گزیده‌ای از شعر شاعران بزرگ فارسی زبان در مدح پیامبر مهربانی

تاریخ انتشار : شنبه ۲۸ جدی ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۳۶
گزیده‌ای از شعر شاعران بزرگ فارسی زبان در مدح پیامبر مهربانی
به گزارش پبام آفتاب، میلاد پربرکت حضرت ختمی مرتبت و امام جعفر صادق(ع) به این روزها رنگ دیگری بخشیده، رنگ وحدت و برکت.
حضرت ختمی مرتبت همواره به مهربانی و رئوف بودن مشهور هستند، امانت داری ایشان زبانزد عام و خاص بود تا آنجا که به ایشان محمد امین لقب دادند.
در نوشته زیر نمونه اشعاری از شاعران بزرگ فارسی آورده شده است، اشعاری که با موضوع میلاد نبی رحمت محمدمصطفی(ص) سروده شده است.
در نعت پيامبر اکرم(ص)

سنايي غزنوي

اي گزيده مر تورا از خلق رب العالمين

آفرين گويد همي بر جان پاکت آفرين

از براي اينکه ماه و آفتابت چاکرند

مي طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمين

خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال

روي تو نور مبين و رأي تو حبل  المتين

نقش نعل مرکب تو قبله روحانيان

خاک پاي چاکرانت توتياي حور عين

مرگ با مهر تو باشد خوشتر از عمر ابد

زهر با ياد تو باشد خوشتر از ماه معين

اي سواري کت سزد گر باشد از برقت براق

برسرش پروين لگام و مه رکاب و زهره زين

بر تن و جان تو بادا آفرين از کردگار

جبرئيل از آسمان بر خلق تو کرد آفرين

از براي اينکه تا آسان کند اين دين خويش

آدمي از آدم آرد حور از خلد برين

جبرئيل ار نام تو در دل نياوردي به ياد

نام او در مجمع حضرت کجا بودي امين

اين صفات و نعت آن مرداست کاندر آسمان

از براي طلعتش مي  تابد اين شمس مبين

نور رخسارت دهد نور قبولش را مدد

سايه زلفت شب هجرانش را باشد کمين

زين قلم زن با قلم  گر تو نباشي هم نشان

وين قدم زن با ندم  گر تو نباشي هم نشين

اي سنايي گر ز دانايي بجويي مهر او

جز کمالش را مدان و جز جمالش را مبين

اژدهاي عشق را خوردن چه بايد اي عجب

گاه شرک از کافران و گاه دين از بواليقين

فروغ همه آفرينش بدوست

نظامي گنجوي

فرستاده ي خاص پروردگار

رساننده ي حجت استوار

گرانمايه تر تاج آزادگان

گرامي تر از آدميزادگان

محمد کازل تا ابد هر چه هست

به آرايش نام او نقش بست

چراغي که پروانه بينش بدوست

فروغ همه آفرينش بدوست

ضمان دار عالم، سيه تا سپيد

شفاعت گر روز بيم و اميد

درختي سهي سايه در باغ شرع

زميني به اصل، آسماني به فرع

زيارتگه اصل داران پاک

ولي نعمت فرع خواران خاک

چراغي که تا او نيفروخت نور

ز چشم جهان روشني بود دور

لب از باد عيسي پر از نوش تر

تن از آب حيوان سيه پوش تر

فلک بر زمين چار طاق افکنش

زمين بر فلک پنج نوبت زنش

ستون خرد مسند پشت او

مه انگشت کش گشته ز انگشت او

خراج آورش حاکم روم و ري

خراجش فرستاده کري و کي

محيطي چه گويم چو بارنده ميغ

به يک دست گوهر به يک دست تيغ

به گوهر جهان را بياراسته

به تيغ از جهان داد دين خواسته

اگر شحنه اي تيغ بر سر برد

سر تيغ او تاج و افسر برد

به سر بردن خصم چون پي فشرد

به سر برد تيغي که بر سر نبرد

قباي دو عالم به هم دوختند

وزان هر دو يک زيور افروختند

چو گشت آن ملمع قبا جاي او

به دستي کم آمد ز بالاي او

به بالاي او کايزد آراست ست

هم آرايش ايزدي راست ست

کليد کرم بوده در بند کار

گشاده بدو قفل چندين حصار

ز معراج او در شب ترکتاز

معرج گران فلک را طراز

شب از چتر معراج او سايه اي

وز آن نردبان آسمان پايه اي

بانگِ يا ايها الرسول

ژوليده نيشابورى

شب گشت و تيرگى همه جا را فراگرفت

وز نور ماه دامن گيتى ضياء گرفت

در هفده ربيع به شوق وصال حق

جا در درون غار حرا مصطفى گرفت

مهد صفا به غار حرا تا نهاد پاى

غار حرا ز يمن قدومش صفا گرفت

پاسى ز شب گذشت که از ماوراى عرش

نورى جهيد و جلوه اش ارض و سماء گرفت

روح الامين به غار حرا آمد و بگفت

اين آيه را بخوان که دل از او جلا گرفت

"اقرأ باسم ربک" يا ايها الرسول

کز خواندنش سزاست ره هر خطا گرفت

بايد براى کُشتَن نمروديان دَهر

جا در درون آتش عشق خدا گرفت

تا بگسلد ز پاى تو زنجير بردگى

بايد به دست خويش چو موسى عصا گرفت

بهر نجات خلق ز گرداب هَمُّ و غم

بايد ره از جنايت و ظلم و جفا گرفت

محکم ببند دامن همت که ز امر حق

بايد به دست خود عَلَم اقتدار گرفت

کاخ بتان خراب کن و کاخ معدلت

آباد کن که دست تو را کبريا گرفت

تاج رسالتى که به فرقت نهاده حق

ارض و سماء ز قدر و بهايش بها گرفت

برخيز گو به خلق جهان اين کلام نغز

بايد براى درد خود از حق دوا گرفت

بانگى برآر از دل و برگو خدا يکى است

آن خالقى که خلق ز وجودش نوا گرفت

«ژوليده» شاد زى که براى نجات خلق

احمد به دست خويش کتاب خدا گرفت

حيران

عليرضا قزوه

و انسان هرچه ايمان داشت، پاي آب و نان گم شد

زمين با پنج نوبت سجده،در هفت آسمان گم شد

شب ميلاد بود و، تا سحرگاه آسمان رقصيد

به زير دست و پاي اختران، آن شب زمان گم شد

همان شب چنگ زد در چين زلفت، چين و غرناطه

ميان مردم، چشم تو يک هندوستان گم شد

از آن روزي که جانت را اذان ِ جبرئيل آکند

خروش صورِ اسرافيل، در گوش اذان گم شد

تو نوحِ نوحي، اما قصه ات شوري دگر دارد

که در توفان ِ نامت کشتي پيغمبران، گم شد

شب ميلاد در چشم تو، خورشيدي تبسم کرد

شب معراج زير پاي تو، صد کهکشان گم شد

ببخش اي محرمان در نقطه ي خال لبت حيران

خيالِ از تو گفتن داشتم، اما زبان گم شد

دو خورشيد

حاج غلامرضا ساز گار

ز يک مشرق نمايان شد دو خورشيد جهان آرا

که رخت نور پوشاندند بر تن آسمان ها را

دو مرآت جمال حق، دو درياي کمال حق

دو نور لايزال حق، دو شمع جمع محفل ها

دو وجه الله رباني، دو سرّ الله سبحاني

دو رخسار سماواتي، دو انسان خدا سيما

دو عيسي دم، دو موسي يد، دو حُسن خالق سرمد

يکي صادق يکي احمد يکي عالي يکي اعلا

يکي بنيانگر مکتب، يکي آرنده مذهب

يکي انوار را مشعل، يکي اسرار را گويا

يکي از مکه انوار رخش تابيد در عالم

يکي شد در مدينه آفتاب طلعتش پيدا

يکي نور نبوت را به دل ها تافت تا محشر

يکي نور ولايت را ز نو کرد از دمش احيا

رسد آواي قال الصادق و قال رسول ا...

به گوش اهل عالم تا که اين عالم بود بر پا

يکي جان گرامي در دو جسم پاک و پاکيزه

دو تن اما چو ذات پاک يکتا هر دو بي همتا

محمد کيست؟ جانِ جانِ جان عالم خلقت

که گر نازي کند، در هم فرو ريزد همه دنيا

محمد کيست؟ روح پاک کل انبيا در تن

که حتي در عدم بودند بي او انبيا يک جا

محمد کيست؟ مولايي که مولانا علي گويد:

"منم عبد و رسول ا... برِ من رهبر و مولا"

محمد از زمان ها پيشتر مي زيست با خالق

محمد از مکان پيموده ره تا اوج "اَو اَدني"

محمد محور عالم، محمد رهبر آدم

محمد منجي هستي، محمد سيد بطحا

محمد کيست؟ آنکو بوده قرآن دفتر مدحش

که وصفش را نداند کس به غير از قادر دانا

محمد را کسي نشناخت جز حق و علي هرگز

چنان که جز خدا و او کسي نشناخت حيدر را

وضو گيرم ز آب کوثر و شويم لب از زمزم

کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا

ششم مولا، ششم هادي، ششم رهبر، ششم سرور

که هم درياي شش گوهر بود، هم دُرّ شش دريا

صداقت از لبش ريزد، فصاحت از دمش خيزد

فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا

بسي زهّاد و عبّادند بي مهرش همه کافر

بسي عالم، بسي عارف، همه بي نور او اعمي

دو خورشيد منير او هشام و بو بصير او

دو کوه حکمت و ايمان، دو بحر دانش و تقوي

مرا دين نبي، مهر علي و مذهب جعفر(ع)

سه مشعل بوده و باشد، چه در دنيا چه در عقبي

در ديگر زنم غير از در آل علي؟ هرگز!

ره ديگر روم غير از ره اين خاندان؟ حاشا!

بهشت من بود مهر علي و مهر اولادش

نه از محشر بود بيمم، نه از نارم بود پروا

سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پيکر

اگر گردم جدا يک لحظه از ذرّية زهرا

از آن بر خويش کردم انتخاب نام "ميثم" را

که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا

مي بارد از طلوع نگاهش

غلامرضا شکوهي

تا بر بسيط سبز چمن پا گذاشته است

چشمش بهار را به تماشا گذاشته است

از بس که دست برده در آغوش آسمان

پا بر فراز گنبد ميان گذاشته است

مي بارد از طلوع نگاهش تبار صبح

خورشيد را به سينه خود جا گذاشته است

تا مثل کوه ريشه دواند به عمق خاک

يک عمر سر به دامن صحرا گذاشته است

دستي لطيف ساغر سرشار عشق را

در هفت سين سفره دنيا گذاشته است

نوري(امين)نشسته به آغوش (آمنه)

دريا قدم به ديده دريا گذاشته است

نوري که از تبلور رخسار او دميد

خورشيد را به خانه دلها گذاشته است

يک رباعي

عبدالرحيم سعيدي راد

بين شب و روز جنگ شد بر سر عشق

خورشيد طلوع کرد بر منبر عشق

درياچه ساوه از تعجب خشکيد

هنگام تولد تو پيغمبر عشق

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي

سيد محمد جواد شرافت

اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر

لبخندت از تبسم گل ها مليح تر

بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست

يعني نديده از خم زلفت ضريح تر

اي با خداي عرش ز موسي کليم تر

با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر

وقتي سوال مي شود از بهترين رسول

از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟

با ديدن تو عشق نمک گير شد که ديد

روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي

حسن ختام قصه ي ناب نبوتي

بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي

در بين سينه ات غم مردم هميشگي

دريايي و نمايش آرامشي ولي

در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي

در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد

باراني از ترانه، ترنم هميشگي

با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل

سازش هميشگي و تفاهم هميشگي

خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست

سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست

تکرار نام تو شده آواز جبرئيل

آگاهي از مقام تو اعجاز جبرئيل

تا اوج عرش در شب معراج رفته اي

بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل

مثل حرير روشني از نور پهن شد

در مقدم «براق» پر باز جبرئيل

مداح آستان تو و دوستان توست

بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل

سرمست نام توست بزرگ فرشتگان

پير غلام توست بزرگ فرشتگان

در آسمان عرش تمام ستاره ها

بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها

چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست

بايد عوض شود روش استعاره ها

شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو

داده ست آبرو به تمام هزاره ها

عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي

نام تو زنده است بر اوج مناره ها

گل واژه اي براي هميشه است نام تو

ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو
انتهای پیام/.

منبع روزنامه خراسان ایران

کد مطلب: 25999
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل