خطبه فاطمیه / داکتر سید جعفر شهیدی

در عصر پیغمبر (ص) و صدر اسلام، مسجد تنها مرکز دادخواهی بود. هر کس از صاحب قدرتی شکایتی داشت، هر کس حقی را از دست داده بود، هر کس از حاکم یا زمامدار، رفتاری دور از سنت پیغمبر می‌دید، شکوه خود را بر مسلمانان عرضه می‌کرد، و آنان مکلف بودند تا آنجا که می‌توانند، او را یاری کنند و حق او را بستانند. از دختر پیغمبر حقی را گرفته و با گرفتن این حق سنتی را شکسته بودند. او می‌دید نزدیک است حکومت در اسلام، رنگ نژاد و قبیله را به خود بگیرد.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۲ حوت ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۸
خطبه فاطمیه / داکتر سید جعفر شهیدی
در عصر پیغمبر (ص) و صدر اسلام، مسجد تنها مرکز دادخواهی بود. هر کس از صاحب قدرتی شکایتی داشت، هر کس حقی را از دست داده بود، هر کس از حاکم یا زمامدار، رفتاری دور از سنت پیغمبر می‌دید، شکوه خود را بر مسلمانان عرضه می‌کرد، و آنان مکلف بودند تا آنجا که می‌توانند، او را یاری کنند و حق او را بستانند. از دختر پیغمبر حقی را گرفته و با گرفتن این حق سنتی را شکسته بودند. او می‌دید نزدیک است حکومت در اسلام، رنگ نژاد و قبیله را به خود بگیرد. (کاری که سی سال بعد صورت گرفت) «مهاجران» که از تیره قریش‌اند، «انصار» را از صحنه سیاست بیرون راندند. انصار که خود یاوران پیغمبر بودند، پس از وی خواهان زمامداری گشتند. قریش در دوره پیش از اسلام خود را عنصری ممتاز می‌دانست و امتیازاتی برای خویش پدیدآورد. با آمدن اسلام آن امتیازها از میان رفت. اکنون این مردم بار دیگر گردن افراشته‌اند و ریاست مسلمانان را حق خود می‌دانند، آن‌هم نه بر اساس امتیازات معنوی چون علم، تقوا و عدالت، ‏بلکه تنها بدین جهت که از قریش‌اند. دختر پیغمبر (ع) می‌تواناست برابر این اجتهادها یا بهتر بگوئیم نوآوری‌ها، آرام و یا خاموش بنشیند. باید مسلمانان را از این سنت‌شکنی‌ها برحذر دارد؛ اگر پذیرفتند، چه بهتر و اگر نه، نزد خدا معذور خواهد بود.
این بود که خود را برای طرح شکایت در مجمع عمومی آماده ساخت. در حالی که جمعی از زنان خویشاوندش گرد وی را گرفته بودند، روانه مسجد شد. نوشته‌اند: چون به مسجد می‌رفت، راه رفتن او به راه رفتن پدرش پیغمبر می‌ماند. ابوبکر با گروهی از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود. میان فاطمه (ع) و حاضران چادری آویختند. دختر پیغمبر نخست ناله‌ای کرد که مجلس را لرزاند و حاضران به گریه افتادند، سپس لختی خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش‌ها خوابید آنگاه سخنان خود را آغاز کرد.
این سخنرانی، تاریخی، شیوا، بلیغ، گله‌آمیز، ترساننده و آتشین است. قدیم‌ترین سند که نویسنده در دست دارد و این خطبه در آن ضبط شده کتاب «بلاغات‌النساء» گردآورده ابوالفضل احمد بن ابی‌طاهر مروزی متولد ۲۰۴ و متوفای ۲۸۰ هجری قمری است. کتاب او چنان‌که از نامش پیداست، مجموعه‌ای از خطبه‌ها، گفته‌ها و شعرهای زنان عرب در عهد اسلامی است. کتاب با خطبه‌ای نکوهش‌آمیز از عایشه آغاز می‌شود، و دومین خطبه از آن گفتار زهراست.
احمد بن ابی‌طاهر این خطبه را به دو صورت و با دو روایت ضبط کرده است؛ اما در سندهای متأخر از او هر دو فقره در هم آمیخته است و خطبه به یک صورت که شامل هر دو قسمت است، دیده می‌شود. نویسنده در رعایت کلمات او نوشته احمد بن ابی‌طاهر و در رعایت ترتیب متن، از «کشف‌الغمه» نوشته علی بن عیسی اربلی متوفای ۶۹۳ هجری قمری پیروی کرده است. دربارهٔ سند و متن این خطبه از دیرباز (سالها پیش از احمد بن ابی‌طاهر) گفتگوها رفته است.
احمد بن ابی طاهر گوید: به زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب گفتم: «مردم گمان دارند این خطبه با چنین بلاغت از آن فاطمه نیست و برساخته ابوالعیناء است.» وی در پاسخ گفت: «من پیرمردان آل ابوطالب را دیدم که این خطبه را از پدران خود روایت می‌کردند و به فرزندان خویش تعلیم می‌دادند. پدر من از جدم این خطبه را از دختر پیغمبر روایت کرده است. بزرگان شیعه پیش از آنکه جد ابوالعیناء متولد شود، آن را روایت می‌کردند و به یکدیگر درس می‌دادند.» سپس گفت: «چگونه آنان خطبه فاطمه را انکار می‌کنند و خطبه عایشه را به هنگام مرگ پدرش می‌پذیرند؟»
ابن ابی‌الحدید نیز این گفتگو را به همین صورت از سیدمرتضی و او از مرزبانی و او به اسناد خود از عبیدالله پسر احمد بن ابی‌طاهر آورده است. چنان‌که دیدیم به نقل مؤلف «بلاغات‌النساء» (در هر سه نسخه کتاب که در دست نویسنده است) این گفتگو بین او و ابوالحسن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب رخ داده.
لیکن پذیرفتن این روایت با این سند، دشوار می‌نماید، بلکه غیرقابل قبول است. زید بن علی بن الحسین به سال ۱۲۲ شهید شده و احمد بن ابی‌طاهر به سال ۲۰۴ هجری قمری به دنیا آمده، پس نمی‌توان گفت او چنین پرسشی را از زید بن علی بن حسین (ع) کرده است. مسلماً نویسندگان حدیث را در ضبط سند سهوی دست داده است. تا آنجا که تتبع کرده‌ام، تنها عالم رجالی معاصر، آقای شیخ محمدتقی شوشتری این اشتباه را دریافته و نوشته است این گفتگو بین احمد بن ابی‌طاهر و زید بن علی بن الحسین بن زید است و مؤید این نظر این است که مؤلف بلاغات‌النساء در جای دیگر کتاب خود حدیثی از زید بن علی بن حسین بن زید العلوی آورده و این هر دو زید یکی است؛ و شگفت است که چنین اشتباه در دو چاپ بلاغات‌النساء باقی مانده و شگفت‌تر اینکه در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید نیز راه یافته است!
به هر حال این خطبه گذشته از این سند قدیمی، در کتاب‌های معتبر علمای شیعه و سنت و جماعت ضبط است. گمان دارم بعض نویسندگان سیرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خدای نخواسته دستخوش هوای نفس نشده‌اند) از آن جهت چنین خطبه‌ای را برساخته دانسته‌اند که فراوان از آرایش‌های لفظی و معنوی و مخصوصاً صنعت سجع برخوردار است. اینان می‌پندارند هر گاه سخنرانی در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود؛ به‌خصوص که گوینده در مقام طرح شکایت و دادخواهی باشد.
اگر موجب توهم همین است و خرده‌گیری اینان نه از راه حسد و کین است، باید گفت حقیقت نه چنین است. در خطبه دختر پیغمبر تشبیه، استعاره و کنایه به کار رفته است. نظیر چنین صنعت‌های لفظی و معنوی را در گفتارهای کوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان می‌بینیم، چه رسد به خانواده پیغمبر. از صنعت‌های لفظی، موازنه، ترصیع، تضاد و بیشتر از همه سجع در این سخنرانی موجود است. هنر سجع‌گوئی در خاندان پیغمبر امری طبیعی بوده است. ما می‌دانیم پیش از اسلام سخن به سجع‌گفتن در مکه رواج داشت. نخستین دسته از آیات مکی قرآن کریم فراوان از این صنعت برخودار است.
دختر پیغمبر و شوی او علی بن ابی طالب و فرزندان او بحکم وراثت، و نیز تحت تأثیر آیه‌های قرآن به سجع گوئی خو گرفته بودند. در خطبه‌های علی (ع) کمتر عبارتی را می‌بینیم که مسجع نباشد. فرزندان او نیز چنین بوده‌اند. هنگامی که زینب (ع) در مجلس پسر زیاد به زشت‌گویی او پاسخ می‌داد، گفت: «مهتر ما را کشتی! از خویشانم کسی نهشتی! نهال ما را شکستی! ریشه ما را از هم گسستی! اگر درمان تو این است، آری چنین است!‏» ابن زیاد گفت: «سخن به سجع می‌گوید، پدرش نیز سخنهای مسجع می‌گفت!»
گذشته از خاندان هاشم، بیشتر مردان و زنان تیره عبدمناف نیز از این هنر برخوردار بودند… باری، نویسنده کوشیده است در برگردان این خطبه به نثر فارسی تا آنجا که می‌تواند هنرهای لفظی و معنوی را نگاه دارد. مخصوصاً هنر سجع را تا حد ممکن رعایت کرده است و اگر در فقره‌هائی از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده، به خاطر رعایت این ظرافت‌ها بوده است:

ترجمه آهنگین خطبه
ستایش خدای را بر آنچه ارزانی داشت؛ و سپاس او را بر اندیشه نیکو که در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‌های فراگیر که از چشمه لطفش جوشید و عطاهای فراوان که بخشید و نثار احسان که پیاپی پاشید. نعمت‌هایی که از شمار افزون است و پاداش آن از توان بیرون و درک نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.
«سپاس» را مایه فزونی نعمت نمود و «ستایش» را سبب فراوانی پاداش فرمود و به درخواست پیاپی، بر عطای خود بیفزود. گواهی می‌دهم که خدای جهان یکی است و جز او خدائی نیست. ترجمان این گواهی، دوستی بی‌آلایش است و پایندان این اعتقاد، دلهای با بینش و راهنمای رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایی که دیدگان او را دیدن نتوانند، و گمان‌ها چونی و چگونگی او را ندانند. همه چیز را از هیچ پدیدآورد، و بی نمونه‌ای انشا کرد. نه به آفرینش آنها نیازی داشت، و نه از آن خلقت سودی برداشت. جز آنکه خواست قدرتش را آشکار سازد، و آفریدگان را بنده‌وار بنوازد، و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبرداری نهاد، و نافرمانان را به کیفر بیم داد. تا بندگان را از عقوبت‌برهاند، و به بهشت کشاند.
گواهی می‌دهم که پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنکه او را بیافریند، برگزید و پیش از پیمبری، تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید که می‌سزید؛ و این هنگامی بود که آفریدگان از دیده نهان بودند، و در پس پرده بیم نگران، و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه کارها را دانا بود، و بر دگرگونی‌های روزگار محیط بینا، و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد (ص) را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته، به انجام رساند. پیغمبر که درود خدا بر او باد، دید هر فرقه‌ای دینی گزیده، و هر گروه در روشنائی شعله‌ای خزیده، و هر دسته‌ای به بتی نماز برده، و همگان یاد خدائی را که می‌شناسند از خاطر سترده‌اند.
پس خدای بزرگ تاریکی‌ها را به نور محمد روشن ساخت، و دلها را از تیرگی کفر بپرداخت، و پرده‌هائی که بر دیده‌ها افتاده بود، به یکسو انداخت. سپس از روی گزینش و مهربانی، جوار خویش را بدو ارزانی داشت و رنج این جهان که خوش نمی‌داشت، از دل او برداشت، و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت، و چتر دولتش را در همسایگی خود افراشت، و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت. درود خدا و برکات او بر محمد (ص) پیمبر رحمت، امین وحی و رسالت، و گزیده از آفریدگان و امت باد.

ای بندگان خدا
سپس به مجلسیان نگریست و چنین فرمود:
شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دین و احکام، و امانت‌داران حق و رسانندگان آن به خلقید. حقی را از خدا عهده دارید، و عهدی را که با او بسته‌اید، پذرفتار. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت، و تأویل کتاب‌الله را به عهده ما گذاشت. حجتهای آن آشکار است، و آنچه دربارهٔ ماست، پدیدار؛ و برهان آن روشن و از تاریکی گمان به کنار؛ و آوای آن در گوش مایه آرام و قرار، و پیروی‌اش راهگشای روضه رحمت پروردگار، و شنونده آن در دو جهان رستگار.
دلیل‌های روشن الهی را در پرتو آیتهای آن توان دید، و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرام‌های خدا را بیان دارنده است، و حلال‌های او را رخصت‌دهنده، و مستحبات را نماینده، و شریعت را راهگشاینده، و این همه را با رساترین تعبیر گوینده، و با روشن‌ترین بیان رساننده.
سپس «ایمان» را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهاتان زدود؛ و با «نماز» خودپرستی را از شما دور نمود. «روزه» را نشان‌دهنده دوستی بی‌آمیغ ساخت؛ و «زکات» را مایه افزایش روزی بی‌دریغ؛ و «حج» را آزماینده درجه دین؛ و «عدالت» را نمودار مرتبه یقین؛ و «پیروی» ما را مایه وفاق؛ و «امامت» ما را مانع افتراق؛ و «دوستی ما» را عزت مسلمانی؛ و «بازداشتن نفس» را موجب نجات، و «قصاص» را سبب بقاء زندگانی. «وفاء» به نذر را موجب آمرزش کرد؛ و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از کم‌فروشی و کاهش.
فرمود میخوارگی نکنند تا تن و جان از پلیدی پاک سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوار لعنت نسازند. دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند؛ و شرک را حرام فرمود تا به اخلاص طریق یکتاپرستی جویند. «پس چنان‌که باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!» آنچه فرموده است، ‏به جا آرید و خود را از آنچه نهی کرده، بازدارید که‏ «تنها دانایان از خدا می‌ترسند».

من فاطمه‌ام
مردم! چنان‌که در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‌ام و پدرم محمد (ص) است؛ ‏ «همانا پیمبری از میان شما به سوی شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار». اگر او را بشناسید، می‌بینید او پدر من است، نه پدر زنان شما؛ و برادر پسرعموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند؛ و آنان را از عذاب الهی ترساند. فرق و پشت مشرکان را به تازیانه توحید خست؛ و شوکت بت و بت‌پرستان را درهم شکست.
تا جمع کافران از هم گسیخت، صبح ایمان دمید، و نقاب از چهره حقیقت فروکشید. زبان پیشوای دین در مقام شد، و شیاطین سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر کنار مغاکی از آتش بودید خوار، و در دیده همگان بی‌مقدار. لقمه هر خورنده، و شکار هر درنده، و لگدکوب هر رونده. نوشیدنی‌تان آب گندیده و ناگوار؛ خوردنی‌تان پوست جانور و مردار؛ پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنکه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاک ذلت برداشت، و سرتان را به اوج رفعت افراشت.
پس از آن‌همه رنجها که دید و سختی که کشید، رزم‌آوران ماجراجو و سرکشان درنده خو، و جهودان دین به دنیافروش، و ترسایان حقیقت‌نانیوش، از هر سو بر وی تاختند، و با او نرد مخالفت باختند. هر گاه آتش کینه افروختند، آن را خاموش ساخت؛ و گاهی که گمراهی سر برداشت، یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی بازنایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت، و کار آنان با دَم شمشیر بساخت.
او این رنج را برای خدا می‌کشید، و در آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را می‌دید، و مهتری اولیای حق را می‌خرید؛ اما در آن روزها، شما در زندگانی راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید.

پس از پیامبر (ص)
چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسول خویش گزید، دوروئی آشکار شد، و کالای دین بی‌خریدار. هر گمراهی دعوی‌دار و هر گمنامی سالار؛ و هر یاوه‌گوئی در کوی و برزن در پی گرمی بازار. شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت کرد: و دید چه زود سخنش را شنیدید، و سبک در پی او دویدید، و در دام فریبش خزیدید، و به آواز او رقصیدید!
هنوز دو روزی از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، گردید؛ و آنچه از آنتان نبود، بردید؛ و بدعتی بزرگ پدیدآوردید!
به گمان خود خواستید فتنه برنخیزد، و خونی نریزد، اما در آتش فتنه فتادید؛ و آنچه کِشتید، به باد دادید؛ که دوزخ جای کافران است، و منزلگاه بدکاران. شما کجا و فتنه خواباندن کجا؟ دروغ می‌گویید، و راهی جز راه حق می‌پویید! و گرنه این کتاب خداست میان شما: نشانه‌هایش بی‌کم و کاست هویدا، و امر و نهی آن روشن و آشکارا. آیا داوری جز قرآن می‌گیرید؟ یا ستمکارانه گفته شیطان را می‌پذیرید؟ «کسی که جز اسلام دینی پذیرد، روی رضای پروردگار نبیند و در آن جهان با زیانکاران نشیند.»
چندان درنگ نکردید که این ستورِ سرکش، رام و کار نخستین تمام گردد. نوائی دیگر ساز و سخنی جز آنچه در دل دارید، آغاز گردید! می‌پندارید ما میراثی نداریم. در تحمل این ستم نیز بردباریم، و بر سختی این جراحت پایداریم. مگر به روش جاهلیت می‌گرایید؟ و راه گمراهی می‌پیمایید؟ «برای مردم باایمان چه داوری بهتر از خدای جهان‏»؟

میراث و حرمت
ای مهاجران! این حکم خداست که میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ پسر…! خدا گفته تو از پدر ارث بری و میراث مرا از من ببری؟ این چه بدعتی است در دین می‌گذارید! مگر از داور روز رستاخیز خبر ندارید؟ اکنون تا دیدار آن جهان، این ستورِ آماده و زین برنهاده تو را ارزانی!
وعده‌گاه، روز رستاخیز! خواهان محمد و داور خدای عزیز! آن روز ستمکار رسوا و زیانکار، و حق ستمدیده برقرار خواهد شد. به زودی خواهید دید که هر خبری را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی.
پس به روضه پدر نگریست و گفت:
رفتی و پس از تو فتنه برپا شد
کینهای نهفته آشکار شد
این باغ خزان گرفت و بی برگشت
وین جمع به هم فتاد و تنها شد
ای گروه مؤمنین! ای یاوران دین! ای پشتیبانان اسلام! چرا حق مرا نمی‌گیرید؟ چرا دیده به هم نهاده و ستمی را که به من می‌رود، می‌پذیرید؟ مگر نه پدرم فرمود: «احترام فرزند، حرمت پدر است»؟ چه زود رنگ پذیرفتید، و بی‌درنگ در غفلت خفتید! پیش خود می‌گوئید: محمد مرد! آری، مرد و جان به خدا سپرد! مصیبتی است بزرگ و اندوهی است سترگ. شکافی است که هر دم گشاید و هرگز به هم نیاید. فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاند و گزیدگان خدا را به سوک نشاند. شاخ امید بی‌بر و کوه‌ها زیر و زبر شد. حرمت‌ها تباه و حریم‌ها بی‌پناه ماند، اما نه چنان است که شما این تقدیر الهی را ندانید و از آن بی‌خبر مانید. قرآن در دسترس ماست، ‏شب و روز می‌خوانید. چرا و چگونه معنی آن را نمی‌دانید؟ که پیمبران پیش از او نیز مردند و جان به خدا سپردند: «محمد جز پیغمبری نبود. پیغمبرانی پیش از او آمدند و رفتند. اگر او کشته شود یا بمیرد شما بگذشته خود بازمی‌گردید؟ کسی که چنین کند خدا را زیانی نمی‌رساند؛ و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.»

ای خموشان!
آوه! پسران قیله! پیش چشم شما میراث پدرم ببرند، و حرمتم را ننگرند! و شما همچون بیهوشان، فریاد مرا نانیوشان؟ حالی که سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‌های آبادان! امروز شما گزیدگان خدا، پشتیبان دین، و یاوران پیغمبر و مؤمنین، و حامیان اهل بیت طاهرینید! شمائید که با بت‌پرستان عرب درافتادید و برابر لشکرهای گران ایستادید! چند که از ما فرمانبردار، و در راه حق پایدار بودید، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند، و مشرکان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و کافران را حلقه بندگی در گوش کردید. اکنون پس از آن‌همه زبان‌آوری دم فروبستید، و پس از پیشروی، واپس نشستید، آن‌هم برابر مردمی که پیمان خود را گسستند و حکم خدا را کار نبستند. «از اینان بیم مدارید، تا هستید. از خدا بترسید اگر حق پرستید!»
اما جز این نیست که به تن‌آسانی خو کرده‌اید و به سایه امن و خوشی رخت برده‌اید. از دین خسته‌اید و از جهاد در راه خدا نشسته‌اید و آنچه را شنیده، کار نبسته! بدانید که:
گر جمله کاینات کافر گردند
بر دامن کبریاش ننشیند گرد
من آنچه شرط بلاغ است، ‏با شما گفتم. اما می‌دانم خوارید و در چنگال زبونی گرفتار. چه کنم که دلم خون است، و بازداشتن زبان شکایت، از طاقت برون! و نیز می‌گویم برای اتمام حجت بر شما مردم دون. بگیرید: این لقمه گلوگیر به شما ارزانی، و ننگ و حق‌شکنی و حقیقت‌پوشی بر شما جاودانی باد! اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بیازارد؛ آتشی که هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه می‌کنید، خدا می‌بیند؛ و ستمکار به‌زودی داند که در کجا نشیند. من پایان کار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا می‌ترسانم. به انتظار بنشینید تا میوه درختی را که کشتید، بچینید و کیفر کاری را که کردید، بینید.

واکنش‌ها
در آن اجتماع که نیمی مجذوب و نیمی مرعوب بودند، این سخنان آتشین که از دلی داغدار برخاسته چه اثری نهاده است؟ خدا می‌داند. تاریخ و سندهای دست اول جز اشارت‌های مبهم چیزی ثبت نکرده است. اگر هم در ضبط داشته، بر اثر دستکاری‌های فراوان به ما نرسیده است. مسلماً گفته‌های دختر پیغمبر، و همسر پسرعموی او در چنان مجمع بدون عکس‌العمل نبوده است. دختری که هر چه آن مردم در آن روز داشتند، از برکت پدر او مادر او بود؛ پدری که دیروز مرده و امروز حق فرزندش را از وی گرفته‌اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت خویش را در آن دیده‌اند که خاموش باشند، انصار چنان نبوده‌اند. آنان ناخرسندی خود را در سقیفه نشان دادند، و این خرده‌گیری محرک خوبی بوده است.
اما آنان چه گفته‌اند، و چه شنیده‌اند، همزبان شده‌اند؟ به اعتراض برخاسته‌اند؟ نمی‌دانیم. آیا تنها به افسوس و دریغ بسنده کرده‌اند، خدا می‌داند. شاید گفته‌اند کاری است گذشته، حکومتی روی کار است و باید او را تقویت کرد، و مصلحت مسلمانان در این است که اگر یکدل نیستند، باری یک‌زبان باشند؛ چه، جز شهر مدینه از همه جا بوی سرکشی به دماغ می‌رسد. اما چنان‌که نوشته‌اند، ابوبکر در آن جمع پاسخ دختر پیغمبر را چنین داد:
ـ دختر پیغمبر! پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن کافران و مظهر قهر یزدان بر ایشان بود. اگر نسب او را بجوئیم، او پدر تو است نه پدر دیگر زنان. برادر پسرعموی تو است نه دیگر مردان. در دیده او از همه خویشاوندان برتر، و در کارهای بزرگ او را یاور بود. جز سعادتمند، شما را دوست ندارد و جز پست‌نژاد، تخم دشمنی‌تان را در دل نکارد. شما در آن جهان ما را پیشوا و به سوی بهشت رهگشایید. من چه حق دارم که پسرعمت را از خلافت بازدارم! اما فدک و آنچه پدرت به تو داده، اگر حق تو است و من از تو گرفته‌ام، ستمکارم. اما میراث، می‌دانی پدرت گفته است: «ما پیمبران میراث نمی‌گذاریم. آنچه از ما بماند، صدقه است‏».
ـ: اما خدا دربارهٔ دو تن از پیمبران گوید: «از من و از آل یعقوب میراث می‌برد» و نیز گوید: «سلیمان از داوود ارث برد.» این دو پیمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمی‌رسد، پیمبری است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من می‌گیرند؟ آیا در کتاب خدا فاطمه ـ دختر محمد ـ از این حکم بیرون شده است؟ اگر چنین آیه‌ای است، ‏بگو تا بپذیرم.
ـ دختر پیغمبر، گفتار تو بیّنت است و منطق تو زبان نبوت. کسی را چه رسد که سخن تو را نپذیرد؟ و چون منی چگونه تواند بر تو خرده گیرد؟ شوهرت میان من و تو داوری خواهد کرد.
اما ابن ابی‌الحدید عکس‌العمل خطبه را به صورتی دیگر نوشته است… دست‌درکاران سیاست و همفکران آنان برای آنچه در آن روزها گفته و کرده‌اند، دلیل‌ها نوشته و می‌نویسند. می‌خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت کلمه باید حفظ شود. اگر گروه‌هائی به مخالفت با حکومت تازه برخیزند، قدرت مرکزی را ناتوان خواهند کرد. به هر صورت که ممکن است‌باید آنان را به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفیان دشمن دیرین اسلام در کمین است و توطئه را آغاز کرده. گاهی به خانه عباس و گاهی به خانه علی می‌رود. می‌خواهد این دو خویشاوند پیغمبر را به مخالفت با خلیفه برانگیزد. اگر موفق گردد و در داخل مدینه نیز دودستگی پیش آید و انصار مقابل مهاجران بایستند، آشوبی بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده ـ رئیس طائفه خزرج ـ چشم به خلافت دوخته است هنوز با خلیفه بیعت نکرده. انصار خود را برای رهبری مسلمانان سزاوارتر از مهاجران می‌دانند. اگر در آغاز کار، حکومت سخت نگیرد هر روز از گوشه‌ای بانگی خواهد برخاست.
این توجیه‌ها و مانند آن از همان روزهای نخستین تا امروز صدها بار مکرر شده است. عبارت‌ها گوناگون، و معنی یکی است. آنچه مسلم است اینکه کمتر انسانی می‌تواند با تغییر شرایط سیاسی و اقتصادی منطق خود را تغییر ندهد، و آن را با وضع حاضر منطبق نسازد. می‌توان گفت آن روز که آن گروه چنین کارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن دیدند. اما این صلاح‌اندیشی به صلاح مسلمانان بود یا نه؟ خود بحثی است. به گمان خود می‌خواستند، اختلاف پدید نشود و فتنه برنخیزد و یا لااقل کردار خود را چنین توجیه می‌کردند. اما اگر در اجتماعی اصلی مسلم (به هر غرض و نیت که باشد) دگرگون شد، دستاویزی برای آیندگان می‌شود؛ و آن آیندگان متأسفانه از خودگذشتگی گذشتگان را ندارند؛ و اگر داشتند، مسلماً امروز تاریخ مسلمانی رنگ دیگری داشت.
* زندگانی فاطمه زهرا (س)
-داکتر سیدجعفر شهیدی
کد مطلب: 65850
مرجع : اطلاعات
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل