نامه‌ای به پسرم!

پسرم! می‌دانم که جهان جای خوبی برای زندگی کردن نیست، سرزمین ما بیشتر از هر جای جهان شبیه جهنم است.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۵ اسد ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۸
نامه‌ای به پسرم!
علی اسفندیار، پهلوانِ کوچکِ من!
  بگذار در پیشگاه و آستان مادرت اعتراف کنم، سی‌روز می‌شود به‌نامِ تو شعر می‌سرایم و خط می‌زنم، می‌سرایم و خط می‌زنم. باید سنگِ تمام گذاشت، یا من شاعری نمی‌دانم یا سنگینی این احساس، هر بار کمرِ کلمات را می‌شکند. وقتی پُشتِ میزکار به‌قابِ عکست زل می‌زنم، لشکرِ بوسه‌ای در من بیدار می‌شوند. وقتی در خیابان راه می‌روم، یادِ تو با من قدم می‌زند، همین‌طور در اتوبوس نگاهِ ملیحی مرا دنبال می‌کند. اما کلمات از دستم فرار می‌کنند، به‌سانِ برگِ درخت که از دستِ باد، چه‌طور بنویسم دوست‌داشتنم را روی حوصلهٔ کاغذ؟ وقتی نامت را می‌گیرم آسمان پُر از بادبادک می‌شود و کوچه پُر از بچه‌های که تو را کم دارند، انگار جهان جدی جدی برای آمدنت آماده‌گی گرفته‌است.
پسرم!
  امروز داری شصت‌روزه می‌شوی، آیا می‌دانی خوش‌حالی ما در تمامِ روزهای سال نمی‌گنجد؟ عزیزم! تو پاک و زیبایی در جهان ناپاک و زشت، چشمانت روشن و شفاف‌اند در شهری که آسمانش تیره و مه‌آلود است. اکنون دارم برای تو نامه می‌نویسم، شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد. چون نامه زمانی به کار می‌آید که میان دو تن فاصله باشد، اما تو که در آغوش منی! اما این نامه فارغ از بعد مکانی است، ریشه در فاصلهٔ زمانی دارد. فاصله‌ای به وسعت بزرگ شدن تو! روزی این نامه را خواهی خواند، روزی که شاید من نباشم. می‌دانم، الزام این نامه را درک خواهی کرد.
پسرم!
  کودکی بر من بد گذشت، من جزء بی‌شمار کودکان شوربخت این سرزمین بودم. اما برای تو خوش‌بختی آرزو می‌کنم. پدرم مرا بسیار دوست می‌داشت، مادرم نیز همین‌طور. اما در چه‌گونگی دوست‌داشتن‌شان مشکل وجود داشت، نمی‌خواهم ذاکرِ لحظات تلخ و شکنجه‌ها باشم، بگذار از دوست‌داشتن‌های درک‌ناک بگذرم و تو را آن‌گونه دوست‌بدارم که شایسته و بایستهٔ توست. بگذار با تمامِ واژگانی که در بیست‌وهشت‌سال زندگی آموخته‌ام، با تو حرف بزنم. در روزگارِ بچه‌گی در دشت و صحرا با گلهٔ حیوانات پرسه می‌زدم. گاو و گوسفند بود، کوه و علف و یک آسمانی بی‌نهایت آبی. یک بچهٔ روستایی جز این‌ها چه می‌تواند داشته باشد؟ مادرت می‌دانند که حالا خواب من سنگین است، اما ریشه آن را نمی‌داند. نمی‌داند که یک بچه‌ای روستایی همیشه خوابش ناکامل است، هیچ‌شبی را تا صبح خواب نمی‌کند. اما من تو را از دشت و صحرا دور کرده‌ام، از وغ وغ گوسفندان بسیار دور هستی. تو داری با شعر و موسیقی بزرگ می‌شوی، با کتاب… اما من - با دریغ و بسیار دریغ که من بعد از بیست و چند سال با شعر و کتاب آشنا شدم، بسیار دیر فهمیدم که رنگِ آبی یعنی چی؟ بسیار دیر… جوانی بر من خوش نگذشت، تمنا دارم بر تو بهتر باشد.
  پسرم!
می‌دانم که جهان جای خوبی برای زندگی کردن نیست، سرزمین ما بیشتر از هر جای جهان شبیه جهنم است. هر صبح مادرت را می‌بوسم و خداحافظی می‌کنم. احتمال برنگشتن و آری گفتن به صدای مرگ همه‌روزه با ما هست! وصیت‌نامه آدمی باید نوشته و آماده باشد. حجم این اندوه و درد بر هیچ‌کسی مستور نیست. اما نگاه نافذ و حضورِ تو کاهش می‌دهد همهٔ زجر و یأس زندگی را.
پسرم!
  بعد از بیست‌وهشت‌سال زندگی، اکنون در ساحلِ ادبیات خیمه زده‌ام، دارم آهسته آهسته آرام می‌شوم در خانهٔ هنر. دوست‌ندارم کسی از من سئوال کند که چرا به ادبیات پیوسته‌ام، چون پاسخ سنگینی دارد. از سیاست و سیاست‌گری بدم می‌آید. عزیزم! اصحاب هنر به‌خوبی می‌دانند که هنرِ اصیل نه فرمان می‌گیرد و نه فرمان می‌دهد و این امر همیشه حال من را خوب می‌کند. دوست‌دارم تو هم اهل ذوق و هنر بشوی. آرزو دارم در ساحتِ مقدس هنر قد بکشی و با هنرت حال و احوال آدمیان را خوش بکنی. یکی از رسالتِ‌های شریفِ آدمی‌زاد خوب زیستن است، اوج این خوبی کاهشِ رنج و درد بشریت است؛ و من فکر می‌کنم هنر یگانه‌ترین روزنهٔ کاهش درد و افزایش دهندهٔ لذت زندگی انسان است.
سعادت موسوی
۲۳ اسد ۱۳۹۶ – کابل.
کد مطلب: 72913
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/mus3Do
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل