داستان ایجاد حکومت وحدت ملی / جان‌ کری

ایجاد حکومت وحدت ملی برای ملت افغانستان یک اتفاق بزرگ سیاسی و تاریخی می‌باشد و هر هموطن، حرف و حدیث‌ها و برداشت‌هایی پیرامون آن دارد، اما داستان واقعی و چه‌گونه‌گی ایجاد حکومت وحدت ملی را از زبان جان‌کری بخوانید که در کتاب خاطرات‌اش «هر روز ارزشمند است» در صفحات ۴۱۷ الی ۴۲۲، نشر نموده و من آن را به فارسی برگردان کرده‌ام.
تاریخ انتشار : شنبه ۷ میزان ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۶
داستان ایجاد حکومت وحدت ملی / جان‌ کری
ایجاد حکومت وحدت ملی برای ملت افغانستان یک اتفاق بزرگ سیاسی و تاریخی می‌باشد و هر هموطن، حرف و حدیث‌ها و برداشت‌هایی پیرامون آن دارد، اما داستان واقعی و چه‌گونه‌گی ایجاد حکومت وحدت ملی را از زبان جان‌کری بخوانید که در کتاب خاطرات‌اش «هر روز ارزشمند است» در صفحات ۴۱۷ الی ۴۲۲، نشر نموده و من آن را به فارسی برگردان کرده‌ام.
جان‌کری این‌گونه آغاز می‌کند: سال ۲۰۱۳ سال خوب و آسان نبود، مذاکرات پیرامون تداوم حضور نیروهای خارجی در خاک افغانستان داغ و جدی بود و کشته‌شدن افراد ملکی در آن کشور، حساسیت‌های زیادی را ایجاد کرده بود. کرزی متقاعد بود که در عقب تمام مشکلات و نارسایی‌ها در افغانستان، دست پاکستان و سازمان استخباراتی آن[کشور]دخیل است.
بعد از کم‌تر از یک‌ماه که من به‌عنوان وزیر خارجه تقرر حاصل کردم، تصمیم گرفتم که یک سفر غیرمترقبه به کابل داشته باشم. می‌خواستم روی برخی موارد با کرزی به شکل مستقیم و رو در رو صحبت کنم و با نزدیک‌شدن برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۴، فضای هم‌کاری و هماهنگی بیشتر را ایجاد کنم.
بعد از سفر از بغداد و اردن، راهی کابل شدم و بعد از نشست در کابل، سفیر آمریکا آقای جیم کینگهم و یک دیپلومات روشن حدودآ ۲۵ساله مرا خوش‌آمدید گفتند. متعاقبأ سفیر جیم کینگهم این دیپلومات ۲۵ساله را به‌عنوان رهنمای من موظف ساخت تا در جریان اقامت و انجام امورات مرا کمک و یاری رساند. این دیپلومات یک دختر آرمان‌گرا، مثبت‌اندیش و دارای انرژی بود، اسم‌اش «انه سمیدینگهاف» بود و او در حومهٔ شهر شیکاگو بزرگ شده بود. او بعد از جان هاپکینز، به دستگاه دپلوماسی پیوسته بود و برای انجام مأموریت بعدی‌اش، روی زبان عربی به‌شدت کار می‌کرد.
او مرا به یاد دختران خودم انداخت، تواضع و مهربانی او مرا شگفت‌زده کرده بود چون ضمن آن‌که او در یک کشور خطرناک خدمت می‌کرد، خودرا با فرهنگ و زندگی افغانی آراسته کرده بود و این امر، نشانی از یک دیپلومات امیدبخش می‌باشد. دوهفته بعد، انه در حالی‌که به شاگردان مکاتب در ولایت زابل کتاب و قرطاسیه می‌رساند، هدف یک انفجار طالبان تروریست قرار گرفت و با سه‌سرباز و ترجمان افغان‌اش، کشته شد و یک دیپلومات دیگر شدیداً زخمی شد. صبح روز شنبه در حالی‌‎که من برای سفر به آسیا آماده‌گی می‌گرفتم، خبر کشته‌شدن انه کسی‌که شایسته‌گی‌اش مرا شگفت‌زده کرده بود، به من رسید.
این خبر، مرا به یاد گذشته انداخت آن‌گاهی که به‌عنوان سناتور از ایالت مسیچیوسیت کار می‌کردم و هرزمانی‌که فرزندان اهالی آن ایالت در جنگ‌های افغانستان و عراق کشته می‌شدند، با فامیل‌های آن‌ها تماس می‌گرفتم. در این وقت، ما در کمپ نیروی هوایی اندریوز و در حال پرواز به جاپان بودیم اما قلب‌های ما در افغانستان بود. من ضمن درخواست معلومات کافی، شمارهٔ تلیفون خانواده انه را نیز خواستم تا همرای فامیل‌اش تماس بگیرم. تلیفون بلک بیری دستیار من به‌صدا درآمد و از مرکز عملیاتی وزارت خارجه شفر رسید که «اس» با نزدیک‌ترین عضو فامیل، تماس برقرار شد.
من تلیفون را جواب دادم که ناخوش‌آیندترین خبر را که هیچ فامیل نمی‌خواهد بشنود، به فامیل انه تقدیم کنم. هیچ نوع کلماتی وجود ندارد که اندوه و تلخی آن لحظات ما را بیان کند. هرزمانی‌که رهبران افغانستان قربانی‌های ما را نادیده می‌گرفتند و ناحق از ما انتقاد می‌کردند یا هرزمانی‌که یکی از اعضای کانگرس یا صاحب‌نظر آمریکایی در مورد بیرون‌شدن ما از افغانستان نظر می‌داد، کشته‌شدن انه و تلاش‌هایش به یادم زنده می‌شد. برای من خیلی مهم بود که ما از کجا آغاز کردیم و به کجا رسیدیم و برای من مهم بود که آیا ما افغانستان را به‌عنوان یک کشور ترک می‌کنیم یا به‌عنوان یک مکان مختل‌شده و برهم خورده…
اما این خیلی آسان نبود و کرزی هم یک شخص زرنگ و حساب‌گر بود. او ضمن آن‌که در مورد حضور و فعالیت‌های نیروهای آمریکایی در خاک افغانستان با من مصروف مذاکره بود، تصمیم گرفته بود که امضای توافق‌نامه امنیتی را توسط حکومت بعدی انجام دهد. این عمل‌کرد کرزی، به انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۴، اهمیت و ارزش خاص بخشیده بود. نگرانی بسیار بزرگ بود و آن این‌که اگر نتیجهٔ انتخابات منتج به ایجاد یک حکومت همه‌شمول نمی‌شد، افغانستان به‌خطر تقسیم و تجزیه رو به رو شده بود. من چنان فکر می‌کردم که جنگ‌های داخلی یک‌بار دیگر شعله‌ور خواهد شد.
دور اول انتخابات و رای‌دهی بدون کدام مشکل صورت گرفت، مرحلهٔ ثبت نام کاندیدان ریاست‌جمهوری موفقانه انجام شد و هماهنگی جامعهٔ جهانی نیز به سطح بلند و قناعت‌بخش بود. نتیجتآ داکتر اشرف غنی و داکتر عبدالله با کسب رای بیشتر، رقبای دور دوم انتخاباتی شناخته شدند.
اشرف غنی طرف‌دار غرب و یک پشتون ناسیونالیست بود که فراست تکنوکراتیک داشت و بیشترین تجربهٔ کاری‌اش در بانک جهانی در ایالات متحده حاصل شده بود. غنی در خصوص تأمین روابط با سیاسیون محلی به مشکلات مواجه بود. او یک مغز عالی داشت اما یک سیاست‌مدار بی‌تجربه بود. گاهی اوقات برخوردهای افراطی می‌کرد. هم‌چنان، او شدیدآ یک شخص خودمحور و دارای شیوهٔ مدیریتی مایکرومنجمنت بود که اکثرآ به ضررش تمام می‌شد.
برعکس، عبدالله یک شخص خون‌سرد، آرام، کوشا و دارای زبان نرم بود. او مانند غنی نگاه تکنوکراتیک نداشت اما همواره از قضایا درک خوبی داشت. او در ایجاد ایتلاف‌ها ماهر بود و به‌خوبی می‌دانست که چه‌گونه در پشت صحنه کار کند. او یک سیاست‌مدار خوب بود. عقیده این بود که هرکدام از میان غنی و عبدالله، بهتر از کرزی بود اگر به جایگاه ایشان می‌رسیدند. هردو کاندید خواهان هم‌کاری با غرب و در پی ایجاد روابط نیک با آمریکا بودند. هردو کاندید برای ما معلوم بودند و آن‌ها در ابعاد مختلف، رهبران خوبی نیز بودند. عبدالله یک سیاست‌مدار طبیعی بود اما غنی همیشه به جزییات تخنیکی و پاورپوینت «پرزینتیشن» متوسل می‌شد.
مشکل اصلی این‌جا بود که دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری در ماه جون، یک افتضاح بود. ما فکر کردیم که بدون در نظرداشت این‌که نتیجه را چه‌گونه بررسی کنیم، نتیجهٔ بُرد غنی بود. اما اتهام تقلبات و سایر بی‌نظمی‌ها، آینده موفقیت‌آمیز مردم افغانستان را تحت شعاع قرار داده بود. مسوولیت ایالات متحده این نبود که تشخیص نماید که کی افغانستان را رهبری خواهد کرد و قبلاً نیز این موضوع به آمریکا ربطی نداشت و ما هیچ کاندیدی را هم حمایت نکردیم. اما زود این موضوع روشن شد که برای بیرون‌رفت از بحران پیش‌آمده و به‌خاطر برگشت اعتماد بالای پروسهٔ انتخابات، کمیسیون انتخابات باید اتهامات وارده را بررسی می‌کرد و موضوع بی‌نظمی‌های انتخاباتی در ولایات خصوصاً ولایات پکتیکا و خوست را باید جدی تحت غور و بررسی قرار می‌داد.
در نتیجه انتخابات اعتراض‌آمیز ریاست‌جمهوری، هریک از دو کاندید فکر می‌کردند و باور داشتند که برندهٔ انتخابات هستند. برای عبدالله، این تکرار آنچه بود که او قبلاً تجربه کرده بود و باورمند بود که در انتخابات سال ۲۰۰۹ نیز برنده شده بود اما در آن زمان کشور را نسبت به جاه‌طلبی ترجیح داده بود. او نمی‌خواست که آن تجربه را بار دیگر و بدون جنگ تکرار کند. عبدالله کوشش کرد که هواخواهانش را کنترول کند اما نتیجه مشخص بود که مردم او بی‌قرار بودند.
در ماه جولای، یکی از حامیان کلیدی عبدالله تهدید کرد که حکومت موازی را در ۱۲ تا ۱۴ ولایت ایجاد می‌کند. یکی از معاونین من برایم اطلاع داد که او فکر می‌کند که خطر تجزیه و حتی آغاز جنگ‌های داخلی نیز قابل پیش‌بینی است. سفیر ما در کابل استدلال کرد که خطر کودتا واقعآ وجود دارد. من از تیم خود پرسیدم که پیامد آنچه خواهد بود اگر ما تمام کمک‌های خود را قطع کنیم؟ جوابی را که به‌دست آوردم خیلی سنگین بود. اردوی افغانستان منحل خواهد شد، نیروهای پولیس بدون اعاشه خواهند ماند و فاجعه باعث از بین‌رفتن تمام دست‌آوردهای ما خواهد شد، کلینیک‌ها و مکاتب بسته خواهند شد و آینده میلیون‌ها دختر و بچه تباه خواهد شد. به‌طور خلاصه، کشور به دورهٔ تاریک سال‌های ۱۹۹۰ که جنگ‌های داخلی شعله‌ور بود، برخواهد گشت.
مجبور بودیم پیش از آنکه اوضاع بحرانی شود، کنترل را به‌دست گیریم از بهر اینکه واقعاً با خطر از دست دادن تمام دست‌آوردها مواجه بودیم چون قیمت نادیده گرفتن اوضاع، در حال بزرگ شدن بود. می‌دانستم که کانگرس در حالت دشواری قرار گرفته بود؛ کرزی روابط دوجانبه میان کابل و واشینگتن را زهرآلود کرده بود. اگر ما دو کاندیدای واجد شرایط و غرب‌گرا را برای جلوگیری از جنگ‌های داخلی و برای ایجاد یک حکومت نمی‌داشتیم، ما برای چه چیزی مبارزه می‌کردیم؟ شمار زیادی از اعضای کانگرس آماده بودند تا دست‌های ایشان را از افغانستان بشویند. شرایط خیلی ترسناک بود و بعضی‌ها برایم اصرار می‌کردند تا در قضایا کار نگیرم. آنان هشدار می‌دادند که «افغانستان را ملکیت خود تلقی نکن، تو قبلاً یکبار آنرا حفظ کردی و همه آنرا می‌دانند، آنجا آلوده‌است و به آن دست نزن».
فکر کردم نگرانی‌ها بیهوده است. ایالات متحده قرار نبود یک طرف بنشیند و نگاه کند که افغانستان در حالت سوختن است. در دیپلوماسی، حضور یافتن نیم مبارزه است. ما هنوز شانس داشتیم که از پیامدهای وخیم جلوگیری کنیم. فکر کردم که اگر یک سفر به کابل بروم، فرصت به‌کارگیری دیپلوماسی ایجاد خواهد شد در این فرصت حداقل برای عبدالله یک راه برابر خواهد شد که هوادارانش را آرام کند.
برای غنی و عبدالله گفتم که به کابل آمده‌ام و از آنان التماس کردم که به سفرم اهمیت ببخشند. عبدالله توانست خشم هوادارانش را فرونشاند تا از وقوع هر نوع حادثه جلوگیری گردد و او ببیند که ما در جریان ۷۲ ساعت ملاقات من، چه دست‌آوردی خواهیم داشت.
راهبرد من این بود که گوش بدهم و بیشتر بدانم. تیم خود را موظف کرده بودم تا لیستی از شخصیت‌های کلیدی و پیشنهادها را ترتیب دهند. هدف ما این بود تا بی‌نظمی‌های انتخاباتی را بررسی کنیم و برای بیرون رفت از چالش، یک راه حل سیاسی را دریابیم. در هر مذاکره الزاماً باید بدانی که چه می‌خواهی و باید اصل اختلاف و عوامل سیاسی آن نیز بفهمی. عبدالله خواهان بررسی آرای ۴ تا ۵ ولایات اکثراً پشتون نشین بود و ادعا شده بود که مردم حتی ۵ برابر بیشتر از انتخابات دور پیشین و به نفع غنی رأی داده بودند. تیم او می‌خواست تا آرای ولایات متذکره باطل اعلام گردد، اما باورمند بودم که این طرح غیر عملی می‌باشد.
هواداران غنی مقاوم بودند و برای بسیج کردن و بیرون کردن مردم به پای صندوق‌های رأی برنامه‌ریزی مؤثر کرده بودند. آنان به‌خاطر حفاظت از آرا، کشور را به بی‌ثباتی تهدید کرده بودند. از دید آنان، رسیده‌گی به بی‌نظمی‌ها باید به شکل مساویانه صورت می‌گرفت. بناً ما وقت زیادی را سپری کردیم تا بدانیم که دفتر یوناما چه نقشی را باید داشته باشد و چگونه روند رسیده‌گی به بی‌نظمی‌ها را اعتبار بخشیم.
در روز دوم جولای، اوضاع غمگین کننده بود. آنگونه که نگاه کردم، ما دو انتخاب داشتیم. نحوه رسیده‌گی باید تمام و عبدالله باید آرام می‌شد یا برای شریک ساختن قدرت باید یک تفاهم صورت می‌گرفت. مذاکرات ما به یک حالت بحرانی نزدیک شده بود که به‌طور ناگهانی، غنی پیشنهاد ایجاد حکومت وحدت ملی را داد. من همواره مشکوک بود که آیا غنی می‌دانست که این نظریه در میان اتحاد شمال یک دیدگاه قابل قبول است. شاید او می‌خواست چیزی بگوید که عبدالله در انتظار شنیدن آن بود. شاید او دنبال یک توافق میان دو کاندیدا بود. به هر حال، پیشنهاد ایجاد حکومت وحدت ملی، برای ما فضای تنفس را مساعد کرد.
با نمایندهٔ خاص مان برای افغانستان و پاکستان آقای «دان فیلدمن» از نزدیک کار کردم. او کسی بود که او را از سال‌های ۲۰۰۴ زمانی که در تیم سیاست خارجی من کار می‌کرد، می‌شناختم. او به حیث معاون ریچارد هالبروگ نیز کار کرده بود. او ثابت کرده بود که مانند آموزگارش یک شخص پُرتلاش و کارکن است. در جریان ۷۲ ساعت حضور در آنجا، من و آقای دان با دو طرف به‌طور دقیق و پیوسته کار کردیم. ما به نقطهٔ عبور از بحران رسیدیم زمانی که غنی به طرف من نگاه کرد و گفت: «بیا که همهٔ آرا را شمارش کنیم»، نظر او را پذیرفتم. غنی می‌دانست که این تصمیم زیرکانه است و مورال و نفوذ او را افزایش خواهد داد. او باور نداشت که تیم کمپاین او کدام تقلب را مرتکب شده باشند، اما تیم او از آرای تقلبی نفع برده بود.
شمارش آرا یک راه نتیجه بخش نبود، اما می‌دانستم که ما به یک روند پاک و طی مراحل قبول شدنی ضرورت داشتیم که ابهامات را برطرف می‌کرد. حصول قناعت هر دو طرف برای رفتن به مراحل بعدی، نیازمند یک سلسله اقدامات بود. پس از مذاکرهٔ طولانی، من هر دو کاندید و تیم‌های آنان را به خانهٔ مسکونی سفیر ما در سفارت دعوت کردم. با آنان به‌طور جداگانه دیدار کردم، اما یک پیام واحد را به آنان رساندم. برای شان گفتم که ایالات متحده و ده‌ها کشور دیگر برای بیشتر از یک دهه در افغانستان سرمایه‌گذاری کرده‌اند و هزاران تن از سربازان ما کشته شده و خون ریختانده اند، برای باقیمانده از عمرم باید قادر باشم تا به چشم والدین أنه -دیپلومات ۲۵ ساله که در ولایت ارزگان کشته شد- نگاه کنم و برای شان بگویم که مردان که افغانستان را رهبری می‌کنند ارزش قربانی شدن أنه را دارند.
کشورها برای آینده افغانستان، تعهد و تلاش زیادی کرده‌اند، اما اگر آینده به خاطر دو نفری که می‌خواستند رئیس‌جمهور افغانستان شوند، تباه شود و آنان قادر به این نباشند که اختلافات ایشان را کنار بگذارند، هر واقعه‌ای که اتفاق افتد، مسولیت این دو نفر خواهد بود. رهبران باید رهبری کنند و احساسات شخصی ایشان را باید کنار بگذارند. من برای ایشان گفتم که آنان کشور را در آستانه آغاز جنگ‌های داخلی و تباه کننده قرار داده‌اند.
من به طرف غنی نگاه کردم و دستانم را روی شانه‌هایش گذاشتم و گفتم: «اشرف! تو رئیس‌جمهور می‌شوی! عبدالله ترا در تطبیق یک آجندای مشترک کمک خواهد کرد. اما تو باید آماده باشی که قدرت را به شکل واقعی به او منتقل کنی و برایش فرصت حکومت‌داری مشترک را فراهم کنی به خاطری که این امر باعث حفظ و ثبات کشور می‌شود».
پس از تقریباً ۴۵ دقیقه، کاندیداها و تیم‌های شان رفتند به افطار و نماز شام پرداختند. زمانی که دوباره برگشتند، آنان به شمارش آرا و روی ایجاد حکومت وحدت ملی توافق کردند. دیرتر، عبدالله برایم گفت که «این یک نقطه برگشت بود». اشرف برایم گفت که هر دو کاندیدا کشور را به سوی جنگ‌های داخلی سوق داده بودند، اما توافق آنان برای ایجاد حکومت وحدت ملی، جان یک‌صدو یک میلیون را حفظ کرد.
یادداشت: قسمت آخری این داستان بعداً ترجمه و نشر می‌شود.
- جان‌ کری وزیر (خارجهٔ پیشین آمریکا) / برگردان: محمد جواد رحیمی / ماندگار
کد مطلب: 84428
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل