به مناسبت خجسته زادروز امام حسن عسکری (ع)

روزهای سامرا

داکتر عباس زریاب خویی
ابومحمد حسن بن علی (ص)، امام یازدهم از ائمه اثنی‌عشر (ع)، فرزند امام علی هادی (ع) و بانویی صالحه و عارفه به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود. تولدش به اختلاف روایات در ماه ربیع‌الاول یا ربیع‌الآخر سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ق و بنا به اکثر روایات در مدینه اتفاق افتاد. ۲۲ یا ۲۳ سال داشت که پس از وفات پدر بزرگوارش امام هادی (ع) (۲۵۴ق) به امامت رسید و در هشتم ربیع‌الاول سال ۲۶۰ق که حدود ۲۸ یا ۲۹ سال داشت، به شهادت رسید و در خانه خود و جوار قبر پدر خویش در سامرا به خاک سپرده شد.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۵ سنبله ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۲
روزهای سامرا
ابومحمد حسن بن علی (ص)، امام یازدهم از ائمه اثنی‌عشر (ع)، فرزند امام علی هادی (ع) و بانویی صالحه و عارفه به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود. تولدش به اختلاف روایات در ماه ربیع‌الاول یا ربیع‌الآخر سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ق و بنا به اکثر روایات در مدینه اتفاق افتاد. ۲۲ یا ۲۳ سال داشت که پس از وفات پدر بزرگوارش امام هادی (ع) (۲۵۴ق) به امامت رسید و در هشتم ربیع‌الاول سال ۲۶۰ق که حدود ۲۸ یا ۲۹ سال داشت، به شهادت رسید و در خانه خود و جوار قبر پدر خویش در سامرا به خاک سپرده شد.
در شمایل آن حضرت آورده‌اند که رنگش گندمگون، چشمانش درشت و سیاه، رویش زیبا، قامتش معتدل و اندامش متناسب بود و با آنکه جوان بود، مشایخ قریش و رجال و علمای زمان را تحت تأثیر خود قرار می‌داد. دوست و دشمن به برتری او در علم و حلم وجود و زهد و تقوا و سایر مکارم اخلاق اذعان داشتند. چون او و پدر بزرگوارش امام هادی (ع) در محله عسکر (قرارگاه سپاه) در شهر سامرا زندگی می‌کردند، به «عسکری» لقب یافتند و نیز این دو امام مانند امام جواد (ع) به احترام جد بزرگوارشان علی بن موسی الرضا (ع)، به «ابن‌الرضا» مشهور بودند.
مدت کوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم می‌گردد: تا چهار سال و چند ماهگی (و به قولی تا ۱۳سالگی) از عمر شریفش را در مدینه به سر برد، تا ۲۳سالگی به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا می‌زیست (۲۵۴ق) و تا ۲۹سالگی یعنی شش سال و اندی پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولایت بر امور و پیشوایی شیعیان را به عهده داشت. امام هادی (ع) پسر دیگری به نام ابوجعفر محمد داشت که مردی با ورع و پارسا، دارای جلالت قدر و نبالت شأن و مورد احترام اصحاب پدر خویش بود؛ اما این پسر در زمان حیات امام از دنیا رفت و مزارش در یک فرسخی سامرا زیارتگاه است و پس از رحلت نیز کرامات و خوارق عاداتی به او نسبت می‌دهند. اعراب برای او معجزاتی قائل هستند و سوگند دروغ به او یاد نمی‌کنند. امام دهم را برادر دیگری بود به نام جعفر که نزد شیعیان به لقب کذاب معروف شد. بعد از آنکه امام عسکری (ع) از سوی پدر به امامت معرفی گردید، جعفر مدعی شد و شروع به کارشکنی و توطئه‌گری و فتنه‌انگیزی بسیار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسکری (ع) هم دعوی امامت کرد. در حوادث رجب سال ۲۵۵ق گفته‌اند که دو تن از سادات حسنی در کوفه خروج کردند و عده‌ای گرفتار و زندانی شدند. یکی از این اشخاص ابوهاشم است که روایت می‌کند شبی امام حسن عسکری (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاری و بی‌قراری می‌کرد، ولی حضرت عسکری (ع) او را ساکت می‌نمود.
در این روایت آمده‌است که متصدی زندانی کردن امام، صالح بن وصیف یکی از سرداران معروف بوده‌است. آن حضرت مدتی از ایام حبس خود را نزد شخصی به نام علی بن اوتامیش گذراند و این مرد با همه شدت بغض و عداوت به آل محمد (ص)، پس از یک روز مشاهده احوال امام، از پیروان و معتقدان ایشان گشت. می‌گویند عباسیان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصیف فشار آوردند که بر امام در زندان سخت بگیرد و او گفت: «دو تن از شریرترین افراد را مأمور این کار کرده‌ام؛ اما با دیدن حسن بن علی تحول یافته و روی به عبادت و نماز آورده‌اند. وقتی علت این تغییر حالت را از ایشان پرسیدم، گفتند: از فیض دیدار امام به این سعادت رسیده‌ایم، او تمام روزها را روزه می‌گیرد و هر شب تا بامداد به نماز ایستاده‌است، با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید و جز عبادت به کاری دیگر نمی‌پردازد، مهابت او بدان حد است که وقتی به ما نگاه می‌کند به لرزه می‌افتیم و خود را به کلی می‌بازیم.»
جماعتی روایت کردند که در مجلس احمد بن‌عبیدالله بن خاقان ـ عامل خراج و رئیس املاک شهر قم ـ صحبت از آل علی (ع) که در سامرا به سر می‌بردند، به میان آمد. او گفت: از علویان کسی را در عفاف و حسن سیرت و رفتار و شرف و احترام در خاندان خود و بنی‌هاشم و نزد خلیفه، چون حسن بن علی بن محمد (ع) ندیدم. او بر قاطبه بنی‌هاشم مقدم بود و مقام و منزلتی والاتر از سایر مشایخ قریش و دولتمردان و سران سپاه و وزیران و کارمندان دولت و همه مردم سامرا داشت و همه با او به حرمت رفتار می‌کردند. روزی در مجلس رسمی پدرم ایستاده بودم که پرده‌داران گفتند: «ابومحمد ابن الرضا بر در است.» پدرم با بانگ بلند گفت: «راه را باز کنید تا بیاید.» من تعجب کردم که چطور جرأت کردند از کسی با کنیه نزد پدرم نام ببرند. جز خلیفه و ولیعهد او یا کسانی که از خلیفه دربارهٔ آنها امر صادر شده بود، هیچ‌کس را با کنیه نزد پدرم نام نمی‌بردند. پس مرد جوانی با چهره‌ای گندمگون و چشمانی درشت و سیاه و قامتی معتدل و رویی زیبا از در درآمد. او را هیأتی نیکو و جلالی چشمگیر بود. پدرم تا او را دید، از جای برخاست و به سویش رفت. ندیده بودم چنین رفتاری با کسی کرده باشد. وقتی به او رسید، در آغوشش کشید و روی و سینه و شانه‌هایش را بوسید و دستش را گرفت و بر مصلای خود نشاند و خود پهلوی او در حالی که رویش به او بود، نشست. هنگام خطابه به او می‌گفت: «جان من و پدر و مادرم فدای تو باد» و من از رفتار او تعجب می‌کردم. ناگاه حاجب درآمد و گفت: «الموفق – برادر معتمد – از راه می‌رسد.» رسم این بود که وقتی موفق پیش پدرم می‌آمد، ابتدا مأموران تشریفات و محافظان او داخل می‌شدند و در دو صف می‌ایستادند تا وارد شود. پدرم مشغول صحبت بود که چشمش به غلامان ولیعهد افتاد. پس عرض کرد: «خدا مرا فدای تو کند، آیا میل دارید و اجازه می‌دهید (از ولیعهد پذیرائی کنم)؟» پس به حاجبان گفت: «ابومحمد را از پشت صفها راهنمایی کنید که این مرد – یعنی ولیعهد – را نبیند.» آنگاه هر دو از جای برخاستند. پدرم ابومحمد را دربر گرفت و تودیع کرد و او از مجلس بیرون رفت.
بعد از نماز عشا که پدرم کارها و گزارشهای خود را برای خلیفه مرتب نمود، من در برابرش نشستم. پرسید: «آیا حاجتی داری؟» گفتم: «آری، اگر اجازت دهی.» گفت: «اجازه دادم.» گفتم: «مردی که امروز صبح این همه به او جلال و احترام می‌نمودی و خود و پدر و مادرت را فدای او می‌کردی، کیست؟» گفت: «ای پسرک من، این امام رافضیان، حسن ابن علی معروف به ابن الرضاست» و بعد از اندکی سکوت گفت: «اگر خلافت از دست بنی‌عباس برود، در بنی‌هاشم هیچ‌کس شایسته‌تر از او برای خلافت نیست. او به خاطر فضل و عفاف و خویشتن‌داری و زهد و عبادت و اخلاق پسندیده و صلاح شایسته این مقام است. پدرش نیز مردی بزرگ و کریم و بخشنده و اصیل و نبیل و فاضل بود.»
احمد بن عبیدالله گفت بعد از هر یک از بنی‌هاشم و سران سپاه و دولتمردان و قضات و فقها و سایر مردم که دربارهٔ ابومحمد سؤال می‌کردم، همان پاسخ را می‌شنیدم و دوست و دشمن در ستایش او متفق‌القول بودند. یک تن از اشعریان پرسید: «برادرش جعفر چه جور آدمی است؟» احمد گفت: «جعفر چه قابل است که دربارهٔ او سؤال یا با ابومحمد مقایسه شود؟»
روایت مذکور دلیل محکمی است بر اینکه چرا یگانه پسر آن بزرگوار یعنی حضرت مهدی منتظر (عج) را در هنگام وفات آن حضرت از انظار مخفی نگاه داشتند؛ زیرا در آن زمان خلافت عباسی بر اثر ضعف شدید خلفا و ناشایستگی ایشان، سخت در معرض خطر بود و غلامان ترک و دیگر غلامان بر دربار خلافت مسلط بودند و امر و نهی به دست ایشان بود. از سوی دیگر در همان سالها شورش صاحب‌الزنج در بصره و قیام یعقوب بن لیث صفار در ایران روی داد و خلافت سخت در معرض تهدید قرار گرفت؛ بنابراین وجود شخص بسیار محترم و بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع) و فرزندش برای عباسیان بسیار ناگوار بود و می‌ترسیدند که اگر حادثه‌ای پیش آید و در آن جمعی از عباسیان از میان بروند، هیچ‌کس شایسته‌تر از علویان و در میان ایشان شایسته‌تر از امام و خاندانش برای خلافت نخواهد بود.
روایت زیر را از ابوالادیان نقل کرده‌اند که گفت: من خادم امام عسکری (ع) بودم و رسائل او را به شهرهای دیگر می‌بردم و جواب می‌آوردم. در بیماری منتهی به رحلت وی هم نزدش رفتم، نامه‌هایی را که نوشته بود، به من داد و فرمود به مداین ببرم. من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم؛ اما دیدم بانگ زاری و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن علی بر در خانه ایستاده، به تعزیت شیعیان پاسخ می‌دهد. با خود گفتم: «اگر این مرد امام شده باشد، کار امامت دگرگون خواهد شد.» در این اثنا خادمی بیامد و به جعفر گفت: «کار تکفین تمام شد. بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار.» جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند. من هم رفتم و امام را کفن شده دیدم. جعفر پیش رفت تا در نماز امامت کند. وقتی خواست تکبیر بگوید، ناگهان کودکی با چهره‌ای گندمگون و موئی کوتاه و مجعد پیش‌آمد و ردای جعفر را کشیده گفت: «ای عمو عقب برو. من برای نماز بر پدرم از تو شایسته‌ترم.» جعفر در حالی که رنگش از خشم تیره شد، عقب رفت و آن کودک بر پیکر امام نماز گزارد. او امام دوازدهم مهدی موعود (عج) بود. از تألیفات امام عسکری (ع)، تفسیر قرآن که منسوب به ایشان از همه معروفتر است. دیگر از آثار امام (ع) نامه‌ای است که به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری نوشته‌اند. دیگر مجموعه حکم و مواعظ و کلمات قصار امام است که در کتب تاریخ و حدیث ثبت است. اثر دیگر منسوب به امام، رساله المنقبه در مسائل حلال و حرام است که ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از آن سخن گفته‌است. به علاوه احادیث و ادعیه بسیار از آن حضرت روایت شده‌است.
-داکتر عباس زریاب خویی / دایرةالمعارف تشیع

روایاتی از امام حسن عسکری (ع):
ـ اتّقوا الله و کُونوا زینا و لا تکونُوا شینا: از خدا پروا کنید و موجب آراستگی (و آبرومندی) باشید، نه مایه زشتی (و بدنامی).
ـ لایشغلک رزقٌ مضمونٌ عن عمل مفروض: مبادا که روزی ضمانت‌شده، از کار بایسته بازت دارد.
ـ جدال مکن که هیبتت می‌رود، و شوخی مکن که بر تو گستاخ می‌شوند.
ـ هر که به پایین نشستن در مجلس خرسند باشد، خدا و فرشتگان همچنان بر او رحمت فرستند تا برخیزد.
ـ از افشای اسرار و ریاست‌جویی بپرهیز؛ زیرا این دو به هلاکت می‌کشانند.
ـ محبت نیکان به نیکان، ثوابی برای نیکان است و محبت بدان به نیکان، فضیلتی برای نیکان است.
ـ خنده بی‌جا از نادانی است.
ـ از جمله بلاهای کمرشکن، همسایه‌ای است که چون نیکی بیند، نهانش دارد و چون بدی بیند، آن را فاش کند.
ـ بد بنده‌ای است بنده‌ای که دورو و دو زبان باشد.
ـ الغضبُ مفتاحُ کُلّ شرّ: خشم کلید هر بدی است.
ـ کینه‌ورْ کم آسایش‌ترین مردم است.
ـ دل بی‌خرد در دهانش، و دهان فرزانه در دلش است.
ـ هیچ عزّتمندی حق را ترک نمی‌کند، مگر آنکه خوار می‌شود، و هیچ خواری به حق نمی‌گراید، مگر آنکه عزّت می‌یابد.
ـ دو خصلت است که ورای آن دو چیزی نیست: ایمان به خدا و سودرساندن به برادران.
ـ گستاخی فرزند بر پدرش در خُردی، به عاقّ او در بزرگی می‌انجامد.
ـ التّواضُعُ نعمه لا یُحسدُ علیها: فروتنی، نعمتی است که به آن رشک نمی‌ورزند.
ـ هر که برادرش را نهانی پند دهد، او را آراسته‌است، و هر که برادرش را در حضور دیگران پند دهد، او را سرافکنده کرده‌است.
ـ چه زشت است برای مؤمن، به چیزی دل بندد که خوارش سازد.
ـ عبادت به بسیاری روزه و نماز نیست. همانا عبادت، اندیشیدن بسیار در کار خداوند است.
کد مطلب: 73776
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/XNKPKZ
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل