردانند و پس از برگشت و مقابله است که می‌توان با او جنگید.



بنابراین از رهگذر این مطلب روشن می‌شود یکی از علتهای طرح اشکالات بی‌پایه و اساس بر جهاد ابتدایی و نسبت دادن‌های غلط به اسلام و مسلمانان، ناآگاهی اشکال‌کنندگان از ظرافت‌های قرآنی و دقتهای فقهی آیات شریف قرآن کریم است. در این زمینه به کتاب «جهاد ابتدایی در قرآن کریم» که اهداف متعالی و بسیار خوب جهاد را در آن ذکر کرده‌ایم، مراجعه شود.



مطلب دوم اینکه ایشان نیز همانند برخی دیگر از نویسندگان می‌گوید در اسلام و دوران رسول خدا (ص) جنگی به عنوان جهاد ابتدایی نداشتیم و هرچه بود، جهاد دفاعی بود؛ در حالی که بنا بر سنت و سیر نبوی مستفاد از روایات و نقلهای تاریخی، برخی از جنگهای پیامبر اکرم (ص) مثل فتح مکه و خیبر، جهاد و جنگ ابتدایی بوده و دفاعی نبوده‌است.



مطلب سوم نیز اینکه بر اساس نظریه ایشان باید گفته شود آیهٔ نهم سورهٔ حجرات «و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما فإن بغت إحداهما علی الأخری فقاتلوا آلتی تبغی حتی تفیء الی أمر الله فإن فاءت فأصلحوا بینهما بالعدل و أقسطوا إن الله یحب المقسطین»۱۷ به زمان پیامبر اسلام (ص) اختصاص دارد و در زمان حاضر دیگر تفاوتی بین مسلمان و کافر نیست و اگر دو گروه از کفار نیز به جنگ و نزاع برخاستند، باید میان آنها صلح برقرار کرد! لازمهٔ سخن ایشان آن است که خط بطلانی بر آیه «إنما المؤمنون إخوه فأصلحوا بین أخویکم» (حجرات، ۱۰)۱۸ کشیده شود و گفته شود: «انّما البشر اخوه»! آیا ایشان به این مطلب ملتزم می‌شود؟



آری، مدارای با همنوع و مراعات انسان‌ها امری است که دین به آن توصیه می‌کند؛ لیکن این به معنای اخوت و برادری همه بشر با یکدیگر نیست و بدون تردید این برادری فقط بین مسلمانان است. این امکان وجود دارد که نسبت به همنوع بودن، عنوان برادری اطلاق و به کار برده شود، اما به یقین، با برادری میان مؤمنان تفاوت مرتبه خواهد داشت.



در انتها، ذکر این مطلب ضروری است که این مطالب را به عنوان تکلیف و برای جلوگیری از تزلزل اندیشه‌ها و تشویش افکار و دفاع از اسلام و احکام مترقی آن عرض کردم که وظیفه همگان است با برهان و استدلال از اسلام و احکام آن دفاع کنند. این جانب آمادگی دارم چنانچه جناب ایشان مایل به بحث در این مسائل باشند، آنها را به‌طور کامل مورد بررسی قرار دهیم.



پی‌نوشت‌ها:



[برای استفاده گسترده‌تر خوانندگان گرامی از آیات و روایات آمده در این نوشتار، ترجمه‌شان ذکر می‌شود:



۱ـ بادیه‌نشینان گفتند: ما ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده‌اید، بلکه بگویید: اسلام آورده‌ایم؛ زیرا هنوز ایمان در دلتان وارد نشده‌است. و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، چیزی از اعمالتان را نمی‌کاهد؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.



۲ـ تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.



۳ـ یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.



۴ـ به مهر و رحمتی از سوی خدا با آنان نرمخوی شدی و اگر درشت‌خوی و سخت‌دل بودی، از پیرامونت پراکنده می‌شدند؛ بنابراین از آنان بگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن؛ زیرا خدا توکل‌کنندگان را دوست دارد.



۵ـ ایمان، شناخت و معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل کردن به اعضا و جوارح است.



۶ـ خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌برد. و کسانی که کافر شدند، سرپرستان‌شان طغیانگران هستند که آنان را از نور به سوی تاریکی‌ها بیرون می‌برند؛ آنان اهل آتش‌اند و قطعاً در آنجا جاودانه‌اند.



۷ـ قطعاً شیاطین [شبهاتی] به دوستانشان القاء می‌کنند.



۸ ـ مؤمنان نباید کافران را به جای اهل ایمان، سرپرست و دوست بگیرند.



۹ـ ای اهل ایمان! کافران را به جای مؤمنان، سرپرست و یار خود مگیرید.



۱۰ـ ای اهل ایمان! یهود و نصاری را سرپرستان و دوستان خود مگیرید.



۱۱ـ خدا هرگز هیچ راه سلطه‌ای به سود کافران بر ضد مؤمنان قرار نداده‌است.



۱۲ـ با آنان بجنگید تا فتنه‌ای بر جای نماند و دین فقط ویژه خدا باشد.



۱۳ـ جنگ بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است.



۱۴ـ با آنان بجنگید تا هیچ نوع فساد و فتنه بر جا نماند و دین ویژهٔ خدا شود.



۱۵ـ هنوز تأویل این آیه نیامده است، پیامبر (ص) روی نیازی که خود و اصحابش داشتند (و ناچار بودند با مشرکان و منحرفان بسازند)، بدان‌ها مهلت داد، و روزی که تأویل این آیه برسد، این مهلت از آنها پذیرفته نمی‌شود (و نمی‌توانند در حال شرک و نفاق به سر برند)، بلکه کشته می‌شوند تا خداوند به یگانگی پرستش شود و شرکی به جای نماند. (ترجمه مرحوم آیت‌الله رسولی محلاتی).



۱۶ـ اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست، پناهش بده تا سخن خدا را بشنود. آنگاه او را به جایگاه امنش برسان؛ این به سبب آن است که آنان گروهی هستند که [حقایق را] نمی‌دانند.



۱۷ـ اگر دو گروه از مؤمنان با یکدیگر بجنگند، میان آنها صلح و آشتی برقرار کنید؛ و اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری تجاوز کند، با آن گروهی که تجاوز می‌کند، بجنگید تا به حکم خدا بازگردد. پس اگر بازگشت، میانشان به عدالت و انصاف، آشتی برقرار کنید؛ و همواره دادگری را پیشه سازید که خدا دادگران را دوست دارد.



۱۸ـ جز این نیست که همه مؤمنان با هم برادرند؛ پس میان برادرانتان صلح و آشتی برقرار کنید.]