گئورگ لوكاچ، فیلسوفِ اخلاقگرا

لوكاچ اخلاقگرا به انتقاد از زيبايي گرايي در هنر پرداخت و گفت كه تبليغ استاتيك مطلق باعث مي شود كه مرز و مقياس شناخت نيك و بد مخدوش شود
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۸ جوزا ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۲۸
گئورگ لوكاچ، فیلسوفِ اخلاقگرا
با يك حساب سرانگشتي غير علمي ، ولي تحقيقي مي توان حدس زد كه گئورگ لوكاچ (1885 -1971)، مورخ ادبيات ، متولد مجارستان ، بايد حدود يك ميليون صفحه مطالب ادبي ، فلسفي ، تاريخي و سياسي در طول عمر خود خوانده باشد، چون درباره آثار غالب نويسندگان ، فيلسوفان و مبارزان اجتماعي سه قرن اخير اروپا نظر مي دهد. لوكاچ نه تنها رمان هاي قطور بالزاك ، داستايوسكي ، تولستوي توماس مان ، زولا، گوته و غيره را به نقد كشيد، بلكه از آثار ماركس ، انگلس ، هگل ، لنين و ماكس وبر نقل قول مي آورد. او را در زمينه استاتيك و دانش زيبايي شناسي مي توان چون ماركس به حساب آورد. باتكيه بر آثار لوكاچ مي توان او را اخلاقگرا دانست .
 لوكاچ نوشت كه هيچ ايدئولوژي بي تقصيري وجود ندارد و اعلان بي طرفي در جهان ايدئولوژي ها غيرممكن است ، تنها امكان يك موضع گيري براي انسان باوجدان وجود دارد، آن هم موافقت يا مخالفت با آن ايدئولوژي است .
لوكاچ فرهنگ باستان را به سه دوره : حماسي ، تراژدي ، و فلسفي تقسيم مي كند و مي گويد كه در عصر فعلي ، حماسه سرايي غيرممكن است و به جاي آن ، ژانر رمان وارد ادبيات گرديده . فرم رمان بيان نوعي سرگشتگي و بي وطني احساسي و فكري انسان مدرن است . ژانر رمان امروزه قهرمان خاص خود را دارد، يعني فردي كه هميشه در حال جست وجوي راه و هدف است .
قهرمان حماسه هم جوياي هدف و راه بود، ولي او يقين داشت كه به هدفش مي رسد و يا در راه هدف مشخا خود، شكست مي خورد و نفله مي شود و به عنوان پهلوان در اسطوره ها به زندگي فرهنگي ادامه مي دهد. ولي در ژانر رمان حاضر، نه راه و نه هدف قهرمان و انسان بطور مستقيم معين و واضح نيست .
علاقه لوكاچ به مسائل اجتماعي و تاريخي زندگي انسان رنجبر باعث شد كه اهميت خاصي به رمان تاريخي بدهد. او مي گويد، فقط رمان تاريخي است كه مي تواند توتاليتر بودن تاريخ را نشان دهد. با تكيه بر تولد رمان تاريخي در اوايل قرن 19 توسط والتر اسكات انگليسي ، لوكاچ نوشت كه ، از زمان انقلاب فرانسه به بعد اولين بار انسان شاهد نمايش جنبش توده يي در ادبيات شد.
به نظر او با آثار بالزاك و تولستوي رمان تاريخي به مرحله رمان واقعگراي اجتماعي رسيد، و بعد از آن ها مي توان انسانگرايي آزادي خواهانه ادبي را در رمان هاي رومن رولان ، آناتول فرانس ، استفان تسوايگ وهاينريش مان مشاهده كرد.
مخالفت لوكاچ با زولا به دليل دلخوري اش از ناتوراليسم است و انتقاد او از ناتوراليسم و فوتوريسم ، ريشه در انتقادهاي معلم او، هگل ، از سمبوليسم و رمانتيك دارد. انگلس ، به تحسين از رئاليسم گفته بود كه ، توانايي بالزاك در پرداختن به تحليل جامعه فرانسه و تاريخ آن از جمله دستاوردهاي آن مكتب است و لوكاچ با تكيه بر اين نظر انگلس ، برخلاف دكترين حاكم آن زمان حزب كمونيست ، به دفاع از نويسندگاني مانند پوشكين ، گوگول ، داستايوسكي ، استاندال و فلوبر پرداخت و از آن ها اعاده حيثيت نمود.
لوكاچ مي گفت ، عمق و معنا و وسعت رئاليسم واقعي چنان گسترده است كه آثار شكسپير، گوته ، بالزاك ، استاندال ، ديكنز و تولستوي را مي توان از آن جمله به شمار آورد، او ادامه مي دهد كه ما ادبيات خوب يا بد داريم ، شكسپير و گوته را نمي توان به بهانه سوسياليست نبودن نفي كرد. فرق اساسي بين ادبيات خوب سوسياليستي و يا بورژوايي وجود ندارد.
نظريات لوكاچ به آنجا كشيد كه درسال 1956 آزادي كامل براي ادبيات را خواستار شد. او به نقل از گوته ، مبلغ ادبيات جهاني گرديد، حتي زماني كه درباره والتر اسكات ، تولستوي و يا بالزاك نظر مي داد.
 لوكاچ اخلاقگرا به انتقاد از زيبايي گرايي در هنر پرداخت و گفت كه تبليغ استاتيك مطلق باعث مي شود كه مرز و مقياس شناخت نيك و بد مخدوش شود. به نظر او اساس ادبيات واقعي بايد رئاليسم باشد. هنر واقعي براي لوكاچ هميشه اعتراض به بي عدالتي و حضور در اين جهان و نه پرداختن به مسائل عالم هپروت است . او مي گفت ، اصلي ترين وظيفه رئاليسم سوسياليستي پرداختن انتقادي به دوره استالين مخوف است ، دوره يي كه به نظر او يك ناتوراليسم دولتي ، رئاليسم واقعي را به كنار زده بود.
او به انتقاد از ادبيات كارگري جنبش كمونيستي مي نويسد، آن ها اغلب ارزش استاتيك و هنري لازم را ندارند و ايدئولوژي ماركسيسم هيچ ضمانتي براي ادبيات و فرهنگ مترقي نيست . به نظر او اكثر اهل قلم دوره استالين ، نقل قول آوران بي حاصلي بودند، چون براي پرداختن به هرموضوعي ، فقط كافي بود كه نويسنده ، به گردآوري نقل قول هاي مناسبي از استالين بپردازد و آن ها را هنرمندانه به هم وصل كند. طبق ادعاي او، بعد از انقلاب اكتبر شوروي يك ادبيات انقلابي رمانتيك و يك ادبيات آوانگارد به رهبري ماياكوفسكي به وجود آمد. اما اعلان رئاليسم سوسياليستي به شخصيت پرستي مزورانه استالينيستي ميدان داد. رئاليسم سوسياليستي دوران استالين مانند سال هاي حكومت هر ديكتاتور ديگري ، ضد هنر و ادب بود.
 لوكاچ مخالف تعريف هنر به معني تبليغ مستقيم بود. او مي گويد، تمام آثار جاوداني ادبيات نشان مي دهند كه تاريخ و استاتيك در رابطه تنگاتنگ با هم هستند. چنانكه درمقالات او، اين دو مقوله با هم متحد مي شوند و در ارتباط با هنر و واقعيات اجتماعي قرار مي گيرند. با اين حساب او بسيار نوآور بوده است ، چراكه به نقل از اهل نظر، ماركس و انگلس ، علم استاتيك سيستماتيكي از خود به جاي نگذاشتند.
اظهارات ماركس درباره هنر و فرهنگ يونان باستان و اشتغالات ادبي انگلس درباره بالزاك و رئاليسم در رمان را، شايد بتوان آغازي براي بحث استاتيك و زيبايي شناسي در ماركسيسم به حساب آورد.
آنچه درمورد بيوگرافي لوكاچ بطور مختصر مي توان گفت ، اين است كه او بين سال هاي 19711885 در مجارستان بطور منقطع زندگي نمود. پدرش رييس بانك و مادرش از اشراف زادگان بود. والدين او هر دو ريشه يهودي آلماني داشتند. به گفته خود او، جامعه شناسي ادبي او غير از ماركس ، زير تاثير دو كتاب «فلسفه پول »، نوشته «زميل » و، «يادداشت هاي پروتستاني »، ماركس وبر بود.
اوهاينه را اولين شاعر و متفكر انقلابي اروپا و توماس مان را آخرين نماينده رمان رئاليستي انتقادي مي دانست و بنيانگذار رمان تاريخي را والتر اسكات ، بزرگ ترين نويسنده تاريخ از ديد او. او حتي پوشكين ، گوگول و استاندال را ادامه دهنده راه اسكات حساب مي كرد.
لوكاچ بزرگترين نمايشنامه نويس قرن گذشته را برشت مي دانست . او نيچه را بنيانگذار خردگريزي دوره امپرياليسم مي دانست ، چون به نظر او نيچه از آغاز مخالف دموكراسي ، سوسياليسم و حقوق زنان بود. او همچنين مخالف نويسندگان آوانگارد مانند دوبلين ، جويس و دوس پاسوس بود.
 ازجمله آثار لوكاچ : «تئوري رمان »، «تاريخ و آگاهي طبقاتي »، «رئاليسم روس در ادبيات جهاني »، «گوته و زمان اش »، «مقالاتي درباره رئاليسم »، «بالزاك و رئاليسم فرانسوي »، «هگل جوان »، «نوع خاص زيبايي شناسي »، «اثر هنري و رفتار زيباشناسانه »، «هنر به عنوان پديده يي اجتماعي تاريخي » و «نيچه ، پيشگام استاتيك فاشيسم »، هستند. چنانكه ديده مي شود آثار او معمولا درباره ادبيات قرن 19 و 20 و تاريخ سير انديشه در آلمان هستند.
دوكتاب او: «تاريخ و آگاهي طبقاتي » و «تئوري رمان »، از مهم ترين آثار قرن بيستم بودند. كتاب «تئوري رمان » او نويسندگاني چون توماس مان ، ارنست بلوخ ، والتر بنيامين ، لوسين گلدمن و آدورنو را از نظر ادبي و جامعه شناسي ادبي تحت تاثير قرار داد.   
 
به نقل از اعتماد
کد مطلب: 69940
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/AlhgtZ
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل