​سه سخنرانی امام حسین (ع)

فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) فرمود: «من سرور فرزندان آدم هستم و برادرم سرور عرب است و فاطمه سرور زنان اهل بهشت است و دو فرزندم حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۷ سنبله ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۹
​سه سخنرانی امام حسین (ع)
اشاره: در طول تاریخ اسلام کتاب‌های بسیاری دربارهٔ امام‌حسین (ع)، خاندان و یارانش، وقایع کربلا و زمینه‌ها و پیامدهای آن نوشته‌اند و از زوایای گوناگون این موضوع مهم را بررسیده‌اند و این کار همچنان ادامه دارد. یکی از موثق‌ترین کتاب‌ها در این باره، «مقتل سیدالشهدا (ع)» به قلم آیت‌الله یوسفی غروی است که سالیان درازی را به تحقیق و بررسی تاریخ اسلام سپری کرده‌اند و بخشی از آن، همین کتاب است که توسط انتشارات اطلاعات در ایران به چاپ رسیده‌است. آنچه در پی می‌آید، سه بخش جداگانه از آن کتاب است با موضوع سخنرانی‌های امام‌حسین (ع) که هم روحیه آن بزرگوار را تا اندازه‌ای نشان می‌دهد و هم علل قیام را و هم مرام و منش دشمنان را. شایان یادآوری است که مآخذ فراوان این نوشتار را حذف کرده‌ایم و علاقه‌مندان می‌توانند به متن اصلی مراجعه فرمایند.

سخنان امام حسین (ع) در منی

سُلیم بن قیس هلالی آورده‌است که امام حسین (ع) در سال ۵۸ هجری یعنی یک یا دو سال پیش از مرگ معاویه، همراه دو پسرعمویش عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر به حج رفت. زمانی که در منی بود، زنان و مردان هاشمی موالی و شیعه‌ای که به حج آمده بود و همچنین هرکس از اهل‌بیت و یارانش را که شناخت، جمع کرد و نمایندگانی نیز روانه ساخت و فرمود: «هیچ صحابی نیکوکار و متدینی را که به حج آمده، از قلم میندازید، همه را نزد من بخوانید.» حدود دویست نفر از اصحاب و بیش از هفتصد مرد از تابعین و غیره در زیر سایبانی که حضرت تدارک دیده بود، جمع شدند. آنگاه امام از جای برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار متعال فرمود:

«به‌درستی همه دیدید و دانستید و شاهد بودید آنچه این طاغوت (معاویه) بر سر ما و شیعیان ما آورده‌است. حال از شما سؤالهایی می‌کنم، اگر سخنانم راست بود، تصدیق کنید و اگر دروغ بود، تکذیب نمایید! شما را به حقی که خدا و رسولش بر گردن شما دارند و حق خویشاوندی من با پیامبرتان قسم می‌دهم در جایگاه من بیندیشید و در سخنانم تأمل کنید، آنگاه از میان قبایل خود، یاران مورد اعتماد را که بدان‌ها اطمینان کامل دارید، حق ما را برایشان بیان کنید؛ چرا که بیم آن دارم این مطلب کهنه گردد و حق نابود شود و از بین برود و خداوند نور خویش را به کمال برساند هرچند کافران آن را ناخوش دارند.»

سپس فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص)، علی را بر جعفر و حمزه مقدم داشت، آنگاه که به فاطمه فرمود: «تو را به همسری نیکوترین فرد از اهل‌بیتم درآوردم؛ کسی که در اسلام آوردن پیشی گرفته، بردبارتر و عالم‌ترین آنان است»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) فرمود: «من سرور فرزندان آدم هستم و برادرم سرور عرب است و فاطمه سرور زنان اهل بهشت است و دو فرزندم حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: «آیا می‌دانید که علی هر روز با رسول خدا (ص) خلوتی داشت و هر شب در محضر ایشان حضور می‌یافت و چنانچه سؤال می‌کرد، رسول خدا (ص) پاسخ می‌داد و اگر سکوت می‌کرد، خود ایشان سخن گفتن را آغاز می‌نمود؟» گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) در قضاوتی بین علی و زید و جعفر، به علی فرمود: «یا علی، تو از منی و من از توأم و تو پس از من، ولی همه مؤمنان خواهی بود»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) در هیچ تنگنایی قرار نگرفت مگر آنکه علی را خواسته باشد به خاطر اطمینانی که به وی داشت و اینکه ایشان هیچ‌گاه او را به نام صدا نکرده و همواره می‌گفت: «ای برادرم» یا «برادرم را بخوانید»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید که ایشان در جنگ خیبر، پرچم را به وی داد و فرمود: «همانا پرچم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارند، او نیز خدا و رسولش را دوست دارد، حمله‌کننده‌ای که فرار نمی‌کند و خدا فتح و پیروزی را به دست وی قرار خواهد داد»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید که رسول خدا (ص)، زمین مسجد و خانه‌هایش را خرید و سپس (به‌تدریج) در آن ده منزل ساخت، نُه تای آنها برای خویش و یکی از آنها را که منزل میانی بود، برای پدرم قرار داد؛ آنگاه در خطابه‌ای فرمود: «خداوند موسی را دستور داد تا مسجدی پاکیزه بسازد و کسی غیر از خود، هارون و دو فرزند وی (هارون) در آن سکونت نکند، و خداوند مرا امر کرد تا مسجدی پاکیزه بسازم و کسی غیر از خود، برادرم و دو فرزندش در آن ساکن نشوند»، آنگاه تمام درهای منتهی به مسجد را بست مگر درِ خانة او را. آنگاه بسیاری در این باره لب به اعتراض گشودند، فرمود: «من نبودم که درِ خانه‌های شما را بستم و درِ خانه وی را باز گذاشتم، این خداوند بود که مرا دستور داد درهای خانه‌های شما را ببندم و درِ خانه وی را باز بگذارم.» سپس نهی فرمود از اینکه جز او کسی در مسجد بخوابد و… عمر اصرار کرد تا روزنه‌ای کوچک (به اندازه دو چشم خویش) از خانه خود به مسجد داشته باشد، اما حضرت اجازه نداد؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.» ‏

فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) زمانی که به جنگ تبوک می‌رفت، به علی فرمود: «جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون است نسبت به موسی، و تو پس از من، ولی همه مؤمنان هستی»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) در روز غدیر خم او را منصوب کرد و همه را به ولایت او فرا خواند و فرمود: «حاضران به غایبان اطلاع دهند»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) وقتی مسیحیان نجران را به مباهله دعوت نمود، تنها علی و همسر و دو فرزندش را با خود برد؟» گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) در آخرین خطبه خویش فرمود: «ای مردم، من دو وزنة گرانسنگ در میان شما به جا می‌گذارم: کتاب خدا و اهل‌بیتم، پس هرگاه به آن دو چنگ زنید، گمراه نشوید»؟ گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

فرمود: «آیا می‌دانید که رسول خدا (ص) به علی دستور داد تا ایشان را غسل دهد و به او خبر داد که جبرئیل به یاری‌اش خواهد آمد؟» گفتند: «خدا گواه است که می‌دانیم.»

پس حضرت هر آنچه از قرآن را که دربارهٔ علی بن ابی‌طالب و خاندانش نازل شده بود و نیز هر آنچه در این مورد بر زبان پیامبر خدا (ص) آمده بود، همه را یادآوری کرد و از آنان تصدیق خواست، و هر بار صحابیان گفتند: «خداوند گواه است که آن را شنیده‌ایم» و تابعیان نیز گفتند: «خدا گواه است که شخصی مورد اعتماد آن را برایمان نقل کرده‌است.»

آنگاه حضرت فرمود: آیا شنیده‌اید رسول خدا (ص) فرمود: «هر کس که پندارد مرا دوست دارد، اما علی را دشمن داشته باشد، دروغ گفته‌است. کسی که دوستدار علی نباشد، مرا نیز دوست ندارد.» در مجلس شخصی پرسید: چگونه یا رسول‌الله؟ فرمود: «زیرا علی از من است و من از اویم. هر کس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته‌است و هر کس او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته و هر کس مرا دشمن و مبغوض دارد، خداوند را مبغوض داشته‌است»؟ گفتند: «خداوند گواه است که این را شنیده‌ایم.»

آنچه نقل شد، از کتاب سلیم بن قیس هلالی بود؛ اما حسن بن علی حرّانی در تحف‌العقول، خطبه‌ای از حضرت آورده‌است که با آنچه گذشت، مناسبت دارد و ممکن است در واقع بخش آغازین یا پایانی همین سخنان بوده باشد. وی چنین آورده‌است:

ای مردم، عبرت گیرید از آنچه خداوند، در سرزنش احبار، به اولیای خویش پند داده که «چرا خداپرستان و دانشمندان آنها را از گفتن گناه نهی نمی‌کنند» و نیز فرمود: «از میان بنی‌اسرائیل آنان که کفر ورزیدند، بر زبان داوود و عیسی بن مریم لعنت شدند، به خاطر نافرمانی و طغیانگری خود آنها افرادی بودند که از کردار بدشان دست‌بردار نبودند و چه زشت بود آنچه انجام می‌دادند!» خداوند تنها بدین جهت آنان را سرزنش کرده‌است که فسادانگیزی و گناهکاری ستمکاران را می‌دیدند؛ اما به خاطر سود و منفعتی که به واسطه آن ستمکاران نصیبشان می‌شد یا به خاطر ترس از اموری که از آن برحذر بودند، ستمکاران را نهی نمی‌کردند و بازنمی‌داشتند، در حالی که خداوند می‌فرماید: «از مردم مهراسید و از من بترسید.» و نیز فرموده‌است: «مردان و زنان با ایمان پشتیبان یکدیگرند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند.» خداوند با امر به معروف و نهی از منکر به عنوان یک فریضه، دستور خود را آغاز نموده‌است؛ چرا که می‌داند اگر این فریضه درست ادا شود و پابرجا باشد، دیگر فریضه‌های سخت و آسان خود به خود درست خواهد شد؛ زیرا امر به معروف و نهی از منکر دعوت به سوی اسلام است و دور ساختن ستمها و رویارویی با ستمگران و تقسیم عادلانه فئ و غنائم و گرفتن زکات و مصرف آن در جایی که نیاز است.

ای بزرگانِ خاموش!

حال ای جماعت توانمند! شما را به علم و دانش می‌شناسند، همواره نامتان را به نیکی می‌برند، نامدارید به خوبی و خیرخواهی و به لطف خدا در دل مردم عظمت یافته‌اید، شریف به شما احترام می‌گذارد و ناتوان شما را گرامی می‌دارد و آن که هم‌ردیف شماست و حق نعمتی از شما بر گردنش نیست، شما را بر خود برتر می‌نشاند. شما واسطه دستیابی نیازمندان به نیازشان هستید، آنگاه که از نیاز خود محروم باشند. شما به هیبت فرمانروایان و بزرگواری بزرگان، گام برمی‌دارید. آیا همه اینها بدین خاطر نیست که مردم به شما امید بسته‌اند تا به حق خدا قیام کنید، هرچند شما با سبک‌شمردن حق امامان، در بزرگترین و بیشترین حق خدا کوتاهی نموده‌اید! ‏

شما حق ناتوانان را ضایع کردید و آنچه حق خود می‌پنداشتید، مطالبه نمودید! نه مالی در این راه خرج کرده‌اید، نه جانتان را در راه خالق بخشیده‌اید، نه با عشیره خویش بر سر امر خدا ستیز کرده‌اید؛ اما امید به بهشت خدا و همسایگی پیامبرانش دارید و از عذاب رستاخیز امان می‌خواهید!

ای کسانی که چنین آرزوهایی در سر می‌پرورانید! بیم دارم که عذابی از عذاب‌های خدا بر شما فرو آید؛ چرا که در سایه بزرگی خداوند به چنین جایگاهی رسیده‌اید که بر دیگران برتری یابید، در حالی که خداشناسان واقعی گرامی داشته نمی‌شوند؛ اما شما به نام خدا، نزد مردم محترمید! ‏

شما که شکستن پیمان‌های پدرانتان را برنمی‌تابید، پیمان‌های خدا را گسسته می‌بینید و هراسان نمی‌شوید. اینک عهد و پیمان رسول خدا (ص) خوار شمرده می‌شود؛ نابینایان، گنگان و زمینگیرشدگان در همه شهرها بدون حمایت و کمک مانده‌اند؛ اما آنها را مورد لطف و مرحمت قرار نمی‌دهید. نه از موقعیت خود برای یاری رساندن به آنها استفاده می‌کنید، نه به دیگرانی که قصد کمک دارند، یاری می‌دهید و با چاپلوسی و سازش با ستمگران، امنیت خود را می‌جویید. تمام این امور مسائلی است که خداوند امر فرمود تا از آن دست بردارید و دیگران را نیز از آن بازدارید، در حالی که شما غافل از این امر به سر می‌برید.

بیشترین گرفتاری شامل حال شماست که نتوانستید جایگاه واقعی عالمان را حفظ کنید، اگر نیک بیندیشید؛ چرا که اجرای احکام باید به دست عالمان خداشناس باشد، همان‌ها که در حلال و حرام امین خداوندند. پس این منزلت از شما گرفته شد و تنها علتش متفرق شدن شما از حق و اختلافتان دربارهٔ راه و روش پیامبر است، با وجود ادله روشن. اما چنانچه بر آزار شکیبا بودید و به خاطر خدا سختی‌ها را تحمل می‌کردید، اموری که خداوند برایتان مقرر داشته بود، به شما بازمی‌گشت و از جانب شما در دسترس دیگران قرار می‌گرفت و برای داوری به شما رجوع می‌شد؛ اما شما جایگاه خود را در اختیار ستمگران قرار دادید، امور خدا را به دست آنان سپردید، در حالی که آنها به شبهات عمل کنند و به دنبال هوای نفس خویش هستند.

آنچه موجب دست یافتن آنها به این مقام شد، گریزتان از مرگ و شیفتگی‌تان به این دنیاست؛ دنیایی که سرانجام از شما جدا خواهد شد. پس ناتوانان را در چنگال این ستمکاران گرفتار ساختید تا یکی برده‌ای ستمدیده باشد و دیگری بیچاره‌ای سرگرم تأمین آب و نان، درحالی که فرمانروایان با خودسری مملکت را دستخوش حوادث ناخوشایند ساختند و با هوسبازی، ننگ و رسوایی را از آن خود کردند، این رفتار ناشی از پیروی آنها از تبهکاران و گستاخی بر خداوند مقتدر است.

در هر شهری، سخنوری فریادزن بر منبر دارند؛ زمین در زیر پایشان هموار و فراخ و دستشان بر انجام هر کاری باز است و مردم برده‌وار، زیر فرمان آنها هستند و نمی‌توانند در برابر زورگوی کینه‌توزی که بر ناتوانان سخت می‌تازد و فرمانروایی که به خدا و رستاخیز اعتقادی ندارد، از خود دفاع کنند!

شگفتا و چرا در شگفت نباشم که زمین در دست مردی دغلباز و ستمکار است، مالیات‌بگیری که بر اهل ایمان شفقت و ترحمی ندارد! پس خدا در این اختلافی که ما داریم، با حکم قاطع خویش داوری کرده و در این مشاجره قضاوت خواهد کرد.

خدایا، تو خود می‌دانی آنچه از ما سر زده‌است، نه رقابتی است برای سلطنت، و نه کوششی است برای افزودن بر کالای بی‌ارزش این دنیا، بلکه بدین‌خاطر است که نشانه‌های دین تو را بازگردانیم، اصلاح را در بلاد اسلامی آشکار سازیم، تا بندگان ستمدیده‌ات در امان باشند و واجبات و آداب و احکام تو عملی گردد. پس چنانچه انصاف را در حق ما رعایت نکنید و ما را یاری ننمایید، ستمگران توان می‌یابند، و در خاموشی نور پیامبرتان می‌کوشند؛ و خدا ما را بس است، بر او تکیه کنیم و به سوی او بازگردیم و فرجام به سوی اوست.»

این نقل به شکلی مرسل تنها در «تحف‌العقول» آمده‌است. این کلام با سخنان امام حسین (ع) تناسب دارد و چنین سخنرانی تنها با چنان جمعیت انبوهی [که سلیم بن قیس هلالی در نقل پیشین درباره موسم حج بیان کرده] متناسب است. البته نه در این دو منبع (کتاب سلیم بن قیس و تحف‌العقول) و نه در منابع دیگر، هیچ واکنشی از معاویه، والی او در مکه یا مدینه یا از امیرالحاج دربارهٔ این سخنان حضرت نقل نشده‌است و بسیار بعید به نظر می‌رسد که این دو نقل دربارهٔ دو سخنرانی جداگانه در دو زمان مختلف باشد.

سخنرانی امام حسین (ع) در شب عاشورا

هنگام غروب بود که عمر بن سعد و لشکریانش به اردوگاه خویش بازگشتند. پس از رفتن آنها، امام حسین (ع) اصحاب را جمع کرد تا برایشان سخن بگوید. از امام سجاد (ع) که در آن شب بیمار بود، روایت شده: هرچه بیشتر به پدر خویش نزدیک شدم تا سخنش را بشنوم. آنگاه شنیدم که خطاب به اصحاب خویش می‌فرمود: ‏

«خدای تبارک و تعالی را به بهترین وجه سپاس می‌گویم و او را بر شادی و اندوه شکر می‌کنم. بارالها، تو را سپاس که ما را با نبوت گرامی داشتی، و قرآن را به ما آموختی، و فهم دین را به ما عطا فرمودی، و به ما گوشهایی [برای شنیدن]، چشمهایی [برای دیدن] و دلهایی [برای درک حقایق] بخشیدی و ما را از مشرکان قرار ندادی. ‏

من نه یارانی سزاوارتر و نیکوتر از اصحاب خویش سراغ دارم و نه خاندانی نیکوتر و با محبت‌تر از خاندان خویش. خداوند به همه شما پاداش خیر عطا فرماید! شک ندارم فردا همه ما به دست این قوم کشته خواهیم شد. من تصمیم خود را دربارهٔ شما گرفته‌ام: همگی از بیعت من آزاد هستید و از بابت من عهدی بر ذمه شما نیست. شب فرا رسیده‌است، آن را مرکبی برای رفتن برگیرید (از تاریکی شب برای رفتن استفاده کنید) و هر کدام از شما، دست مردی از اهل‌بیت مرا بگیرد با خود ببرد، و در میان قبایل خویش و شهرهای خود متفرق شوید تا آن زمان که گشایشی از جانب خداوند پیش آید؛ زیرا این مردم مرا می‌خواهند و چنانچه بر من چیره شوند، با دیگران کاری نخواهند داشت.»

در این هنگام برادرش عباس گفت: «برای چه چنین کنیم؟ برای زنده ماندن پس از تو؟ خداوند هرگز چنین امری را مقدّر نسازد!»

آنگاه برادرانش و پسرش علی (اکبر) سخنانی مانند سخن او گفتند. همچنین برادرزادگان حضرت (فرزندان امام‌حسن مجتبی (ع)) و دو فرزند عبدالله بن جعفر سخنی مشابه بر زبان جاری ساختند.

گویا امام‌حسین (ع) سخنی از عموزادگان خویش (فرزندان عقیل) نشنید؛ به همین دلیل به آنان فرمود: «فرزندان عقیل، کشته شدن مسلم شما را بس است. بروید که من به شما اجازه (رفتن) دادم!» گفتند: «مردم چه خواهند گفت؟ خواهند گفت: ما سرور و بزرگ خاندان خویش و عموزادگان‌مان را که فرزندان بهترین عموها بودند، رها ساختیم، نه همراهشان تیری افکندیم و نه نیزه و شمشیری زدیم و نه می‌دانیم که چه کردند! نه به خدا قسم، هرگز چنین نخواهیم کرد، بلکه ما جان و مال و خانواده خویش را فدای تو می‌کنیم و می‌جنگیم تا سرانجام به سرنوشتی مانند سرنوشت تو برسیم. خداوند زندگانی پس از تو را مبارک نگرداند!»

مسلم بن عوسجه اسدی که از کوفه به لشکر امام‌حسین (ع) پیوسته بود و چگونگی آن روشن نیست، از جا برخاست و گفت: «ما تو را تنها بگذاریم؟ برای کوتاهی نمودن در حق تو، چه عذری به درگاه خدا ببریم؟ به خدا قسم تا نیزه‌ام را در سینه آنان نشکنم و تا شمشیر در دستم باشد، با آنان نبرد می‌کنم و از تو جدا نخواهم شد. حتی اگر سلاحی در دستم نباشد تا با آنان بجنگم، در دفاع از تو، به آنها سنگ خواهم زد تا سرانجام با تو کشته شوم.» ‏

همچنین سعید بن عبدالله حنفی که به لشکر امام حسین (ع) پیوسته بود و چگونگی آن روشن نیست، از جا برخاست و گفت: «به خدا قسم تو را تنها نخواهیم گذاشت تا خداوند بداند که ما جایگاه پیامبر (ص) را دربارهٔ تو رعایت نمودیم. به خدا اگر بدانم که کشته می‌شوم، سپس زنده می‌شوم، سپس سوزانده شوم، آنگاه خاکسترم به باد داده شود و این کار، هفتاد مرتبه تکرار شود، باز هم از تو جدا نخواهم شد تا سرانجام در دفاع از تو کشته شوم. چگونه چنین نکنم درحالی که کشته شدن یک بار اتفاق خواهد افتاد، اما پس از آن کرامتی بی‌پایان خواهد بود؟» ‏

زهیر بن قین نیز از جا برخاست و گفت: «به خدا کاش کشته شوم، بار دیگر برانگیخته شوم و سپس کشته شوم و این امر، هزار بار تکرار شود؛ اما با این کار خداوند مرگ را از تو و این جوانمردان از خاندان تو دور می‌ساخت.» ‏

‏ برخی دیگر از اصحاب گفتند: «به خدا از تو جدا نمی‌شویم، بلکه جانمان را فدایت می‌کنیم. ما گلو، پیشانی و دست خویش را فدای تو می‌کنیم و اگر در این راه کشته شویم، به عهد خویش وفا کرده و به وظیفه خود عمل نموده‌ایم!» ‏

همگی اصحاب سخنانی شبیه یکدیگر گفتند و در یک راستا…

خطبه آغازین امام حسین (ع) در روز عاشورا

[فردا صبح] امام‌حسین (ع) که دید لشکریان دشمن به نزدیکی آنها آمده‌اند، شترش را خواست و بر آن سوار شد و آنگاه با برادرش عباس و پسرش علی‌اکبر نزدیک آنان رفت و با صدایی بلند به آنان فرمود:

«ای مردم، سخنانم را بشنوید و در پیکار با من شتاب مکنید تا شما را آن‌گونه که حق شما بر من است، پند دهم و دلیل آمدنم به سوی شما را توضیح دهم. پس چنانچه دلیل مرا پذیرفتید و سخنم را تصدیق کردید و منصفانه داوری کنید، سعادت را از آن خود نموده‌اید و دیگر جایی برای جنگ با من باقی نمی‌ماند؛ اما اگر دلیل مرا نپذیرید و منصفانه داوری نکنید. فأجمعوا أمرکم و شرکاءکم ثم لا یَکن أمرکم علیکم غُمّه ثم اقضوا إلیَّ و لا تُنظرون:۱ پس در کارتان با شریکان خود همداستان شوید تا کارتان بر شما پوشیده نباشد، سپس دربارهٔ من تصمیم بگیرید و مهلتم مدهید. إن ولیی الله الذی نَزّل الکتاب و هو یتولی الصالحین:۲ سرپرست من همان خدایی است که قرآن را فرو فرستاده و او دوستدار صالحان است. ‏

از آنجا که امام (ع) این سخنان را با صدای بلند فرمود، بیشتر مردم از جمله خواهران و دخترانش آن را شنیدند و صدایشان به گریه بلند شد و به گوش امام (ع) رسید؛ به همین دلیل به برادر و فرزند خویش رو کرد و فرمود: «بروید آنان را آرام کنید. به جانم سوگند پس از این بسیار خواهند گریست!» آن دو نفر رفتند و زنان حرم را آرام نمودند. آنگاه امام (ع) حمد و سپاس خدا را به‌جای آورد و ذکر خدا را آن‌گونه که شایسته‌است، بر زبان آورد، سپس بر پیامبر (ص)، فرشتگان و دیگر انبیا درود فرستاد و فرمود:

به نسب و ریشه من بنگرید که من کیستم؟ آنگاه به خود آیید و بپرسید آیا کشتن و بی‌حرمتی نمودن به من بر شما جایز است؟

آیا من فرزند دختر پیامبر شما و فرزند وصی و پسرعمویش نیستم؟ همو که اولین مسلمان و اولین کسی است که پیامبر را دربارهٔ آنچه از جانب پروردگار خویش آورده‌است، تصدیق کرد؟

آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من نیست؟

آیا جعفر طیّار، شهیدی که با دو بال پرواز می‌کند، عموی من نیست؟

آیا این سخن پیامبر (ص) که در میان شما شایع است به گوشتان نرسیده که دربارهٔ من و برادرم فرمود: «هذانِ سیّدا شباب اهل الجنّه: این دو تن سرور جوانان اهل بهشت هستند»؟

پس یا کلام مرا تصدیق می‌کنید که حق است، و به خدا سوگند من هرگز از روی عمد دروغ نگفته‌ام، از همان آغاز، از زمانی که دانستم خداوند گویندة آن را نکوهش کرده، ضررش را به خود او بازمی‌گرداند، … یا این سخن مرا راست نمی‌دانید، که در آن صورت در میان شما هستند کسانی که چنانچه از ایشان بپرسید، پاسخ شما را خواهند داد. از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید یا از ابوسعید خدری یا از سهل بن سعد ساعدی یا از زید بن ارقم یا از انس بن مالک؛ شما را خواهند گفت که این سخن را از رسول خدا (ص) دربارهٔ من و برادرم شنیده‌اند. حال این سخن، شما را بازنمی‌دارد که خون مرا نریزید؟! ‏

شمر که نزدیک امام (ع) بود، از آن ترسید که سپاهیان تحت تأثیر کلام حضرت قرار گیرند، پس سخنان او را قطع کرد و گفت: «هر کس این کلام تو را گوش کند، از جمله کسانی است که خداوند را بر لب پرتگاه می‌پرستد!» با این کلام چنین وانمود کرد که منظور امام (ع) را نفهمیده‌است. به همین دلیل بود که حبیب بن مظاهر پاسخش را داد: «من گواهی می‌دهم، تو راست می‌گویی که منظور او را درنمی‌یابی؛ چرا که خداوند بر دلت مهر زده‌است.» سپس امام (ع) فرمود:

«اگر به این سخن [پیامبر درباره من و برادرم] شک دارید، آیا به آنچه عیان است، شک دارید؟! من فرزند دختر پیامبرتان نیستم؟! به خدا قسم در بین تمام شرق و غرب، غیر از من کسی فرزند دختر پیامبر نیست، نه از میان شما و نه از میان غیر شما؛ تنها فرزند دختر پیامبرتان من هستم.

به من بگویید: به چه دلیل برای کشتنم آمدید؟ کسی را از شما کشته‌ام؟ یا مالی را ضایع کرده‌ام؟ یا به قصاص جراحتی که وارد ساخته‌ام، از من طلبکارید؟»

همه در سکوت فرورفتند و احدی پاسخ نداد. امام‌حسین (ع) سران آنها را دید که در پیشاپیش لشکر ایستاده‌اند و به سخنانش گوش می‌دهند. شبث بن ربعی یربوعی تمیمی، حجّار بن ابجر عجلی، قیس بن اشعث کندی و زید بن حارث شیبانی از جمله کسانی بودند که برای حضرت نامه نوشتند و از او خواستند تا نزدشان برود. امام (ع) که آنها را به‌خوبی می‌شناخت، با صدایی بلند مورد خطابشان قرار داد و فرمود:

ـ آیا شما به من نامه ننوشتید که «درختهای ما میوه داده، منطقه سرسبز شده و آب برکه‌ها بالا آمده‌است، و تو به سمت سپاهی می‌آیی که آماده و گوش به فرمان توست، پس به سوی ما بیا» ؟! ‏

‏ آنها که می‌کوشیدند خود را پنهان سازند، این سخنان را انکار کردند و گفتند: «ما نامه ننوشتیم!» حضرت فرمود: «سبحان‌الله! آری به خدا قسم، چنین کردید.»

آنگاه رو به مردم کرد و فرمود: «ای مردم! اگر از آمدنم ناخشنودید، بگذارید از اینجا به جایگاه امنی از زمین برای خود بروم.» ‏

قیس بن اشعث به حضرت گفت: «چرا به فرمان عموزاده‌هایت تسلیم نمی‌شوی؟ آنان برخلاف میل تو رفتار نمی‌کنند و امر ناپسندی از جانب آنها به تو نمی‌رسد!»

امام‌حسین (ع) این شخص را به‌خوبی می‌شناخت و باخبر بود که برادرش محمد بن اشعث مانند این سخن را به مسلم بن عقیل گفته بود، به همین دلیل به وی فرمود: «تو برادرِ برادرت (محمد) هستی؛ می‌خواهی بنی‌هاشم بیش از خون مسلم بن عقیل را از تو بخواهند؟ نه به خدا قسم، هرگز خود را با خواری تسلیم شما نمی‌کنم و مانند بردگان، اقرار به بردگی نخواهم کرد. بندگان خدا! إنّی عُذتُ بِرَبّی و ربّکم أن تَرجُمون:۳ پناه می‌برم به پروردگار خویش و شما از اینکه مرا (دور) افکنید. انی غُذتُ بربّی و ربّکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب:۴ پناه می‌برم به خدای خود و شما از هر انسان متکبری که ایمان به روز قیامت نداشته باشد. ‏

پس از آن، امام‌حسین (ع) به اردوگاه خویش بازگشت و از شتر پیاده شد. ‏ با این سخنان، حجت را بر آنان تمام کرد مبنی بر اینکه او مانند بردگان اقرار به بردگی نمی‌کند و خود را با خواری به کسی که متکبر است و به روز قیامت ایمان ندارد، تسلیم نمی‌سازد، بلکه او به دعوت آنها آمده و به همین دلیل باید رهایش سازند تا از اینجا به جایی دیگر که برایش امن است، برود. او امان را به گونه‌ای خواست که مخل امنیت آنها نیز نباشد. آری، امام (ع) این مطلب را برای اتمام حجت فرمود، درحالی که خود می‌دانست آنان به سلامت رهایش نمی‌سازند؛ زیرا پیش از این به او خبر شهادتش داده شده بود. ‏

سخنان زُهیر بن قین ‏

امام‌حسین (ع) زهیر بن قیس را بر سمت راست لشکر خویش گمارده بود. زهیر کلام حضرت با سپاهیان دشمن را شنید و مشاهده کرد که این سخنان در دل آنها نفوذ نکرده و چگونه پاسخش را داده‌اند؛ اما ناامید نشد و از امام اجازه خواست تا خود نیز با آنان سخن بگوید. پس درحالی که مسلح بود، سوار بر اسب شد و نزد آنان رفت و با صدایی بلند گفت:

«ای مردم کوفه! برحذر باشید؛ بر حذر باشید از عذاب خداوند! بر مسلمان واجب است که برادر مسلمانش را نصیحت کند، و تا بدین‌جا و تا زمانی که شمشیر بین ما و شما قرار نگرفته، ما و شما برادر دینی هم و پیرو یک دین و آیین هستیم و سزاوار پند و اندرز ما هستید؛ اما چنانچه جنگ اتفاق بیفتد، رابطه ما و شما قطع می‌شود و هرکدام امتی جداگانه به حساب خواهیم آمد. ‏

اینک خداوند ما و شما را با نسل پیامبرش محمد (ص) امتحان نموده تا ببیند ما و شما چه می‌کنیم! ما شما را به یاری آنها و رهاساختن عبیدالله بن زیاد ستمگر دعوت می‌کنیم؛ چراکه از آن دو (یزید و ابن‌زیاد) جز بدی، چیزی نصیبتان نخواهد شد. آنها تمام مدتی را که بر مسند قدرت تکیه بزنند، برای شما کاری نخواهند کرد جز بیرون کشیدن چشمها از حدقه، بریدن دست و پا و مثله کردن و آویختن بدنها بر تنه درختان خرما، و نیز کشتنِ شمایان و کشتن قاریان قرآن شما؛ از جمله حجر بن عدی و یارانش، هانی بن عروه و امثال او.»

سپاهیان دشمن پاسخ دادند: «به خدا از اینجا نمی‌رویم مگر آنکه سرور تو و همراهانش را بکشیم یا اینکه او و یارانش را تسلیم‌شده به نزد امیر عبیدالله بن زیاد ببریم!»

زهیر گفت: «بندگان خدا! همانا فرزندان فاطمه (رضوان‌الله علیها) از فرزند سمیه به دوستی و یاری شما سزاوارترند. حال اگر نمی‌خواهید آنها را یاری کنید، شما را از کشتن آنان برحذر می‌دارم. پس بگذارید فتنه پیش‌آمده بین این مرد و یزید را خود سر و سامان دهند که به جانم قسم، یزید از فرمانبرداری شما بدون کشتن حسین راضی خواهد شد.» ‏

شمر بن ذی‌الجوشن با شنیدن این کلام، ترسید که مبادا سخنان او در دل سپاه اثر بگذارد، پس اولین تیر جنگ را به سوی زهیر انداخت و گفت: «ساکت شو، خدا صدایت را خاموش سازد، ما را با سخنان بسیارت ملول کردی!» زهیر پاسخ داد: «روی سخنم با تو نیست. به خدا گمان نمی‌کنم حتی دو آیه از قرآن را درست بفهمی! مژده باد بر تو رسوایی در روز قیامت و عذاب دردناک!»

شمر گفت: «بی‌گمان خدا تو و سرورت را پیش از روز قیامت به عذاب قیامت دچار ساخت!» زهیر گفت: «ما را با مرگ می‌ترسانی؟ به خدا قسم مردن با او را از زندگی جاودانه در کنار شما دوست‌تر می‌دارم.»

آنگاه رو به سپاهیان کرد و با صدایی بلند گفت: «بندگان خدا! برحذر باشید این پیرمرد احمق و امثال او، شما را از دینتان خارج نکنند که به خدا سوگند، شفاعت محمد (ص) به قومی نمی‌رسد که خون فرزندان و اهل‌بیتش را ریخته و کسانی را کشته باشند که اهل‌بیت را یاری کرده، از حریمشان دفاع نموده‌اند.» ‏

امام‌حسین (ع) که تماشاگر سخنرانی زهیر بود، این مقدار را برای اتمام حجت کافی دانست و به یکی از اصحاب دستور داد تا زهیر را از پشت سر صدا بزند و بگوید: «اباعبدالله می‌گوید: بازگرد، به جانم قسم همان‌گونه که مؤمنِ آل فرعون قوم خویش را اندرز داد و آنان را بسیار (به سوی خدا) دعوت نمود، تو نیز اینان را به اندازه کافی اندرز دادی، اگر این پند و ابلاغ سودی ببخشد!» ‏

پی‌نوشت‌ها:
۱ـ سوره یونس، آیه۷۱‏‏.
۲ـ اعراف، ۱۹۶‏‏.
۳ـ دخان، ۲۰‏‏.
۴ـ غافر، ۲۷‏‏.

آیت‌الله محمدهادی یوسفی غروی
کد مطلب: 84094
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/jrVG1B
مرجع : روزنامهٔ اطلاعات
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل