افشار، استمرار یک توهم

خلیل صدرا
احساسات سرکوب شده ی ما تاریخ را همچنان شکسته می بیند و فجایع هزاره جات را در چهارچوب مساله ی قومیت و نژاد دسته بندی می کند، امری که نتیجه ی ضروری آن چیزی نیست جز مظلومیت هزاره و همین مساله مبنای ایدئولوژی ویرانگر هزارگی است که نفی دیگری را مطلقا منطقی، موجه و مشروع تلقی می کند
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۱ دلو ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۳
افشار، استمرار یک توهم
مقدمه:
 فیلیکس یاکوبی: به عنوان یک یهودی خود را در وضعی دشوار می بینم؛ اما در مقام یک مورخ دیر زمانی است که آموخته ام حوادث تاریخی را از منظری شخصی ننگرم.
 
پرسش تقوای تفکر است. با الهام گرفتن از این جمله ی هایدگر که بی تردید یکی از درخشان ترین قطعات فلسفی تاریخ فلسفه به شمار می رود می گوییم پرسش مبنای تفکر و تفکر یگانه افق آزادی و راه رهایی است. پرسش تفکر را در شأن زمان می آزماید و آن را تبدیل به چراغ راه آینده می کند. پرسش همواره با اکنون در ارتباط است و گذشته تنها از آن رو موضوع پرسش قرار می گیرد که نسبتی با اکنون برقرار می کند و پرسش اتفاقا در جایی می درخشد و باید بدرخشد که هیچ امر پرسش برانگیزی وجود ندارد. چرا که در اساس همین که هیچ امر پرسش برانگیزی وجود ندارد خود بزرگترین دلیل پرسشگری است.
در دنیای افغانی و به طور خاص هزارگی تفکر؛ وضعیتی فراتر و مرگبارتر از سکوت را تجربه می کند و تقریبا در باب تاریخ و ارزشهای مطلق هزارگی هیچ امری شایسته ی آن نیست که به آزمون پرسش گرفته شود. فاجعه ی افشار به مثابه ی یک رخداد تاریخی نه افسانه است و نه همچون کوره های آدم سوزی نازیها و آشویتس در پس پرده ی ابهام و تردید قرار دارد.
بازماندگان قربانیان آن هنوز هم در میان ما نفس می کشند. تجربه ما(نسل سوم) از فاجعه اما تجربه ی روایی از آن است؛ روایت هزارگی از آن که هزاره قربانی اصلی آن تلقی می شود. این درحالی است که مزاری در سخنرانی هایش تصریح می کند که در هنگام سقوط افشار تقریبا هیچ هزاره ای در افشار باقی نمانده بود و فقط قزلباش ها به این خیال که ما که طرف جنگ نبوده ایم، پس با ما کاری ندارند، پس چرا فرار کنیم در افشار باقی ماندند و بعد از سقوط افشار تمام قربانیان افشار فقط و فقط مردم قزلباش بودند.
پرسشی که هیچ هزاره ای نباید از کنار آن عبور کند این است که چرا پس از این اعتراف مزاری هزاره ها همچنان خود را قربانیان اصلی فاجعه قلمداد می کنند؟
سکوت مرگبار و البته معنادار رادیکال های هزاره در قبال فاجعه ۲۳ سنبله که هزاران هزاره را گرفتار شر تقدیر کرد و به خاک و خون کشاند پاسخ خود را چگونه و در کجا می یابد؟
چرا در جایی که هرگز قطره ای خون هزاره هم ریخته نشده سعی می کنیم خود را یگانه قربانی فاجعه معرفی کنیم؟
اما در جایی که هزاران هزاره قربانی ستم و دهشت هزاره می شوند سکوت و بی شرمی مبادله می کنیم؟
چرا هیچ یک از هزاره هایی که فریاد عدالت خواهی شان حنجره را از آنها و پرده ی گوش را از دیگران پاره کرده است هیچ یادی از قربانیان آن شب دهشتناک نمی کنند؟
چرا ۲۳ سنبله هر سال در سکوت مطلق برگزار می شود؟
پاسخ روشن است: چرا که نفس تجلیل از قربانیان ۲۳ سنبله و یادآوری آن برای ایدئولوژی هزارگی که مشروعیت خود را از یک فرد می گیرد، نوعی انتحار و خودزنی به شمار می رود. روی دیگر سکه ی تجلیل از قربانیان فاجعه محکوم کردن عامل فاجعه است و محکومیت عامل فاجعه که یگانه مبنای مشروعیت تفکر هزارگی موجود است هم تراز با با محکومیت و سرکوب خود است و طبیعی است که میل به بقاء در ایدئولوژی هزارگی و هر ایدئولوژی دیگری پتانسیل خودانتقادی را در فرد سرکوب و دچار أختگی ایدئولوژیکی می کند.
افشار دیگر از حالت یک رویداد تاریخی خارج شده. تقلیل آن به یک روایت تاریخی هم به بیراهه رفتن است. افشار اکنون تبدیل به گونه ای از اندیشیدن شده است. اندشیدنی که با اندیشه هیچ ارتباطی برقرار نمی کند و صرفا در قلمرو ایدئولوژی قابل تفسیر است. این ایدئولوژی به ساده ترین بیان بازتاب دهنده ی این تفکر است که: یا هزاره هستی یا اصلا آدم نیستی. ارزشها یا ارزشهای هزارگی هستند و یا اصلا ارزش نیستند.
اما پرسش مهمی که در برابر ما سربرمی آورد این است که این نوع نگاه ایدئولوژیک هزارگی نسبت به جهان، تاریخ، اکنون و دیگری بر چه بنیادی استوار است. روایت رادیکال، ایدئولوژیگ و دگردیسه یافته از قربانی در فاجعه افشار فقط در امتداد و در پیوند با روایت ما از تاریخ قابل فهم است. خاستگاه این روایت عمدتا برمی گردد به زمان عبدالرحمن و فجایع هزاره جات، روایتی که تصویر شکسته ای از امر تاریخی را همچون تکه چوبی که در آب صرفا به دلیل خطای دید ما شکسته به چشم می آید بازنمایی می کند.
جایی که چشم خطا می کند و چوب را در آب شکسته می بیند خرد خطای گریزناپذیر چشم را به ما گوشزد می کند و ما به تصویر شکسته ی آن اعتنایی نمی کنیم. احساسات سرکوب شده ی ما تاریخ را همچنان شکسته می بیند و فجایع هزاره جات را در چهارچوب مساله ی قومیت و نژاد دسته بندی می کند، امری که نتیجه ی ضروری آن چیزی نیست جز مظلومیت هزاره و همین مساله مبنای ایدئولوژی ویرانگر هزارگی است که نفی دیگری را مطلقا منطقی، موجه و مشروع تلقی می کند. از این رو می توان گفت تفکر هزارگی امروز خود برساخته ی یک امر افسانه ای و دگردیسه یافته ی تاریخی است. تعبیر نخ نما شده اما همچنان پرقدرت زیربنا و روبنای مارکس به توضیح و تحلیل مساله کمک می کند.
مارکس معتقد بود نقد ایدئولوژی/ روبنا دردی را دوا نمی کند. باید زیربنا و آنچه ایدئولوژی بر آن استوار شده است را نقد و بعد از آن ویران کرد.
به یاری این آموزه ی مارکس می توان گفت تفکر هزارگی موجود باید ویران شود اما دیرزمانی است که نقد و ویران سازی آن دیگر ناممکن شده است. ویران سازی در سطح بنیادین تری باید صورت بگیرد. می شود چشم ها را شست و افشار را جور دیگری دید اما در زمانه ای که گم شدن یک مرغ هزاره هم صورت نژادی به خود می گیرد و سارقان و متهمان احتمالی یا سید هستند یا پشتون و یا تاجیک باز تولید افشار به مثابه ی یک ایدئولوژی کار چندان پیچیده و سختی نخواهد بود.
آنچه باید نابود شود تفکر افشاری در تمامیت خود است و این ممکن نیست مگر پس از فروپاشی زیربنای تاریخی آن. گام اول در این راه تجرید خود از تعلقات و وابستگی های نژادی و بعد از آن طرح پرسش در باب خود، دیگری، تاریخ و اکنون است. هرگز نباید فراموش کنیم که بدون غلبه بر کین توزی، بدون غلبه بر روحیه ی انتقام از گذشته هرگز و در هیچ صورتی قادر نخواهیم بود هیچ نسبتی با حقیقت و اخلاق برقرار کنیم.
ادامه دارد . . .

منبع: جمهوری خراسان
کد مطلب: 47823
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل