به مناسبت هفتاد و دومین سالروز اتمام جنگ جهانی دوم

خانمانسوزترین جنگ تاریخ

جنگ جهانی دوم در واقع بسامد فوران آتشفشان کینه مردم آلمان و عقده‌گشایی آنان از جهان بود و موجب زایش جهان جدیدی شد که امروز درآنیم.
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۲ سنبله ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۶
خانمانسوزترین جنگ تاریخ
جنگ جهانی دوم در واقع بسامد فوران آتشفشان کینه مردم آلمان و عقده‌گشایی آنان از جهان بود و موجب زایش جهان جدیدی شد که امروز درآنیم. باز دو گروه متحد (دول محور) و متفق شکل گرفت. مهم‌ترین متحدان آلمان، ایتالیا و ژاپن و مهم‌ترین متفقین انگلیس، فرانسه و آمریکا بودند. شوروی هم ابتدا جزء دول محور و بعد جزء متفقین شد. ایتالیا و ژاپن هم برخلاف جنگ اول اینبار در ردیف دول محور قرارگرفتند، چون انتظاراتی که آنها به‌خاطرش در برهه جنگ اول، جزء متفقین بودند و گمان می‌کردند دولت‌های پیروزی به آن جامه عمل بپوشانند، برآورده نشده بود، لذا در این جنگ در کنار دول محور قرارگرفتند. مجارستان، رومانی و بلغارستان هم جزء متحدان آلمان و کشورهای اسپانیا، پرتغال، ترکیه، ایرلند، سوئد و سوئیس هم در اروپا بی‌طرف بودند. سوئد و سوئیس تنها کشورهای اروپایی بودند که بی‌طرفی‌شان محترم‌تر از سایرین شمرده شد. آلمان هم به آنها کاری نداشت، چون سنگ‌آهن خود را از سوئد و بهترین ابزارها را هم از سوئیس وارد می‌کرد.
جنگ جهانی دوم در ۳ دریا و اقیانوس (مدیترانه، اطلس و آرام) و ۴ خشکی (شوروی، شمال آفریقا، اروپا و خاور دور) واقع شد. علی‌رغم اتحاد ظاهری در واقع نه اتحاد رسمی بین دول محور بود و نه متفقین. حتی نتوانستند یک اسم مشترک برای این اتحاد پیدا کنند.
برخلاف جنگ اول که تنها جنگ توده‌ها بود، جنگ دوم؛ علاوه بر آن جنگ عقاید، ایدئولوژی‌ها و ایسم‌ها هم بود. هرچه جنگ اول آشفته و بی‌برنامه بود جنگ دوم منسجم و با برنامه‌های دقیق نظامی همراه شد. در واقع جنگ دوم، بزرگ‌ترین کلکسیون و ویترین آمادگی نظامی کشورها و غایت هنر نبرد، همچنین رویارویی رهبران بزرگ تاریخ نظیر «هیتلر»، «چرچیل»، «استالین»، «موسولینی» و «روزولت» یا قدرت‌نمایی «رومل» ها، «مونتکمری» ها و «ژکوف» ها بود.

علل شروع جنگ جهانی دوم
جنگ جهانی دوم، نبردی بود که نطفه‌اش در جنگ اول بسته شده بود. اما شاید نخستین و اصلی‌ترین دلیلش عهدنامه ظالمانه «ورسای» بود که بعد از شکست آلمان در جنگ اول بر علیه‌اش تنظیم و بر مردمش تحمیل شده و آلمانی‌ها را به قعر حضیض نشانده و باعث رشد عقده حقارت و همزمان قوت‌گرفتن روحیه انتقام در این مردم گشته بود. البته این کینه بیش از همه از فرانسوی‌ها بود (چون سردمدار تحریم‌های ظالمانه ورسای بودند) تورم ویرانگر آلمان تازه آن‌هم قبل از رکود جهانی ۱۹۲۹ که در نهایت به رقم باورنکردنی ۴ تریلیون مارک مقابل تنها یک دلار در ۱۹۲۳ رسید! به‌طوری‌که آلمانی‌ها به‌خاطر سقوط فاجعه‌بار ارزش مارک، مجبور شدند از اسکناس‌هایشان برای گرم و روشنی منازل استفاده کنند! یا مثلاً رسیدن قیمت سه بطری مشروب به اندازه قیمت چند سال قبل یک هتل ۵ ستاره بزرگ در برلین.
علت دوم جنگ، سستی و حتی مماشات ابرقدرت‌هایی نظیر فرانسه و انگلیس در اول کار با آلمانی بود که هنوز آنقدر قدرت نگرفته و به‌راحتی قابل کنترل بود. شاید علت مماشات اولیه آنها با «هیتلر» این بود که هم در بلندمدت ظالمانه بودن این پروتکل به خودشان نیز ثابت شده بود و تا حدی به مردم آلمان حق می‌دادند و هم اینکه مثل تمام اروپا از جنگ خسته و منزجر بودند (چون جنگ اول و نتایج و تبعات آن را به خوبی درک کرده بودند) و هم وجود «هیتلر» و یک آلمان قوی را سدی برای نفوذ بُلشویسم می‌دانستند و هم اینکه می‌ترسیدند آلمان به فکر تجاوز به خاک خودشان بیفتد، لذا سعی کردند از بازگذاشتن دست آلمان در توسعه‌طلبی و دادن امتیازاتی، به مثابه یک سوپاپ اطمینان استفاده کرده، مقداری از این فشارها و تشنج‌های حاصل از حالات فوق‌العاده‌ای که هر سال «هیتلر» در جهان به‌وجود می‌آورد، بکاهند. تا اینکه بالاخره با طرح حمله آلمان به لهستان فهمیدند «هیتلر» دست بردار نیست و بی‌شک بعد از لهستان، نوبت خود آنهاست؛ لذا با او به مقابله برخاستند. ضمن اینکه خود آلمان هم با وجود لهستان، اتریش و چک‌واسلواکی بسیار وسیع گشته و وجودش درآینده می‌توانست بسیار خطرناک باشد. در واقع این بالن ماجراجو بیش از حد بزرگ شده بود و هر آن ممکن بود از زمین برخیزد و دیگر گرفتن و کنترلش امری محال بود. تنها شوروی و آمریکا از همان ابتدا به مقاومت دسته‌جمعی در مقابل آلمان رای دادند.
علت سوم، باز مشکل کمبود منابع به‌علت نداشتن مستعمرات کافی (یا به گفته «هیتلر» فضای حیاتی) که حتی با جنگ اول هم برای آلمان مرتفع نشده بود و جنگ دیگری می‌طلبید. ضمناً باز همان جریان قدیمی رقابت‌های امپریالیستی و اصطکاک منافع بین ابرقدرت‌ها وجود داشت.
دلیل چهارم، افراط در احساسات ناسیونالیستی مردم آلمان که باز همان عقده حقارت حاصل از ورسای موجبش شده بود. در واقع «هیتلر» و مردم آلمان دچار نوعی «شووینیسم» (میهن‌پرستی افراطی) شده بودند.
علت پنجم شروع جنگ کاملاً فلسفی، ایدئولوژیکی و باز همان رقابت «ایسم» ها (ایزم‌ها: مرام‌های سیاسی، عقیدتی و اجتماعی) بود، در عصر امپراتوری ایسم‌ها. یعنی رقابت و در نهایت جنگ «فاشیسم» و «نازیسم» با «کمونیسم»، «بُلشویسم»، «مارکسیسم»، «لیبرالیسم» و دموکراسی غربی.
دلیل ششم، رکود جهانی ۱۹۲۹ بود که آلمان و ژاپن بیشترین آسیب را دیدند. ژاپن برای حل مشکل به توسعه جغرافیایی پرداخت و تا منچوری و چین پیش رفت. آلمان هم این مشکل را با خروج از جامعه ملل و رفتن به انزوا و توسعه نظامی و جغرافیایی حل کرد.
دلیل هفتم، کمرنگ‌شدن نقش «جامه ملل» به‌عنوان یک نهاد نظارتی و بازدارنده جهانی در سال‌های منتهی به جنگ بود. ژاپن در ۱۹۳۱ با حمله به منچوری و ایتالیا در ۱۹۳۵ و حمله به حبشه و آلمان هم در همین سال با ابطال ورسای، همگی قوانین بین‌المللی را نقض کردند و جامعه ملل به نهایت بی‌اعتباری خود رسید.

قدرت‌گرفتن آلمان و نقض ورسای
در فوریه ۱۹۳۵ اجازه مسلح‌شدن دوباره آلمان از سوی فرانسه و انگلیس به‌خاطر امتیاز اینکه دیگر آلمان بر مناطق ذغال‌سنگش که مورد مناقشه بود ادعایی ندارد، داده شد و این بزرگ‌ترین اشتباه این دو ابرقدرت وقت اروپا بود، همچنین شروع تزویرهای بین‌المللی «هیتلر». ولی پیمان «لرکارنو» به سرعت از سوی آلمان در ۲ مارس ۱۹۳۶ نقض شد، چون آلمان منطقه «رایلند» خود که تحت اشغال فرانسه بود را تصرف و این نقض پیمان، شاید اولین گام در راه جنگ جهانی دوم بود. (این شد شروع تصرفات «هیتلر») جالب آنکه آلمان آنجا را تنها با ۳ گردان گرفت حال آنکه اگر ۱۳ لشکر فرانسوی که در همان نزدیکی مستقر بودند، این ۳گردان را نابود می‌کردند، با توجه به سطح مخالفت ژنرال‌های آلمانی در آن زمان با تفکرات «هیتلر» شاید خطر او برای همیشه برطرف می‌شد.
«هیتلر» با دستور تجهیز سه برابری ارتش در سال ۱۹۳۶، حال دیگر به‌طور آشکار و با خیال راحت شروع به تقویت ارتشی کرد که در مدتی کوتاه جهان را به لرزه درآورد. این ارتش آنقدر بزرگ شد که علناً پیمان ورسای نقض شد. البته این کار با اعتراض دیرهنگام فرانسه، انگلیس و ایتالیا مواجه شد؛ ولی «هیتلر» ادعا کرد آلمان اصلاً در فکر جنگ نیست. سخن از صلح گفتن و به اندیشه نبرد بودن از این پس شد سیاست کلی او. سپس باز با فریب «نویل چمبرلین» (نخست‌وزیر میانه‌رو بریتانیا) به سرعت به بزرگ‌کردن نیروی دریایی پرداخت. این کار انگلیس و متعاقب با آن حمله «موسولینی» به حبشه، به اتحاد فرانسه، انگلیس و ایتالیا بر علیه آلمان پایان داد.
«هیتلر» در صحنه بین‌المللی شروع به مکر و عوام‌فریبی کرد و ۱۲ ژوئیه ۱۹۳۶ با اتریش پیمان عدم تجاوز و سپس با «موسولینی» پیمان اتحاد امضا کرد و اتحاد قدیم روم – برلین برقرار شد و در ۲۵ نوامبر ۱۹۳۶ با ژاپن پیمان اتحاد بر علیه شوروی بست. در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۷ صراحتاً اعلام کرد که پیمان ورسا باطل است. ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۷ «دوچه» (رهبر؛ لقب موسولینی) که برای دیدار «فئوهرر» (پیشوا؛ لقب هیتلر) آمده بود، سخت تحت‌تاثیر قدرت نظامی آلمان قرار گرفت و از حمایت اتریش دست برداشت.
در ۵ نوامبر ۱۹۳۷ «هیتلر» نقشه کلی جنگ فراگیرش را به ۵ تن از عالی‌رتبه‌ترین فرماندهان ارتش نشان داد و در ۴ فوریه ۱۹۳۸ شخصاً فرماندهی کل قوا را برعهده گرفت، اما قبل از جنگ دریاسالار «رایدر» به «هیتلر» گفته بود برای رویارویی با انگلیس حداقل به ۳۰۰ زیردریایی نیاز دارند، ولی در زمان جنگ دوم تنها ۲۳زیردریایی داشتند. کلا به «هیتلر» گوشزد شد که برای رسیدن قدرت نیروی دریایی به سطح بین‌المللی تا سال ۱۹۴۵ باید صبر کند. درحالیکه این جهانگشای عجول نه تنها صبر نکرد بلکه جنگی که به راه انداخت علناً تا ۱۹۴۵ تمام شده بود.

نخستین قربانیان؛ اتریش و چک‌و اسلواکی
آنشلوس اتریش به رایش
در ۲۵ ژانویه ۱۹۳۸ نقشه کودتای نازی‌ها علیه حکومت اتریش برملا و مشخص شد آلمان در حال دخالت در امور اتریش و اجرای «طرح زرد» (اسم رمز عملیات حمله به اتریش) است. «شوشینگ» صدراعظم اتریش برای اعتراض به آلمان آمد. «هیتلر» در استراحتگاه زمستانی خود او را با حالت تحقیرآمیز پذیرفت (حتی به او اجازه سیگارکشیدن که جزء لاینفک شوشینگ بود را نداد) و بعد از نثار رگباری از اهانت‌ها، گستاخانه با پیش کشیدن طرح «آنشلوس» (الحاق) اتریش به رایش (حکومت آلمان) گفت باید حداکثر ظرف مدت ۴ روز حکومت اتریش را به نازی‌ها تحویل دهد وگرنه به اتریش حمله می‌کند. «شوشینگ» به ناچار تسلیم‌نامه را امضا و زادگاه پیشوا، تسلیم او شد و پرچم آلمان در اتریش به اهتزاز درآمد. به‌علت عدم حمایت ایتالیا از اتریش که هم‌پیمانش بود و سکوت سایر کشورها، در ۱۱ مارس ۱۹۳۸ سربازان نازی از مرزهای اتریش گذشتند و «شوشینگ» با گریه خبر از دست‌رفتن کشورش را به‌وسیله یک پیام رادیویی به گوش جهانیان رساند. (ستم به شوشینگ آنقدر بالا گرفت که بعدها از سوی افسران نازی، به نظافت سرویس‌های بهداشتی‌شان گمارده شد)
با تصرف اتریش، «فرانکلین روزولت» (رئیس‌جمهور آمریکا) پیشنهاد کرد که برای جلوگیری از توسعه‌طلبی‌های «هیتلر»، همه ابرقدرت‌ها علیه او اقدام عملی کنند، ولی متأسفانه فرانسه و انگلیس به این پیشنهاد حیاتی وقعی نگذاردند و اینها موجب انزوای آمریکا و جولان آلمان شد.

چک‌و اسلواکی و قضیه سبز
پس از تسخیر اتریش وقتی پیشوا دید انگلیس از حمایت چک‌واسلواکی در صورت حمله احتمالی به آن کشور دست کشیده، خواست با کنترل ارتفاعات «بوهم»، چک‌واسلواکی را به لغو اتحاد با فرانسه و شوروی وادارد. در همان زمان ژنرال «لودویک بِک» سرفرماندهی ارتش آلمان که مردی شریف و مصلح بود، رهبری مخالفان با «قضیه سبز» (حمله به چک‌واسلواکی) را برعهده گرفت و حتی گزارشاتی نوشت حاوی پیش‌بینی‌های دقیق آینده آلمان که اتفاقاً بعدها همه کاملاً درست از آب درآمد. او گفته بود: «جنگ ما به جنگ جهانی مبدل می‌شود. ابتدا انگلیس و فرانسه و بعد آمریکا وارد می‌شوند و آمریکا زاغه مهمات مخالفان ما خواهد شد و شکست ما حتمی است.» او نتوانست ژنرال‌های مخالف را وادار به استعفای گروهی کند و حتی گزارشات و نامه‌هایش را هم کسی جرات نکرد به «هیتلر» بدهد، لذا او در ۱۸ اوت ۱۹۲۸ استعفا کرد، ولی به دستور «هیتلر» استعفای او مخفی نگه داشته شد. (ژنرال «بک» بعدها هم به‌علت مشارکت در کودتا بر علیه «هیتلر» کشته شد)
هیتلر خواستار پیوند ۳ میلیون آلمانی نژاد چک‌واسلواکی به رایش بود، لذا به این بهانه باز مصمم به اجرای «آنشلوس» بود. ۱۱ می ۱۹۳۸، دوازده لشکر آلمان به مرز چک‌واسلواکی رسیدند و چک‌ها آماده نبرد شدند. اینبار باز سکوت بریتانیا راه را برای هیتلر گشود. هیتلر ابتدا با اخذ امتیاز الحاق منطقه آلمانی‌نشین «سودت» (که تمام استحکامات چک‌واسلواکی در آن قرار داشت) موافقت کرد از حمله چشم بپوشد. در نهایت انگلیس و فرانسه موافقت کردند و چک‌واسلواکی هم ناچار به توافق شد؛ ولی هیتلر که هدفش کل چک‌واسلواکی بود و «سودت» بهانه‌ای بیش نبود، وقتی «چمبرلین» در ۲۲ سپتامبر ۱۹۳۸ نزد او رفت برای انجام قرارداد الحاق، با حالت شدید عصبی به او گفت که دیگر برای الحاق «سوت» دیر شده و او خواستار کل چک‌واسلواکی و اخراج نژاد غیرآلمانی از آنجاست. این درخواست از سوی رئیس‌جمهور چک‌واسلواکی رد و او حمایت انگلیس و فرانسه را در صورت حمله آلمان خواستار شد؛ ولی آمدن «چمبرلین» برای صلح و تردید ژنرال‌های آلمانی برای کودتا علیه «هیتلر»، همه چیز را خراب کرد و دنیا را در کام مرگ فرو برد. سرانجام در پایان روز اولتیماتوم «هیتلر» با میانجیگری «موسولینی» به طور موقت از حمله منصرف و قرار شد با نمایندگان انگلیس، فرانسه و ایتالیا بر سر مسئله چک تصمیم بگیرد. کنفرانس صلح مونیخ ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸ با حضور «هیتلر»، «موسولینی»، «چمبرلین» و «دلادیه» (بدون نماینده چک به خاطر مخالفت هیتلر) تشکیل و در نهایت همه تسلیم «هیتلر» شدند. (حتی وعده‌دادن مستعمرات نتوانست «پیشوا» را اغوا کند) چون موسولینی مسلط به هر سه زبان آلمانی، فرانسوی و انگلیسی بود، کنفرانس را با طرحی که قبلاً هیتلر مخفیانه به او دیکته کرده بود رهبری و قرار شد تمام غیرآلمانی‌های «سودت» طی ۱۰ روز بدون بردن اموالشان، آنجا را تخلیه کنند. این تصمیم توسط چمبرلین به اطلاع نمایندگان منتظر چک‌واسلواکی در هتل محل اقامت او رسید و آنها را به گریستن واداشت. ضمناً در همان کنفرانس بود که هیتلر به‌طور خصوصی به موسولینی گفت: «روزی فرامی‌رسد که دوش به دوش با این کرم‌های خاکی (انگلیس و فرانسه) بجنگیم.» چمبرلین که بسیار خرسند از جلوگیری از تجاوز هیتلر و شروع یک جنگ جهانی بود به مثابه یک قهرمان، مورد استقبال گرم مردمش قرار گرفت و فقط با نظر منفی وینستون چرچیل روبه‌رو شد که گفت: «با این کار شکستی کامل و تخفیف‌ناپذیر برای خود فراهم آوردیم و این تازه شروع کارست.»
چک‌واسلواکی هم مثل اتریش ضمن اظهار تاسف برای ضعف ابرقدرت‌های اروپایی یعنی انگلیس و فرانسه در مقابل آلمان و عهدشکنی‌شان در مقابل خود، تنها ماندن خود را طی یک اعلامیه تند رادیویی به گوش جهانیان فریاد زد و وزیرمختارش به تمسخری تلخ به همتایان فرانسوی و انگلیسی خود گفت: «امروز نوبت ماست و فردا نوبت شما.»
علاوه بر آلمان، مجارستان و لهستان هم بخشی از خاک چک‌واسلواکی را ربودند و آن کشور بیشتر منابع اقتصادی خود را از دست داد. در حالیکه اگر بین چک‌واسلواکی و آلمان در آن زمان جنگی واقع می‌شد و انگلیس و فرانسه با پشتیبانی چک‌واسلواکی با آلمان وارد جنگ می‌شدند، می‌توانستند حتی بدون کمک شوروی، خطر هیتلر را برای همیشه در نطفه خفه و جهان را از شر وجود او برهانند.
تنها ۱۰ روز بعد از کنفرانس مونیخ، تخلیه سودت و اشغال آن، تکه‌پاره‌شدن کشور چک‌واسلواکی آغاز و اسلواکی از چک جدا و مستقل شد. این در حالی بود که پیشوا نقشه فتح کامل چک را طرح و با این کار برای اولین بار به تصرف یک کشور غیرآلمانی دست می‌زد و معلوم می‌شد که درد او، نژاد آریایی نیست بلکه توسعه‌طلبی خودش است. کما اینکه این خلاف تمام شعارهای خالص ماندن نژاد او بود. جدایی اسلواکی، موجب آمدن دکتر امیل هاشا که بعد از فرار ژنرال بنش، رئیس‌جمهور جدید چک‌واسلواکی بود نزد هیتلر شد. هاشا که تا ساعت یک شب برای دیدن هیتلر منتظر مانده بود، بعد از شنیدن تصمیم پیشوا مبنی بر الحاق کامل، از شدت ناراحتی دو بار غش نمود و سرانجام با چشمانی گریان تسلیم‌نامه را امضا و ساعت ۶ صبح همان روز سربازان نازی به خاکش تجاوز و کشوری که بعد از جنگ اول به وجود آمده بود، قبل از جنگ دوم رسماً از نقشه جهان حذف شد. در این میان باز انگلیس و فرانسه با وجود شکسته شدن قرارداد مونیخ، سکوت کردند. همچنین ۲ سپتامبر ۱۹۳۸ آلمان با فرانسه قرارداد صلح و عدم تجاوز امضا کرد.

واکنش‌های جهانی به حمله احتمالی به لهستان
چمبرلین که دیگر با افکار هیتلر آشنا شده بود، بعد از امحای چک‌واسلواکی، به او هشدار داد اگر قصد دست‌اندازی به لهستان را داشته باشد، با واکنش سخت بریتانیا روبه‌رو خواهد شد. هیتلر باز با دروغ و ظاهرسازی خاطر او را آسوده ساخت.
طرح قضیه سفید (حمله به لهستان) در ۲۱ اکتبر ۱۹۳۸ با اشغال منطقه آلمانی‌نشین دانتزیگ (دانتسیگ) لهستان آغاز شد. هیتلر خواستار آن منطقه و احداث راه برای ارتباط آلمان با پروس شرقی شد، چون دانتزیگ و دالانش بین آلمان و پروس شرقی بود که توسط لهستان بعد از جنگ جهانی اول بلعیده شده بود و آلمان را ۲ تکه کرده بود.
انگلیس که به‌علت عدم اطمینان به شوروی، مخالف شرکت شوروی در اتحادیه اروپایی فرانسه، انگلیس، رومانی، لهستان و ترکیه بود، مانع از تشکیل این اتحادیه شد. به همین دلیل دگربار دست هیتلر برای تعرض باز گذاشته شد. در همین حال منطقه «مِمِل» لیتوانی به‌خاطر آلمانی‌نشین بودن، بدون خونریزی از سوی آلمان به خاک رایش سوم الحاق شد. هیتلر اکنون خواستار دانتزیگ بود و لهستان حال خود را در همان دامی که به آلمان کمک کرد چک‌واسلواکی را شکارکند، گرفتار می‌دید، لذا فوراً معاهده اتحاد با فرانسه و انگلیس امضا کرد. در۳۱ مارس ۱۹۳۹ چمبرلین طی نطقی اعلام کرد اگر لهستان مورد تجاوز قرار گیرد انگلیس و فرانسه از او حمایت نظامی می‌کنند. این اولین اعلام خطر به پیشوا بود، کاری که بعد از سکوت در مورد اتریش و همکاری با آلمان در مورد چک‌واسلواکی، بسیار دیر انجام پذیرفته بود. در همین زمان اشتهای جهانخواری موسولینی فوران کرده و بعد از حبشه، بلافاصله آلبانی را تسخیر و خواستار رومانی و یونان شد و این میل با واکنش سخت فرانسه و انگلیس روبه‌رو شد. همه اینها موجب نزدیکی بیشتر ایتالیا و آلمان به هم شد. چیزی که هیتلر همیشه منتظرش بود.
در این میان ناگهان آمریکا نیز واکنش نشان داد و روزولت طی نامه‌ای به هیتلر و موسولینی با تقبیح کارهایشان، با طرح یک سؤال چالشی با ذکر نام ۳۱کشور از آنها پرسید: آیا قصد حمله به آن کشورها را هم دارند؟ اگر ندارند یک تعهدنامه عدم تجاوز (حداقل ۱۰ساله) امضا کنند. این سؤال با برخورد تند هیتلر مواجه و موجب شد در ۲۸ آوریل ۱۹۳۹ او به طولانی‌ترین و یکی از زیباترین سخنرانی‌های عمر خود در رایشتاک (مجلس آلمان) در حضور عموم مردم دست بزند. این نطق که علیه روزولت بود به‌طور زنده برای تمام جهان پخش شد که با مظلوم‌نمایی آلمان بعد از جنگ اول آغاز و بعد به بیان تفصیلی خدمات هیتلر رسید. سپس پیشوا قرارداد دریایی با انگلیس را باطل اعلام و با خط و نشان کشیدن برای لهستان گفت: «اگر منطقه دانتزیگ به آلمان ملحق نشود امنیت اروپا به خطر می‌افتد.» آنگاه با تمسخر شروع به خواندن نامه روزولت نمود و سوالات او را با طرح ۲سوال پاسخ داد: اولا چه کسی اختیار طرح چنین سؤالی را به روزولت داده؟ در این میان بلژیک، یوگسلاوی، دانمارک، نروژ و لوگزامبورگ (دقیقا همان‌هایی که یکی، دو سال بعد طعمه هیتلر شدند) با «هیتلر» هم آوا شدند. دوما اینکه آیا آن ۳۱کشور خودشان هم چنین نگرانی دارند؟ ولی بسیار هوشمندانه نام لهستان را عمداً جا انداخت.

اتحاد ایتالیا و شوروی با آلمان
بعد از جواب منفی لهستان، هیتلر به فکر اتحاد با شوروی بر ضد اتحاد لهستان و اروپا افتاد و این شاید محکم‌ترین میخی بود که بر تابوت صلح جهانی کوبیده شد. حمله لفظی «ژوزف استالین» (رهبر شوروی) در ۱۰ مارس ۱۹۳۹ به انگلیس باز قدمی دیگر برای نزدیکی او و هیتلر بود. موسولینی هم از این نزدیکی استقبال کرد. اما باز استالین که همچنان از هیتلر واهمه داشت در ۱۶ آوریل بار دیگر پیشنهاد اتحاد سه‌گانه اتحاد انگلیس، شوروی و فرانسه بر علیه تجاوز «هیتلر» به لهستان را مطرح کرد، ولی انگلیس که از اخراج شوروی از اتحادیه اروپا به قدر کافی راضی نبود، به‌علت ترس از نفوذ بلشویسم باز مخالفت کرد. از هدررفتن این فرصت طلایی که بی‌شک جلو تجاوز هیتلر به لهستان و شاید از بروز جنگ جهانی دوم هم جلوگیری می‌کرد که باز تاسف «چرچیل» را به همراه داشت.
در همین وقت ناگهان موسولینی با پیشنهاد اتحاد نظامی آلمان و ایتالیا کاری کرد که هیتلر مدت‌ها انتظارش را می‌کشید. این پیمان که به پیمان پولادین شهرت یافت در ۲۲ می ۱۹۳۹ بسته شد. هرچند که دوچه باز از پیشوا ۳ سال فرصت می‌خواست برای شرکت در جنگ. هیتلر روز بعد به پشتوانه این قرارداد طرح کلی حمله به لهستان را در میان سران ارتش مطرح کرد.
چمبرلین سرانجام تسلیم مجلس شد و طرح اتحاد شوروی، فرانسه و بریتانیا را پذیرفت، ولی دیگر دیر شده بود. چون آلمان سخت در تدارک حمله گسترده بود. ۷میلیون نفر به سربازی فراخوانده شدند و از اسرای جنگی نیز استفاده شد.
آلمان برای آنکه گرفتار گل و لای بر اثر بارندگی‌های لهستان نشود، باید حداکثر تا پایان اوت حمله را شروع می‌کرد، لذا هیتلر از ترس نزدیکی اروپا به شوروی و هم برای راحتی خیالش از شوروی در حمله به لهستان، خود پیشقدم برای بستن اتحادنامه شد و قبل از حمله به لهستان در ۲۴ اوت ۱۹۳۹ سرانجام قرارداد عدم‌تجاوز شوروی و آلمان به امضای «مولوتوف» و «ریبنتروپ» (وزرای خارجه شوروی و آلمان) در کاخ کرملین بسته و فرصت همیشگی را از غرب گرفته و موقعیتی شد برای دست‌اندازی «استالین» بر بالتیک.

حمله به لهستان و آغاز جنگ جهانی دوم
در آستانه جنگ جهانی دوم، هیتلر آلمان را به قوی‌ترین قدرت نظامی جهان با تکیه بر بزرگترین ارتش مبدل کرده بود. نیروی زمینی بالغ بر ۰۰۰/۷۰۰/۳ نفر بود که نیمی از آنها مسلح به ۳۱۹۵ تانک، ۲۶ هزار توپ خمپاره‌انداز، همچنین ۴۰۰ هزار نفر نیروی دریایی مجهز به ۱۴ هزار هواپیما، ۱۶۰ هزار نفر نیروی دریایی با ۱۰۷ ناو جنگی بودند. او با این ارتش سترگ توانست جهان را زیر و رو کند.
قبل از یورش به لهستان با یک حمله ساختگی توسط آلمانی‌ها در خاک لهستان به تجهیزات رادیویی آلمان، طوری وانمود شد که گمان شود کار لهستانی‌ها بوده و این شد بهانه کاذب هیتلر برای حمله به لهستان.
۱ سپتامبر ۱۹۳۹ یورشی که به حمله رعدآسا شهرت یافت، صورت پذیرفت. این حمله به دستور هیتلر آنقدر برق‌آسا بود که سربازان لهستانی علی‌رغم شجاعت عملاً نتوانستند کاری کنند و بیشتر یگان هوایی‌شان بر باند فرودگاه نابود و زمینگیر شد. ایتالیا لحظه آخر به‌علت عدم‌آمادگی، آلمان را جاگذاشت، ولی این چیزی نبود که در تصمیم هیتلر، خللی ایجاد کند. ضمناً در روز حمله به لهستان یک زیردریایی انگلیسی توسط آلمان غرق شد که ۱۱۲ نفر انگلیسی و ۲۸ نفر آمریکایی بودند و این شد جرقه ورود این دو کشور به جنگ.
سوم سپتامبر ۱۹۳۹ انگلیس و سپس فرانسه به آلمان اعلام جنگ دادند و جنگ جهانی دوم رسماً آغاز شد. شرق لهستان سهم شوروی شد و غرب آن سهم آلمان. شوروی نه تنها نصف لهستان (به بهانه مضحک حفظ جان ساکنان روس تبارش) که استونی، لتونی و لیتوانی را هم گرفت. مناطق فتح شده لهستان توسط شوروی بسیار استراتژیک بود، چون موجب شد هر وقت بخواهد راه عبور گندم اوکراین و نفت رومانی را بر آلمانی که حال تحت تحریم‌های اقتصادی قرار داشت، ببندد. ۳۰ نوامبر شوروی به فنلاند حمله کرد و هیتلر با نارضایتی کامل نظاره کرد. لهستان بعد از ۱۷ روز کاملاً سقوط کرد و شرکت عملی بریتانیا و فرانسه در جنگ با آلمان زمانی انجام شد که لهستان تقریباً نابود شده بود. نازی‌ها در لهستان جنایات عظیم و نسل‌کشی وسیع خود را با کشتار یهودیان، کشیش‌ها، نوابغ و بزرگان آغاز کردند.
پیشنهاد صلح ۲۰ سپتامبر هیتلر به انگلیس و فرانسه در حالیکه مخفیانه مشغول طرح‌ریزی حمله به اروپا بود، رد شد.

حمله به دانمارک و نروژ، دو برادر اروپایی
پیروزی‌های فراگیر آلمان و نقشه‌های دقیق جنگی هیتلر و پیش‌بینی‌های سیاسی – نظامی‌اش موجب شد که همه جهان او را به‌عنوان یک نابغه نظامی بشناسند. این نابغه حال به تصرف بلژیک و هلند می‌اندیشید چون مطمئن بود آنها سرانجام مجبورند که به نفع فرانسه و انگلیس با آلمان وارد مخاصمه شده و فرانسه از طریق آنها موفق به محاصره آلمان شود و باز این نابغه به فکر حمله به دانمارک و نروژ هم بود، چون سنگ آهن ارسالی از سوئد در زمستان باید از ساحل نروژ می‌گذشت و حال انگلیس می‌توانست از طریق نروژ مانع شود. (اتفاقا مانع هم شد و این بهانه حمله پیشوا به بنادر نروژ شد) لذا از لحاظ لجستیک و استراتژیک این ۴ کشور، مناطق بسیار سوق‌الجیشی و مهمی بودند.
قبل از حمله به نروژ و دانمارک، ولز سفیر آمریکا در مارس ۱۹۴۰به منظور توقف بحران، ابتدا با موسولینی و سپس با هیتلر دیدار کرد. پیشوا گفت چون جنگ بر او تحمیل شده(!) و قصد دشمنانش نابودی آلمان است، او تا صلح نهایی خواهد جنگید. انسداد راه ارسال ذغال‌سنگ آلمان به ایتالیا توسط انگلیس، موجب اعتراض موسولینی و سرانجام قبول درخواست شرکت در جنگ از سوی هیتلر شد.
آلمان از راه دریا به دانمارک حمله کرد. البته همزمان سواحل نروژ به دستور چرچیل مین‌گذاری شده بود. ضمناً به سفرای دانمارک و نروژ هم همزمان اعلام شد که این تسخیر به منظور محافظت از این دو کشور مقابل فرانسه و بریتانیا است! لذا باید تسلیم شوند. دانمارک با اعتراض تسلیم شد و پادشاه پیرش، با دستی لرزان و حالی پریشان قرارداد تسلیم را امضا و کشورش تا پایان جنگ تحت‌الحمایه آلمان شد، لذا آلمان بدون شلیک حتی یک تیر توانست در بامداد اول آوریل ۱۹۴۰ به دانمارک تجاوز و قبل از برآمدن خورشید تصرفش کند؛ ولی با نروژ به‌علت زیر بار نرفتن شاهش، مجبور شد وارد نبرد شود. جنگ از دریا با مقاومت سخت ناوگان دریایی نروژ آغاز و سپس به خشکی و نبرد شهر به شهر رسید. اما به‌علت عدم هماهنگی میان نیروهای نروژ و کمی تعدادشان، شهرهای نروژ یکی بعد از دیگری تصرف شد و پادشاه نروژ دکتر بویر هاکن هفتم که انسانی بسیار شریف و شجاع بود، در۱۰ آوریل۱۹۴۰ ننگ تسلیم را نپذیرفت و استعفا داد و کشور ۳میلیونی نروژ بعد از یک نبرد کوتاه جزء خاک آلمان شد. کمک انگلیس زمانی رسید که این کشور بندری سقوط کرده بود. جالب آنکه شاه نروژ و دانمارک برادر بودند.
اگرچه هیتلر نروژ را علی‌رغم مقاومتش تنها ظرف مدت ۲ روز درهم شکست، ولی صدمات وارده به ناوهای او در این حمله، موجب شد تا شاید این صدمات یکی از دلایلی باشد که هرگز نتوانست بر انگلیس فائق آید و این درسی بزرگ بود که مردم نروژ به جهانیان دادند و آن‌هم اینکه نباید به‌خاطر کوچک بودن و قدرت اندک، تسلیم شد حتی اگر شکست حتمی باشد. نروژ اگرچه خود سقوط کرد، ولی مقاومتش موجب جلوگیری از سقوط کل اروپا شد، چون اگر هیتلر، انگلیس را می‌گرفت، سقوط کل اروپا حتمی بود.

ماشین جنگی هیتلر به‌سوی بلژیک، هلند و لوکزامبورگ
همچون قبل به بلژیک، هلند و لوکزامبورگ هم اخطار داده و ۱۰ می ۱۹۴۰ نازی‌ها به بهانه حفظ بی‌طرفی وارد این کشورها شده، درخواست عدم مقاومت کردند. لوکزامبورگ ۱ روز، هلند ۵ روز و بلژیک ۱۷روز مقاومت کرد. حمله به هلند با واحدهای هوابرد انجام و ملکه‌اش همچون شاه نروژ به انگلیس گریخت.
۱۴ می ۱۹۴۰، هلند با شکست سخت نیروهای هلندی و فرانسوی سقوط کرد.
همچنین نیروی زمینی آلمان به بلژیک حمله‌ور و تانک‌های بلژیکی و فرانسوی را منهدم کردند. لئوپولد سوم پادشاه بلژیک در ۲۸ می ۱۹۴۰ برخلاف میل مجلس و کابینه، تسلیم شد و بدین ترتیب بلژیک هم در دامن آلمان افتاد.
استعفای چمبرلین، نخست‌وزیر بریتانیا و انتخاب فرمانده نیروی دریایی‌اش به‌جای او در ۱۱ می ۱۹۴۰ موجب تحولی بنیادین در روند آینده جنگ شد. این شخص کسی نبود جز وینستون چرچیل، مرد پولادین انگلیس. او با این سخن معروفش که «من جز خون، مشقت، اشک و عرق چیزی ندارم که تقدیم کنم… ولی ایمان به این پیروزی نهایی دارم» کابینه جنگ را تشکیل داد. هرچند در آن زمان هیتلر در اوج قدرت و سرمست از فتوحات بود، ولی بسیاری از کارشناسان، شکست هیتلر را دقیقاً از زمانی دانسته‌اند که چرچیل سرکار آمد. او دقیقاً نقطه مقابل و از لحاظ قابلیت، فردی در حد خود هیتلر بود. (تقابل پیر و جوان که در نهایت به پیروزی پیر انجامید) اما این انتصاب خدشه‌ای در کار هیتلر ایجاد نکرد، چون طرح حمله به اروپا کلید خورده و ۱۳۶ لشکر آلمانی با ۱۳۵ لشکر بلژیکی، هلندی، فرانسوی و انگلیسی در حال تقابل بودند. چگونگی حمله به تمام کشورهای فتح شده توسط آلمان، در نهایت به‌وسیله شخص پیشوا تعیین و نوع و میزان حملات از لحاظ زمینی، هوایی و دریایی بنا به موقعیت جغرافیایی و آرایش نظامی آن کشور، توسط هیتلر تشخیص و ابلاغ می‌شد و اینها موجب شد که نبوغ جنگی این خداوند جنگ بر دوست و دشمن هویدا شود.

فرانسه، زیر پای پیشوا
هیتلر بعد از بلژیک، متوجه غرب اروپا و دو ابرقدرت فرانسه و انگلیس شد. ابتدا به فرانسه پرداخت و ۱۳می ۱۹۴۰ از طریق بلژیک به فرانسه حمله کرد. ابتدا متفقین را به سمت بلژیک کشاند سپس با تمام قوا از سمتی دیگر از مانش نفوذ و به فرانسه تاخت.
فرانسه‌ای که عامل اصلی بدبختی مردم آلمان بعد از جنگ جهانی اول بود. فرانسه‌ای که تسلیم‌نامه ورسای در آن تنظیم و به آلمان تحمیل شد. فرانسه‌ای که بیشترین نقش را در تنظیم مفاد اصلی این قرارداد دارا بود. ۱۴۳ لشکر نازی به رویارویی ۶۵ لشکر ضعیف فرانسوی رفتند. از انگلیس تنها یک لشکر کمکی توانست تجهیز شود.
بعد از جنگ جهانی اول از سوی کشورهای اروپایی به‌ویژه فرانسه علاوه بر عهدنامه ورسای، یک ارتش بزرگ در فرانسه تدارک دیده شد این ارتش بزرگ از سوی یک لشکر ۴۰۰ هزار نفری انگلیسی مستقر در خاک فرانسه تقویت می‌شد تا در صورت سربرآوردن مجدد آلمان و ایجاد خطر، فرانسه فوری وارد میدان شود. همچنین یک خط دفاعی بسیار پیشرفته و مستحکم به‌صورت دیوارهای بتنی، تونل‌های عمیق و طویل زیرزمینی که در آن پیشرفته‌ترین تجهیزات نظامی اعم از توپ، تانک و نفرات تعلیم یافته برقرار بود به‌نام ماژینو لاین که توسط آندره ماژینو، وزیر دفاع فرانسه از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۴ در مرزهای شرقی فرانسه از سوئیس تا بلژیک به طول ۳۲۱ کیلومتر تأسیس شد تا عامل بازدارنده دیگری برای خطرات احتمالی آلمان باشد. ترس از خطر آلمان بعد از جنگ جهانی اول به حدی بود که رئیس‌جمهور فرانسه بعد از جنگ اول گفته بود: «بعد از مرگ، مرا عمودی به خاک بسپارید چون همیشه نگران مرزهای آلمان هستم.»
البته «هیتلر» در مقابل «ماژینولاین» دیوار «زیگفرید» و «آتلانتیک» را ساخت که استحکاماتی از فولاد، آهن و همچنین انبار مهمات عظیم و مقر نیروهای زبده آلمانی بود که از مرزهای غربی آلمان از نروژ تا اسپانیا طول داشت و یک خط دفاعی پیشرفته خاکی و آبی بود.
اما چنین فرانسه‌ای با این‌همه تعاریف تنها ۲ هفته مقابل آلمان و کلا ۶ هفته در جنگ جهانی دوم دوام آورد و آلمانی‌ها با دورزدن ماژینولاین توانستند از رودهای سوم، ازن و مارن بگذرند. فرانسوی‌ها فرار کردند و آلمان‌ها به سرعت به سمت جنوب پیش رفته و بالاخره توانستند طلسم جنگ جهانی اول را بشکنند و در روز ۱۴ ژوئن ۱۹۴۰، پاریس زیباترین شهر جهان بدون شلیک حتی یک گلوله (چون مسئول ارشد آلمانی فتح پاریس به مقامات این شهر گفت که دلش نمی‌آید زیباترین شهر جهان را خراب کند، پس بهتر است که تسلیم شوند. آنها هم چنین کردند)، زیر چکمه سربازان بی‌شمار نازی به لرزه درآمد و پرچم صلیب شکسته از فراز ایفل مهتزز و نازی‌ها از میدان شانزه لیزه پاریس رژه رفتند. ضمناً در ۱۰ ژوئن ۱۹۳۹ موسولینی با اعلام جنگ به فرانسه و انگلیس، ایتالیا را وارد جنگ جهانی دوم کرده بود.
در حمله به فرانسه، پوشش زرهی متفقین بیشتر از آلمان بود، ولی این نیروها در سراسر ارتش فرانسه پخش شده بودند در حالیکه آلمان‌ها نقاط حساس مرزی را در تصرف داشتند و در هوا هم برتری با آلمان بود. اما آنچه برگ برنده آلمان چه در این نبرد چه در کل جنگ دوم شد، سرعت بالای آنها بود. مثلاً پیش‌روی آنها تا «موز» فرانسه را متفقین ۹ روز تخمین زدند، ولی آنها ۲روزه رسیدند. پل رنو، نخست‌وزیر فرانسه در سپیده دم ۱۵ می ۱۹۴۰ به چرچیل که در خواب بود زنگ زد و با بغض گفت: ما شکست خوردیم، ما جنگ را باختیم. در ۱۶ ژوئن رنو، استعفا داد و مارشال پتن ۸۴ ساله جای او را گرفت و فوراً تقاضای تسلیم داد. هیتلر موافقت کرد، چون می‌ترسید دولت فرانسه به انگلیس برود و از آنجا جنگ را ادامه دهد، لذا یک دولت نوکر و پر و بال کنده ضعیف و خنثی در خود فرانسه و در زیر دست خود را به یک دولت فراری و گریخته از چنگ خود و رفته به اردوی دشمن ترجیح داد. او با این صلح و دولت خنثی «پتن» توانست از خطر افتادن ناوگان نظامی فرانسه در دامن بریتانیا جلوگیری کند. (البته بخش بزرگ نیروی دریایی فرانسه در الجزایر بود که از ترس افتاد در دست آلمان‌ها و توسط بریتانیا نابود شد) اما در همین فرانسه بود که هیتلر به یکی از نخستین اشتباهات بزرگ نظامی خود دست زد. موضوع از این قرار بود که با تصرف بندر بولونی حدود ۳۳۵ هزار نفر از نیروهای فرانسه و انگلیس در ۲۴ می ۱۹۴۰ در نزدیکی مانش در محاصره آلمان‌ها قرار گرفتند، ولی هیتلر دستور توقف پیش‌روی زمینی در آن منطقه را صادر و به پیشنهاد گورینگ تنها به بمباران هوایی بسنده کرد (به گمان اینکه می‌تواند از هوا کار را تمام کند و برای اولین بار با مقاومت شدید هوایی روبه‌رو شد). علت دقیق صدور این دستور هرگز معلوم نشد. تنها راه نجات متفقین گذر از دریا و منطقه دونکرک بود. در این زمان چرچیل فرصت یافت یکی از بزرگ‌ترین کارهایش در جنگ جهانی را در سایه اشتباه آلمان انجام دهد و آن‌هم اجرای عملیات خروج و نجات این نیروها طی مدت تنها ۱۰ روز. حادثه دونکرک از جهتی دیگر نیز حائز اهمیت است و آن اینکه بعد از همین واقعه آمریکا شروع به دادن تسلیحات به انگلیس کرد، چون در ۱۹۴۱ منابع انگلیس ته کشید و مجبور شد از طریق وام و اجاره تسلیحات از آمریکا به جنگ ادامه دهد.
برخورد هیتلر با فرانسویان را باید اوج عقده‌گشایی او از دشمنانش دانست. او که بی‌اندازه از تصرف فرانسه ذوق زده شده بود و این ذوق‌زدگی را با ارتقای درجه فرماندهان زیادی به مارشالی و فیلدمارشالی نشان داد، دقیقاً کاری که فرانسویان با آنها بعد از تسلیم آلمان کرده بودند، با شدت چند برابر جز به جز انجام داد. در این بین حتی در انتخاب مکان و زمان هم نهایت دقت را اعمال کرد. پیشوا مکان مذاکره با فرانسویان را عمداً جنگل کمپین (جایی که در ۱۹۱۸ آلمان تسلیم فرانسه شد) انتخاب کرد. حتی در همان قطار و همان واگن. حتی بر همان صندلی نشست که ژنرال فوش مقام ارشد فرانسه در مذاکرات ۱۹۱۸ روزی در مقام فاتح بر آن نشسته بود و کل این وسایل تا آن روز به‌عنوان سند افتخار توسط فرانسویان حفظ شده بود. فرانسه تکه‌پاره شد. شمال فرانسه مال آلمان شد و تنها یک قسمت آزاد در جنوب و جنوب شرقی به نام ویشی باقی گذاشت تا دولت منفعل فرانسه بتواند آنجا حکومت کند. قسمتی از خاک فرانسه که توسط ایتالیا اشغال شده بود، همچنین تونس، هم به ایتالیا تعلق گرفت. حال آلمان بیشتر اروپا را در اختیار داشت و تنها انگلیس و چرچیل را پیش‌رو داشت. پیروزی هیتلر در اروپا در کل تاریخ نظیری نداشت.

غرق‌شدن شیر دریایی آلمان در آب‌های انگلیس
در سال ۱۹۴۰ درست مانند ۱۸۰۷ باز بریتانیا بود که در جنگ با فاتح اروپا تنها مانده بود. انگلیس و تمام مستعمراتش نظیر کانادا، آفریقای جنوبی، نیوزلند و استرالیا در جای جای جهان علیه آلمان و متحدانش در حال جنگ بودند. تنها فرقش این بود که آن زمان فاتح فرانسه، ناپلئون بود و حال آلمان و هیتلر. اما اینبار رهبر آلمان می‌خواست تا سرحد امکان با انگلیس به صلح برسد. یکی از دلایلش این بود که نمی‌خواست مستعمرات انگلیس، دست آمریکا یا ژاپن بیفتد یا آمریکا به‌خاطر انگلیس وارد معرکه شود. آمریکا هم بقای انگلیس به‌عنوان حافظ امنیتش در آب‌های اطلس و آرام را ضروری می‌دانست. انگلیس شده بود وطن تمام دولت‌های فراری اروپا نظیر هلند، بلژیک، لهستان، نروژ، چک‌واسلواکی (و فرانسه آزاد به ریاست ژنرال دوگل).
ضمناً هیتلر معتقد بود در نظم نوین جهان تازه هیتلری، امپراتوری بریتانیای کبیر با آن پیشینه فرهنگی و تاریخی باید حضور داشته باشد. کما اینکه توان دریایی و هوایی بریتانیا با بودن فردی مثل چرچیل در راسش، برای هیتلر بسیار ترسناک بود. حتی کلی پول در آمریکا خرج شد که آمریکا وارد جنگ نشود و انگلیس به‌علت تنها ماندن در جنگ، مجبور به صلح شود. حتی هیتلر از روزولت که همیشه از او متنفر بود خواست میانجیگری کند. اما باز چرچیل سرسخت مقاومت می‌کرد.
اینها باعث شد که پیشوا به عملیات «شیر دریایی» که طرح حمله به بریتانیا بود دست بزند. عملیاتی مملو از ترس و تردید او و ژنرال‌هایش.
حمله به انگلیس از طریق بمباران هوایی به کمک ۶۲۵ بمب‌افکن و حملات دریایی در ۷ سپتامبر ۱۹۴۰ شروع شد که بزرگ‌ترین بمباران جهان تا آن تاریخ بود، اما انگلیس، آقای آب‌های آزاد جهان، با پاتک‌های دریایی که در آن مجرب‌ترین بود و تا چندی پیش چرچیل آهنین بر آن فرمان می‌راند، همچنین حملات هوایی توانست جلو تعرض آلمان‌ها را در کانال مانش و سایر نقاط بگیرد.
در اینجا بدی هوا نیز به کمک انگلیس آمد. از طرفی هم به قول خود هیتلر نیروهای انگلیسی هر روز جان تازه‌ای می‌گرفتند و نیروهایی هوایی و دریایی انگلیسی توانستند لطمات زیادی به ناوهای آلمان وارد کنند و ناوهای آلمانی که قبلاً هم در نروژ آسیب دیده بودند، تقریباً زمینگیر شدند و این اولین شکست هیتلر بود و موجب شد که حمله مجدد را به بهار ۱۹۴۱ موکول کند. علت این عقب‌نشینی برتری دریایی و هوایی نیروهای انگلیسی و توجه مجدد پیشوا به شرق بود. در واقع هیتلر هرگز نتوانست از کانال مانش بگذرد و وارد انگلیس شود و این موجب شد که افسون باز نشدن دروازه آرمانی امپراتوری بریتانیای کبیر برای دومین جنگ جهانی، همچنان به صورت یک افسانه اسرارآمیز باقی بماند.
در ۱۵ اوت «رایش مارشال گورینگ» فرمانده نیروی هوایی آلمان «عملیات عقاب» را برای نابودی ناوگان هوایی بریتانیا آغاز کرد، اما رادارهای انگلیسی موجب کشف موقعیت جنگنده‌های نازی و انهدام تعداد زیادی از آنها شد، اما زمانی که می‌رفت تکلیف جنگ هوایی به نفع آلمان یکسره شود، بر اثر اشتباه گورینگ، باز یکی از مهلک‌ترین اشتباهات نظامی آلمان رخ داد؛ جریان از این قرار بود که تعداد زیادی هواپیمای جنگی نازی، در شب ۲۴ اوت، به‌جای تأسیسات و کارنجات نظامی اطراف لندن، به‌علت تاریکی و ابری‌بودن هوا به اشتباه خود لندن را بمباران کردند و این سبب ایجاد ترس در انگلیس شد. این وحشت موجب رضایت گورینگ و بمباران لندن در شب‌های آتی و برگشتن برگی دیگر از کتاب جنگ به ضرر آلمان شد. چون در این میان هم تأسیسات نظامی اطراف لندن سالم ماند، هم جنگنده‌هایش فرصت فرار یافتند و جنگ هوا به هوا که مدنظر پیشوا بود، علناً خنثی و نتیجه نبرد هوایی ۲ به ۱ به نفع انگلیس شد. اما مورد بدتر این بود که آنها تلافی کرده، برای اولین بار در دوران رایش سوم، در حریم هوایی‌اش رخنه و خود برلین بمباران شد. این باعث تخریب وجهه صلابت رایش و بر همه مردم من جمله خود آلمانی‌ها ثابت شد که آلمان هم می‌تواند عرصه تاخت و تاز باشد.

تیرگی روابط آلمان و شوروی
۳، ۵ و ۶ اوت ۱۹۴۰ سه کشور لیتوانی، لتونی و استونی را استالین ضمیمه خاک شوروی کرد. سپس به بهانه منطقه مورد مناقشه بسارابی وبوکووین با دولت رومانی وارد مذاکره شد. آلمان تنها از ادعای شوروی راجع به بسارابی حمایت کرد، چون بوکووین کلا مال اتریش بود نه شوروی، اما نگرانی اصلی هیتلر در این بود که این دو منطقه، بهانه بود و هدف اصلی استالین، خود رومانی بود به‌خاطر مناطق نفت‌خیزش و هیتلر بر سر نفت همین مناطق حساب ویژه باز کرده بود و در صورت نبود آن، سوخت تانک‌هایش در شرق به مشکل جدی برمی‌خورد. ضمن اینکه او از اشتهای سیری‌ناپذیر استالین که هیتلر او را «باجگیر قهار» می‌نامید، مطلع بود و می‌دانست هدفش باز نه تنها رومانی که کل بالکان است و او هم مثل خودش تا زمانی به عهدنامه‌ها مقید است که سودمند باشند و دیر یا زود به آلمان پشت خواهد کرد و کلا شوروی و آمریکا آخر سر به او ضربه خواهند زد؛ لذا هیتلر حمله به شوروی را در دستورکار داشت منتهی بعد از تسخیر اروپا. حتی در ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۰ تاریخ حمله به شوروی را بهار ۱۹۴۱ معین کرده بود. کما اینکه او وقتی دید حریف چرچیل نمی‌شود تصمیم گرفت با نابودی شوروی، موجب شود انگلیس تنها امیدش، آمریکا باشد و با این شرایط ناچار به صلح خواهد شد.
هیتلر بلافاصله مناطق نفتی رومانی را تصرف و دستور حرکت چندین لشکر به جنوب شرقی لهستان را صادر کرد. از طرفی مجارستان و بلغارستان هم سهم‌خواهی کردند و هیتلر بعضی مناطق غیرنفتی رومانی را به آنها داد. این کارها موجب تیرگی روابط شوروی با آلمان شد. امضای قرارداد اتحاد نظامی «مثلث دول محور» یعنی آلمان، ایتالیا و ژاپن، بدون اطلاع و شرکت شوروی موجب رنجش دیگر روس‌ها شد. عبور نیروهای نازی از خاک فنلاند هم مزید بر علت شد.
در ۱۲ اوت ۱۹۴۰ مولوتوف برای اعتراض به برلین آمد و این بلشویک سرسخت با آن ظاهر معلم مآبش، اولین کسی بود که جرات کرد پیشوا را با دُرشتگویی، نوعاً استنطاق کند. پیشوا سعی کرد او را تهییج کند تا شوروی در پیمانی که برضد «بین‌الملل سوم» (کمینترن، کمونیست بین‌المللی) بود، شرکت کند. این پیمان از جهان ۴ سهم به شرکت‌کنندگان می‌داد. (اروپا مال آلمان، مدیترانه سهم ایتالیا، خاوردور مال ژاپن و از شوروی تا انتهای هند هم سهم شوروی) تا به این وسیله هم آنها را مشغول کرده باشد و هم با نابودی مستعمرات انگلیس به دست آنها، چرچیل را برای صلح تحت فشار بگذارد؛ ولی مولوتوف زیر بار نرفت. چرچیل که از این سفر سِری مطلع بود، دستور داد در شب دوم حضور او، برلین را بمباران کنند. هیتلر مدام لاف می‌زد که بریتانیا شکست خورده و فقط فرصت لازم است تا اقرار کند، مولوتوف بعد از بمباران، به تمسخر به «ریبنتروپ» گفت: «اگر واقعاً شکست خورده پس این همه بمب را چه کسی بر سرتان می‌ریزد؟!»

تکاپوی هیتلر برای جلب حمایت متحدان
نتیجه مذاکرات با مولوتوف، باج‌خواهی سنگین روس‌ها بود که موجب شد هیتلر قبل از حل مسئله بریتانیا، دستور آماده‌باش برای حمله به شوروی را صادر کند. هیتلر برای شکست انگلیس، حمله به شوروی و کلا گشودن جبهه دوم، به کمک جدی متحدانش نیازمند بود.
مذاکره با فرانکوُ دیکتاتور اسپانیایی برای شرکت در جنگ آنقدر برای هیتلر عذاب‌آور بود که ضمن بی‌نتیجه بودن مذاکرات، گفته بود: «ترجیح می‌دهم ۳ الی ۴ دندانم را یکجا بکشم ولی دیگر با فرانکو صحبت نکنم.»
مذاکره با مارشال پتن، رئیس‌جمهور دست‌نشانده آلمان در فرانسه، بهتر بود و او قول حمایت از آلمان در جنگ با بریتانیا را داد. (قولی که بعدها موجب محاکمه‌اش شد)
در ۲۸ اکتبر ۱۹۴۰ هم با بزرگترین متحدش یعنی موسولینی در فلورانس دیدار کرد. دقیقاً هم در روزی که دوچه (که نمی‌خواست از او در میدان تسخیر جهانی جا بماند)، بدون اطلاع پیشوا دستور حمله به یونان و آلبانی را صادر کرده بود. دستوری که پیامدش باتلاقی برای دوچه شد که باز هیتلر مجبور شد برای حفظ وجاهت فاشیستی خود، برای نجاتش در اوج کارزار با روس‌ها، نیروی کمکی بفرستد، لذا هیتلر فهمید در این شرایط از ایتالیا هم طبق معمول نمی‌تواند توقع کمک زیادی داشته باشد. هیتلر می‌خواست بعد از تصرف شوروی، از طریق ایران به هند حمله و با تصرف بزرگ‌ترین مستعمره بریتانیا، چرچیل را به زانو در بیاورد. چرچیل متناوباً از روزولت می‌خواست برای حفاظت از دنیای قدیم (اروپا)، دنیای جدید (آمریکا) وارد عمل شود.

حمله به یوگسلاوی، اولین دلیل شکست در شوروی
۲۹ فوریه ۱۹۴۱ آلمان‌ها از رومانی گذشتند و با رضایت بلغارستان وارد مناطق سوق‌الجیشی آن شدند. بعد از بلغارستان، یوگسلاوی هم به پیمان اتحاد دول‌محور (آلمان، ایتالیا و ژاپن) پیوست. در واقع هیتلر داشت تمام کشورهای همسایه و نزدیک شوروی را با خود همراه می‌کرد. در این میان ایتالیا که نمی‌خواست در مسابقه فتح جهان از آلمان عقب بماند، در شرف حمله آلمان به شوروی، خود به یونان حمله‌ور شد، ولی با وجود اینکه یونان نصف توان ایتالیا را هم نداشت، ایتالیا بعد از پیش‌روی به سختی شکست خورد و به آلبانی عقب‌نشینی کرد. هیتلر سعی کرد با پیمان اتحاد با یوگسلاوی آن کشور را ترغیب به کمک‌کردن به ایتالیا در حمله مجدد به یونان کرد. اما کودتای ناگهانی در یوگسلاوی و روی کار آمدن کمونیست‌ها و شکستن پیمان اتحاد با آلمان، برای پیشوا که یکه‌تاز شرق و غرب بود، بسیارگران آمد؛ لذا او علی‌رغم کمی فرصت حمله به شوروی، تصمیم گرفت ابتدا یوگسلاوی را ادب کند. تصمیمی که به یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات زندگی او مبدل شد. در ۶ آوریل ۱۹۴۱ بدون هیچ اخطاری در یک عملیات انفجاری که به «عملیات تأدیبی» شهرت یافت از هوا و زمین به یوگسلاوی تاخت و بلگراد را با خاک یکسان کرد. ۱۷ آوریل یوگسلاوی سقوط و به دستور پیشوا، مقدونیه به بلغارستان، کوارسی به ایتالیا و صربستان هم به آلمان رسید و نام یوگسلاوی از نقشه جهان پاک شد. هرچند تسخیر یوگسلاوی جگر پیشوا را جلا داده بود، ولی از شروع تا پایان عملیات و آغاز حمله به شوروی، حدود یک‌ماه طول کشید و همین اتلاف وقت در حمله به شوروی موجب شد آنها به زمستان زودهنگام آن سال شوروی بخورند و در سرمای شدید و برف سنگین گیر کنند. اگر همین یک‌ماه تأخیر نبود آلمان‌ها قبل از سرمای شدید مسکو را تسخیر و شاید کار شوروی تمام بود. او دقیقاً در وضعیتی گیر افتاد که سال‌ها قبل ناپلئون گرفتار شده و شکست خورده بود. به همین علت است که چرچیل بعد از اطلاع از حمله آلمان به شوروی گفته بود: این مرد (هیتلر) یا دیوانه است یا تاریخ نخوانده.

عملیات بارباروسا و حمله به شوروی
هیتلر هم مثل ناپلئون، حمله به روس‌ها را جنگی پیشگیرانه و اهرمی برای تسلیم بریتانیا می‌دانست. اکثر ناظران بین‌المللی حداکثر مقاومت روس‌ها را ۲ الی ۳ هفته پیش‌بینی کرده بودند. خود پیشوا هم این پیروزی را بسیار آسان می‌پنداشت.
سرانجام ساعت سه و نیم بامداد ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ چیزی که استالین همیشه نگرانش بود، رخ داد و هیتلر، درست در سالگرد تاریخ حمله ناپلئون به روسیه، طی عملیات بارباروسا (کلمه آلمانی به معنای خرس سرخ، اسم رمز طرح حمله به شوروی) شوروی این «خرس سرخ بزرگ» را در نهایت غافلگیری مورد تهاجم هوایی قرارداد. هیتلر این جنگ که در واقع نبرد دو ایدئولوژی (مارکسیسم و نازیسم) بود را با فرمان کمیسرها آغاز و آن را جنگی نژادی با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر تبیین کرد که طی آن باید پایتخت جدید و قدیمش (مسکو و لنینگراد) و همچنین استالینگراد را با خاک یکسان کنند و حتی درخواست تسلیمشان هم پذیرفته نشود. تنها بعد از چند ماه ۳میلیون روس کشته شدند. استالین ۱۰ روز بعد از حمله به منظور طلب کمک، برای اولین بار برای مردم شوروی سخنرانی کرد. (با لهجه گرجی که کاملاً تو ذوق می‌زد!) مردم شوروی ابتدا به سربازان آلمانی روی خوش نشان دادند (به‌ویژه در اوکراین به آنها لقب «ارتش رهایی‌بخش» داده شد) ولی نسل‌کشی و جنایات آلمان‌ها موجب شد که مردم دلخون از استالین، باز برای حفظ خاکشان به فرمان او گردن نهند.
چون هیتلر نظرش این بود که نباید مثل ناپلئون مسکو تنها هدفشان باشد، لذا برای حمله به شوروی به‌خاطر وسعتش، سه جبهه شمالی، جنوبی و مرکزی را تجهیز کرده بود که از سه جهت به این کشور پهناور حمله‌ور شد. او با ۱۵۰ لشکر با ۳ میلیون نفر به شوروی حمله کرد و ۴۰۰ مایل در خاک شوروی پیش رفت. البته قرار بود جبهه شمال و جنوب به جبهه مرکزی در مسکو برسند. نظر فرماندهان بیشتر به جبهه مرکزی بود ولی پیشوا معتقد بود اگر جبهه جنوبی بزرگتر شود و قفقاز و اوکراین را تصرف کند، منابع سوختی و غذایی روس‌ها، به دست آنها می‌افتد و روس‌ها علناً فلج می‌شوند. ژنرال‌ها می‌گفتند اگر مسکو تسخیر شود روس‌ها نه قادر به تولید اسلحه، نه تهیه آذوقه و نه تأسیسات مخابراتی می‌شوند و کارشان تمام است، ولی هیتلر می‌گفت لشکر را دو شقه کنیم بخشی برای تسخیر مسکو بخشی هم برای نفت قفقاز و آذوقه اوکراین، همین هم شد. (بعضی این کار را از بزرگ‌ترین اشتباهات در جنگ روسیه قلمداد کرده‌اند) البته بعد از فتح قفقاز، هیتلر متوجه مسکو شد، ولی دیگر دیر بود و زمستان از راه رسیده بود. (البته زمان صرف شده برای حل این اختلاف نظر به روس‌ها فرصت تجدید قوا و سازماندهی داد)
هیتلر همچون ناپلئون گرفتار سرمای شدید سیبری و زمین‌های مملو از گل و لای شوروی به فصل بارندگی، همچنین گستردگی غیرقابل تسخیر این کشور وسیع و غیرقابل کنترل بودن خطوط تدارکاتی و مراسلاتی به علت طولانی بودن راه شد.
تسخیر شوروی بلشویسم، بزرگترین رؤیای آلمان نازیسم بود که طرح آن با شکستن تمام اصول اخلاقی و نظامی همراه گشت. ضمناً چون شوروی جزء اتحادیه ژنو نبود، لذا هیتلر از رعایت قوانین جنگی ژنو در مورد آن خودداری کرد. او دستور داد شوروی بعد از فتح به تعدادی کشور مستقل تبدیل شود. طراح این تقسیم هم روزنبرگ، کاهن بزرگ معبد نازیسم بود و گشتاپو و در راس آن هیملر مخوف، مأمور پاکسازی نژادی آن شدند. گورینگ به‌عنوان کمیسر اقتصادی این کشور پس از فتح تعیین شد. سیاست اقتصادی نازی برای شوروی پس از فتح، مثل تمام سیاست‌های نظامی و نژادی‌اش وحشتناک بود، چون باید تمام محصولات کشاورزی شوروی برای آلمان فرستاده می‌شد و دست‌کم ۵ میلیون روسی چاره‌ای جز مرگ بر اثر گرسنگی نداشتند. سرنوشتی که مایه استهزای سران نازی بود.
پیش‌روی آلمان‌ها همچون سابق بی‌نظیر بود و طی مدت تنها سه هفته یکی از لشکرها به ۲۰۰ مایلی مسکو رسید. نابودی مسکو تنها به‌خاطر پایتخت بودن مدنظر پیشوا نبود، بلکه وجود کارخانجات (مخفی و آشکار) اسلحه‌سازی مسکو، برای او خطرآفرین بود. طبق گواهی تاریخ، شوروی و در راسش استالین، به‌طور کامل غافلگیر و با خطر محاصره مسکو، پایتخت به کوی بیشف منتقل شد. پیروزی‌ها در تسخیر خاک شوروی به حدی سریع و وسیع بود که هیتلر خود در ۳ اکتبر به برلین بازگشت و تحت پیامی شکست روس‌ها را اعلام کرد.
در ۸ اکتبر مسکو بعد از لنینگراد محاصره شد.
(یک میلیون از جمعیت ۳ میلیونی لنینگراد تا شکست حصر در ۱۹۴۴ از گرسنگی مردند) اما در همان هنگام روس‌ها که تازه به خود آمده بودند دست به دفاع جدیدی زدند و آلمانی‌ها تازه متوجه اشتباه اطلاعاتی خود شدند، چون تعداد لشکرهای روسی، ۲۰۰ لشکر نبود، بلکه ۳۶۰ لشکر بود. ضمناً روس‌ها تانکی مدرن و بسیار قوی به‌نام 34-T که یکی از برگ‌های برنده آنها شد، را ساخته بودند که گلوله توپ هم در برخورد با آن کمانه می‌کرد. نیروی هوایی شوروی سرانجام توانست حملات هوایی آلمان را متوقف کند. روس‌ها در عقب‌نشینی هم سیاست زمین سوخته را اجرا و با شروع جنگ بسیاری از کارخانجات و تأسیسات خود را به شرق منتقل کردند.
در پاییز ۱۹۴۱ بعد از مقاومت روس‌ها، هیتلر از پیشروی در تسخیر مسکو منصرف و علی‌رغم میل ژنرال‌هایش، دستور حمله به کریمه اوکراین و مناطق صنعتی و منابع غذایی، معادن و چاه‌های نفت را صادر کرد. کریمه و کی‌یف فتح شد. هیتلر باز بدون اعتنا به مشاوره‌های نظامی، اینبار دستور تلاش مجدد ارتش برای از سرگیری تصرف مسکو را صادر کرد. در حالیکه هنوز خیلی از لشکرها در کی‌یف بودند.
عقب‌نشینی اجباری آلمان‌ها به‌خاطر مقاومت روس‌ها از شهر رُستف که به دروازه قفقاز معروف بود، اولین عقب‌نشینی (اجباری) آنها در جنگ بود. بعدها آنها این شهر را نقطه بدبختی خود معرفی کردند، ولی زمستان زودهنگام آن سال سیبری با برف‌های سنگین و سرمای نابودگرش در ۶ و ۷ اکتبر (پاییز) فرارسید و این شد شروع بدشانسی هیتلر و آلمان. ناآشنایی و ناتوانی آلمان‌ها در جنگیدن در چنین سرمایی و عدم عقب‌نشینی، موجب اتلاف نفرات و تجهیزات زیادی شد. البته جسارت، مقاومت و تعداد زیاد روس‌ها هم مزید بر علت شد و ورق جنگ از همان‌جا برگشت. اما باز آلمان‌ها پیش‌روی کردند تا به منطقه خیسمکی در حومه مسکو رسیدند، ولی تانک‌های روسی موجب عقب راندن آنها شدند. این نزدیک‌ترین نقطه به مسکو بود که آلمان‌ها توانستند به آن برسند تا جایی که برج‌های کرملین هم هویدا بود.
اما ژنرالی به‌نام ژکوف در راس نیروهای مقاومت روس در مسکو قرار گرفت که نتیجه جنگ تا حد زیادی متغیر از او شد. ۶ و ۷ دسامبر که آلمان‌ها در دمای ۳۶ درجه زیرصفر رسماً در حال مردن و تجهیزاتشان در حال یخ‌زدن بود، روس‌ها با حملات مستمر آنچنان ضربه‌ای به آنها زد که هرگز نتوانستند کمر راست کنند. این شکست‌های تلخ موجب عزل و نصب‌های زیادی در بالاترین سطوح ارتش آلمان شد.

ورود آمریکا به جنگ
در بهار ۱۹۴۲ پیشوا که می‌دانست تسخیر مسکو کاری محال است، با توجه به وضعیت بد ارتش، متوجه مناطق دیگر از شوروی پهناور شد. ضمناً در سایه بی‌دقتی آلمان، ژاپن قبلاً با شوروی قرارداد عدم تجاوز امضا کرده بود. پیشوا با تصور اینکه اگر ژاپن علیه بریتانیا وارد جنگ شود، آمریکا جرات ورود پیدا نمی‌کند، قدرت آمریکا را دست‌کم گرفت. البته او در نهایت طرح حمله به آمریکا را هم پس از تسخیر اروپا و آسیا در سر داشت. هرچند کمک‌های نظامی آمریکا به انگلیس بسیار چشمگیر بود ولی هیتلر فعلاً صلاح نمی‌دانست ضمن جنگ با شوروی و انگلیس، با آمریکا هم درگیر شود. این در حالی بود که آمریکا ضمن این کمک‌ها، در ۹ ژوئیه جزیره ایسلند را از انگلیس تحویل گرفت و این به منزله دخالتی صریح در جنگ بود. همچنین تمام سرمایه‌های دول محور در آمریکا بلوکه و دستور بسیج احتیاطی صادر و به شوروی کمک نظامی می‌شد و از همان زمان آمریکا با انگلیس و شوروی جلسات محرمانه برای اداره جنگ و شکست و نابودی آلمان تشکیل داد. (در اواسط اوت ۱۹۴۲ چرچیل و روزولت در کانادا اولین دیدار از ۹ دیدار آتی را انجام دادند که به‌جز منشور آتلانتیک، نتیجه دیگری نداشت) امضای پیمان صلح ژاپن با آمریکا در فوریه سال ۱۹۴۱ باز بر نگرانی پیشوا افزود. اما این نگرانی اندکی بعد به‌گونه‌ای دیگر تشدید شد، چون با روی کار آمدن کابینه جنگ‌طلب در ژاپن و مخالفت آمریکا با زیاده‌خواهی‌ها و توسعه‌طلبی‌های ژاپن، این کشور روش خصمانه‌ای با آمریکا در پیش گرفت و از آلمان درخواست حمایت کرد.

حمله ژاپن به پرل هاربر، بهانه ورود آمریکا به جنگ
ساعت ۸ صبح ۷ دسامبر ۱۹۴۱ به فرمان سروان میتسو فوچیدا ناوگان هوایی-دریایی آمریکا در هاوایی در منطقه پرل هاربر به مدت ۲ ساعت به سختی بمباران و ۷ الی ۸ناو بزرگ و ۱۸۸ هواپیمای آمریکایی نابود و ۱۵۹فروند آسیب دید. بعد از این جریان ۶ کشور آمریکایی دریای کارائیب به ژاپن و آلمان اعلان جنگ دادند.
۱۱ دسامبر هیتلر به آمریکا اعلام جنگ داد و به‌ناچار جبهه تازه‌ای گشود. (البته او بسیار از روش غافلگیرانه ژاپن در حمله خرسند بود) در اقیانوسیه، هاوایی و اقیانوس آرام بیشتر جمعیت ژاپنی و چینی بودند و ژاپن نسبت به این جزایر که به آمریکا الحاق شده بود، مدعی بود. ضمناً احساسات ضدغربی و ضدآمریکایی شدیدی در ژاپن بعد از جنگ اول رشد یافته بود، چون نیروی دریایی ژاپن به اجبار از آمریکا و انگلیس کوچک‌تر شده بود. در ۱۹۴۱ به‌خاطر تصرف ویتنام، روابطش با آمریکا تیره شد و بعد از پرل هاربر، به تایلند، مالزی، سنگاپور، چین و فیلیپین (مستعمرات انگلیس) حملات هوایی موفقیت‌آمیزی کرد.

هاراگیری ژاپنی‌ها در جنگ
بزرگترین انتحار گروهی جنگ دوم، شب‌های ۷ و ۸ ژوئیه ۱۹۴۴ در جزیره سایپان توسط ژاپنی‌ها رخ داد. آنها که در محاصره آمریکایی‌ها بودند، در یک عمل انتحاری هدفشان را نه نجات خود، که نابودی هرچه بیشتر دشمن قرار دادند. البته برای اولین بار در ۱۹۴۳ در نبرد آتو، ژاپنی‌ها چنین کرده بودند و این شد یک رویه مقدس در نبردهایشان. یعنی عدم تسلیم حتی به قیمت زندگی. آنها با فریاد «بانزایی» (زنده باد زندگی) دست به حمله می‌زدند و این روند در راستای منشور مقدس امپراتور مبنی بر «مرگ با افتخار» که به ژاپنی «جیوکوسای» نامیده می‌شد و دستور «هفت زندگی برای امپراتور» (هر ژاپنی لااقل باید ۷ نفر از دشمن را به‌خاطر امپراتور بکشد!) انجام گرفت. در سایپان یک، جیوکوسای واقعی واقع شد که درآن ۳ الی ۴ هزار نفر ژاپنی کشته شدند. ابتدا همه در یک جا جمع شدند و به‌علت کمی سلاح، افسران سلاح خود را کنار گذاشته با شمشیر و سایرین هم هرکس هرچه پیدا می‌کرد مثل کارد، خنجر و نیزه‌هایی از ساقه بامبو به جنگ دشمن تا دندان مسلح رفتند. قبل از حمله هم به رسم معمول به آرزوی پیروزی، مقداری ساکی (عرق برنج) نوشیدند (بعضی‌ها از افراط در این نوشیدن گفته‌اند) و با رسیدن به دشمن جنگ تن به تن به راه انداختند و حتی آمریکایی‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند، ولی آخر سر این آمریکایی‌ها بودند که با به توپ بستن ژاپنی‌ها پیروز شدند.
در ژوئن ۱۹۴۴ نبردهای هوایی و دریایی سختی برای رهایی فیلیپین آغاز شد. در این نبردها به ازای هر هوایپمای سرنگون شده آمریکا، ۱۵ هواپیمای ژاپنی ساقط شد. یعنی۲۹ در مقابل ۴۲۶ فروند. جنگ میدوی که یکی از هولناک‌ترین نبردهای جهان و نقطه عطف جنگ در اقیانوس آرام بود در ژوئن ۱۹۴۲ به مدت ۴ روز طول کشید و ژاپن شکست سنگینی خورد. در اکتبر ۱۹۴۴ باز ژاپنی‌ها در بزرگترین نبرد دریایی جنگ جهانی دوم در منطقه لیته به سختی شکست خوردند.
جنگ اوکی ناوا با ۱۰۹ هزار نفر کشته ژاپنی از این جهت حائز اهمیت است که آخرین دژ ژاپن بود و با فتح آن پای دشمن به راحتی به ژاپن باز شد. این نبرد از آوریل تا ژوئن ۱۹۴۵ طول کشید که آخرین نبرد امپراتوری ژاپن بود. عملیات ژاپنی‌ها در اینجا به نام کامیکازه به معنی (نسیم روحانی یا توفان الهی) نامیده شد. ۱۹۰ خلبان سوگند مرگ خورده، طی یک عملیات انتحاری، با ۱۳۰ فروند هواپیما خود را به ناوهای آمریکایی کوبیدند و موجب مرگ خود و نابودی دشمن شدند. اکثر خلبان‌ها ملبس به لباس هاراگیری (خودکشی عبادی) بودند و کلی مواد منفجره که به خویش بسته بودند. آنها سرانجام توانستند ناو بزرگ هادلی آمریکا را نابود کنند.

برگشتگاه العلمین و استالینگراد
هرچند در ۱۹۴۲هنوز ژاپن و آلمان در اوج پیروزی‌ها بودند و مردم آلمان همچنان مرفه‌ترین مردم جهان، اما حال مرحله دوم جنگ آغاز شده و آن دوران پیروزی متفقین بود. سال ۱۹۴۲ سال مصیبت بار آلمان و برگشتن اساسی ورق جنگ به ضررش بود چون سال ورود آمریکا به جنگ، شکست در «العلمین» و «استالینگراد» بود. ضمن اینکه سال قبل با تسویه حساب «هیتلر» با سران ارتش نازی و گوش ندادن به مشاوره‌های نظامی، ارتش ضعیف شده بود.
العلمین: تابستان ۱۹۴۲ «فیلد مارشال رومل» استاد جنگهای چریکی و معروف به «روبای صحرا» (از معدود فرماندهان جنگ جهانی دوم که مورد تحسین همه قرار گرفت. جالب آنکه هرگز عضو حزب نازی هم نشد) برای کمک به ایتالیا با لشگری به آفریقا رفته و تا منطقه «العلمین» را تسخیر و می‌خواست با تصرف مصر و دستیابی به کانال سوئز، نفت خاورمیانه را به پیشوا پیشکش و مواضع بریتانیا را در آن مناطق نابود کند؛ ولی نرسیدن تجهیزات کافی به او موجب شد از «مونتکمری» آمریکایی (که جنگیدن با رومل را افتخار می‌دانست) در «العلمین» شکست خورد و بدینوسیله آلمان در آفریقا به عقب رانده و این شروع شکستهای آلمان بود. «رومل» از همان‌جا به «هیتلر» گفت بهتر است با متفقین برای صلح مذاکره کنند.
استالینگراد: در تابستان ۱۹۴۲ آلمان برای آخرین تجاوز بزرگ خود آماده شد. «هیتلر» بار دیگر قصد تصرف استالینگراد، معادن و چاه‌های نفت قفقاز را داشت. چون نفت قفقاز برای ادامه جنگ، هم برای آلمان و هم برای شوروی حیاتی بود و هر دو خواهان آن و استالینگراد دروازه ورود به این چاه‌ها بود در واقع هرکس استالینگراد را داشت، نفت هم مال او می‌شد.
در همین تابستان نبردی پدید آمد که بعدها شهرت جهانی یافت چون نقطه اصلی شکست «هیتلر» در جنگ جهانی گردید. «هیتلر» در سایه برتریهای دریایی خود بر آمریکا و بریتانیا، توانست در تابستان و پاییز بعضی معادن و چاه‌های نفت قفقاز را تسخیر کند. اما روسها بعلت بی شمار بودن نیروهای انسانی شان، دست به مقاومت شگفت‌انگیز زدند و این مقاومتها با اشتباه و خیره سری «هیتلر» که می‌خواست در آن واحد هم در استالینگراد و هم در قفقاز بجنگد و حال آنکه بعلت عدم تمرکز و تجمیع نیروها (بخاطر کمی فرصت و بُعد مسافت)، این امر محال بود، همراه شد و موجب شکست فاحش آلمانها در هر دو مکان و تلفات سنگین گشت. روسها بعد از مقاومت حال به تعرض به آلمانها در استالینگراد دست زدند که نتیجه این امر به‌علت عدم قبول عقب‌نشینی نازی‌ها و فرارسیدن زمستان سخت دیگر روسی، تضعیف روحیه سربازان آلمان و نابودی نیروها شد.
در همین حال «موسولینی» که عاقبت کار را به روشنی می‌دید، به «هیتلر» پیشنهاد کرد با «استالین» صلح کند که این پیشنهاد با واکنش تند «هیتلر» و سرزنش «موسولینی» بخاطر عدم حمایت نظامی در استالینگراد روبرو شد.
در عید ۱۹۴۳، روسها برای پایان محاصره استالینگراد توسط آلمانها، به آنها اولتیماتوم دادند که باز از سوی «هیتلر» رد و موجب تهاجم سخت روسها به نیروهای آلمانی در ۱۰ ژانویه شد؛ ولی باز عقب‌نشینی از سوی «هیتلر» ممنوع بود و همین موجب نابودی کامل ارتش ششم آلمان در استالینگراد تا ۲ فوریه و پایان محاصره استالینگراد و متعاقباً پیشروی روسها به سمت آلمان شد.

فتح سیسیل، شروع نفوذ متفقین در اروپا
نارضایتی شدید از «موسولینی» در ایتالیا، از سال ۱۹۳۹ آغاز شد و در ۲۷ ژانویه ۱۹۴۳ با عزل «دوچه» و دستگیری او توسط مخالفانش در ایتالیا، اولین رژیم فاشیستی جهان برافتاد و نخستین ضلع مثلث فاشیستی جهان فرو ریخت. البته «هیتلر» او را طی عملیات «بلوط» آزاد و مجدد به قدرت برگرداند. پیروزی متفقین در سیسیل که دروازه سقوط ایتالیا شد را باید شروع شکستهای آلمان در اروپا و همچنین ۱۹۴۳ را سال آغاز حملات متفقین دانست. در ۸ سپتامبر ۱۹۴۳ دولت ایتالیا رسماً تسلیم شد؛ ولی مقاومت سخت نازی‌ها در ایتالیا موجب شد سقوط کامل این کشور ۲۰ ماه به درازا بکشد تا در ۴ ژوئن ۱۹۴۴ رُم بعنوان اولین پایتخت سقوط کرده دول محور، تسلیم شد. (جالب آنکه مردم ایتالیا به سربازان آمریکایی خوش آمد می‌گفتند) ضمناً در ۱۹۴۳ با نفوذ متفقین به ایتالیا، مارشال «تیتو»، یک حکومت کمونیستی در یوگسلاوی فروپاشیده شده بنیان نهاد و ایتالیا و آلمان را به کمک تجهیزات انگلیس، بیرون راند.

شروع حمله همه‌جانبه به رایش
با طولانی شدن جنگ فرسایشی با روسها و تلفات سنگین آلمان و همچنین ورود آمریکا و قدرت گرفتن متفقین و رو به زوال رفتن دول محور، کشورها و سرزمینهای تصرف شده آلمان یکی پس از دیگری از چنگ آنها خارج و هر یک از آنها که تا چندی پیش پایگاهی برای آلمان بودند، حال شدند پایگاه دشمنانش و این بدترین ضربه برای آلمان بود. بویژه رومانی که چاه نفت «هیتلر» بود و نخستین وابسته آلمان بود که تسلیم شد. سپس مجارستان تسلیم و به آلمان اعلان جنگ داد. یونان هم طعمه انگلیس شد و ترکیه، سوریه و مصر هم به متفقین پیوستند. کلا با برگشت ورق در استالینگراد حال این متفقین بودند که شروع به ویرانی شهرهای آلمان نمودند و خانه‌ها و کارخانه‌ها، تأسیسات و… یکی پس از دیگری با خاک یکسان شد.
بعد از انتظار واهی برای اعتراف انگلیس به شکست، حال «هیتلر» منتظر فروپاشی اتحاد متفقین و ایجاد اتحاد آنها با آلمان بر علیه شوروی بود و «استالین» هم در پی شکست آلمان به هر قیمتی بود (حتی به قیمت کشته شدن ۲۰ میلیون روسی). ارتش سرخ از شرق و بریتانیا و آمریکا از غرب به سمت آلمان هجوم آورده، رایش محاصره شد و ارتباط ارتش آلمان در جبهه‌های شرق و غرب ازهم گسیخت.
در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ آمریکا و بریتانیا با شکستن دیوار آتلانتیک «هیتلر»، از طریق سواحل «نرماندی» با چتربازان آمریکایی به خاک آلمان تجاوز و به سرعت علیرغم دفاع آلمانها به فرماندهی «رومل»، پیشروی کردند. در۲۰ ژوئن هم روسها از شرق تعرض را شروع و در ۴ ژوئیه با گذر از لهستان به مرزهای شرقی رسیدند و ارتش آلمان بعد از «هیتلر» برای نخستین بار مجبور شد از مرزهای خودش دفاع نماید. (بنیاد جنگ سرد از جریانات پیش آمده در لهستان در ۱۹۴۴ در عقب‌نشینی آلمانها و هجوم روسها رخ داد. استقلال شکسته شده لهستان در ۱۹۳۹ دیگر ترسیم نشد)
در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ متفقین با پیشرفته‌ترین تجهیزات و بیش از ۱میلیون نفر از زبده‌ترین نفرات طی عملیات «اووردلرد»، با نفوذ از نرماندی، از طریق آب و ورود به ۵ ساحل به خاک فرانسه نفوذ کردند. ۳۷ لشکر آماده آنها در مقابل ۱۹ لشکر نیم‌بند آلمان. در ۲۵ اوت ۱۹۴۴ پاریس آزاد شد و ژنرال «دوگل» با نفراتش از طاق نصرت پاریس تا کلیسای «نتردام» رژه افتخار رفت. در روزهای بعد سایر شهرهای فرانسه آزاد و متفقین به دیوار غربی یعنی «زیگفرید» هجوم بردند و با شکستن آن به آلمان نفوذ کردند. قبل از فرانسه، لگزامبورگ و بلژیک آزاد شده بودند و طی این عملیاتها بیش از ۲ میلیون از سربازان آلمان کشته شده بودند. هلند را «مونتکمری» بعد از ۱ هفته در ۲۴ سپتامبر ۱۹۴۴ آزاد کرد و با عبور از رودخانه راین، راه تصرف برلین باز شد. بیشتر شهرهای آلمان به سبب بمباران به تلی از خاکستر تبدیل شد و نیروهای پیاده متفقین شروع به تصرف شهرهای آلمان نمودند و از همه جانب به سوی پایتخت پیشروی کردند.

فروپاشی آلمان و پایان جنگ
روسها در ۳ آوریل، وین پایتخت اتریش را گرفتند. در ۱۶ آوریل به حومه برلین و آمریکایی‌ها به «نورمبرگ» (پایتخت مقدس حزبی نازیها) رسیدند. «آزینهاور» (فرمانده کل ارتش متفقین در اروپا که بعدها رئیس جمهور آمریکا شد) برخلاف درخواست «چرچیل» نخواست فاتح برلین باشد بلکه گویا بخاطر شایعه یک روزنامه‌نگار مبنی بر تجدید قوا آلمانی‌ها در «باواریا» و مونیخ (جایی که هیتلر از آن قدرت گرفته بود)، به آنجا رفت.
«روزولت» ساعت ۱ بعدظهر ۱۲ آوریل ۱۹۴۵ درحالی که مدل یک نقاشی بود سکته مغزی کرد و ساعت ۳۰/۳ عصر مرد. معاونش، «هری ترومن» پریزیدنت جدید آمریکا شد. بعلت آنکه شتاب جنگ بخاطر شیب تندش بسیار زیاد بود و هم اینکه «ترومن» دقیقاً سیاست «روزولت» را دنبال می‌کرد در نتیجه مرگ «روزولت» تغییری در شرایط جنگ پدید نیاورد.
در۲۶ آوریل ۱۹۴۵ «موسولینی»، در حال فرار به سوئیس توسط چریکهای ایتالیایی دستگیر و تیرباران شد.
۲۳ آوریل ۱۹۴۵ «ژکوف» با لشگرش وارد برلین شد، برلین ویران، سرانجام تسلیم و پرچم سرخ بر فراز رایشتاک به اهتزاز درآمد. در ساعت دو و نیم  بعد از ظهر۳۰ آوریل ۱۹۴۵ در حالی که روسها تنها چند ساختمان با ساختمان ویرانه صدارت اعظمی رایش در برلین که پناهگاه عمیق زیر زمینی اش محل حضور «هیتلر» بود، فاصله داشتند «آدولف هیتلر»، پیشوای رایش سوم خودکشی کرد. آخرین مقاومت برلین، در پناهگاه باغ وحش بود و آخرین مقاومت آلمانها در ۱۱ مه ۱۹۴۵ در جزیره «هیگولند» آلمان غربی بود. آخرین صحنه نبرد اروپا هم، در «پراک» بود. ۷ مه ۱۹۴۵ فیلد مارشال «یودل» آلمانی در «رِمس» فرانسه نزد فرمانده کل متفقین، «آزینهاور» رفت و قرارداد تسلیم بی قید و شرط آلمان را با نمایندگان انگلیس و آمریکا امضاء کرد. نظیر همین قرارداد هم فردای آن روز در برلین با «ژکوف» روسی امضا شد.

بمب اتم آخرین سلاح
هرچند که با شکست آلمان جنگ جهانی تمام شده بود ولی در خاور دور ژاپن همچنان در حال تداوم این مخاصمه بود و حاضر به تسلیم نمی‌شد.
کنفرانس «پوتسدام» که بعد از تسخیر آلمان در این کشور انجام شد در ژاپنی‌ها اثری نکرد و تنها جایی که هنوز آتش جنگ در آن زبانه می‌کشید، اقیانوس آرام بود. «سوزوکی»، نخست وزیر ژاپن، شاید تنها فرد در ژاپن بود که خواهان صلح بود؛ ولی در آمریکا طرح المپیک (حمله به ژاپن) تصویب و به ژاپن اولتیماتوم داده شد ولی ژاپن ترتیب اثر نداد؛ لذا بخاطر این بن‌بست سیاسی با ژاپن، در ۶ اوت ۱۹۴۵ آمریکا یک بمب اتمی به «هیروشیما» انداخت که ۷۰ هزار نفر را کشت. «سوزوکی» خواستار اتمام جنگ شد ولی ارتش با مخالفت می‌گفت این جریان نمی‌تواند یک حادثه اتمی بوده باشد.
کما اینکه «ترومن» همان شب بعد از پرتاب اولین بمب صراحتاً اعلام کرده بود که در «هیروشیما» بمب اتم بکار رفته؛ لذا آمریکا در ۹ اوت دومین بمب اتمی را به شهر «ناکازاکی» پرتاب کرد و حاصلش ۴۰ هزار کشته بود. این کار سبب تخریب کامل این دو شهر، تسلیم ژاپن و پایان جنگ جهانی دوم، شروع عصر اتم و دوران جنگ سرد شد.
سرانجام ژاپن تسلیم و وزیر خارجه اش در کشتی «میسوری» در خلیج توکیو نزد ژنرال «مک آرتور» آمریکایی تسلیم بی قید و شرط ژاپن را امضا و جنگ جهانی دوم رسماً در ساعت ۴۵/۹ صبح روز ۲ سپتامبر ۱۹۴۵ پایان یافت.

پیمانهای صلح جنگ دوم
باز همچون جنگ اول، در پایان این جنگ نیز پروتکلهایی وضع شد که در آن وضعیت کشورهای شکست خورده و پیروز از لحاظ مرزهای جغرافیایی معلوم شده و غرامتهای جنگ نیز تعیین و طی پیمانهایی ابلاغ گردید. خلاصه این پیمانها این بود:
آلمان: به علت ترس از قدرت گرفتن مجدد آلمان، اینبار این کشور دو تکه شد. بخش شرقی‌اش تحت حاکمیت و اصول شوروی اداره و نوع حکومتش نیز دموکراتیک وضع شد و قسمت غربی‌اش هم با حاکمیت غرب، تحت معیارهای دموکراسی غربی و نوع حکومتش هم فدرال انتخاب گردید. البته آلمان غربی باز خود سه قسمت می‌شد؛ مناطق تحت اشغال فرانسه، آمریکا و انگلیس.
ایتالیا: شهر «تریست» و حومه آن از ایتالیا منطقه آزاد اعلام شد. چند جزیره اش به یوگسلاوی و چند منطقه دیگر در پای آلپ، به فرانسه و جزایر «دودکانس» به یونان رسید. ضمناً باید طی یکسال آینده تمام مستعمرات آفریقایی ایتالیا از آن جدا می‌شد و ایتالیا مبلغ ۳۶۰ میلیون دلار به عنوان غرامت به یوگسلاوی، شوروی، حبشه وآلبانی می‌داد.
وضع بقیه متحدین آلمان هم به همین منوال بود. بلغارستان باید ۷۰ میلیون دلار به یونان و یوگسلاوی می‌داد و مرزهایش به موقعیت ۱۹۴۱ برمی‌گشت. فنلاند ۳۰۰ میلیون دلار غرامت جنگی و همچنین منطقه «پتسامو» و بندر قطبی خود را به شوروی می‌داد. مجارستان باید ۲۰۰ میلیون دلار غرامت به شوروی و ۵۰ میلیون دلار به چکسلواکی و ۵۰ میلیون دلار به یوگسلاوی و همچنین شهر «ترانسیلوانی» را به رومانی بازپس می‌داد. رومانی ۳۰۰ میلیون دلار غرامت و مناطق «بوکووین» و «بسارابی» را به شوروی می‌داد. مزرهای شوروی بجای رسیدن به مرزهای ۱۹۳۹، به مرزهای ۱۹۴۱ رسید و همین موجب رنجش غربی‌ها و شروع جنگ سرد شد.

کنفرانس‌های جنگ دوم جهانی
۱. کنفرانس تهران: نوامبر ۱۹۴۳ در کنفرانس تهران «چرچیل»، «روزولت» و «استالین» برای نخستین بار هر سه با هم در یک نقطه دیدار کردند و قرار شد در ۱۹۴۴ طرح تهاجم عمومی و نهایی برای انهدام آلمان صورت بگیرد. در این کنفرانس فتح اروپا برای آمریکا، انگلیس و فرانسه ماند و فتح بلوک شرق و بالکان که همگی در نهایت ضعف بودند برای شوروی.
۲. کنفرانس مسکو: اکتبر ۱۹۴۴ در مسکو انجام شد. «چرچیل»، پیشنهاد تقسیم بالکان (رومانی، یونان، یوگسلاوی، بلغارستان و مجارستان) را بین انگلیس و شوروی با درصد مالکیت و منافع طرفین مطرح کرد که در نهایت موجب به زیر سلطه رفتن بلوک شرق توسط شوروی و قطع ارتباط شرقی و غربی آلمان توسط شوروی گردید. این کنفرانس از همه لحاظ شکست سخت غربی‌ها بود.
۳. کنفرانس یالتا: در جنوب جزیره «کریمه» اوکراین با حضور «چرچیل»، «استالین» و «روزولت»، فوریه ۱۹۴۵ تشکیل و جهان بین این سه قدرت تقسیم شد. مفاد آن تسلیم بی قید و شرط و خلع سلاح کامل آلمان، شرکت فرانسه در تصرف آلمان، مجازات رهبرانی از نازی که در جنایت جنگی دست داشتند، اشعاعه دموکراسی و حق انتخابات آزاد در تمام کشورها، تشکیل یک سازمان بین‌المللی برای تأمین صلح و کمک شوروی به آمریکا برای شکست ژاپن و رسیدگی به امور یوگسلاوی و حق شوروی در لهستان. البته در آنجا همه فکر می‌کردند که روسها بعد از فتح برلین به مرزهای خود بازمی‌گردند و اصلاً نمی‌دانستند که «استالین» تمام تصرفات «هیتلر» از برلین تا شوروی را برای خود می‌خواهد.
۴. کنفرانس پوتسدام: بعد از اتمام جنگ در ژوئیه ۱۹۴۵ در «پوتسدام» (نزدیک برلین) با حضور «ترومن»، «چرچیل» و «استالین» تشکیل شد. گرفتن غرامت جنگ از آلمان، انتقال آلمانی‌ها از آلمان شرقی به آلمان غربی، الحاق تمام شرق لهستان به شوروی، حق انتقال تأسیسات آلمان به شوروی و انتقال دانشمندان و نوابغ آلمان به آمریکا.
۵. کنفرانس صلح پاریس: در ژوئیه ۱۹۴۶ با شرکت ۲۱ کشور که به آلمان اعلام جنگ داده بودند در مورد تصمیم در مورد متحدین آلمان نظیر ایتالیا، رومانی، مجارستان، بلغارستان و فنلاند تصمیم‌گیری شد.

تلفات و تبعات جنگ جهانی دوم
اگر نگاهی به کشته‌های این جنگ بیندازیم به این گفته «لئون تولستوی»، نویسنده شهیر روسی که گفته «در جنگ برنده وجود ندارد» ایمان می‌آوریم.
حدود ۱۰۰ میلیون نفر در جنگ شرکت و حدود ۵۰ میلیون کشته شدند (نسبت غیرنظامی‌ها بیشتر از نظامی‌ها بود). بیشترین کشته‌ها در شوروی، آلمان، ژاپن، ایتالیا، انگلیس و فرانسه و آمریکا بود. شوروی و آلمان هر کدام ۱۰ درصد از جمعیت‌شان را از دست داده و لهستان نسبت به جمعیتش بیشترین تلفات را داد. شوروی: ۲۰ الی ۲۵ میلیون، آلمان: ۵/۵ میلیون، یوگسلاوی: ۵/۱ میلیون، ژاپن: ۵ میلیون، چین: ۶ الی ۸ میلیون (که بیشتر از گرسنگی مردند تا در میدان نبرد) تلفات در سایر کشورهای درگیر نیز آمار بالایی بود.
خیلی از آثار تاریخی و باستانی یا به کلی تخریب شد یا آسیب جدی دید. حدود ۵۰ میلیون نفر در طی جنگ در اروپا از خانه خود آواره شدند. البته نقل و انتقال مردم بخاطر نژاد و زبان بعد از جنگ نیز ادامه داشت.
در جهان تغییرات اساسی زیادی در زمینه‌های جغرافیای، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و … به واسطه این جنگ رخ داد. همان‌طور که خود «هیتلر» هم پیش بینی کرده بود ابرقدرت بودن از انگلیس و فرانسه رخت بربست و کانون قدرت از اروپا به آمریکا و آسیا (آمریکا و شوروی) کوچید. با ظهور بمب اتم در آمریکا، عصر اتم آغاز شد. در واقع وقتی بمب اتم علیرغم همه فاجعه آفرینی‌اش در ژاپن، توانست به جنگ پایان دهد و بعنوان سلاحی برتر برای دارنده خود، متضمن امنیت باشد، خیلی از کشورها بسوی اتمی شدن پیش رفتند و بعد از مدتی بمب اتم بجز در آمریکا در کشورهای دیگری نیز ساخته شد و این شد شروع یک رقابت تسلیحاتی مرگبار به ویژه بین آمریکا و شوروی که به تبدیل جهان به انبار اتمی، نبرد ستارگان، جنگ سرد و باز تقابل دو ایسم دیگر، اینبار کاپیتالیسم و کمونیسم انجامید.
بعدها اتحادیه‌های نظامی نظیر «ناتو» (سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) به وجود آمد که یک پیمان اتحاد نظامی بین بیشتر کشورهای اروپایی (بعدها یونان و ترکیه) درگیر در جنگ دوم (بجز آلمان، اتریش و آمریکا) بود برای مقابله با هر حمله نظامی بر علیه این اروپا و آمریکا. در واقع ناتو بیشتر به ضد شوروی تشکیل شده بود. «پیمان ورشو» جواب متقابل شوروی و بلوک شرق به ناتو بود.

تأثیرات مثبت جنگ دوم
تشکیل «سازمان ملل متحد» و استقلال مستعمرات بارزترین تأثیر مثبت بین‌المللی جنگ جهانی دوم بود. سازمان ملل متحد (مللی که بر علیه آلمان متحد شده بودند) از منشور آتلانتیک شمالی به وجود آمد. ضمناً چون ناسیونالیسم از اروپا به آفریقا و آسیا رسید، خیلی از کشورهای استعمار شده مثل الجزایر و هند از سلطه استعمارگان خارج شدند.
صندوق بین‌المللی پول برای مقابله با بحران‌های حاصل از رکودهای جهانی و مسائلی نظیر جنگهای بین‌المللی و راهکاری برای تجارتهای بین‌المللی و تعیین ارز جهانی، در ۲۷ دسامبر ۱۹۴۵ با شرکت ۴۴ کشور آغاز بکار کرد. همراه با صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی هم برای کمک به بازسازی مناطق آسیب دیده در جنگ دوم از طریق وام تشکیل شد. بعد از آن سازمان تجارت جهانی (گات) و بازار مشترک و اتحادیه اروپا دیگر نهادهای اقتصادی بودند که به وجود آمدند.

دلایل شکست هیتلر
۱- اشتباهات نظامی شخص پیشوا (اشتباه در دونکرک، دستور عدم عقب‌نشینی در شوروی و…) ۲- اشتباهات نظامی سایرین (من جمله گورینگ در وعده پوشالی در دونکرک، در بمباران هوایی لندن و اشتباهات دیگران) ۳- خودکامگی هیتلر و گوش ندادن به مشاوره‌های نظامی ۴- حمله بی موقع به یوگسلاوی ۵- حمله اجباری به شوروی ۶- زمستان سخت آن سالهای سیبری ۷- برتری تعداد نفرات روسها و وسعت بیش از حد کشورشان ۸- نداشتن متحد قوی ۹- ورود آمریکا به جنگ و گشودن جبهه دوم ۱۰- دستکم گرفتن دشمن (بویژه روسها و آمریکایی‌ها) ۱۱- ظهور وینستون چرچیل. ۱۲- جنایات بی حد نازی‌ها در کشورهای فتح شده و نسل‌کشی آنها و برانگیختن حس تنفر شدید همه مردم جهان از خود.
اما به گفته اکثر کارشناسان نظامی و سیاسی، در میان ادله فوق، قویترین دلیل شکست آلمان در دومین جنگ جهانی، اول سرمای سیبری و بعد وجود شخص چرچیل بود.

آیا هیتلر تنها فرد مقصر در جنگ دوم بود؟
هرچند که به گفته فیلدمارشال «والتر فن براوخیچ» (فرمانده کل ارتش آلمان)» ظهور «هیتلر» سرنوشت آلمان بود و از این سرنوشت گریزی نیست»، اما آیا واقعاً این چنین بوده؟ آیا فقط باید گناه توسعه طلبی و جنگ جهانی را برعهده «هیتلر» گذارد؟ آیا او تنها مقصر این تراژدی تلخ بود؟ یا اینکه مردم آلمان را هم به علت دارا بودن همین ژن توسعه طلبی، باید در پرورش و اجرای این افکار ارتجاعی سهیم دانست. یا حتی باید سران کشورهای دیگر من جمله انگلیس و فرانسه و در ابعاد وسیع تر حکام خیلی از کشورهای جهان را هم باید مقصر دانست؟!
زمانی که «هیتلر» آلمان را تحویل گرفت آلمان یک کشور ورشکسته اقتصادی و سرشکسته نظامی بود که علاوه بر اینها، چنددستگی سیاسی هم مزید علت شده و این کشور را به ضعیف‌ترین کشور غرب مبدل کرده بود. او آلمان را به بزرگترین قدرت اروپا و از لحاظ نظامی به بزرگترین ارتش دنیا ارتقا داد. تنها اشتباه این مرد، راه اندازی جنگ جهانی دوم بود.
«هیتلر» شاید بزرگترین مقصر آغاز و تداوم جنگ جهانی دوم باشد، ولی بی شک تنها مقصر این جریان هولناک نیست کما اینکه معقول هم نیست برای جنگی که ۱۰۰ میلیون نفر از نژادهای مختلف درگیر آن بوده‌اند، تنها یک بانی مفروض باشد. زمینه‌ها از قبل آماده و «هیتلر» تنها بر روی موج اعتراض، تنفر و کینه ای که از بانیان ورسای در آلمان بوجود آمده بود سوار و منتقم بزرگ این جریان تراژدیک شد.
در این مورد حرف آخر را «گوته» شاعر شهیر آلمانی زد. گوته می‌گوید:» من همواره از این فکر که مردم آلمان به صورت افراد، چنین قابل احترامند و به هیئت اجتماع، چنان پست، تأثر عمیقی داشته‌ام.»
شاید بتوان سخن «گوته» را به بیش از مردم آلمان تعمیم داد و از هولناک شدن بشر، زمانی که در حول یک محور شرارت اجتماع می‌کند، تأثری عمیق داشت.
تمام نظامی‌ها و مردمی از آلمان که دلشان از پیروزهای مداوم و درخشانی که به رهبری پیشوایشان خلق می‌شد، غنج می‌رفت و برای فتوحاتش کف می‌زدند و بدون حمایت آنها، «هیتلر» هرگز قادر به انجام چنین کارهایی نبود، مقصرند.
تمام کشورهایی که موجب این عقده گشایی شدند، مقصرند. تمام آنهایی که بر تصویب و اجرای عهدنامه ورسای صحه گذارده، ازآن راضی بودند و یا حتی سکوت کردند، مقصرند. مجرم بودن آلمان در جنگ اول،کاملاً درست، اما مجازاتی خارج از توانش آنهم تا این حد شدید، نه تنها عادلانه نبود که عاقلانه هم نبود. بی شک اگر در اجلاس ورسای، سرهای مملو از منطق و اندیشه به جای سینه‌های لبریز از کینه و انتقام راه می‌یافتند و جای کینه‌ورزی، قدری اخلاق حکمفرما می‌گشت و مکافاتی به اندازه معقول تعیین می‌شد، هرگز کار به جایی نمی‌کشید که بخاطر وضع شرایطی برای بعد از جنگ اول، جنگ جهانی دیگری رخ دهد. تازه فقط اینها نیست. آلمان در هر دو جنگ به علت مقصر اصلی بودن، شایسته شماتت و سیاست بوده، ولی خود همین کشورهای فاتح و بعضاً مظلوم بعد از این دو جنگ چه کردند؟ مگر کاری جز بلعیدن خاک و منابع کشوری را نمودند که از او انتظار پرداخت غرامتهای نجومی داشتند؟ کشوری که بیشتر منابع اش از او گرفته شده، چگونه قادر به پرداخت چنین غرامتهایی خواهد بود؟
آنها «هیتلر» را توسعه طلب و جهانخوار می‌خوانند در حالیکه با اتمام جنگ، توسعه طلبی خودشان نیز ثابت شد. آنها حتی قبل از اتمام جنگ، زمانی که مردم جهان زیر بمب، گلوله، قحطی، جراحت و… نفسان به شماره افتاده بود، بر سر تقسیم جهان با هم چانه می‌زدند. مگر همین مدافعان دموکراسی غربی، با «استالین» سر تصاحب بلوک شرق به توافق نرسیدند؟ اگر چراغ سبز آنها نبود که کشورهای آسیب دیده بلوک شرق و حوزه بالکان تا حدود نیم قرن اسیر دست کمونیستهای جنایتکار شوروی نمی‌شدند. چرا بر ضد «استالین» که تمام کشورهای تصرف شده و نشده «هیتلر» در بلوک شرق را از آن خود کرد (در واقع زحمت کاشت و داشت با هیتلر بود و لذت درو کردن با او) متحد نشدند و کاری نکردند؟ تا جایی که کار به جایی رسید که «خروشچف» بعد از «استالین» وسط شهر برلین را دیوار کشید و برلین شرقی و آلمان شرقی رسماً شد جهنمی برای مردم آلمان. تلخی دیوار برلین (که در واقع دیوار جدایی بین احساسات مردم یک شهر، یک فامیل، یک خاندان و گاهی یک خانواده بود) و جنگ سرد کمتر از توسعه طلبی هیتلر و جنگ دوم نیست. قساوت استفاده از بمب اتم، کمتر از جنایات نازی‌ها نیست. ببینید کشوری مثل لهستان که یکی از مظلوم‌ترین کشورها چه در دوران جنگ اول و دوم و چه جنگ سرد بود، خود بعد از جنگ اول چه کرد؟ مگر جز این است که جرقه جنگ دوم از همان منطقه «دانتزیگی» بود که از کشور آلمان در جنگ اول گرفته بود؟ یا در جریان همین جنگ دوم مگر این کشور به «هیتلر» برای تکه‌پاره کردن چکسلواکی کمک نکرد؟
سؤال دیگر این است که آیا به راستی کشورهایی که چندبرابر مساحت خویش تنها مستعمره داشته و ید طولایی در استعمار دارند آیا اصلاً می‌توانند حرفی راجع به دموکراسی و لبیرالیسم بزنند؟
از همه اینها گذشته، ظهور «هیتلر» و نازیسم برای هر کس بد بوده باشد برای کمونیستها به ویژه «استالین» مخوف و «مائو تسه تونگ» خونخوار که موهبت الهی بود! چون در سایه وجود «هیتلر» و غوغایی که بر اثر جنگ جهانی دوم به راه انداخت، جنایت جانیانی چون «استالین» و «مائو» در تاریخ کمرنگ شد و «هیتلر» با کارهایش سایه ایمنی بر قساوتهای این دو نفر گسترد. در واقع «هیتلر» و عملکرد آلمان در طی این دو جنگ، وسیله ای شد برای تطهیر سایر کشورهای در تاریخ.
«هیتلر» اگر ۵۰ میلیون نفراز مردم جهان را آنهم در جنگ به کشتن داد اما «استالین» و «مائو» باهم بسیار بیشتر از این آمار آنهم از مردم خودشان را در زمان صلح به علت طرحهای ریاضت اقتصادی و یا دلایل واهی امنیتی در شوروی و چین به مسلخ فرستادند. یا باز ببینید «استالین» که در «یالتا» جام نوشیده بود به سلامتی روزی که ۸۰ هزار آلمانی را به دار بکشند (سخنی که حتی اشمئزاز فردی مثل چرچیل را برانگیخت) با اسرای روس که به کشور بازمی‌گشتند، به جرم اسارت چه معامله‌ای کرد؟ مگر جز این بود که اروپا برای جلوگیری از تیرباران هر روز این اسیران به دستور «استالین»، قانون لغو ارجاع اسرا به شوروی را صادر کرد.
کمااینکه اگر «هیتلر» شوروی را تسخیر می‌کرد و در آن و یا در جنگ جهانی شکست نمی‌خورد، با وجود تصرف کل اروپا و با وجود همه جنایاتش، بنا به آن قانون نانوشته که تاریخ را فاتحان می‌نویسند، آیا در تاریخ از او بعنوان فاتح بزرگ غرب و ابر مردی که بساط کمونیست و بلشویسم را در شرق برچید، یاد نمی‌کردند و به تقدس شخصیت‌اش نمی‌پرداختند؟
(به قول خود «هیتلر»، کافیست پیروز شویم، بعد از پیروزی کسی از ما چیزی نخواهد پرسید). در واقع وضعیت کنونی «هیتلر» و آلمان در تاریخ نه به علت نوع عملکردشان که بخاطر نتیجه نهایی است؛ لذا اینکه تنها «هیتلر» یا مردم آلمان تقبیح شوند، به نظر چندان عادلانه نمی‌آید چون سایر کشورها نشان دادند که هر کدام هر جا قدرت داشته‌اند بهتر از آلمان نبودند. تنها بدنامی جنگ دوم برای «هیتلر» و مردم آلمان ماند.
آری، «هیتلر» شاید بزرگترین و اصلی‌ترین مقصر جنگ جهانی دوم باشد ولی تنها مقصر این جریان نیست.
/مهران اکبری قاضی چاکی، روزنامه آفتاب یزد
کد مطلب: 73620
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/6qoWzZ
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل