نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » خبر » علمی، فرهنگی، ورزشی

دغدغه‌های پیامبر (ص) / (بخش دوم و پایانی)

۱۸ عقرب ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۵۹

از هر زاویه‌ای که به رسالت پیامبر (ص) نگریسته شود و با هر معیاری که سنجیده شود، این مأموریت به‌گونه‌ای خارق‌العاده موفق بود. جامعه‌ای از هم گسیخته و بدوی، به جامعه نوینی انتقال یافت که به‌رغم تمامی نقایص و کمبودهایش، قابل مقایسه با گذشته نبود و در پرتو این انتقال، کتاب آسمانی «قرآن» را برای همگان به ارمغان آورد و دین و مکتبی را بنیاد نهاد که بدون شک جامع‌ترین و کامل‌ترین بود و مشحون از مفاهیم و ارزش‌های متعالی خاصه در باب توحید و بیان صفات و اسمای الهی. هیچ دین دیگری و حتی ادیان ابراهیمی، میراث‌دار چنین مفاهیم بلند و کم‌نظیری در باب توحید نیستند. البته نظام حقوقی و فقهی و اخلاقی و معرفتی آن نیز چنین است.

اشاره: در بخش اول این مقاله موضوعات «فتح مسالمت‌آمیز مکه»، «گسترش سریع اسلام در جزیره‌العرب»، «انتقال از میراث جاهلی به فضای اسلامی و تبدیل قبایل و عشایر به امّت»، «دغدغۀ پیامبر (ص) در خصوص چگونگی حفظ انسجام جامعه نوین و مسئله جانشینی»؛ «تلاش جمعی برای ممانعت از جمع شدن نبوت و خلافت در یک خاندان و نگرانی انصار» بررسی شد و اینک دنباله سخن:



نگرانی نسبت به اهل‌بیت (ع)



۷ـ صرف‌نظر از تمامی آنچه گفته شد، مشکلات دیگری هم وجود داشت که پیامبر (ص) را دلواپس می‌ساخت و بیشتر به دخت گرامی ایشان و شوهر و فرزندانشان مربوط می‌شد. هسته مرکزی این موضوع، عمدتاً فاطمه زهرا (س) بود. البته مشکل از جانب ایشان نبود، شرایط داخلی و خانوادگی پیامبر (ص) به گونه‌ای بود که چنین مشکلی را پدیدمی‌آورد که بدان می‌پردازیم.



پیامبر (ص) در دوران مدینه زنان متعددی را به همسری برگزید که دلایل خاص خود را داشت. اینان به جز ماریه قبطیّه که پسری به دنیا آورد که مدتی بعد درگذشت، همگی عقیم بودند و عمومشان آرزو می‌کردند که از پیامبر (ص) فرزندی داشته باشند که البته جریانی طبیعی است، و عموماً از ناباروری خویش شکایت داشتند. رقابتی تند در بین این همسران وجود داشت. پس از ازدواج پیامبر (ص) با ماریه، او مورد خشم و حسد برخی از همسران پیامبر قرار گرفت، به‌گونه‌ای که پیامبر (ص) مجبور شد در منطقه‌ای دوردست برای وی خانه‌ای تهیه کند و پس از آنکه ابراهیم را به دنیا آورد، این جریان تشدید شد. مخصوصاً که پیامبر (ص) به ابراهیم علاقه‌مند بود و آن را اظهار می‌کرد و این کینه و رشک آنان را بیشتر برمی‌انگیخت. تمامی این نکات را شخص عایشه و با تفصیل بیشتری نقل می‌کند. شاید به همین علت بود که ماریه چند سالی پس از رحلت پیامبر (ص) درگذشت، با آنکه نسبتاً جوان بود. در بین همسران پیامبر، او نخستین زنی بود که رخ در نقاب خاک کشید.



نمونه دیگر این رقابت و بلکه خصومت، داستان ام‌حبیبه ـ همسر پیامبر و خواهر معاویه ـ است. پس از شهادت محمد ابن ابی‌بکر، او از فرط خوشحالی، گوسفندی را تنوری کرد و برای عایشه فرستاد تا بدین وسیله او را در خوشحالی خود شریک کند. این بدان علت بود که محمد از یاران امام‌علی (ع) بود و در جنگ جمل در برابر خواهرش عایشه ایستاد. عایشه از این جریان سخت ناراحت شد و گفت: «خداوند دختر زن بدکاره را بکشد! به خدا سوگند که هرگز گوشت بریان‌شده نخواهم خورد.» مهم نوع برخورد این دو با یکدیگر و نیز کیفیت توصیف عایشه نسبت به ام‌حبیبه است که مادرش را «فاجره» نامید. این نوع برخوردها را اگرچه نه با این شدت، بین همسران پیامبر (ص) می‌توان سراغ گرفت.



همسران پیامبر به دلیل موقعیت اجتماعی‌شان سرگرمی و اشتغال خاصی نداشتند. اشتغال محترمانه برای آنان، پرداختن به فرزندانشان بود که فاقدش بودند. حال در چنین شرایط سنگین و آکنده از رقابت و حسادت، دخت پیامبر (س) در مدتی کوتاه چهار فرزند آورد و به پنجمین باردار بود که پدر رحلت فرمود: در ابتدا دو پسر و سپس دو دختر؛ پسران و دخترانی استثنائی که همه چشمها و توجه‌ها را به سوی خود جلب می‌کرد و مهمتر آنکه اینان سخت مورد علاقه و محبت پیامبر (ص) بودند.



رشک‌ورزی به اهل بیت



۸ـ از این گذشته پیامبر (ص) به دختر خویش محبتی بی‌شائبه داشت و او را «مادرِ پدر» می‌نامید. رفتارش با او حساسیّت و بلکه رشک زنان را تحریک می‌کرد. این محبت چنان‌که حضرت بارها فرمود، صرفاً به دلیل وابستگی نبود؛ به دلیل فضیلت‌ها و مکرمت‌هایی بود که در ایشان وجود داشت؛ اما این نکات برای آنان و هم‌اندیشان مذکرشان نامفهوم بود. آن‌گونه که از روایات و شواهد و قرائن دیگر برمی‌آید، حتی برخی مردان نزدیک به پیامبر (ص) هم از این‌همه محبت و اکرام ناراحت می‌شدند و آن را اظهار می‌کردند. اصولاً در محیط آن دوران، عطوفت و محبت نسبت به فرزند، و خاصه دختر، نه تنها مفهوم نبود که ضد ارزش بود، و بهتر است بگوییم اساساً محبت بی‌شائبه جایگاهی نداشت. محیط سخت و خشن و فرهنگ ستیزه‌جوی حاکم، جایی برای محبت و دوستی بی‌شائبه باقی نمی‌گذاشت. اشعار عاشقانه جاهلی بیش از آنکه حاکی از محبت نسبت به معشوق باشد، بیانگر تمایل به کامجویی از او و تصرف اوست. سخاوت و میهمان‌نوازی آن روزگاران نیز بیش از آنکه ناشی از عطوفت و مهربانی باشد، نماد صلابت و مردانگی بود. محبّت و عطوفت در زندگانی روزمره جایگاهی نداشت.



مسئله تنها محبت نسبت به فاطمه زهرا (س) نبود، گویی رفتار پیامبر (ص) با فرزند و نوادگانش نیز برای آنان قابل تحمل نبود. ابراهیم ـ فرزند ماریه ـ در کودکی درگذشت که پیامبر (ص) را سخت متأثر و گریان ساخت. برخی از اصحاب ایراد گرفتند که چرا پیامبر (ص) می‌گرید؛ حضرت فرمود: «قلب می‌سوزد و چشم می‌گرید و این جریانی طبیعی است و ناشی از محبت پدر نسبت به فرزندش و البته تسلیم مقدرات الهی هستم.» در موردی دیگر پیامبر (ص) حسین (ع) را که در آن هنگام کودک بود، نوازش کرد و بوسید. یکی از اطرافیان با لحنی معترضانه گفت: «من کودکانی داشته‌ام؛ اما هیچ‌گاه آنها را نبوسیده‌ام!» اساساً فرهنگ حاکم چنین بود و چنین اقتضا می‌کرد. محبت پیامبر (ص) نسبت به حسنین (ع) بارها مورد اعتراض ضمنی قرار می‌گرفت. پیامبر (ص) به‌واقع نگران دختر و داماد و نوادگانش بود. می‌دانست که در فقدان وی، تمامی عقده‌ها و کینه‌های فروخورده شده، منفجر خواهد شد و چنین نیز شد. در آخرین روزهای عمر پیامبر (ص)، حضرت خطاب به دخترش که در کنار بالین او بود، فرمود که این بیماری منجر به رحلتش خواهد شد که دختر گریست. لحظاتی بعد نجواکنان فرمود که: «تو اولین کس از اهل بیت من هستی که به من ملحق خواهی شد» که خندید. جالب اینجاست که این روایت را عایشه نقل می‌کند که فاطمه زهرا (س) را قسم دادم و از وی داستان گریستن و خندیدنش را پرسیدم که جواب فرمود.



اینکه بانویی جوان با شوهری چون امام‌علی (ع) و فرزندانی چون حسنین و زینبین و با توجه به موقعیت و جایگاه برجسته‌اش، از درگذشت زودهنگام خود خوشحال شود، نشان‌دهنده شرایط طاقت‌فرسایی است که ایشان در آن قرار داشت که به‌راستی طاقت‌فرسا بود. بعد از رحلت پیامبر (ص) مسئله در آنجا که به رنجها و سختی‌های فاطمه زهرا (س) بازمی‌گشت، صرفاً ناشی از بیعت اجباری و همراه با تهدید به قتل امام‌علی (ع) و دفاع ایشان از شوهر نبود. به فرض که این موضوع هم مطرح نبود، وضعیت شهر کوچکی چون مدینه برای ایشان غیرقابل تحمل بود؛ چه در آنجا که به محیط خانوادگی پیامبر (ص) بازمی‌گشت و چه در آنجا که به برخی از صحابه‌ای که نسبتی با پیامبر (ص) داشتند. چنان‌که امام‌علی (ع) نیز پس از شهادت همسر و اتخاذ سیاست سکوت، باز هم مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار گرفت. بخشی از این جریان به موضوعی بازمی‌گردد که توضیحش گذشت.



منافقان



۹ـ از اواخر سال هشتم هجری به بعد، مدینه در وضعیت کاملاً جدیدی قرار گرفت و به قطب قدرت و ثروت و سیاست تبدیل شد؛ موقعیتی به‌مراتب بهتر و شکوفاتر از مکه در دوران جاهلیت. ترکیب جمعیتی آن تا حدودی تغییر یافت و قبایل مختلف به سویش روان شدند و شخصیت‌های بانفوذ مکه جهت اقامت دائم بدان روی نهادند و مهمتر آنکه مسلمانان و به‌ویژه مهاجران و قریشیان با رؤسا و بزرگان قبایلی که از عمق صحرا به مدینه می‌آمدند، از نزدیک آشنا شدند. اینان عموماً اخلاق و فرهنگی بدویانه داشتند و تلقی‌شان از اسلام نیز «بدویانه» بود. این آشنایی بعدها نتایج خود را جهت تثبیت قدرت دو خلیفه نخست داشت.



از هنگام ورود پیامبر (ص) به مدینه، گروه «منافقین» شکل گرفت. رهبر آنان عبدالله بن اُبَی بود. عبدالله از بزرگان خزرج بود و قبل از ورود پیامبر (ص)، خزرجیان و اوسیان تصمیم گرفتند که رهبری او را بپذیرند تا بدین وسیله نزاع‌های بی‌سرانجامشان پایان یابد و امورشان سامان گیرد. با آمدن پیامبر (ص)، عبدالله تحت‌الشعاع قرار گرفت. او از ابتدا سر به مخالفت برداشت و پیروزی غیرمنتظره مسلمانان در جنگ بدر، موجب شد تا به اسلام درآید. از آن پس مخالفت‌هایش شکل دیگری یافت و او در رأس مخالفان داخلی قرار گرفت که البته پیامبر (ص) تحملش می‌کرد.



جامعه باز شده و پر رفت و آمد و پرتحول جدید زمینه مناسبی برای فعالیت منافقان ایجاد کرد، به‌ویژه که آنها از مدتها قبل با بزرگان مکه و قریش ارتباط و بلکه همکاری صمیمانه‌ای داشتند و حال در کنار یکدیگر بودند. واقعیت این است که فرهنگ و ذوق و سلیقه این مجموعه با فرهنگ عمومی بدویان که قرآن از آنها به «اعراب» یاد می‌کند، در مواردی نزدیک بود، به‌گونه‌ای که می‌توانستد از حضور و قدرتشان بهره گیرند.



به هر حال در درون جامعه به‌سرعت باز شده جدید، تحولات فراوانی در جریان بود و این نفوذ و مدیریت پیامبر (ص) بود که مانع از تحقق تغییراتی می‌شد که ناشی از آن دگرگونی‌های درونی بود و پیامبر این‌همه را زیر نظر داشت. آنان به‌گونه‌ای صریح توطئه می‌کردند. از داستان «مسجد ضرار» گرفته تا جمع شدن‌شان در خانه سُوَیلم یهودی که پیامبر (ص) دستور تخریب هر دو را صادر فرمود. این توطئه‌ها از قبل هم وجود داشت؛ اما گویی در شرایط جدید گسترده‌تر شده و شکل نهادینه‌ای یافته بود که نمونه‌اش ساختن مسجد ضرار بود که در آن تجمع کنند و در برابر دیگر مسلمانان بایستند. تأکید پیامبر (ص) در خطبه منی که خود را از اجتماع مسلمانان جدا مسازید، به احتمال فراوان ناظر به همین انشقاق‌های توطئه‌گونه بود.



نگاهی نو به جنگ تبوک



۱۰ـ به احتمال فراوان فراخوانی جهت اعزام به تبوک جهت خنثی‌سازی توطئه‌هایی بود که در درون مدینه می‌گذشت. مورخان در مورد دلایل این جنگ عموماً می‌گویند نبطی‌های شامی که به مدینه می‌آمدند و آرد و روغن و آذوقه می‌آوردند، گفتند که امپراتور روم هرقل (هراکلیوس) با همدستی قبایل عرب منطقه شام، لشکری در شمال تبوک فراهم آورده‌است و پیامبر (ص) جهت مقابله با آنان، فراخوان جهاد داد یا بعضی می‌گویند این جنگ به دلیل انتقام‌ستانی از جنگ موته و به خونخواهی جناب جعفر بن ابی‌طالب بود که این هر دو چندان مفهوم نیست.



اصولاً مناطق داخلی عربستان، چه حجاز و چه نجد، در برابر تجاوز بیگانگان مصونیتی طبیعی داشت. اولا این سرزمین خشک و بی‌حاصل اشتهای هیچ کشورگشایی را برنمی‌انگیخت و ثانیاً این بیابان‌های بی‌فریاد هر لشکری را، به‌ویژه اگر انبوه باشد، از پای درمی‌آورد. ممکن است گفته شود که این سخن برای ساکنان این مناطق هم صحیح است؛ اما اینان فرزندان این سرزمین بودند و می‌دانستند چگونه و با چه تمهیداتی به پیش روند. مضافاً که عموماً تعداد لشکریانشان معدود بود، اگرچه در جنگ تبوک به دلایلی که اشاره شد، تعداد آنان را تا سی‌هزار نفر گزارش کرده‌اند. مهمتر آنکه بدن آنان با شرایط سخت صحرا هماهنگ بود.



واقعیت این است که این جنگ به دلایلی به‌مراتب فراتر از نکاتی که عموم مورخان گفته‌اند، به راه افتاد. تهدید خاصی از جانب رومیان وجود نداشت و نمی‌توانست وجود داشته باشد. به احتمال قریب به یقین جهت برهم‌زدن نقشه‌هایی بود که منافقان و همدستانشان آماده کرده بودند. مخصوصاً که این فراخوانی در اوج گرمای مدینه و در فصل بهره‌برداری از درختان نخل بود. این مقدار تعجیل در فراهم آوردن لشکری که پیامبر (ص) خود فرماندهی آن را به عهده داشت، قابل تأمل است. خاصه آنکه خطر و تهدید فوری و مهمی وجود نداشت.



کسانی بودند که صریحاً مخالفت خود را ابراز می‌کردند و از رفتن به جبهه امتناع کردند و کوشیدند دیگران را نیز مانع شوند. با این‌همه، پیامبر (ص) فرمان حرکت داد، اگرچه عملاً جنگی واقع نشد و مسلمانان پس از مدتی اقامت در آن منطقه و انعقاد قراردادهایی با ساکنان مسیحی آن، به مدینه بازگشتند. احتمالاً این تنها جنگی است که اقدام بدان، خود «موضوعیت» داشت و هدف و انگیزه‌ای همچون جنگهای دیگر نداشت و چنان‌که گفتیم، جهت تعادل بخشیدن به اوضاع داخلی و خنثی‌سازی توطئه‌های تدارک شده بود که از جمله آنها توطئه برای کشتن پیامبر (ص) به هنگام بازگشت به مدینه بود که در تاریخ به عنوان «لیله عقبه» شهرت یافت. داستان چنین بود که گروهی که تعدادشان را از دوازده تا پانزده نفر یا چند نفری بیشتر نوشته‌اند، تصمیم گرفتند شب هنگام شتر پیامبر را در اثنای عبور از نقطه‌ای بلند که مشرف بر دره بود، رم دهند و پیامبر (ص) به دره سقوط کند. چنین جریانی برای نخستین بار بود که اتفاق می‌افتاد. پیامبر (ص) در حالی که در رأس قدرت بود و بر تمامی شبه‌جزیره تسلط داشت، مورد سوءقصد قرار می‌گرفت. این یک اقدام شخصی متعصبانه یا انتقام‌ستایانه نبود، در پس آن نقشه‌هایی وجود داشت و در پی آن بودند که قدرت را به قبضه خویش درآورند.



توطئه ترور



۱۱ـ البته پیامبر (ص) در طول رسالت خود با تهدیدهایی که قصد جان ایشان را داشت، مواجه بود. بر اساس برخی روایات چنین اقداماتی حتی به قبل از دوران رسالت بازمی‌گشت. بدین معنی که کسانی ایشان را با علامات فردی که به رسالت برانگیخته می‌شود، تطبیق می‌کردند و لذا در پی ترورش بودند. این سوءقصد موفق نشد و عمار که مهار شتر را به دست داشت و حذیفه که در پی شتر حرکت می‌کرد، تا حدودی سوءقصدکنندگان را شناختند. برخی گزارش‌های تاریخی اسامی آنها را نقل کرده و یکی از مهمترین‌هایش این است که دوازده نفر از آنان از بنی‌امیه و چهار نفر دیگر از اعراب بودند که معنی‌دار است. در نقلی دیگر تعداد بنی‌امیه را هشت تن ذکر کرده‌اند. در هیچ گزارشی از انصار نام برده نشده و جملگی از مکیان و اعراب بوده‌اند. با هوشیاری حذیفه و عمار و وحی الهی که پیامبر (ص) را از چنین توطئه‌ای مطلع ساخته بود، پیامبر (ص) جان سالم به‌در برد؛ اما مدینه دیگر همچون مدینه قبل از فتح مکه نبود. آبستن حوادثی بود که پیامبر (ص) را نگران می‌ساخت. مضافاً که برای اولین بار بدویان در شکل‌دادن به رویدادها، نقشی تعیین‌کننده یافته بودند.



معروف چنین است که در نخستین ساعات انتخاب ابوبکر، قبیله بنی‌اسلم که از بدویان ساکن بین مکه و مدینه بودند، به نفع او وارد عمل شدند و از مسلمانان بیعت گرفتند که البته با خشونت و تندی همراه بود. آنها برای تهیه آذوقه به مدینه آمده بودند و به علت عدم امنیت، تمامی افراد قبیله جهت خرید به هر نقطه‌ای و از جمله مدینه می‌رفتند؛ چرا که اگر تعداد افراد خریدار معدود بود، بدویان آنها را می‌کشتند و اموالشان را به غارت می‌بردند و لذا برای خرید، دسته‌جمعی حرکت می‌کردند. بر اساس برخی از گزارش‌ها عمر از آنان می‌خواهد که برای ابوبکر بیعت بگیرند و در مقابل، خواربار رایگان بدان‌ها بدهند. جالب اینجاست که او گفت: «زمانی که قبیله اسلم را دیدم، به پیروزی یقین پیدا کردم.» بعید نیست که آمدن آنان در آن هنگام به مدینه، مسئله‌ای طراحی شده باشد و نه امری تصادفی. به هر حال این جریان نشان‌دهنده نقش یافتن قبایل بدوی است در شکل‌دادن به حوادث داخلی، که خصوصاً پس از رحلت پیامبر (ص) به‌مراتب پررنگ‌تر می‌شود.



خلیفه دوم نسبت به آنان دیدگاهی مثبت داشت و بخشی از اقتدار او در دوران خلافتش به دلیل حمایت هم‌اینان بود. برخی از قریشیان بانفوذ با خلیفه میانه چندانی نداشتند، اگرچه صریحاً آن را اظهار نمی‌کردند. در نیمه دوم دوران او این مشکلات بیشتر شد تا بدانجا که از خداوند طلب مرگ کرد. آنچه موقعیت خلیف دوم را تثبیت می‌کرد، گذشته از جنگهای برون‌مرزی، پشتیبانی کامل و صمیمانه همین قبایل بود. او برای آنان رهبری ایده‌آل بود. خلیفه در یکی از وصیت‌هایش گفت: «با اهل بادیه به‌خوبی رفتار کنید که آنان اصلِ عرب هستند». این نوع تأکیدها در سخنان او به فراوانی یافت می‌شود.



این نقش صرفاً اجتماعی و سیاسی نیست، دارای ابعاد فرهنگی و اعتقادی و دینی نیز هست و این ابعاد از نیمه دوم خلافت عثمان به بعد در تکوین و تحول بخشیدن به مبانی اعتقادی و فقهی مسلمانان تأثیرگذار بود و عامل مهمی بود در تشکیل گروه‌های تکفیری همچون خوارج که برآمدن این گروه‌ها خود واکنش‌های اجتماعی و دینی و فکری متعددی را برانگیخت. واقعیت این است که حضور فعال این بدویان، عامل مهمی بود در پیدایش «اسلام بدوی» که متأسفانه در طول تاریخ مورد استقبال عموم گروه‌هایی قرار گرفت که با تمسک به بخشهایی از اسلام و بدون توجه به روح و کلیّت آن، فقه و کلام و ایدئولوژی خود را پردازش می‌کردند و عموماً در برابر دیگر مسلمانان و با بهانه‌های مختلف می‌ایستادند. از خوارج و سلفیان و اهل حدیث تکفیری گرفته تا داعشیان امروز و تمامی گروه‌های تکفیری دیگری که از جمله هم‌اندیشان آنان به‌شمار می‌آیند و در نقاط مختلف پراکنده هستند، از آفریقا گرفته تا آسیا و حتی در بین مهاجران مسلمانی که به کشورهای غیراسلامی رفته‌اند.



خبردهی از ارتحال



۱۲ـ پیامبر (ص) در ماه‌های آخر عمر به‌گونه‌ای صریح یا غیرصریح از نزدیکی ارتحال خود خبر می‌داد. در خطبه مفصل و مهم منی و با حضور بیشترین جمعیت مسلمان تجمع‌یافته در یک نقطه تا آن زمان، در این باره سخن گفت و اینکه این آخرین حجی است که می‌گزارد. برخی از اقدامات توطئه‌آمیزی که در این دوران شکل گرفت، ناشی از همین اطلاع دادن‌ها بود. ایشان به لحاظ سلامت و نیروی بدنی و اعتدال مزاج، فردی کامل و سالم و بلکه نیرومند بود. گزارش‌های فراوانی در مورد شجاعت و شهامت و قدرت ایشان چه در جبهه‌های جنگ و چه در خارج از آن وجود دارد که همگی نشان‌دهنده نکته‌ای است که ذکرش گذشت. بدین مضمون نقل قول‌های متعددی وجود دارد که: «در شرایط دشوار جنگ، به پیامبر پناه می‌بردیم و به قدرت و سطوت ایشان پشتگرم بودیم.» این بدین معناست که حضرت در میدان نبرد استوارتر از دیگران بود. تعدد همسران حضرت، خود نشانه دیگری از این قدرت بدنی است.



با این‌همه پیامبر (ص) در آخرین هفته‌ها بیمار بود و احساس ضعف می‌کرد. روایاتی وجود دارد حاکی از اینکه حضرت را مدتها قبل مسموم کرده بودند که آثارش را در هفته‌های قبل از فوت نشان داد. اعم از اینکه صحّت این روایات را بپذیریم یا نپذیریم، پیامبر اکرم (ص) در هفته‌های آخر کم‌توان شده بود، به‌گونه‌ای که اطرافیان و حتی دیگران احساس می‌کردند که ایشان روزهای آخر زندگی را سپری می‌کند.



وضعیت آب‌وهوایی و سرزمینی و منابع تغذیه‌ای در شبه‌جزیره و خصوصیات جسمی اعراب به‌گونه‌ای بود که ساکنانش کمتر دچار از کار افتادگی و ضعف می‌شدند و عملاً تا روزهای آخر عمر فعال و بانشاط بودند تا آنجا که بسیاری از آنان در جنگ شرکت می‌کردند. برخی از اصحاب امام‌علی (ع) که در جنگ صفین به شهادت رسیدند، سالخورده بودند و جناب عمار به هنگام شهادت نود و چهار ساله بود. قابل انکار نیست که زندگانی سخت و دشوار پیامبر (ص)، چه در مکه و چه در مدینه و خصوصاً در اواخر ایام مدینه، ایشان را ضعیف و فرسوده کرده بود. دشواری دوران مکه و خاصه سه سال محاصره اقتصادی مربوط به «شعب ابی‌طالب» تا بدان حد بود که حضرات خدیجه و ابوطالب درگذشتند و این عمدتاً به دلیل عدم استفاده کافی از مواد غذایی بود. صرف‌نظر از مشکلات عدیده ایام مکه، حضرتش همچون سایر مسلمانان و بنی‌هاشم به‌شدت از کمبود مواد غذایی رنج می‌برد. عدم استفاده از مواد غذایی کافی تا اواسط دوران مدینه همچنان ادامه یافت و البته در اینجا مشکل به دلیل فقر بود و کم‌وبیش همه مسلمانان با چنین مسئله‌ای مواجه بودند.



عامل دیگری که در آخرین روزها پیامبر (ص) را می‌آزرد، نافرمانی اصحاب و اطرافیان بود که قبلاً در این‌باره گفته‌ایم. حضرت احساس می‌کرد حتی برخی از همسرانش درصدد استفاده از موقعیت به سود پدران و نزدیکان خویش هستند و گویی به خود پیامبر (ص) و بیماری ایشان توجّهی ندارند و اینکه حضرت در چه زمانی چشم فرو می‌بندد. آنچه بدان می‌اندیشیدند نه پیامبر (ص)، بلکه درگذشت ایشان بود و این بدان علت بود که فرد مورد نظر را جانشین سازند. این جریان نه تنها پیامبر، که فاطمه زهرا (س) و شویش و برخی از همسران پاکباخته حضرت رسول (ص) را سخت رنج می‌داد که به واقع دردآور نیز هست.



عوامل توفیق پیامبر (ص)



۱۳ـ از هر زاویه‌ای که به رسالت پیامبر (ص) نگریسته شود و با هر معیاری که سنجیده شود، این مأموریت به‌گونه‌ای خارق‌العاده موفق بود. جامعه‌ای از هم گسیخته و بدوی، به جامعه نوینی انتقال یافت که به‌رغم تمامی نقایص و کمبودهایش، قابل مقایسه با گذشته نبود و در پرتو این انتقال، کتاب آسمانی «قرآن» را برای همگان به ارمغان آورد و دین و مکتبی را بنیاد نهاد که بدون شک جامع‌ترین و کامل‌ترین بود و مشحون از مفاهیم و ارزش‌های متعالی خاصه در باب توحید و بیان صفات و اسمای الهی. هیچ دین دیگری و حتی ادیان ابراهیمی، میراث‌دار چنین مفاهیم بلند و کم‌نظیری در باب توحید نیستند. البته نظام حقوقی و فقهی و اخلاقی و معرفتی آن نیز چنین است.



بدون شک نیل بدین همه، بدون مدد الهی ممکن نبود. ما خداوند را عادل و علیم و حکیم و قادر و مدبّر و مقدّر می‌دانیم و اینکه کاری به عبث نمی‌کند و اینکه همه امور بر اساس محاسبه و عدل و تقدیر و هدایت به پیش می‌رود، و لذا خلقت جهان و انسان «هدفدار» است. همین هدفداری است که بعثت پیامبران را موجب شده و همین هدفداری است که با توجه به برجستگی‌های ذاتی پیامبر اسلام (ص)، ایشان را به عنوان خاتم این سلسله انتخاب کرده‌است و طبیعی و منطقی خواهد بود که خداوند دینش را نصرت کند؛ اما این نصرت منطق خاص خود را دارد و انسان را در این میان نقش مهمی است. به عبارت دیگر نصرت الهی اولا تابع این حقیقت است که کلمه حق در نهایت مغلوب نشود و از بین نرود و ثانیاً متناسب است با ایمان و اعتقاد و عمل و فداکاری مؤمنان. این نکات همگی در جای خود صحیح است؛ اما در عالم علل و اسباب، باید دید توفیق شگرف پیامبر (ص) به چه دلایلی بوده‌است.



مهمترین عامل، اخلاق پیامبر (ص) و کیفیت برخورد و تعامل و مدیریت ایشان بود. این نکته در مورد اعراب آن ایام به‌مراتب صحیح‌تر است. افرادی متعصب و مغرور و آتشین‌مزاج که با کوچکترین بهانه‌ای برانگیخته می‌شدند و ممکن بود نتیجه آن به جنگی تمام‌عیار و در عین حال بی‌دلیل بینجامد. تعصب کور و غرور نامفهوم، اصل اساسی در تعامل با افراد و گروه‌ها بود و مشکل مهمتر این بود که با کمترین بهانه‌ای، این تعصب و غرور شعله‌ور می‌شد و در سر راه هر آنچه را بود، می‌سوزانید. البته روی دیگر سکه این بود که در برابر رفتار بزرگوارانه، عموماً به‌شدت و به‌سرعت منفعل و تسلیم می‌شد. این ویژگی هنوز هم در عموم اعراب وجود دارد و مطمئناً در گذشته از شدت و حدّت بیشتری برخوردار بوده‌است.



عامل دیگر موفقیت پیامبر (ص) این بود که می‌دانست با افراد مختلف که متعلق به گروه‌های قبیله‌ای و عشیره‌ای و فکری و منطقه‌ای و دینی مختلف بودند، چگونه تعامل کند. طرز برخورد ایشان با نخبگان و فرهیختگان مکه کاملاً متفاوت بود با برخوردشان با بدویانی که به مکه می‌آمدند یا در آن ساکن بودند؛ چنان‌که کیفیت برخوردشان با مدنیان یا اصحاب ادیان دیگر نیز یکسان نبود. گویی با هر یک با زبان خودش و با «زبان قومش» سخن می‌گفت و در نهایت می‌کوشید تا از حساسیت‌ها بکاهد و آنان را برای شنیدن «سخن حق» آماده سازد. در برخورد با دیگران از آمیزه‌ای از «عقل» و «احساس» استفاده می‌کرد. با صرف عقل نمی‌توان با مردم سخن گفت، خصوصاً در محیطی چون عربستان آن زمان؛ اما با صرف احساس و عاطفه هم نمی‌توان به نتیجه رسید. می‌باید طرف مقابل منطقی بودن پیام را بپذیرد، در غیر این صورت آن را رها خواهد ساخت.



نکاتی که به اجمال گفته شد، در مدینه بیشتر قابل مشاهده است. به هنگام ورود به مدینه فرمود به خانه‌ای خواهد رفت که شتر در برابرش زانو بزند. اولین اقدام، ساختن مسجد بود که محل تجمّعی بود برای همگان، اعم از مسلمانان دو قبیله اوس و خزرج یا مهاجرانی که از قبل به مدینه آمده بودند یا کسانی که بعدها بدان ملحق شدند. این نخستین بار بود که افراد متعلق به قبایل و مناطق مختلف در یک جا و در کنار یکدیگر جمع می‌شدند و آن‌هم در تمامی نمازهای یومیه و نماز جمعه یا مناسبت‌های دیگر.



با زبان مردم



۱۴ـ حضرت حساسیت رابطه این دو قبیله و نیز موقعیت عبدالله بن اُبَی را می‌دانست و می‌کوشید تا حد ممکن مدارا کند. از میان اصحاب کسانی بودند که خواهان کشتن عبدالله بودند، حتی یک بار فرزند عبدالله چنین تقاضایی کرد؛ اما پیامبر (ص) می‌دانست که این جریان به تحریک احساسات خزرجیان منجر می‌شود و بهانه‌ای به دست بدخواهان می‌دهد. مصلحت چه در کوتاه‌مدت و چه در بلندمدت، مدارای با او و خنثی‌کردن سخنان و فعالیت‌هایش بود. مواردی اتفاق افتاد که این دو قبیله با توطئه دیگران در برابر هم قرار گرفتند و حضرت آنان را با خطبه‌ای که خواند، آرام ساخت. خطرناک‌تر، مواردی بود که انصار در برابر مهاجران قرار می‌گرفتند. یکی از نمونه‌های خطرناک در جریان «جنگ بنی‌مصطلق» اتفاق افتاد.



اوضاع به‌گونه‌ای بود که خطبه کارساز نبود، لذا حضرت فرمان داد که بدون توقف به سوی مدینه حرکت کنند؛ حرکتی سریع و مداوم و طولانی تا آنجا که همگان به‌کلی خسته شدند و خواب آنها را درربود؛ و یکی از آخرین نمونه‌ها به جنگ حنین بازمی‌گردد که غنائم فراوانی برجای گذاشت. پیامبر (ص) به هر یک از ابوسفیان و معاویه و یزید بن ابوسفیان صد شتر بخشید و به همین ترتیب سایر قریشیان شرکت‌کننده در جنگ را که اخیراً به اسلام درآمده بودند؛ چرا که جنگ حنین مدتی پس از فتح مکه اتفاق افتاد و لذا اینان از مصادیق «مؤلفه قلوبهم» بودند. انصار برآشفتند که پیامبر (ص) غنائم را در میان خویشانش تقسیم کرد و ما را محروم ساخت که به دنبال آن پیامبر (ص) خطبه‌ای خواند مبنی بر نقش یگانه و اهمیت انصار که آنان را به گریه انداخت و از حضرتش پوزش طلبیدند.



همچنان‌که پیامبر (ص) جهت انجام مأموریت‌ها از افراد مناسب با آن مأموریت بهره می‌گرفت. پس از سقوط طائف، حضرت به مغیره بن شعبه و ابوسفیان مأموریت داد تا بتهای قبیله ثقیف را بشکنند. با توجه به ویژگی‌ها و غرور ثقفیان، اگر افراد دیگری چنین می‌کردند، به احتمال فراوان به جنگ و درگیری می‌انجامید؛ چرا این هر دو از زمان جاهلیت در نزد آنان محترم بودند. مضافاً که مغیره اصولاً از قبیله ثقیف بود.



سیاست عمومی پیامبر اغماض و گذشت از متخلّفان و بلکه توطئه‌کنندگان بود. پس از داستان «لیله العقبه» که بدان اشارت رفت، برخی از اصحاب از پیامبر خواستند که توطئه‌گران را مجازات کند و به قتل برساند. حضرت فرمود: «دوست ندارم که بگویند محمد با کمک یارانش به پیروزی رسید و سپس آنان را از دمِ شمشیر گذرانید!» این خط‌مشی عملاً بسیار موفق بود؛ چرا که عوارض جانبی اقدامات دیگر به‌مراتب بیش از نتایج مثبتش بود. این انعطاف در رفتار را متناسب با ویژگی‌های طرف مقابل به‌وضوح در مورد همسران پیامبر هم می‌بینیم. رفتار ایشان با هر یک متفاوت بود با رفتار ایشان با دیگری و اگر جز این بود و با توجه به خصوصیات زنانه، خاصه در محیطی کوچک و بسته، معضل بزرگی ایجاد می‌شد. جالب اینجاست رفتار برخی از همسران با پیامبر (ص) بعضاً چندان گستاخانه بود که پدران آنها به قصد تنبیهشان برمی‌خاستند که حضرت مانع می‌شد.



در اینجا لزوماً می‌باید دربارهٔ عبادات و راز و نیازهای پیامبر (ص) هم صحبت شود. ایشان یک رهبر و فرمانده یا صرفاً یک مصلح اجتماعی نبود، بنده پاک و خالص خدا و برترین و متعالی‌ترین انسان بود. به‌جا آوردن نوافل و مستحبّات و روزه‌های مستحبی و اعتکاف خاصه در دهه آخر ماه مبارک رمضان و خواندن ادعیه زیاد، از ویژگی‌های ایشان است که بدون شک اصحاب و اطرافیان را تحت تأثیر قرار می‌داد. واقعیت این است که پیامبر (ص) در مدینه در برخی از افراد به معنای واقعی، انقلابی روحی و معنوی ایجاد کرد. جریانی که بعدها ادامه یافت اگرچه در مواردی به انحراف کشیده شد؛ اما اهمیت این بُعد چه در زمان پیامبر (ص) و چه بعد از آن، نباید نادیده انگاشته شود. این نقطه آغاز جریان‌های صوفیانه و عارفانه در جهان مسلمان بود.



نهادسازی اسلام



۱۵ـ گسترش سریع اسلام در جزیره‌العرب دو عامل اساسی داشت: نخست به اسلام و قرآن بازمی‌گردد و دیگری چنان‌که گذشت، به پیامبر (ص) و اخلاق و مدیریت و کیفیت تعامل ایشان با طبقات، گروه‌ها و افراد مختلف. اسلام در محیطی که فاقد بسیاری از ساختارهای تمدنی بود، ظهور کرد و این واقعیت در چگونگی انتشار و تحولات بعدی آن بسیار تأثیرگذار بود. اگر این دین در سرزمین دیگری پدیدار می‌شد، تحولات یادشده شکل دیگری می‌یافت. برخی از احادیث به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم بدین موضوع دلالت می‌کند. به لحاظ اهمیت نکته اخیر در دریافت نقشی که پیامبر (ص) در گسترش اسلام ایفا کرد، اجمالاً بدان می‌پردازیم.



برای نمونه مسیحیت در قلمرو امپراتوری روم متولد شد و بالید و توسعه یافت. اگرچه زادگاه اولیه آن فلسطین بود، اما این منطقه در آن زمان بخشی از امپراتوری روم به‌شمار می‌رفت و این دولت در آن روزگار در اوج قدرت و شکوه نظامی، حقوقی، هنری و تمدنی خویش بود و لذا مسیحیت عملاً «رومیزه» شد. البته این رومیزه یا رومی‌شدن بیشتر به خصوصیات خود این دین مربوط می‌شد که به عکس یهودیت، فاقد نظام فقهی و حقوقی بود. چنانچه یهودیت موجود در درون این امپراتوری به همین دلایل، هیچ‌گاه «رومیزه» نشد و این یکی از مهمترین دلایلی بود که آنان پیوسته در حاشیه جامعه روم و به اصطلاح در «گتو» ها زندگی می‌کردند و نه در متن آن. تنها در دوران جدید بود که آنان از محله‌های خاص و منزوی خود خارج و به متن جامعه وارد شدند.



اصولاً مسیحیت آیینی تشکیلاتی است و این تشکیلات اعم از سلسله مراتب دینی و تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی که از ویژگی‌های این آیین است، عمیقاً تحت تأثیر نظام اداری و حقوقی رومی‌ها قرار گرفت. این جریان حتی قبل از رسمیت یافتن مسیحیت آغاز شد؛ چرا که فضای فکری و ذهنی و تجربی آنها کلا رومی بود و پس از رسمیّت یافتنش، شدت و عمق یافت تا آنجا که مسیحیت و پاپ عملاً میراث‌دار فرهنگ و تمدن امپراتوری و شخص امپراتور شدند.



در مورد اسلام داستان به‌کلی متفاوت بود. اسلام در سرزمینی متولد شد که تقریباً فاقد هر نوع نهاد و سازمانی بود که قابل مقایسه باشد با آنچه در امپراتوری روم وجود داشت. البته این جریانی طبیعی بود. محیط‌زیست و تاریخ و جغرافیای این دو دین، دو گونه بسیار متفاوت بود. در این خلأ اسلام به‌سادگی سازمان‌ها و نهادهای خود را که در عین حال هماهنگ با نیازهای روزمره و اخلاق و فرهنگ مردم بود، ایجاد کرد که به‌سرعت جذب شد و رشد یافت. از نظام عبادی گرفته تا نظام‌های قضایی و اداری و معاملاتی و تا تأسیس نهادهایی همچون مسجد و بیت‌المال و بیت‌القضا. بدین ترتیب در اینجا جزیره‌العرب «اسلامیزه» شد، دقیقاً عکس آنچه در مسیحیت اتفاق افتاد.



البته این بدین معنا نیست که اسلام در کلیّت و خلوصش حاکم شد، بدین معناست که آن سلسله نظام‌ها و نهادهایی که اسلام به همراه آورده بود، بدون برخورد با مقاومت خاصی جایگیر شد. سرعت و شدت این جریان چنان‌که گفتیم، به سبب عدم وجود نظام‌ها و نهادهای رقیب بود و لذا مقاومت خاصی که ناشی از قدرت آن نهادها و مؤسسات باشد، در برابرش وجود نداشت. اگرچه بعضاً مقاومت سرسختانه افراد و گروه‌ها و قبایل وجود داشت، اما این ناشی از تعصب‌های شخصی و موردی بود و نه مقاومت آن نظام یا نهاد. در برابر نظام حقوقی و قضائی و اداری اسلام یا نهادهای دیگری که ایجاد کرد، مقاومت خاصی وجود نداشت. مطمئناً اگر آنان نظام حقوقی یا اداری و مدیریتی توسعه‌یافته‌ای همچون نظام حقوقی روم می‌داشتند، در برابر نظام حقوقی جدید می‌ایستادند.



نقش مهم نخبگان



۱۶ـ بخش دیگر از موفقیت شگرف پیامبر اکرم (ص) به خود قرآن بازمی‌گشت. آن‌گونه که از روایات و شواهد تاریخی برمی‌آید، قرآن طبقه فرهیخته مکه را سخت تحت تأثیر قرار داد و این عمدتاً به فصاحت و بلاغت و به اعتباری به هماهنگی صوتی و موسیقایی خاص آن بازمی‌گشت. البته چنین نبود که آنها اسلام را بپذیرند، اعم از آنکه به دلیل تعصبات باشد یا از دست دادن موقعیّت؛ اما شیفته قرآن می‌شدند و احساس می‌کردند که این کلامی متفاوت است. گویا این شیفتگی متناسب با تسلط آنان به ادبیات عرب و آشنایی‌شان با لطایف و ظرائف کلام فصیح و بلیغ، افزایش می‌یافت. برای نمونه ولید بن مغیره که سرآمد بلیغان عرب بود، تحت تأثیر کلام آهنگین و در عین حال متفاوت قرآن قرار گرفت؛ اما به دلیل لجاجت کوشید تا آن را نوعی سحر و جادو قلمداد کند که جدایی بین افراد را موجب می‌شود. این مهمترین ضدتبلیغ قریشیان علیه قرآن بود که ساده‌لوحان را می‌فریفت و عملاً مانع از گرایش آنان به اسلام می‌شد.



این احساس ظاهراً در بین توده مردم اگرچه عرب و عرب‌زبان بودند چندان قوی نبود. آنها در سطحی نبودند که این طراز از فصاحت و بلاغت را دریابند، مخصوصاً که ضد تبلیغ مخالفان که پیامبر را به کهانت و سحر متهم می‌ساخت، بسیار تأثیرگذار بود. بدین معنی که از نظر آنان این شیوه کلام از آنِ ساحری بسیار برجسته است و حاکی از معجزه بودن و حقانیت رسالت پیامبر نیست!



به هر حال سبک ادبی قرآن برای نخبگان پدیده بدیعی بود. به‌رغم این پذیرش، عموماً از سر تعصب و لجاجت کسانی همچون ابوجهل و ولید بن مغیره آن را نمی‌پذیرفتند؛ اما عده‌ای گویا در دل آن را پذیرفته بودند؛ اما حاضر نبودند بدان اعتراف کنند، همچون سهیل بن عمرو. او از خطیبان برجسته عرب است که بعد از فتح مکه ایمان آورد. جالب اینجاست که همو پس از رحلت پیامبر (ص) به مکیان که پس از رحلت پیامبر درصدد روی‌گردانی از اسلام بودند، اعتراض کرد و گفت: «شما از آخرین کسانی هستید که به اسلام درآمدید، مبادا اولین کسانی باشید که آن را ترک می‌گویید! هر کس این دین را ترک کند، با شمشیر مجازاتش خواهم کرد» و به دلیل موضع صریح او بود که مکیان طی نامه‌ای به مدینه، وفاداری خود را نسبت به اسلام اظهار داشتند.



نکته اینجاست آن گروهی از نخبگان که متأثر از قرآن بودند، در موقعیت‌های بعدی در دفاع از اسلام نقشهای مهمی ایفا کردند. اصولاً توده مردم در عربستان آن زمان عمدتاً و بلکه کلاً به نخبگان گوش فرامی‌دادند و انتخاب خود را براساس انتخاب آنان تعیین می‌کردند و این یکی از ویژگی‌های خاص عربستان آن ایام بود.



دربارهٔ نخبگان و نقش و جایگاه آنان در جامعه عربستان کمتر صحبت شده‌است. از نخستین قرون اسلامی کتاب‌های فراوانی دربارهٔ مکه و مدینه و سرزمین حجاز و به‌طور کلی جزیره‌العرب نوشته شده که قبایل و عشائر و تاریخ و جغرافیا و امکنه و چاه‌ها و راه‌های مواصلاتی و استراحتگاه‌های آن را توضیح می‌دهد و محققان و اسلام‌شناسان غربی به‌ویژه در دو قرن نوزدهم و بیستم مطالب فراوانی دربارهٔ آن نوشته‌اند؛ اما تا آنجا که به جامعه آن زمان بازمی‌گردد، هنوز ابهامات فراوانی وجود دارد و از جمله همین نقش نخبگان است که بدان می‌پردازیم.



متن جامعه عربستان، عرب بود و اختلاف طبقاتی بدان گونه که مثلاً در هند یا ایران قبل از اسلام وجود داشت، در آن به چشم نمی‌خورد. افراد به لحاظ موقعیت مالی و اجتماعی و خانوادگی متفاوت بودند؛ اما مسئله جنبه طبقاتی نداشت. دلیل اصلی این بود که تفاوت موقعیت‌ها و برتری اشراف و نخبگان پذیرفته شده بود. به عبارت دیگر پذیرش این تفاوت به دلیل نظام طبقاتی خاصی نبود که علی‌رغم میل مردم کسانی را فراتر و افرادی را فروتر تعریف و طبقه‌بندی کند، این خود مردم بودند که آن را به عنوان یک واقعیت و بلکه یک حقیقت پذیرفته بودند. اصولاً در جامعه‌ای پراکنده و غیرمستقر و در عین حال قبیله‌ای، امکان شکل‌گیری نظام طبقاتی وجود ندارد. بهترین نمونه انتقاد مشرکان از پیامبر بود بدین علت که: چرا قرآن به یکی از دو شخصیت برجسته یعنی ولید بن مغیره یا عروه مسعود نازل نشده‌است؟! ولید از ثروتمندان و فرهیختگان قریش بود و عروه مسعود شخصیت اول طائف و بنی‌ثقیف. این نمونه و نمونه‌های متعدد دیگر نشان‌دهنده این است که جامعه ثروتمندان و فرهیختگانش را پذیرفته بود و بلکه بدان‌ها اعتماد داشت و ملاک اصلی انتخابشان، انتخاب آنان بود و سخنانشان را به گوش می‌گرفتند.



این سخن در مورد روی‌آوری به اسلام هم صحیح بود. در آنجا که به اسلام توده مردم بازمی‌گشت، نظر آنها واجد بیشترین اهمیت بود. انتخاب آنان تابع انتخاب همین نخبگان بود. بعضاً انتخاب رؤسای قبایل حتی اگر از نخبگان نباشند، واجد چنین اهمیتی بود.



وامداری عاطفی



۱۷ـ قابل انکار نیست که شخص پیامبر (ص) در زمینه رشد و توسعه سریع اسلام نقشی تعیین‌کننده دارد. این نقش هم به اخلاق و مکارم اخلاقی ایشان مربوط می‌شود و هم به مدیریت ایشان. در بسیاری از موارد اخلاق ایشان دارای نتایج بلندمدتی بود که حضرتش جهت مدیریت از آن سود می‌جست. در این میان مهمترین عامل، سماحت و گذشت و عفو و بخشش و بزرگواری بود. این خصائص در بسیاری از موارد، دشمنان حضرت را وامدار ایشان می‌کرد و پیامبر (ص) در زمان مناسب از آن فرد جهت اعتلای کلمه حق بهره می‌گرفت. در بین اعراب آن دوران عموماً بخشش و بزرگواری تأثیرگذارتر از مناطق دیگر بود. علت این بود که در نزد آنان هر عملی را می‌باید عکس‌العملی به‌مراتب سخت‌تر و شدیدتر باشد. این یک اصل بود و اصولاً با رعایت این اصل، امنیّت افراد و قبایل تأمین و تضمین می‌شد؛ چرا که می‌دانستند اگر خطایی کنند، با واکنشی به‌مراتب دردناک‌تر مواجه خواهند شد. چون چنین بود، عفو و بخشش و عدم واکنش در نزد آنان عجیب و بلکه نامفهوم بود. داستان عموماً این‌گونه بود؛ اما اگر به دلایلی فرد بزرگوارانه از خطای طرف مقابل درمی‌گذشت و با داشتن قدرت، انتقام نمی‌گرفت، به‌طور کلی شرایط را تغییر داده بود.



اگرچه همگان عفو و گذشت را دوست دارند و ارج می‌نهند، اما احتمالاً این جریان در جزیره‌العرب و به‌ویژه در مکه از ارزش و اهمیت بیشتری برخوردار بود. پیامبر از این واقعیت به فراوانی سود جست و نه تنها دشمنانش را بخشید، بلکه به آنان نیکی کرد و مورد لطف خاص خود قرار داد و البته در مواردی از نفوذ آنان بهره گرفت. با توجه به عرف آن زمان و توطئه‌ها و خصومت‌های مکیان، کسی توقع نداشت که پیامبر عفو عمومی دهد. سعد بن عباده که پرچم مسلمانان را در پیشاپیش لشکر حمل می‌کرد، گفت امروز «روز انتقام» است که سخنی مفهوم بود.



مکیان از دوران قبل از اسلام، مدنیان را تحقیر می‌کردند و پس از ورود پیامبر به مدینه، به دشمنان آنان تبدیل شدند و خونهای فراوانی ریخته شد که برحسب عرف آن زمان می‌بایست جبران شود؛ اما پیامبر او را از تکرار آن شعار بازداشت و پرچم را به فرد دیگری داد و فرمود امروز «روز رحمت» است. جالب‌تر اینکه خانه ابوسفیان را پس از آنکه اسلام را پذیرفت، یکی از نقاط امن اعلام کرد. این اقدام خارج از عرف و فرهنگ موجود در آن زمان بود و زمینه را برای روی‌آوری به اسلام فراهم ساخت. هم در بین مردم و هم در بین نخبگان. البته پیامبر (ص) از این «وامداری عاطفی» به‌موقع استفاده کرد. برخی از اصحاب خواهان اعدام کسانی همچون عروه بن مسعود و سهیل بن عمرو بودند؛ اما این هر دو پس از پذیرش اسلام، اموری را به عهده گرفتند که با توجه به جایگاهشان، تنها آنها می‌توانستند انجام دهند که قبلاً نمونه‌هایش بیان شد.



- حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی