سه خاطره از زبان علامه شهید سید اسماعیل بلخی

شهید بلخی شخصی بود که علی رغم دینداری، نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه خود بی تفاوت نبود و در صف نخست مقاومت قرار داشت
تاریخ انتشار : جمعه ۲۳ سرطان ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۱
24 سرطان مصادف است با سالروز شهادت مردی بزرگ از تبار رسول خدا(ص) که در راه عزت و شرافت جان عزیزش را فدا نمود. نمونه هایی اینچنین در تاریخ افغانستان کمیاب هستند چراکه کمتر کسی را خواهیم یافت که از ابعاد مختلف قابل ستایش باشد. شهید بلخی شخصی بود که علی رغم دینداری، نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه خود بی تفاوت نبود و در صف نخست مقاومت قرار داشت. در کنار چهره انقلابی و دینی شهید بلخی، شاهد تبارز شخصیتی ادیب و فرزانه هستیم که جانمایه تفکرات دینی و انقلابی خود را در قالب اشعار ناب به جامعه انتقال می داد. به مناسبت چهل ونهمین سالروز شهادت این مرد بزرگ، سه خاطره از ایشان را به نقل از کتاب ستاره شب دیجور اثر نویسنده توانای کشور آقای سیداسحاق شجاعی را در ادامه نقل می کنیم.

قصیده شب دیجور را سرودم
در یکی از شبهای سال 1336، مرا شبانه از دوستانم در زندان دهمزنگ جدا کردند و سوار بر موتری سرپوشیده به زندان ولایت انتقال دادند. در یکی از نیمه‌های شب‌، از اتاق کنارم زمزمه‌هایی به گوشم رسید. دقّت کردم‌، یکی بود که ناله می‌کرد و «اللّه اللّه‌» می‌گفت‌. شب دوّم و سوّم هم برنامه تکرار شد. بسیار حسّاس شدم و یکی از پهره‌دارها را صدا زدم‌. وقتی نزدیک آمد، گفتم‌: «از اتاق پهلوی من صدای ناله می‌آید، نمی‌دانی کیست‌؟» جواب داد «نمی‌دانم آقاصاحب‌! یکی هست که من نمی‌شناسم امّا اسمش را می‌دانم که علی‌اصغر شعاع است‌.» جگرم کباب شد، اشکهایم ریخت و گفتم‌: «خدایا او دیگر چرا و به چه جرمی‌؟» 
تا آن‌وقت دلم به این خوش بود که این جوان دانشمند، نویسنده‌، خطیب‌، سیاستمدار و دردمند در میان مردم است و نمی‌گذارد جامعه به خواب صدساله فرو برود. پس چه باک اگر بلخی در زندان است‌! امّا حالا چه‌؟ اکنون شعاع نیز در کنار من در زندان است‌. 
آن شب تا صبح خواب به چشمم نیامد. به ناله‌های جانسوز شعاع گوش کردم و قصیدة «شب دیجور» را سرودم‌. 

 نیش عقرب‌ نجاتم داد!
آن شب چلّه بود و هوا بی‌نهایت سرد. کف سلول مرا آب ریخته بودند. سوراخهای اطرافش هم باز بود و سردی اتاق را چندبرابر کرده بود. دستها و پاهایم هم به زنجیر بسته بود. با خود فکر کردم که «امشب از این سرما محال است جان سالم به صبح برسانم‌.» 
ناگهان یک عقرب از همان سوراخهای دیوار پیدا شد و به طرف من آمد. با دست و پای بسته در زنجیر، دفاع هم نمی‌توانستم‌. عقرب خودش را به بند پایم چسباند و شروع کرد به نیش‌زدن‌. بعد از هر نیش‌زدن‌، چند دقیقه راه می‌رفت و باز دمش را می‌چسباند و نیش می‌زد. با هر نیش او من به خودم می‌پیچیدم و به تنم رعشه می‌افتاد ولی هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم‌. آن شب شمردم‌، نه مرتبه آن عقرب مرا نیش زد. 
بعدها حس کردم آن عقرب فرستادة خداوند بوده که با نیش‌هایش مرا از نیش کشنده و مهلک سرمای آن شب نجات داد و زهر، سردی هوا را خنثی کرد. 
 از موی بلخی، طناب دار درست کنید! 
یک شب وقتی نگهبان‌های پشت‌بام تبدیل می‌شدند، یکی به دیگری گفت‌: «صبا، روز بسیار بدی است‌.» دیگری پرسید: «چرا؟» و اوّلی گفت‌: «همین سیدی که در این اتاق است‌، صبا در میدان پشت محبس دار زده می‌شود. خدا کند خانواده‌اش نیایند و زود خبر نشوند.» 
آنها عمداً طوری حرف می‌زدند که من به‌خوبی بشنوم چون می‌خواستند مرا بترسانند. من هم خندة بلندی کردم و بعد صدا زدم‌: «اگر ریسمان دار شما کوتاه است‌، موی سر و ریش من بلند است‌. بیایید از اینها طناب دار درست کنید و بلخی را به دار بزنید.» 

مستانه باش!
(نامة علاّمه سید اسماعیل بلخی به پسرش از زندان‌)
کسی که معرفت آموخت‌، سربلندی یافت‌ 
سرِ بلند به پیش سپهر خم نشود ... 
گرگ‌زادة پدر، امید دارم ایام جشن ملّی خود را با نشاط و فرحت گذرانیده باشید و هم در ادای کنفرانس خود موفّق شده باشید. بلی کوشش کنید که سخنگوی و سخن‌سنج شوید که یگانه بروز جوهرِ مردی‌، گفتار نیک و متین است‌. باز تو گرگ‌زاده در این امر میراث داری؛ زیرا نه ‌تنها سخنوران این وطن مقابل پدرت سر تعظیم و تسلیم خم داشتند، بلکه ناطقین و حریفان چیره‌دست در اغلب ممالک اسلامی که رفتم در مبارزة سخن به زانو درآمدند. عامل بزرگ‌، بعد از دانستن‌، در این امر جرأت است و بس‌! 
راستی اگر از شرح کنفرانس شما در کدام اخبار است‌، آن را به من بفرستید زیرا در این چند روز ممکن نشد برای ما اخبار بیاورند و هم اگر در دسترس شما است‌، شمارة 984 مجلة تهران مصوّر را بفرستید. ماقبل و مابعد آن را خوانده‌ایم ولی او را ندیدم‌، ولی شنیده شد که در آن راجع‌به آزادی ملّت غیور الجزایر شرح مفصّلی نگاشته‌اند؛ چون مبارزات آن مردم شجیع را با دلچسپی تعقیب می‌کردم‌، اگر پیدا شد، ارسال فرمایید. به‌خاطری که کنفرانس دادی‌، مقدار هفت‌ونیم متر کتان پولادی اعلا و یک‌دانه زیر پیراهنی قشنگ برایت تهیه کرده‌ام که مادرت یک دست لباس قندهاری کلان بدوزد. روز جمعه که مع‌العافیت لباسهای مرا آوردی‌، من به این عنوان می‌فرستم که این پارچه را دوخته روانه کنید ... فهمیدی‌؟ این انعام کوچک پدر را بپذیر و بپوش! 
راستی آیا اولادهای ماما قندهاری را دیدید؟ گمانم چهار پسرش آمده‌اند. اگر ندیده‌اید، کدام روز با ماما دپه‌ بروید یا کدام معرّف دیگر چون آنها زود رفتنی هستند. پسر بزرگترش عبدالوالی نام دارد. پارسال زن گرفته‌. اگر کدام دانه پوست‌ِ یگان دوصد افغانیگی‌ داشتید به او هدیه بدهید و عذر آن که ایام جشن بود، شما را دعوت نتوانستم‌، بخواهید. 
ما کاملاً خوب هستیم‌. رفقای سابق ما اولادهای خرد و کلانشان روز دوّم عید آنها را حسب معمول دیدن نمودند ولی پدرت از امتناع این امر، لذّتی دارد. روزگار با همة فشارهای خود هنوز نتوانسته غرور خطیری پدرت را بشکند. آنها بیچاره اطفالشان بارها عریضه کردند و خودشان مکرّر به مأمورین التماس‌، امّا من نه خودم سر به کسی فرود می‌آورم و نه فرزندانم را چنان تربیه کرده‌ام‌. من به قدرت و حکمت‌ِ دست غیبی ایمان دارم‌. 
طفل اشکم دختر رز را شبی مستانه گفت‌ 
می‌رود روزی که پستان تو می‌چوشم به‌زور 
چرت نزن‌، مستانه باش‌. خدمت مادر عزیز و خواهران رشیدت سلام بگو و دخترک صدّیقه را از طرف من ببوس‌. شفای خالة بیچاره‌ات را از خداوند می‌خواهم‌. به همه‌شان سلام می‌رسانید. امید به خدای توانا، با احترام‌. 
(منبع: کتاب ستاره شب دیجور / سید اسحاق شجاعی)
کد مطلب: 71374
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/CPczCV
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل