به مناسبت شهادت هفتمین امام معصوم (ع)

بازخوانی چند مفهوم اخلاقی از زندگانی امام کاظم

زندگانی سراسر مهر امام کاظم (ع) دربردارنده نکات بسیار آموزنده اخلاقی است. از جمله برجسته‌ترین آنها گذشت فوق‌العاده ایشان است.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۳ حمل ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۵۴
بازخوانی چند مفهوم اخلاقی از زندگانی امام کاظم
اشاره: پنجره ای رو به آسمان گشوده شد. برکه ای از نیلوفر، بر سجاده گسترده زمین درخشید و بهار بر آن ایستاد. مردی می‌آمد که پرتو آفتاب خدایی‌اش بر دیده‌ها تابید و چشم‌ها را از برق شادی پر کرد. درخشش عالم آرای آفتاب بندگی و عبودیت، حضرت موسی بن جعفر (ع) بر زمین پرتو افکند و خانه گلین امام صادق (ع) را عطر شادی و طراوت پر کرد. این مقاله بر آن است تا در گلشن اخلاق ملکوتی امام مهربانان، امام کاظم (ع) گلگشتی کند و پای درس سیرت نیکوی او بنشیند.

بر مرکب سخن
مُجاب کردن غرض ورزان و پاسخ کوبنده در برابر کج اندیشی مخالفان ولایت، از جمله شیوه‌های علمی امامان معصوم در برخورد با این گونه افراد است که عمدتاً دست نشاندگان حکمرانان فاسد بوده و در شمار مزدوران دربار هستند. یکی از این افراد دست نشانده و دانشوران مزدور، «نفیع انصاری» بود.
نوشته‌اند: روزی‌هارون الرشید عباسی، امام کاظم (ع) را به حضور طلبید. امام به دربار خلیفه رفت. نفیع پشت در کاخ‌هارون الرشید منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پیش روی او گذشت و با شکوه و جلالی ویژه به درون رفت. نفیع از عبدالعزیز بن عمر که در کنارش بود، پرسید: «این مرد باوقار که بود؟» عبدالعزیز گفت: او فرزند بزرگوار علی بن ابی طالب از آل‌محمد است. او موسی بن جعفر است. نفیع که از دشمنی بنی عباس با خاندان پیامبر آگاه بود و خود نیز کینه آنان را به دل داشت، گفت: گروهی بدبخت تر از اینان (عباسیان) ندیده‌ام. چرا آنان به کسی که اگر قدرت یابد، آنان را سرنگون خواهد کرد، این قدر احترام می‌گذارند؟ هم اینک اینجا منتظر می‌شوم تا او بر گردد تا با برخوردی کوبنده، شخصیتش را در هم بکوبم.
عبدالعزیز با شنیدن سخنان کینه توزانه نفیع نسبت به امام گفت: «بدان که اینها خاندانی هستند که هرکس بخواهد با مرکب سخن به سوی آنها بتازد، خود پشیمان می‌شود و داغ خجالت و شرمساری بر جبین خویش تا پایان عمر می‌زند.» اندکی گذشت و امام از کاخ بیرون آمد و سوار بر مرکب خویش شد. نفیع با چهره ای مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسید: «آی! تو که هستی؟» امام از بالای اسب نگاهی بدو کرد و با اطمینان فرمود: اگر نَسَبم را می‌خواهی، من فرزند محمد (صلی الله علیه و آله) دوست خدا، فرزند اسماعیل ذبیح‌الله و پور ابراهیم خلیل‌الله هستم. اگر می‌خواهی بدانی اهل کجا هستم، اهل همان مکانی که خدا حج و زیارت آن را بر تو و همه مسلمانان واجب کرده‌است. اگر می‌خواهی شهرتم را بدانی، از خاندانی هستم که خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانیده و اما اگر از روی فخر فروشی سؤال کردی، به خدا سوگند، مشرکان قبیله من راضی نشدند مسلمانان قبیله تو را در ردیف خود به‌شمار آورند و به پیامبر گفتند: ای محمد؛ آنان را که از قبیله خویش هم شأن و هم مرتبه ما هستند، نزد ما بفرست. اکنون نیز از جلوی اسب من کنار برو و افسارش را رها کن!
نفیع که همه شخصیت و غرور خود را در طوفان سهمگین کلام امام بر باد رفته می‌دید، در حالی که دستش می‌لرزید و چهره اش از شرمندگی سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها کرد و به کناری رفت. عبدالعزیز با پوزخندی زهرناک به شانه نفیع زد و گفت: «نگفتم به تو که با او توان رویارویی نداری!»

درسی بزرگ
زندگانی سراسر مهر امام کاظم (ع) دربردارنده نکات بسیار آموزنده اخلاقی است. از جمله برجسته‌ترین آنها گذشت فوق‌العاده ایشان است. به عنوان نمونه نوشته‌اند در شهری که امام در آن زندگی می‌کرد، مردی طرفدار خلفا می‌زیست که نسبت به امام بغض عجیبی داشت. او هرگاه امام کاظم را می‌دید، زبان به دشنام می‌گشود. حتی گاهی به امیر المؤمنین علی (ع) نیز ناسزا می‌گفت. روزی امام به همراه یاران خویش از کنار مزرعه او می‌گذشتند. او مثل همیشه ناسزا گفت.
یاران امام برآشفتند و از امام خواستند تا آن مرد بدزبان را مورد تعرض قرار دهند. امام به شدت با این کار مخالفت کرد. روزی به سراغ مرد رفت تا او را در مزرعه اش ملاقات کند، ولی مرد عرب، از کار زشت خود دست برنداشت و به محض دیدن امام، شروع به ناسزا گفتن کرد. امام نزدیک او رفت و از مرکب خود پیاده شد. به مرد سلام کرد. مرد بر شدت دشنام‌های خود افزود. امام با خوش‌رویی به او فرمود: هزینه کشت این مزرعه چه قدر شده‌است؟ مرد پاسخ داد: یکصد دینار، امام پرسید: امید داری چه اندازه از آن سود ببری و برداشت کنی؟ مرد با گستاخی و طعنه پاسخ داد: من علم غیب ندارم که چه مقدار قرار است عایدم شود؟ فکر می‌کنم دویست دینار محصول از این مزرعه برداشت کنم. در این هنگام امام کیسه ای به مبلغ سیصد دینار طلا بیرون آورد و به مرد داد و فرمود: این را بگیر و کشت و زرعت نیز برای خودت باشد. امید دارم پروردگار آنچه را امید داری از کشت و کارت سود ببری، عاید تو سازد.
مرد سرافکنده و بهت زده، کیسه سکه‌های زر را از امام گرفت و پیشانی امام را بوسید و از رفتار زشت خود پوزش خواست. امام با بزرگواری اشتباه او را بخشید. چند روزی گذشت، تا این که یک روز مرد به مسجد آمد و هنگامی که نگاهش به امام کاظم (ع) افتاد گفت: پروردگار می‌داند که رسالت خویش را کجا و بر دوش چه کسی قرار دهد. سخن او موجب تعجب یاران امام شد. می‌خواستند بدانند چه چیز موجب تغییر رویه او شده‌است. از او پرسیدند: چه شد؟ تو که پیشتر غیر از این می‌گفتی؟ مرد عرب سر به زیر انداخت و گفت: درست شنیدید و همین است که اکنون گفتم و جز این هرگز چیز دیگری نمی‌گویم. آنگاه دست به دعا برداشت و برای امام دعا کرد. مرد از مسجد خارج شد و امام نیز به سوی منزل خویش به راه افتاد. امام در بین راه، رو به دوستان خود کرد و فرمود: «حال بگویید کدام یک از این دو راه بهتر بود؛ آنچه شما می‌خواستید یا آنچه من انجام دادم؟ مشکل او را با آن مقدار پول که می‌دانید، حل کردم و به وسیله آن، خود را از شر او آسوده ساختم.

خورشید گیتی فروز دانش
امام به سان خورشیدی گیتی فروز، بر سپهر دانش پرتو افکن بود. اشراف کامل ایشان به مسائل علمی و پاسخ فراگیر، رمز دیگری از هزاران نکته پنهان و آشکار موقعیت علمی امام کاظم (ع) بود. یکی از دانشمندان بزرگ مسیحی که «بریهة» نام داشت و مسیحیان به سبب وجود او بر خود می‌بالیدند، چندی بود که نسبت به عقاید خود دچار تردید شده بود و در جست و جوی رسیدن به حقیقت، از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌شد. او گَهگاه با مسلمانان دربارهٔ پرسش‌هایی که در ذهنش ایجاد می‌شد بحث می‌کرد، ولی هنوز فکر می‌کرد به هدف خود دست نیافته‌است و آنچه را می‌خواهد بایستی جای دیگر جست و جو کند.
روزی از روی اتفاق، شیعیان او را به یکی از شاگردان امام صادق به نام «هشام بن حکم» که استادی چیره‌دست در مباحث اعتقادی بود، معرفی کردند. هشام در کوفه مغازه داشت. بریهه با چند تن از دوستان مسیحی خود به مغازه او رفت. هشام در مغازه خود به چند نفر قرآن یاد می‌داد. وارد مغازه او شد و هدف خود را از حضور در آنجا بیان کرد. بریهه گفت: «من با بسیاری از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره کرده‌ام، اما به نتیجه ای نرسیده‌ام. اکنون آمده‌ام تا دربارهٔ مسائل اعتقادی با تو گفت و گو کنم.»
هشام با رویی گشاده گفت: اگر آمده‌اید و از من معجزات مسیح (ع) را می‌خواهید، باید بگویم من قدرتی بر انجام آن ندارم. شوخی طبعی هشام آغاز خوبی برای شروع گفت و گو میان آنان شد. ابتدا بریهه پرسش‌های خود را دربارهٔ حقانیت اسلام مطرح کرد و هشام با حوصله و صبر، آنچه در توان داشت، برای او بیان کرد. پس نوبت به هشام رسید. هشام چند پرسش دربارهٔ مسیحیت از بریهه پرسید، ولی بریهه درماند و نتوانست پاسخ قانع کننده ای به آنها بدهد. فردا دوباره به مغازه هشام رفت، ولی این بار تنها وارد شد و از هشام پرسید: آیا تو با این همه دانایی و برازندگی، استادی هم داری؟
هشام پاسخ داد: البته که دارم. بریهه پرسید: او کیست و کجا زندگی می‌کند؟ شغلش چیست؟ هشام دست او را گرفت و کنار خودش نشاند و ویژگی‌های اخلاقی و منحصر به فرد امام صادق (ع) را برای او گفت. او از نسب امام، بخشش او، دانش او، شجاعت و عصمت او بسیار سخن گفت. پس به او نزدیک شد و گفت: «ای بریهه، پروردگار هر حجتی را که بر مردم گذشته آشکار کرده‌است، بر مردمی که پس از آنها آمدند نیز آشکار می‌سازد و زمین خدا هیچگاه از وجود حجت خالی نمی‌شود.»
بریهه آن روز سراپا گوش شده بود و آنچه را که می‌شنید، به خاطر می‌سپرد. او تا آن روز این همه سخن جذاب نشنیده بود. به خانه بازگشت، ولی این بار با رویی گشاده و چهره ای که آثار شادی و خرسندی در آن پدیدار بود. همسرش را صدا زد و به او گفت که هر چه سریعتر آماده سفر به سوی مدینه شود. فردای آن روز به سوی مدینه حرکت کردند. هشام نیز در این سفر آنان را همراهی کرد. سفر با همه سختی‌هایش به شوق دیدن امام آسان می‌نمود. سرانجام به مدینه رسیدند و بی درنگ به خانه امام صادق (ع) رفتند.
پیش از دیدار امام، فرزند ایشان امام کاظم (ع) را دیدند. هشام داستان آشنایی خود با بریهه را برای امام کاظم تعریف کرد. امام به او فرمود: تا چه اندازه با کتاب دینت انجیل آشنایی داری؟ پاسخ داد: از آن آگاهم. امام فرمود:چقدر اطمینان داری که معنای آن را درست فهمیده‌ای؟ گفت: بسیار مطمئنم که معنای آن را درست درک کرده‌ام. امام برخی کلمات انجیل را از حفظ برای بریهه خواند. شدت اشتیاق بریهه به صحبت با امام، زمان و مکان و خستگی سفر را از یادش برده بود. او آن قدر شیفته کلام امام شد که از اعتقادات باطل خود دست برداشت و به اسلام گروید. هنوز به دیدار امام صادق (ع) شرفیاب نشده بود که به وسیله فرزند او مسلمان شد. آنگاه گفت: من پنجاه سال است که در جست و جوی فردی آگاه و دانشمندی راستین و استادی فرهیخته مانند شما می‌گردم.
 - نجمه کرمانی
کد مطلب: 79272
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/qkQUkz
مرجع : روزنامه اطلاعات
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل