۱۶
 

عصری برای عدالت

تاریخ انتشار : يکشنبه ۳ جدی ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۵۵
اشاره: گروه عصری برای عدالت، عده‌ای از کمونیستهای مائوئیست بودند که نشریه‌ی «عصری برای عدالت» را در پاکستان از سال 1375 تا سال 1377 منتشر می کردند، و بنا بر سنت رایج، به گروه «عصری عدالتی‌ها» شهرت یافتند.
گرادنندگان و نویسندگان این نشریه به دلیل موضعگیریهای سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک التقاطی و شرر انگیز در جامعه هزاره، به بهانه‌ حمایت از قوم هزاره و آقای مزاری، به تنش‌های خونباری دامن زدند که در نتیجه‌ آن حادثه‌ی 23 سنبله سال 1373توسط استاد مزاری و نیروهای تحت امر ایشان بوجود آمد. در این حادثه بیش از ده هزارنفر کشته و غرب کابل به خاک و خون کشیده شد. انجنیرعباس نویان گورکانی، عضو سابق ولسی جرگه، معلم عزیز رویش مسؤول مدرسه معرفت در غرب کابل و حسین حلامیس، مشهور به دای فولادی هسته‌ی اصلی گروه تمویل کننده، گرداننده و نویسنده عصری برای عدالت را تشکیل می دادند. در رابطه با این گروه مطلبی مفصلی در کتاب «نگاهی نو به التقاط در جهان اسلام و افغانستان» نوشته شده که بخشی از آن در اینجا نقل می شود.
--------------------------------------------------
 «این مجموعه نخست در سال (1372 ﻫ.ش) در کابل از طریق نشریات یک از گروههای جهادی[حزب وحدت اسلامی] به پخش برخی از عقاید و دیدگاه‏هایشان دست زدند و سپس با تأسیس نشریه‏ای به نام «امروز ما» در پیشاور پاکستان در زمستان (1373) به تبیین و ترویج عقاید و نظریات‏شان به صورت آشکارتر پرداختند و بالاخره در بهار (1375 هـ.ش) با تأسیس تشکیلاتی به نام «کانون فرهنگی رهبر شهید» و پخش نشریه‏ای به نام «عصری برای عدالت» در «اسلام آباد» پاکستان، به صورت برهنه‏تر از گذشته به اشاعه و تبلیغ نظریات‏شان، دست یازیدند. اینان که مدعی پیروی از به قول خودشان «خط رهبری شهید مزاری» بودند و به همین جهت برخود نام «کانون فرهنگی رهبر شهید» نهادند، هیچگاه به این اسم خوانده نشدند، بلکه با همان عنوان تخفیف شده‎‏ی نشریه‏شان «عصرعدالتی‏ها» شهرت یافتند.
هرچند افراد و محافل خبره‏ی افغانستانی، این مجموعه را یک دسته‏ی سیاسی می‏دانند که از سوی بعضی از کشورها و یا قدرت‏های بیگانه به خاطر اغراض سیاسی مصادم با منافع مردم افغانستان تشکیل شده و از سوی همانان تغذیه می‏گردند[1] و لذا نمی‏توانند نظریات و دیدگاه‏های قابل بحث در قلمرو فلسفه‏ی اجتماعی یا حوزه‏ی معرفتی داشته باشند؛ اما در اینجا با نادیده انگاشتن این امر و با فرضِ قرارگرفتن این مجموعه در ردیف گروههای دارای طرز تفکر سیاسی – اجتماعی و یا به تعبیر دیگر «فلسفه‏ی اجتماعی»، افکار و دیدگاه‏های اینان را مورد بحث و ارزیابی پژوهشگرانه در قلمرو فلسفه‏ی اجتماعی، قرار می‏دهیم:
نظریات این دسته از این جهت می‏تواند حایز اهمیت باشد که مدعی داشتن برنامه‏ی استراتژیک «نجات مذهبی[2] و سیاسی» و عرضه‏ی «تفکر نوین»[3] تفکر خاص که «معلول تاریخ و واقعیت‏های خاص اجتماعی و محیطی‏یی است که جامعه در بطن آن زندگی می‏کند.»[4]
اینان تا سال 1377 که حدود دو سال از آغاز اعلام موجودیت‏شان می‏گذشت، 12 شماره از مجله‏ی نام برده و چند جزوه‏ی دیگر را پخش و نشر کردند. از مطالعه‏ی دقیق این جمله‏ها و جزوه‏ها به صورت کلی چنین بر می‏آید که اینان درصدد عرضه و تبلیغ دیدگاهی هستند که رکن اساسی و زیربنایی‏ترین اصل آن این است:
تاریخ افغانستان و مخصوصاً جنگ‏های چند سال اخیر، این حقیقت را روشن ساخته است که هر مجموعه‏ی سیاسی فقط برای منافع نژاد و هم‏خونان خویش (پشتون، تاجیک، ازبک و ...) کار و پیکار می‏کند و دلیلی ندارد که ما فقط به خاطر منافع هم‏خونان خویش «هزاره‌ها» در ستیز دایم و بی‏امان نباشیم و تنها راه بهروزی و عظمت «هزاره» در این امر نهفته است که تمام فلسفه‏ها و اصول دیگر سیاسی فلسفی را کنار گذاشته به اصل «نژادگرایی» تمسک بجوییم و بالاخره «فاجعه‏آفرینی‏های اجتماعی و بهره‏برداری از آنها غرض ایجاد نفاق اجتماع، محصول سیاسیت‏ها و حاکمیت اشخاصی است که در عقب بهترین باورهای اجتماعی و مذهبی سنگر گرفته‏اند ... شناخت دردهای اجتماعی هزاره که محصول حاکمیت ظالمانه‏ی سیاسی این کشور ]افغانستان[ می‏باشند، ضرورت به تحلیل هایی دارند که علاوه بر سیاست‏های انحصاری و ضدّ مردمی نقش دشمنان اجتماعی را که در چهره‏ی مذهبی فعالیت می‏کنند نیز افشا نمایند.»[5] ضرورت این امر وقتی به عنوان یک وظیفه‏ی انسانی و ملّی تشدید می‏گردد که ستم تاریخی و خردکننده را درباره‏ی مردم مظلوم هزاره از ناحیه‏ی «تشیع درباری» با همیاری رژیم‏های حاکم ستمگر و ایران، مدنظر قرار دهیم.
آنچه در این جا برای ما از نظر پژوهشی مهم است، این امر است که ببینیم افکار و اندیشه‏های این مجموعه (در کلیّت خویش یا به صورت جزئی) از چه منابعی سرچشمه می‏گیرند؟
در این راستا برای معرفی دقیق و روشن این افکار، برای خوانندگان، متأسفانه با چندین مشکل روبرو هستیم که عمده ترین آنها مشکلی است که می‏توان آن را به صورت کلی به عنوان «محدودیت و شگرد» یاد کرد؛ بدین معنا که اولاً ما، در شناسایی و معرفی افکار موصوف به صورت مستند فقط به نوشته‏های محدود خود این آقایان متکی هستیم و از طرفی اینان برای بیان مقاصد اصلی خویش به نوعی شگرد زبانی ابهام‏آور متوسل شده‏اند که فقط خواننده‏ی زیرک وقتی می‏تواند آنها را به‏صورت درست و حقیقی درک کند که خود، این نوشته‏ها را به‏صورت کامل و با حوصله‏مندی خاص مطالعه نماید. از این روی در اینجا ما این شیوه را در نظر داریم که فقط به اصطلاح «سرنخها را» بدست بدهیم؛ اما برای فهم و درک دست مطالب مورد بحث، از خوانندگان می‏خواهیم که به منابع اصلی مراجعه نمایند.
 استراتژی نجات
چنانچه ذکرش رفت «عصر عدالتیها» مدعی داشتن «استراتژی بزرگ نجات مذهبی و سیاسی» هستند. در بدو امر، به سادگی این موضوع و دستیابی نمی‏گردد که در این «استراتژی نجات» پیشنهاد اینان چیست؟ ولی با دقت بیشتر انسان به این نتیجه می‏رسد که اولین گام این استراتژی زدودن مذهب است. این کار را اینها از چند طریق می‏خواهند دنبال کنند:
اولاً با اصرار و سرسختی فراوان درصدد این امر هستند که برای مخاطبان خویش چنین اثبات کنند که «مذهب» عامل عمده‏ی نابسامانی‏ها،‌ واپسگرایی‏ها، مظالم و سیاه‏روزی اجتماعی در میان مردم ما «هزاره‏ها» بوده است. برای روشن شدن این حقیقت در اینجا به چند نمونه از چنین اظهارنظر، توجه نمایید:
1-      «نظام مذهبی برای اینکه قدرت سازندگی را از جامعه‏ی بشری بگیرد و تکامل مادی و معنوی بشر را در خدمت منافع نظام درآورد، ناگزیر است که بر خلاف امر الهی دستگاه پرعرض و طول روحانیت رسمی را ایجاد کند تا کنترل عصب جسمانیت جامعه را به‏دست بگیرد.»[6]
2-   «هر چه جامعه در مسیر حرکت قهقرایی قرار می‏گیرد، هم منافع نظام مذهبی حفظ می‏شود و هم هدف مذهبی نگه‏داشتن جامعه برآورده می‏گردد.»[7]
3-   «لازمه‏ی مذهبی ساختن و مذهبی نگه‏داشتن جامعه، حاکمیت نظام مذهبی است. این نظام گاهی در چهره‏ی نظام بت‏پرستی جلوه می‏کند. گاهی در چهره‏ی روحانیت رسمی و گاهی در چهره‏ی نظام اشرافیت مذهبی و سیاسی، چون خصیصه‏ی نظام‏های ضد بشری، گرفتن دموکراسی و حتی دموکراسی پرستش خدا، نابودی تکامل و قدرت شناخت و سازندگی انسان برای بقای منافع حاکمان نظام است».[8]
4-   «رهبری جامعه‏ی تشیع در طول تاریخ از خون و گوشت جامعه‏ی هزاره تغذیه کرده است و از طریق دلالیت با سرنوشت سیاسی این جامعه، حق رهبریت مذهبی این جامعه را ضمانت کرده است.»[9]
5-      «شیره‏کشی از جامعه‏ی هزاره در حادترین شکل آن به واسطه‏ی مذهب صورت گرفته است.»[10]
6-      تشکیل جامعه‏ی تشیع، بنیادی ترین سیاست برای خفه نمودن جنبش سیاسی و رهبریت سیاسی در جامعه‏ی هزاره است.»[11]
شاید این چند نمونه از اظهار نظر این دسته در مورد نقش منفی و شدیداً زیانبار «مذهب» در جامعه‏ی بشری به صورت عام و در جامعه‏ی «هزاره» به صورت خاص، در اینجا کافی باشد، تا خواننده جایگاه و موقعیت مذهب را در دیدگاه اجتماعی این آقایان بشناسند.
دوم اینکه در این «استراتژی» بزرگ اینها مدعی هستند که جامعه‏ی هزاره از نظر فکری دارای دو «دشمن تاریخی» می‏باشد که تا این دو دشمن تاریخی نابود نشوند این جامعه روی بهروزی و رستگاری را نخواهد دید؛ چنانچه تاکنون مایه‏ی سیاه‏روزی‏ها و تلخ‏کامی‏ها نیز همین دو عامل بوده‏اند. این دو «دشمن تاریخی» از نظر این دسته عبارتند از:
1-      نظام جمهوری اسلامی ایران
2-      آنچه که اینها در یک تقلید خنده‏آور از دکتر شریعتی، تشیع درباری می‏خوانند. در اینجا چند نمونه از چنین اظهارنظر آورده می‏شود:
1-   اینها در نامه‏ی بلندی خطاب به یکی از رهبران ]آقای مزاری[ احزاب سیاسی – جهادی افغانستان، ..... غرض تعیین خط‏مشی و استراتژی فکری – سیاسی آن حزب، جمهوری اسلامی و به اصطلاح آنها تشیع درباری را دو تا «دشمن تاریخی»مردم هزاره معرفی نموده، از ایشان می‏خواهند که با جدّی ترین شکل با این دو تا، دشمنی و خصومت بورزند.[12]
2-   «در شرایط حاضر نظام جمهوری اسلامی ایران و مظاهر آن در اشکال اشرافیت مذهبی و شخصیت‏های سیاسی – شیعی وابسته بدان، یکی از جمله دشمنان نیرومند خط خون «رهبر تاریخ» است.»[13]
3-   «تا این جمهوری اسلامی زنده است در برابر آن دشمن خواهیم ماند؛ ولی فردا وقتی یک جمهوری دموکراتیک جانشین این جمهوری مختنق شد، به طور طبیعی دشمنی کنونی ما زایل خواهد شد.»
در اینجا خوانندگان گرامی ما توجه دارند که جمهوری اسلامی از جهت سیاسی مورد بحث و گفتگو نیست. بلکه از نظر فکری و از آن جهت که درصدد ایجاد و تقویه‏ی ایدئولوژی می‏باشد مورد خصومت قرار می‏گیرد؛ چون می‏گویند:
«شعار ایدیالوژیک مذهبی ایران و سیاست مطلق ساختن این شعار برای جامعه هزاره همان سیاست خائنانه افشا شده‏ی جمهوری اسلامی ایران است.»[14]
حال باید دید «تشیع درباری» چیست و این گروه با چه انگیزه با آن خصومت می‏ورزند؟
«تشیع درباری» از اصطلاحات خاص و ابداعی دکتر علی شریعتی نویسنده‏ی نامدار ایرانی است. از بررسی مقالات و سخنرانی‏های ایشان چنین بر می‏آید که منظور وی از تشیع درباری یا تشیع صفوی، آن صبغه رسمی و حکومتی است که در دوران حاکمیت «صفویان» و امثال شان به صورت قهرآمیز و عاری از منطق و استدلال تحمیل می‏شده است و در این جریان، بعضی از علما با حکومت‏ها و دربارها همکاری می‏کرده اند که از نظر ایشان علما یا «روحانیان درباری» به حساب می‏آیند. این وجهه از تشیع به نظر شریعتی از آن نظر محکوم و قابل نکوهش است که حالت انقلابی گری و اعتراض‏آمیز تشیع را از آن گرفته و به صورت حکومت رسمی تبدیل کرده است و یا به تعبیر یکی از همفکران دکتر شریعتی (البته در بعضی زمینه ها) «حرکت» را به «بنیاد» یا نهاد بدل نموده است.[15]
طبیعی است که در افغانستان تشیع درباری به این معنا به هیچ وجه نمی‏تواند وجود داشته باشد، در این کشور چون نه تنها تاکنون هیچ حکومت رسمی شیعی وجود نداشته است بلکه تمام حکومت‏های گذشته‏ی این کشوربا «تشیع» به هر صورت آن خصومت و عناد ورزیده اند و از سویی، هیچ عالم شیعی نه تنها در تعیین سیاست رسمی دربارها و حکومت‏ها نقشی نداشته است، بلکه حتی هیچگاه فرد مقرب دربار هم نبوده است. مگر اینکه حکومت نیم بند و چند روزه‏ی آقای ربانی را بعد از پیروزی مجاهدین،‌ دربار همسان دربار «صفویان» و یا «آل بویه» تلقی نموده و از چند نفر عالم شیعه که تا حدی با آن هم نظر بوده اند، جریان کلی تاریخی بسازیم! پس با چه معنا و منظوری اینها «تشیع درباری» را به کار برده با آن دشمنی می‏ورزند؟
از مطالعه‏ی دقیق نوشته جات و نشریات این گروه چنین به دست می‏آید که اینها این واژه ترکیبی را به عنوان قالب مصادیق خارجی متغیر به کار برده است. اینان در مراحل اولیه – سال‏های 1372- 1375 – از تشیع درباری، «سادات شیعه» که مدعی انتساب به پیامبر اسلام (ص) و به تعبیر اینها «جاسوس نسب» هستند، را اراده می‏کنند[16] و سپس قوم «قزلباش» را نیز به آن می‏افزایند و بالاخره در آخرین مرحله از بسط معنا و مراد این کلمه «روحانیت شیعه» را نیز مشمول این عنوان می‏دانند.
پس از درک این موضوع باید دید که با چه انگیزه با چنین «تشیع درباری» ساختگی اینان خصومت و دشمنی می‏ورزند؟
اینان علت دشمنی خود را با تشیع درباری مورد نظر شان چنین بیان می کنند:
1-   «...«خط مذهبی تشیع»درباری در جامعه‏ی هزاره خطی بوده است که در پهلوی نابودی تشیع علوی و تسنن محمدی، فرهنگ، سیاست، اقتصاد و وحدت اجتماعی هزاره‏ها را نیز نابود کرده است.»[17]
2-   «وقتی به تمام اصطلاحات شیعه‏های درباری دقت شود، ملاحظه می‏گردد که هر «اصطلاح مذهبی» آنان برای پایگاه اجتماعی شان در جامعه‏ی هزاره است. درک این مذهبی شدن مطلق اصطلاحات سیاسی تشیع درباری به علت «واقعیت اجتماعی – مذهبی» این مذهب درباری در جامعه‏ی هزاره است.»[18]
3-   «یگانه تلاش شیعه‏های درباری را که بیش از حد بر روی آن تکیه می‏کنند، همین تشکیل می‏دهد که مطابق به ماهیت اشرافیت مذهبی خویش در جامعه‏ی هزاره با «مذهبی جلوه دادن» مطلق این جامعه خود را صاحب پایگاه اجتماعی سازند.»[19]
4-   در یک مقاله مفصل تحت عنوان «ضد منبر را ترک گوییم» می‏گویند پایگاه اصلی «تشیع درباری» را مذهب،‌ ارزشها و مظاهر مذهبی – مثل منبر – تشکیل می‏دهد، پس برای نفی و نابودی آنها بایست پایگاه‏های اجتماعی شان – مذهب و ارزش‏های مذهبی را – سلب کنیم.[20] برای اثبات همین امر است که می‏گوید: «سید ... اگر در هر بعد خویش «مذهبی نباشند» نا ممکن است که صاحب پایگاه اجتماعی جامعه‏ی هزاره شوند.»[21]
از این نمونه‏ها و ده‏ها نمونه‏ی دیگر به روشنی و وضوح چنین برمی آید که اینها با «تشیع درباری» مورد نظرشان، از آن بابت خصومت می‏ورزند که دارای «ماهیت مذهبی» بوده و به عنوان سمبل‏ها و نمودهای مذهبی در جامعه، وجود و حضور دارند.
نتیجه‏ای که می‏توان از این قسمت بحث گرفت این است که اینها با نظام «جمهوری اسلامی ایران» و نیز به قول خودشان، «تشیع درباری» بدان جهت مبارزه می‏کنند که این دو تا، ماهیت و سرشت مذهبی دارند و نفی این دو در راستای زدودن نقش اجتماعی مذهب، اولین گام تلقی می‏شود.
سومین راهی را که «عصر عدالتیها،‌برای زدودن افکار و اندیشه‏ی مذهبی در پیش می‏گیرند، زیانبار جلوه دادن احکام و شعائر مذهبی است. مثلاً اینان «خمس» را که از مسلّمات مذهبی شیعه است، «شیره کشی» مذهبی عنوان داده و آن را مایه‏ی سیاه‏روزی و عقب‏ماندگی می‏دانند:
1-   «ارباب سیاسی سیاست را در دست دارد ارباب مذهبی با خمس، زکات و وجوهات مذهبی و دیگر ضابطه‏های شیره‏کشی به سراغ جیب هزاره می‏رود.»[22]
2-      «شیره‏کشی از جامعه‏ی هزاره در حادترین شکل آن به واسطه‏ی مذهب صورت گرفته است.»
3-      «آن فردی را که ولو برای یک بار دستش برای خمس و بوسیدن دراز شده باشد منوط به جامعه‏ی خود نمی‏دانیم.»
4-      «رهبری جامعه تشیع در طول تاریخ از خون و گوشت (وجوهات شرعیه) جامعه هزاره تغذیه کرده.»[23]
چنانچه در مورد منبر و مراسم مذهبی که از این طریق انجام می‏پذیرد نیز، چنین تصویر و تفسیری را ارائه می‏نمایند.[24]
البته اینها در بسیاری از اینگونه موارد برای کتمان عریانی مسأله بهانه‏ها و استدلال‏های خاص خویش را دارند. مثلاً در ارتباط به ترک منبر و یا به قول خودشان، ضدّ منبر، چنین استدلال می‏کنند که منبر از محتوای اصلی و انقلابی تهی شده و «... اکنون صد سال است که ضد منبر بر ما حکومت می‏کند.»[25] لذا ضروری است که به خاطر نجات از دام تشیع درباری، منبر را ترک کنیم.[26] اما افراد زیرک به خوبی متوجه این شگردها می‏شوند. چون در همین مورد اخیر مثلاً ما در افغانستان تاریخ تدوین شده‏ی تشیع و شعائر شیعی را فقط در همین صد سال اخیر داریم و نه قبل از این؛ پس از نظر تاریخی منبر در میان مردم ما کی محتوای انقلابی داشته است که همان را به عنوان معیار قابل قبول آدرس بدهیم؟ گذشته از این چه کسی است که نداند همین منبر با چنین کیفیت در این صد سال اخیر چه هنگامه‏ها و شورو شعور انقلابی که نیافریده است. از دفاع قهرمانانه در برابر قتل عام عبدالرحمان خان تا آخرین جنگ مقدس – جهاد- از همین «منبرها» آغاز شده و سامان می‏یابند.
گذشته از اینکه این آقایان در این رابطه آنچنان با افراط پیش می‏روند که حتی «روابط مذهبی» را هم به مبارزه می‏طلبند و می‏گویند: «در یک کلام، صرفا «روابط مذهبی» است که می‏تواند نظام اشرافیت مذهبی تشیع درباری را بر بنیاد اجتماعی زوال‏ناپذیر تبدیل کند.»[27]
با همه‏ی اینها از اصطلاحات،‌ واژه‏ها و مفاهیم مشهور اسلامی – حتی چند آیه و روایت – نیز استفاده می‏کنند.
حال اگر پذیرفته باشیم که اینها در صدد زدودن و یا دست کم، کمرنگ ساختن نقش اجتماعی مذهب هستند، ببینیم که چه جایگزین یا بدیلی را برای مذهب تدارک دیده‏اند؟
جواب این است که اینها به نوعی «ناسیونالیزم» - به مفهوم قومی و تیره‏ای – شدیدا افراطی، متوسل می‏شوند.
در ابتدا تز اینها به صورت ظاهراً ساده و قابل قبول آغاز می‏شود که پس از تخطئه‏ای دیگران که شعارهای «ایدئولوژیک مذهبی» می‏دهند و برای شیعیان «حق مذهبی» می‏خواهند و این که این منطق، مایه سیاه‏روزی و حتی نابودی مردم هزاره است، می‏گویند: «ما به جای حق مذهبی «حق سیاسی» و به جای جامعه تشیع، جامعه هزاره» را مطرح می‏کنیم تا هزاره‏های سنی و اسماعیلی نیز در این دایره بگنجند»[28] اما سخن بدین سادگی نمی‏ماند،  که به زودی این جامعه «جامعه هزاره» در منطق اینان رو در روی مذهب و ارزش‏های مذهبی قرار می‏گیرد چون از دید اینها «جامعه تشیع ]جامعه مذهبی[ با خون جامعه هزاره به وجود می‏آید و با نابودی مطلق خود ارادیّت سیاسیی، ملی و اجتماعی جامعه هزاره شکل گرفته و قابل درک می‏گردد.»[29] و یا اینکه: احزاب سیاسی که مطابق به منطق جامعه‏ی تشیع ]باورهای دینی[ ساخته شده‏اند، هیچ گاهی نمی‏توانند که منافع خویش را در نظام سیاسی حفظ کنند که مطابق به منطق جامعه هزاره باشد. بایست توجه داشت که اینها در این جا درصدد تعیین استراتژی فکری – سیاسی هستند.
شاید به همین دلیل است که محمد محقق، به عنوان کسی که اینها را به خوبی می‏شناسد، معتقد است که: «اینها «هزاره» گفتند و در پوشش آن مذهب هزاره را که «تشیع» است ... مورد حمله قرار داده‏اند.»[30]
این هزاره‏گرایی افراطی نه تنها اینها را در برابر باورها و ارزش‏های مذهبی قرار می‏دهد که در برابر اقوام و طوایف دیگر غیر هزاره نیز وادار به خصومت و کین‏ورزی می‏کند. حتی در برابر اقوام درون مجموعه‏ای جامعه شیعیان در افغانستان – مثل سادات و قزلباش‏ها – شدیداً کمر به خصومت بسته و از هرگونه ابزاری – اعم از مشروع و غیرمشروع – در جهت مقابله و دشمنی ورزیدن با آنها استفاده می‏نمایند.[31]
دانشمندان بزرگ مسلمان نوعاً با «ناسیونالیسم» مخالفت ورزیده‏اند؛ چنانچه یکی از پژوهشگران بلندپایه در این مورد می‏گوید:
«از زمره کسانی که به تقبیح بی امان و سرسختانه از «ناسیونالیسم» پرداختند... مردانی چون «بنأ»، «نواب صفوی»، «سید قطب»، «غزالی»، «مودودی» و ... بودند که یک موضع صریح و بی مجامله، در برابر انواع و اقسام ناسیونالیسم زبانی، قومی و لیبرال داشتند.»[32]
در این اواخر نیز می‏بینیم که بزرگانی از عالم اسلام بسان علامه طباطبایی، استاد مطهری و امام خمینی (ره) به صورت بسیار جدی و سرسختانه به مخالفت با ناسیونالیزم پرداختند. حتی دکتر شریعتی می‏گوید:
«ناسیونالیسم در خلافت عثمانی کارد استعمار بود برای خوردن اسلام! رهبرش لاورنس انگلیسی و فیصل!»[33]
حال این مخالفت به چه دلیل صورت می‏گیرد؟ دلایل گوناگون برای آن ارائه شده است که معروفترین آن تعارض ناسیونالیسم با اندیشه «وحدت امت اسلامی» است. اما دکتر مجید خدوردی استاد سیاست در «دانشگاه شیکاگو» معتقد است: ناسیونالیسم اغلب به عنوان پیش‏زمینه‏ی رژیم‏های توتالیترو فاشیسم، عمل کرده است.[34]
دکتر شریعتی بر این باور است که حتی در درون یک ملت و زیرمجموعه‏های یک کشور، ناسیونالیسم می‏تواند مایه‏ی تفرقه‏ی اجتماعی باشد. چنانچه در رساله‏ی مشهوری از«کجا آغاز کنیم» می‌گوید: در الجزایر برای این که جامعه را از وسط شقه کنند افکار «موریس دوباره» ... را منتشر کردند ... تا بزرگترین فاجعه را در شمال آفریقا به بار آورد. زیرا این افکار بر جدا بودن و غیرقابل تفاهم و خویشاوندی بودن دو نژاد عرب و بربر مبتنی بود و عرب و بربر را که به عنوان الجزایری، آفریقایی، انسان ضدّ استعمار، هر دو قربانی یک استعمار خارجی (فرانسوی) و به عنوان مسلمان وجوه اشتراک و وحدت داشتند، «ناسیونالیسم» بربر و «ناسیونالیسم عرب» آنها را از هم جدا کرده بود به صورت دو گروه متخاصم درآورد تا در برابر دشمن مشترک شان، به عوض مبارزه با او، خود به جان هم افتند.»[35] فراموش نکنیم که این آقایان خودشان را سخت طرفدار افکار دکتر شریعتی معرفی می‏نمایند. -
به نظر می‏آید که قطع نظر از تعارض ناسیونالیسم – خاصه شکل قومی افراطی آن – با مبانی اسلام، این نوع از ناسیونالیسم می‏تواند به صورت جدی و خطرناک مایه‏ی تفرقه و خصومت اجتماعی گردد. – چنانچه عملاً در افغانستان بین سال‏های 1372 تا 1376 هـ.ش این حقیقت تجربه شد.
راستی این حقیقت را ما در نوشته‏های این گروه نیز به خوبی و روشنی ملاحظه می‏کنیم که قطع نظر از یک ستیز خطرناک در برابر مذهب و بنیادها و ارزش‏های مذهبی، تفرقه اجتماعی مهلکی را پی ریخته، آن را دامن می‏زنند. و در این راه آن قدر پیش می‏روند که اشتباهات «موضعی فردی» اشخاص بعضی از اقوام را به صورت «جریان تاریخی» - به مفهوم فلسفه‏ی اجتماعی آن – درآورده، جامعه‏ی هزاره را ترغیب می‏نمایند که برای نفی و نابودی این اقوام به پا خیزند!
مثلاً در ارتباط با قوم «قزلباش» اینها یک ادعای عبدالرحمان خان جلاد و قاتل شیعه را مبنی بر اینکه: شخصی از این طایفه به نام «منشی محمد حسن» یک قرارداد ننگین با روس‏ها بسته است، را علم ساخته، تلاش و اصرار فراوان دارند که بگویند، قزلباش‏ها اصولاً یک «جریان تاریخی» خاین در افغانستان – خاصه در ارتباط با هزاره‏ها و شیعیان بوده اند! ورنه چه کسی است که نقش مثبت و کارآیی فرهنگی – سیاسی این قوم شریف و نجیب را در افغانستان ما نداند و نیز همبستگی‏های اجتماعی و حتی نظامی آنها را در صحنه‏های خطرناک، با مردم متدین و شجاع هزاره؟
نیز در ارتباط با «سادات» اینها بسیار تلاش می‏کنند که نام یک نفر «سید» را در یکی از حوادث تلخ سیاسی – اجتماعی یا نظامی شیعیان افغانستان پیدا کنند و پس از یافتن چنین مدرکی است که حکم قطعی صادر می‏نمایند که بلی اینها نه تنها از این بابت که «خمس» می‏گیرند – به قول این آقایان شیره‏کشی می‏نمایند - یک «جریان تاریخی» مفتخوار هستند! بلکه از این بابت که مثلاً اسم فلان سیّد در کنار لیست لشکر عبدالرحمان خان یابیده شده است، نیز یک «جریان خیانتبار» تاریخی می‏باشد! در حالیکه این «ناسیونالیزم» عنادآور چنین اجازه‏ای را به این آقایان نمی‏دهد که فکر کنند: اولاً حاکمان جابر یا با تهدید یا با تطمیع، لا محاله اسم چند نفر از هر قومی را در چنین لیست هایی دارند؛ هیچ قومی نمی‏تواند از داشتن چنین افرادی خود را تبرئه نمایند و ثانیاً مثلاً در همین دفاع مشروع شیعیان افغانستان در برابر کشتارهای بی‏رحمانه‏ی عبدالرحمان پس از تسلط بر هر ده و دیار شیعیان به عنوان اولین اقدام سراغ «سیّد»، «عالم»، «زوار» و «کربلایی» را گرفته آنها را به «مسلخ کابل»[36] می‏فرستد یا در همانجا تیرباران می‏کند، بلکه تعداد زیادی از اسامی از سادات است که به عنوان فرمانده‏ی نیروی مقاومت جلب توجه می‏نمایند.[37]
حال چرا این امر نمی‏تواند مبنای یک «جریان تاریخی» قرار گیرد که وجود یک و یا حتی چند خاین می‏تواند پایه و اساس ساختن یک «جریان تاریخی» قرار گیرد؟
چه طور از دید اینها چنین امر بزرگی پنهان می‏ماند که به قول یک هزاره‏ی شیعه که عملاً تجربه‏ی جریانهای سیاسی – تاریخی را با پوست و گوشت خود لمس کرده، می‏گوید:
«علمای مجدد و پیشگام و مجاهد در سراسر بلاد اسلامی اکثراً از طبقه‏ی «سادات» بودند: «شیرازی ها، صدرها، مدرس ها، سید جمال‏الدین افغانی ها، امام خمینی، سید شرف‏الدین و علامه بلخی و ...»[38]
امام خمینی (ره) در یکی از پیام هایش به حجاج بیت الله الحرام می‏گوید:
«دوست داشتن میهن و مردم آن و حراست از مرزهای آن، هیچ کدام ایرادی ندارد ولی ناسیونالیزم که خصومت سایر ملل مسلمان را به همراه داشته باشد، مسأله‏ای است کاملاً متفاوت. این برخلاف قرآن شریف و فرامین پیغمبر اکرم (ص) است. ناسیونالیزم که به ایجاد دشمنی بین مسلمین و تفرقه در میان صفوف مؤمنین بیانجامد، علیه اسلام و مسلمین است؛ این نیرنگی است ساخته و پرداخته بیگانگان که از توسعه و گسترش اسلام نگرانند.»[39]
اگر در زمان صدور این پیام چنین سؤالی در ذهن انسان به وجود می‏آید که چگونه ممکن است که ناسیونالیزم سبب دشمنی و عداوت دیگر مسلمان و مایه‏ی تفرقه صفوف مسلمین گردد؟ امروزه این حقیقت را در «ناسیونالیزم افراطی» و عناد برانگیزی این آقایان به وضوح مشاهده می‏کنیم و می‏بینیم که اینها مثلاً در ارتباط با خود همین جمهوری اسلامی ایران خصومت و کین‏ورزی را در آن حد رسانده‏اند که هیچ مرز و حد اخلاقی، منطقی، سیاسی، دینی و ... را نمی‏توان در آن سراغ داشت.
مثلاً با صراحت غیرقابل وصفی می‏گویند: «تا جمهوری اسلامی زنده است در برابر آن دشمن خواهیم بود.»[40]
یا در مورد شهید مزاری که جمهوری اسلامی ایران با آن قاطعیت در برابر دشمنان و حریفانش موضع می‏گیرد، می‏گویند: «به علت صداقت ملی و سیاسی وی فتوای مرگش از سفارتخانه‏ی جمهوری اسلامی ایران صادر گردید.»!! و ...
از یاد نبریم که همین آقایان خودشان وقتی می‏خواهند جمهوری اسلامی را مورد سرزنش قرار دهند که نژادپرست شده است، از باب نصیحت! می‏فرمایند: اعتقاد به مسایل نژادی، زبانی و فرهنگی در فلسفه‏ی اسلام مفکوره‏ی شرک تلقی می‏شود.[41]
نتیجه‏ی این قسمت از بحث این خواهد بود که آنان در راستای جایگزینی باورهای قومی، مذهبی به یک نوع «ناسیونالیزم قومی افراطی» عناد برانگیز، رو می‏آورند. ولی با آن هم از دایره‏ی مفاهیم و شعائر مذهب نمی‏توانند صد در صد خارج شوند؛ چه اینکه از اصطلاحات و مفاهیم و دست‏مایه‏های عاطفی مذهب نیز در مواردی سود می‏جویند؛ مخصوصاً آن گاه که می‏خواهند خود مذهب را تضعیف نمایند.
 
ملغمه‏ی ناسیونال مارکسیسم
به نظر می‏آید که به جز ناسیونالیزم، این گروه رویکرد دیگری نیز دارد. این مجموعه که از نظر پیشینه‏ی سیاسی تک تک افرادش وابستگی به گروه‏های مارکسیستی افغانستان دارد، پس از ظهور انقلاب و رخ نمودن فشار اجتماعی – سیاسی غیرقابل تحمل بر مارکسیست‏ها و نیز پیدا شدن افق‏های فکری تازه چنین به نظر می‏آمد که اینان از عقاید و باورهای مارکسیستی یکسره دست برداشته باشند، مخصوصا که برای اثبات این امر عملکرد و موضع گیری سیاسی اعضای این دسته و بریدن شان از گروه‏های مارکسیستی که به آن متعلق بودند و حتی همکاری برخی از آنها با بعضی از گروه‏های اسلامی، می‏توانست قرینه‏ها و نشانه‏های خوبی باشد؛ اما گویی چنین تصوری درست نبوده است؛ چه این که اینها علاوه بر استفاده از ابزارهای تبلیغی – مارکسیستی، پابندی و دلبستگی خویش را به بعضی از اصول به اصطلاح علمی – تاریخی یا فلسفی مارکسیسم نشان می‏دهند، چنانچه تاریخ تکامل بشری را بر مبنای تضاد و تنازع و جهش بررسی می‏نمایند و می‏گویند:
«تاریخ قبل از آن که مجموعه‏ای از شناخت بشر در مسیر حیات اجتماعی آن باشد، بیانگر ماهیتی است که پرورش دهنده «متضادترین عناصر»، در درون خویش است، تولد، رشد و تکامل این ماهیت‏های متضاد در زمینه‏ی حرکت تکاملی تاریخ صورت می‏گیرد و روشن است که «تضاد» وقتی به حدّی رشد می‏کند که مانع تکامل می‏شود، انفجار و فروپاشی هسته‏های پدیده‏های «متضاد» یگانه منطق برای باز شدن راه به روی تکامل و حرکت تاریخ به سوی آینده است.»[42]
آقای ارزگانی یکی از منتقدین عصر عدالتی ها، پس از نقل قطعه‏ای که ما نیز هم اکنون از «عصر برای عدالت» نقل کردیم، چنین می‏گوید:[43]
«در این فراز به چند مطلب اساسی: 1- نیروی محرکه و تکامل بخش تاریخ 2- اصل تضاد و جنگ نو با کهنه 3- اصل جهش که عرصه‏ی تنش باورهای دینی و مارکسیستی است، اشاره رفته و ... هر کسی که اندک آشنایی با مفاهیم و مبانی فکری مارکسیزم داشته باشد، صبغه‏ی مارکسیستی را آشکارا بر جبین این گفتار می‏بیند.»[44]
سوای این مطلب، مطالب فراوان دیگر، نیز در لابلای نوشته‏های این دسته وجود دارد که می‏تواند نشان آشکار این امر باشد که اینها در موارد زیادی از حقایق تاریخی و واقعیت‏های اجتماعی، تحلیل مارکسیستی دارند.البته، ‌این بدان معنا نیست که مدعی باشیم، اینان حالا نیز مارکسیست هستند، بلکه اینگونه گفته‏ها و تحلیل‏ها می‏تواند نشان دهنده‏ی این امر باشد که اینان علاوه بر «ناسیونالیزم قومی» افراطی در مواردی از مفاهیم و اصول مارکسیستی نیز در بیان دیدگاه‏ها و نظریات شان استفاده می‏کنند.
این نکته را نیز بایست یادآور شویم که اینان در مواردی به صورت بسیار زیرکانه کوشیده اند که بگویند مبلغ و مروج افکار «مائو» هستند؛ مثلاً می‏گویند:
«... نظریات «مائو تسه دون» را کی در بین جامعه آورد؟ آیا مائو یک هزارم ثانیه فکر می‏کرد که مائویزم به منطق کسانی تبدیل خواهد شد که آن را با تمام تلاش و جدّیت برای مردم در هزاره‏جات مطرح کنند.»[45]
و یا در جای دیگر چنین می‏نویسند:
«... مائوئیست در پهلوی بی سوادترین افراد از چه بحث می‏کند آیا از این که مارکس و مائو معتقد بودند که خدا نیست و دین افیون توده‏هاست. روشن است که از پیام مائو حرف می‏زند و می‏گوید که او چه پیام برای طبقه پرولتاریا و طبقه‏ی دهقان داشت. بعداً برای اینکه پیام جهان بی خدایی خویش را عام بسازد، باید مذاهب را بکوبد... مائوئیست برای اینکه مذهب را بکوبد ناگزیر است که مصداق‏های عینی مذهب را بکوبد که در جامعه این مصداق‏ها به غیر از ... ]چند چهره‏ی روحانی مشهور[ دیگر کسی نیست.»[46] ولی به نظر می‏آید که بیان اینگونه مطالب بیشتر برای جلب توجه مارکسیست‏ها و رفقای سابق است که اکنون اینان را به عنوان مرتد مورد نکوهش قرار می‏دهند؛ تا بیان مؤمنانه‏ی عقاید مارکسیستی – مائوئیستی.
افزون بر اینها، اینان در جایی در قالب «نامه‏ی مصطفی رحیمی» که آن را مورد تأیید قرار می‏دهند، ضمن نکوهش حکومت دینی ملغمه‏ای از سوسیالیسم و دموکراسی را مطرح و پیشنهاد می‏نمایند.[47]
چنانچه شعار همیشگی و دایمی این گروه «دموکراسی، عدالت و برابری» است. اگر دموکراسی به معنای مطلق غربی آن موردنظر باشد – که ظاهراً هست – و تمام اصول و مبانی مطرح در این دموکراسی مورد پذیرش این جمع باشد که ظاهراً هست – می‏توانیم بگوییم که اینها پایه و اساس تمام اصول و ارزش‏های غربی را پذیرفته‏اند. اما این که این دموکراسی که تمام انسانها را بدون هیچ ملاحظه‏ی نژادی، قومی و ... یکسان و برابر و محکوم به همزیستی مسالمت‏آمیز می‏داند، چگونه «با ناسیونالیزم افراطی قومی»، اینان، سازگار است؟ اینان ظاهراً در این مورد، جوابی ندارند. البته ملاحظات اعتقادی – دینی این امر بحث دیگری است، که شاید از نظر این آقایان اهمیتی نداشته باشد.
اما مفهوم «برابری» را هیچگاه توضیح نداده‏اند که منظور برابری کمونیستی است یا برابری مطرح شده در دموکراسی غربی؟
البته از لحاظ اعتقادی – دینی چندان تفاوتی نمی‏کند، ولی با روشن شدن این امر کار پژوهشگر آسانتر می‏شود، تا ببیند که این دسته به کدام یک از اندیشه‏های مطرح شده در جوامع غربی دلبستگی و پابندی بیشتری دارد؟
می دانیم که «دموکراسی» - به مفوهم اصیل غربی آن – اصول و مبانی فلسفی و اجتماعی خاص خود را دارد که در بسیاری از موارد با اصول و مبانی اسلام ناسازگار است که مهمترین و شناخته‏شده‏ترین آن، اصل «حاکمیت خواست مطلق مردم» است چه با قوانین الهی سازگار باشد، چه معارض. در حالی که در اسلام، حاکمیت قوانین الهی به وسیله‏ی انسانهای صالح و مراجع منتخب مردم مطرح است. قطع نظر از این که خود «دموکراسی» نیز از نظر مبانی فلسفی یک ایده‏ی التقاطی است.
البته گاهی اصطلاحاً دموکراسی به عنوان واژه‏ی ضدّ استبداد – به هر شکل آن به کار می‏رود که در این صورت، نمی‏توان، معاوضه‏ی بین آن و اصول اسلامی پیدا کرد.
 
همسانی‌ها
نکته‏ی بسیا ر شگفت‏انگیز در مورد نظریات و افکار این مجموعه این است که با مطالعه‏ی دقیق رساله‏ها و نشریات اینان، این مطلب به روشنی به دست می‏آید که این افکار با یک طرز تفکری که بعدها به دلایلی شهرت به «فاشیسم» پیدا کرد، شباهت‏ها و همسانی‏های فراوان دارد؛ به گونه‏ای که نمی‏توان به سادگی این شباهت‏ها را تصادفی تلقی کرد و از این روی می‏توان حدس زد که صاحبان این افکار و نظریات با مطالعه اصول یا تاریخ «فاشیسم» به این دیدگاه سیاسی – اجتماعی رسیده باشند. برای روشن شدن مطلب در این جا ما به برخی از این همسانی‏ها اشاره می‏کنیم.
حال ببینیم شباهت‏های اصلی در این میان چیست؟ آنچه به نظر می‏آید این است که مهمترین شباهت در این جا، دید و یا بینش تاریخی است که برای اثبات این امر دو نمونه‏ی عینی از تحلیل تاریخی این دو جریان در این جا آورده می‏شود تا با مطالعه‏ی دقیق این دو دیدگاه این همسانی برای خواننده آشکار گردد:
1-      «روزنبرگ از بانیان این نهضت در یک سخنرانی[48] در 9 ژانویه (1923) در «برلن» چنین می‏گوید:[49]
«تاریخ بشریت تاریخ خصومت ها، تضادها، جنگ‏ها و کشتارهای بی‏رحمانه‏ای است که به خاطر بهره‏وری ]به اصطلاح فعلی امتیازات[ و کامگاری است، به خاطر زنده ماندن و بهره‏وری بیشتر، جنگ به صورت ضرورت جدایی ناپذیر زندگی بشر درآمده است... جنگ‏ها هیچ وقت از زندگی بشر جدا نشده و فقط برای تغییر کیفیت برای مدتی متوقف می‏شوند. (همانند دوران صلح مسلح) از این جهت است که جنگ اشکال گوناگونی دارد و ساده‏ترین تقسیم‏بندی آن جنگ مرئی و نامرئی و خطرناک‏ترین شکل آن جنگ نامرئی است که اهداف واقعی و ابزار جنگی دشمن برای ما شناخته شده نیست. ما در جنگ‏های آشکار به جز جنگ اخیر ]جنگ جهانی اول[ همواره پیروز بوده‏ایم، ولی ملت ما قربانی تراژدی بار جنگ‏های نامرئی است... تمام نیروهای اهرمنی و ارتجاعی در طول تاریخ در جهت نابودی مردم ما بسیج شده و در جهت نابودی عظمت و اقتدار آن کوشیده‏اند، فرانکی ها، رولنژیان، اسلاوها و ... همه و همه دشمنان ملت ما هستند که در طول تاریخ این ملت کمر به نابودی آن بسته‏اند... دشمنان خارجی چون فرانسوی‏ها و ... به عنوان آخرین ضربه قرارداد ننگین «ورسای»را بر ما تحمیل کردند... و دنیا را بر ما چنان تنگ و تاریک ساختند که دیگر نام ما همراه با ذلت و سرشکستگی است ... در تمام تاریخ زندگی ما رهبر شجاع، خردمند و بی نظیر مثل «بیسمارک» پیدا شده است که آن هم در اثر توطئه نیروهای شیطانی و ارتجاعی، نقشش نابود شده است... در این میان حامیان مذهب رسمی مهمترین جرم را دارند چون علاوه بر ایجاد اختناق و خفقان، نفاق داخلی را دامن زده، جنگ‏های داخلی سی ساله‏ی مذهبی را برای نابودی مردم ما سامان دادند... اکنون نیز تنها راه نجات از این تنگنا و ذلت و سیاه‏روزی علاوه بر خوب جنگیدن، تشکیل صف واحد آهنین در اطراف رهبر شجاع، فداکار، دانا و بی نظیر در سایه‏ی حزب واحد است ... هرگونه راه و تلاشی غیر از این، اتلاف نیروها و خیانت نابخشودنی به مردم ما است...»[50]
این سخنرانی که از نظر برخی از پژوهشگران، از جهت شناخت دیدگاه ایدئولوژی «نازیسیم» از «ماین کامف» یا «نبرد من» ارزش بیشتری دارد، در مورد بحث ما می‏تواند بسیار مهم باشد. از این روی یکبار دیگر خواننده‏ی گرامی را به مرور بندهای عمده‏ی آن دعوت می‏نماییم؛ مخصوصاً که این مرور دقیق می‏تواند کار مقایسه را آسانتر سازد.
2-   عصر عدالتی‏ها یا به قول خودشان، «کانون فرهنگی رهبر شهید»، در یک جزوه‏ی سیاسی – ایدئولوژیک یا به قول خودشان «ایدیالوژیکی» به نام «پس از صد سال سکوت» در یک تحلیل تاریخی چنین می‏نویسند:
«... وقتی تضادها سیر نهایی خود را می‏پیمایند و دیگر هیچ امری نمی‏تواند جلو تصادم اهداف و منافع گروه‏ها را بگیرد. وسیله‏ی جنگ، آخرین امکان برای حفظ موجودیت طرف‏های متضاد است. جنگ متبادر کننده آرمانهای متضاد و آشتی‏ناپذیر است. جنگ‏های اجتماعی همانقدر که بعد خونریزی و مرگ آنها وسیع است به همانقدر منوط به آشتی ناپذیر بودن آرمانهای مختلف اجتماعی نیز می‏باشند. صف‏بندی‏های «عدالت» و «نابرابری»،‌ »ظالم» و «مظلوم»، «آزادی» و «اسارت»، سرخط تاریخ نابهنجار بشر است... ماهیت‏های مختلف جنگ غیر عادلانه همه به دور یگانه‏ محوری می‏چرخند که حفظ «امتیاز» نام دارد ... جنگ همیشه ادامه دارد ... و از همین جا است که جنگ سرد و روانی ]به قول روزنبرگ، نامرئی[ طولانی‏ترین جنگ و همیشه خطرناک‏ترین جنگ نیز بوده است. در جنگ مسلحانه خط دشنن معلوم، اهداف و چهره‏اش روشن و تقابل کاملاً ملموس است. هیچ‏کس نیست که خودش را در مقابل خط هویدای دشمن آماده نسازد. اما در جنگ روانی دشمن تو را می‏بیند و هر روز خنجرت می‏زند ولی تو نه خط دشمن را می‏بینی و نه چهره‏اش را ... در این فضا نه تنها شخصیت‏های جنگ روانی مسخ شده‏اند بلکه اعتقادات مذهبی، اجتماعی و سیاسی نیز مسخ می‏شوند. به مذهبی ایمان داری که جز یک ردیف و مجموعه‏ی سنت‏های پوچ و اسارت‏بار چیز دیگری نیست. در جامعه‏ای زندگی می‏کنی که همه به غیر از «فردیت» و «منافع» و «جیب» خود حتی به خدا هم ایمان ندارند... در جامعه‏ی نامتناجس و غیرعادلانه، جنگ به یکی از ضرورت‏های حیات مبدل می‏گردد و شکل روانی جنگ تداوم حقانیت این ضرورت را ضمانت می‏کند ... جنگ روانی حاکمیت سیاسی در برابر هزاره‏ها بعد از جنایات نابخشودنی امیر عبدالرحمن در برابر این مردم آغاز می‏شود. این فاجعه برای هزاره دو بعدی است: یکی محرومیت تاریخی این مردم و دوم شکست ملت افغانستان در برابر جنگ روانی دولت‏های ضد مردمی ... از همین جاست که مفکوره‏ی «کافر» بودن هزاره به وجود می‏آید ... عبدالرحمن اولین اقدام جنگ روانی خویش را با بهانه‏ی موجودیت نشریات ایرانی در نزد هزاره‏ها ]؟![ آغاز می‏کند ... مصداق‏های عینیی که بیانگر وابستگی هزاره‏ها به ایران‏اند و در جنگ روانی از آنها استفاده‏ی اعظمی صورت می‏گیرد، کدام‏اند؟ یکی از این مصداق‏های بارز، تشیع مزدور و درباری است که هم دشمن هزاره است و هم دشمن شیعه و هم خاین به ملت افغانستان! ... مذهب در خدمت جنگ در می‏آید ... تشیع درباری و تسنن درباری صادقانه و مشترک برای پیروزی و حاکمیت سلطنت امیر، جنگ شیعه وسنی را دامن می‏زند ... اصلاً ذریعه‏ی تشیع درباری و مزدور بود که تمام خطوط مواصلاتی در درون هزاره‏جات کشف گردیده در اختیار امیر گذاشته شد ... تشیع درباری و حاکمیت سیاسی و ... همه و همه در برابر رهبریت هزاره دست به دست هم می‏دهند تا ...»[51]
اگر به دقت نگریسته شود دیده می‏شود که در بسیاری از موارد فقط واژه‏ها و تعابیر فرق می‏کنند و الا بندها و پاراگراف‏های عمده از نظر تحلیل «فلسفه‏ی تاریخ» کاملاً همسان‏اند.
از این شباهت عمده که بگذریم چند تا همسانی مهم دیگری نیز وجود دارد که ما در این جا به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:
1-   فلسفه سپربلا – برخی از دانشمندان ششمین اصل از اصول ایدئولوژی فاشیسم را، «فلسفه‏ی سپر بلا» می‏شمارند.[52] و فلسفه‏ی سپر بلا بدین صورت تحقق پیدا می‏کند که اینان در جهت رسیدن به اهداف سیاسی – تبلیغاتی، عناصر و دسته‏های مخالف خویش را (با هر ماهیت و هویتی که بودند) همواره سپر بلایا، حوادث و نابسامانی‏های سیاسی – اجتماعی قرار می‏دادند و در تحلیل تاریخ و رویدادها همواره مخالفان فکری خویش را عامل تمام بدبختی ها، سیاه‏روزی‏ها و نابسامانی‏ها معرفی می‏کردند؛ تا توده‏ها را علیه آنان بسیج ساخته نقش سیاسی – اجتماعی آنان را خنثی سازند. در این رابطه، یکی از پژوهشگران چنین می‏گوید:
«بر اساس این اصل، فاشیست‏ها هر کس یا دسته‏ای را مخالف افکارشان می‏دیدند، آنها را با تردستی خاصی عامل حوادث و مسایلی معرفی می‏کردند که توده‏های مردم از آن زیان‏مند و یا متنفر بوده‏اند، هر چند این رویدادها و مسایل به مخالفان آنها اصلاً ربطی نداشتند؛ مثلاً آنها در آلمان، دموکرات‏ها را که از مخالفین عمده‏شان بودند، مسؤول از بین بردن نقش رهبری مقتدرانه «بیسمارک» که در میان مردم شهرت و محبوبیت فراوان داشت، معرفی می‏کردند، در حالی که این امر مربوط به تصمیم شخصی و مستبدانه ویلهلم بود و به دیگران ربطی نداشت. یا شکست حقارت‏آور آلمان در جنگ جهانی را که مردم از ناحیه‏ی آن به طور عجیبی عقده‏مند و تحقیر شده بودند، به عنوان ابزار قرار داده، بر سر هر فرد یا گروه مخالف خویش که لازم می‏دیدند، می‏کوبیدند و ...»[53]
از این سوی دیده می‏شود که این مجموعه نیزاز این ترفند مهم، به خوبی استفاده می‏نمایند. قطع نظر از مخالفان دیگر، از نوشته‏های اینان چنین بر می‏آید که اینها دو مخالف فکری – سیاسی عمده دارند: اول طایفه‏ی که اینان آنها را «تشیع درباری» می‏نامند. دوم «جمهوری اسلامی ایران». حال ببینیم که اینها از این ترفند چگونه علیه این مخالفان خویش استفاده کرده‏اند؟
در این جا باید اول ببینیم که در چنین شرایطی چه حوادث و مسایلی در جامعه‏ی مورد خطاب اینان «هزاره ها» می‏تواند احساسات برانگیز باشد؟ دیده می‏شود که قتل‏عام وحشیانه‏ی امیر عبدالرحمان خان و به دنبال آن عقب‏ماندگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی (که کل آنها عقده‏ی حقارتی را نیز بر این مردم صادق و شجاع تحمیل می‏نماید.) و نیز برخوردهای ظالمانه‏ی رژیم‏های اخلاف عبدالرحمان خان و ... در گذشته و جنگ‏های داخلی، شهادت آقای مزاری، انشعاب «حزب وحدت اسلامی» و ... از رخدادها و مسایل مهمی هستند که این مردم را به شدت خسارت‏مند و یا متأثر ساخته‏اند و با توجه به همین حقیقت، «عصر عدالتی ها» بدون در نظر گرفتن عوامل و ریشه‏های اینگونه مسایل، همواره این حوادث تلخ و احساسات برانگیز را به مخالفان خویش نسبت می‏دهند تا ریشه‏های فکری – اعتقادی آنها را در میان مخاطبان خویش، بزنند.
مثلاً همواره گفته‏اند که «تشیع درباری» همدست و همداستان عبدالرحمان خان بوده است. در حالی که مؤرخین معتبر می‏گویند و حتی معمرین جامعه‏ی هزاره این حقیقت را به خوبی به یاد دارند که: هرگاه لشکریان خونخوار عبدالرحمان بر نقطه‏ای از سرزمین شیعیان تسلط می‏یافتند، قبل از همه سراغ «سید، روحانی، کربلایی و حاجی» را می‏گرفتند.
و یا از حوادث اخیر، «جنگ‏های داخلی» (قبل از تشکیل حزب وحدت) در هزاره‏جات و تقسیم و نام‏گذاری جامعه‏ی شیعه یا به قول آنها هزاره را به احزاب و گروه‏های چون «نصر»، «پاسداران جهاد»، «حرکت»، «مجاهدین خلق» و «کانون مهاجر»! و ... را، نیز به هر صورت به گروهی نسبت می‏دهند که به اصطلاح آنها «تشیع درباری» خوانده می‏شود. در حالی که جنگ‏های داخلی و تشکیل احزاب مختلف، عوامل و زمینه‏های بسیار پیچیده‏تر از آن دارند که بتوان به سادگی به یک فکر و یا قشر اجتماعی نسبت داد.
ولی می‏بینیم که این ترفند در ارتباط با «جمهوری اسلامی» شکل پیچیده‏تری به خود می‏گیرد. مثلاً اینها وقتی «شورای نظار» را نکوهش می‏کنند جمهوری اسلامی ایران را به عنوان «رژیم نژادپرست که از هم‏نژادان تاجیک خویش حمایت کرده‏اند، به باد اهانت یا ناسزا می‏گیرند. اما وقتی با روحانیت یا به قول اینها «اشراقیت مذهبی» روبرو می‏شوند، جمهوری اسلامی را به عنوان «حکومت مذهبی» که برای نابودی هزاره‏ها (شیعیان) «شعارهای ایدیالوژیک» را مطلق می‏کنند به باد دشنام می‏گیرند.[54]
و یا در جایی ایران را به عنوان عامل رودرویی و نفاق جمعیت اسلامی و حزب وحدت اسلامی معرفی می‏نمایند و در جایی (پس از ائتلاف حزب وحدت و شورای نظار) این نظام را عامل آشتی با فاشیسم (شورای نظار) اعلام می‏کنند.[55]
عجیب‏تر از همه این که: اینان جمهوری اسلامی را به عنوان دشمن نژاد و رهبری «هزاره» در سقوط غرب کابل توسط طالبان در سال (1373 هـ.ش) و شهادت «استاد مزاری» دخیل و عامل می‏دانند! در حالی که در همان شب و روزهای وقوع این حوادث تلخ، وزارت خارجه‏ی جمهوری اسلامی ایران، طی اطلاعیه‏ی رسمی از دولت آقای ربانی خواست که «در این شرایط دست از جنگ بردارد و الا مسؤولیت حوادث احتمالی آینده را به عهده دارد.» و می‏دانیم که چنین سخنی در عرف دیپلماتیک معنای تهدید دارد و به همین دلیل در همان وقت رسانه‏های تبلیغی غرب، ایران را متهم به موضع‏گیری جانب‏دارانه کرد!
به جز موارد یاد شده ده‏ها مثال و نمونه‏های دیگر وجود دارد که نشان می‏دهد اینان به چه زیرکی، از این ترفند (اصل سپر بلا) علیه مخالفان فکری – سیاسی خویش، استفاده کردند!
2-   استفاده‏ی ماهرانه از ابزار مهم «دروغ» در القای اهداف سیاسی – ایدئولوژیک - «ویلیام شایرر» نویسنده‏ی معروف امریکایی در شرح زندگی «آدلف هیتلر» می‏گوید:
«او در مسایل سیاسی به این نتیجه رسید: اگر یک حزب سیاسی بخواهد موفق شود، باید بداند که چگونه می‏تواند، میلیون‏ها نفر را به خود جلب کند. چنین حزبی در کار تبلیغات باید ماهر باشد ... و از نظر هیتلر، تبلیغات معمولاً مستلزم «دروغ گفتن» به مردم بود. او می‏گفت دروغ هر چه بزرگتر باشد، بهتر است، زیرا «دروغ بزرگ» را راحت‏تر از دروغ کوچک، می‏توان به مردم قبولاند.»[56]
شاید بتوان گفت که تحت تأثیر همین اصل است که اینان از ابزار «دروغ» به عنوان یک حربه‏ی مهم، به صورت بسیار ماهرانه، برای اثبات نظریات و اقناع مخاطبان خویش، استفاده می‏نمایند و همین امر خود نشان استعداد سیاسی (به معنای مصطلح) فراوان این جمع، است. استعداد اینها در استفاده از این فن چنان نیرومند است که گاهی حتی ممکن است یک خواننده‏ی زیرک را وادارد که یک «دروغ» آشکاری را به عنوان یک حقیقت مسلم بپذیرد. برای اثبات این حقیقت به چند نمونه توجه کنید!
1-   اینان به گاهی نکوهش از یک نشریه‏، داستان گونه‏ای را می‏نویسند؛ به این کیفیت که در آغاز تأسیس این نشریه که گویا، جلسه‏ی سری برگزار بوده است به قول اینها آقای ابراهیمی ]نماینده‏ی سابق ولی فقیه در امور افغانستان[ خطاب به حاضرین که همه سید بوده‏اند، چنین می‏گویند:
«شما سلسله‏ی جلیله‏ی سادات در میان شیعیان افغانستان، تنها امید من و مقام معظم رهبری برای حفظ حریم ولایت (ولایت فقیه و ...) هستید و پدران‏تان مروج مذهب شیعه و فرهنگ ایران در افغانستان بوده‏اند. همانطوری که شما نسبت به ایرانی و مذهب حق بزرگی دارید. این هر دو ]ایرانی و مذهب شیعه[ به گردن شما نیز حق بزرگی دارد...»[57]
اگر به خوبی دقت شود، به روشنی آشکار می‏شود که این «دروغ بزرگ» با چنان مهارت و ظرافتی طرح شده است که نه تنها افراد عادی به سادگی متوجه دروغ بودن آن نمی‏گردد که حتی ممکن است افراد زیرک نیز آن را باور کنند، شاید کمتر کسی پیدا شود که از خود پرسد که مثلاً در این «جلسه‏ی سری» جناب نویسنده چه طور راه یافته است (آن هم جلسه‏ای که به ادعای مکرر اینها توسط نیروهای اطلاعاتی ایران تدارک و سامان داده می‏شود. یا مثلاً در ایران هم همانند فضای زندگی خود نویسنده: «بحث نژادی» سید و غیر سید مطرح است؟ و یا حتی غربیان که دشمنان سرسخت جمهوری اسلامی ایران هستند و از کوچکترین حربه علیه رهبران این کشور بزرگترین استفاده‏ها را می‏کنند، آیا هیچ ادعا کرده‏اند که آیت الله خامنه‏ای یک فرد نژادپرست است؟
2-   در جهت اثبات خصومت اهانت‏بار سادات (که مدعی نسبت رساندن به پیامبر اسلام (ص) و به قول اینها «جاسوس نسب!» هستند) با مردم بزرگوار «هزاره» در جایی داستان‏گونه‏ی دیگری را چنین می‏نویسند: در ضیافتی در منزل یکی از سادات وقتی جوان سیدی می‏خواهد دست‏های مهمانان را بشوید، سید صاحب منزل جوان سید را با خشونت از چنین کاری بازداشته، جوان «هزاره» را وادار می‏کند که دست‏ها را بشوید و سپس خطاب به سید جوان می‏گوید: تا مادام که یک نفر «هزاره» موجود است نباید چنین ننگ خفتی «دست شستن مهمانان» را قبول نمایی![58]
دیده می‏شود که در این مورد نیز مهارت و ظرافت مشابه به کار برده شده است. ما در این جا فقط خواننده را به دقت بیشتر دعوت می‏کنیم تا خود راز و رمز و انگیزه‏ی این دروغ را که از گفتگوی خصوصی یک «سید» کشف شده است،‌ دریابند و فقط به این اشاره بسنده می‏کنیم که از این قبیل موارد آن چنان زیاد است که خواننده را ممکن است به این شک و شبهه وادارد که گویا این حضرات در تمام محافل خصوصی و حتی ادارات سری – استخباراتی دولت‏ها و حکومت‏ها نیز حضور همیشگی نامرئی دارند!
البته در موارد نادری این ظرافت و مهارت رعایت نشده است و این نوعاً در جایی است که بحث از مسایل دینی خالص در میان باشد؛ مثلاً، در موردی که می‏خواهند ثابت کنند که به گفته‏شان، تشیع درباری، مبلغ و مروج «فقر» و فلاکت در میان مردم هزاره می‏باشند ناشیانه چنین دروغی را به حضرت علی (ع) نسبت می‏دهند که گویا امام (ع) فرموده است: «شکم گرسنه ]آدم فقیر[ ایمان ندارد»!
اما این که در چنین مواردی تکلیف ارزش‏ها و اصول اخلاقی چه می‏شود؟ اینها جواب‏شان این است که امروزه «عمر رعایت اصول اخلاقی بزرگ به پایان رسیده است.»!
3-      مخاطبان یا پایگاه منتخب اجتماعی - «هارد کونل» در مورد مخاطبان و پایگاه اجتماعی فاشیسم، چنین می‏گوید:
«در این سال‏ها ]سال‏های بحرانی پس از جنگ جهانی اول[ جنبش‏های فاشیستی طرفداران خود را عمدتاً از میان آن دسته از گروه‏های اجتماعی دست و پا می‏کردند که بر اثر جنگ و بحران اقتصادی، سال‏های پس از آن دچار سرگردانی اجتماعی و روانی شده بودند و در جامعه‏ی بورژوایی دیگر زاید می‏نمودند، نظامیان جنگ جهانی که در ارتش‏های کوچگ زمان صلح جایی برای‏شان نبود، ولی هنوز به دنبال راهی بودند تا بتوانند طرز فکر و رفتار نظامی خود را حفظ کنند؛ جوانان که سخت تحت تأثیر ماجراهای جنگی قرار داشتند و خواهان یک زندگی پرماجرا و پرحادثه بودند و در نتیجه، دموکراسی پارلمانی را خسته‏کننده و نوعی بازی احمقانه می‏دانستند... و از آنجا که سربازان قدیم جبهه‏های جنگ، آینده‏ای برای خود نمی‏بینند، بار دیگر به گذشته پناه می‏برند» بر این عده باید افرادی را که بر اثر وقایع پس از جنگ جهانی دوم دچار تنزل اجتماعی شده بودند و تنها در جنبش‏های فاشیستی می‏توانستند بار دیگر ابراز وجود کنند، افزود. این افراد دارای طرز فکر و رفتار نظامی بودند و به همین جهت نیز تشکیلات‏شان بیشتر به تشکیلات نظامی شباهت داشت. اعضای دسته‏های فاشیستی قداره‏کش را نیز که مخالفان سیاسی خود را با اشاعه وحشت به سکوت وا می‏داشتند، همین گونه افراد تشکیل می‏دادند.
«بدیهی است که فاشیسم به عنوان جنبش گروه‏های اجتماعی واپس‏مانده‏ای که نمی‏توانستند خود را با زندگانی زمان صلح وفق دهند، هرگز نمی‏توانست چنین وسعت و اهمیتی پیدا کند، بلکه تنها به سال‏های بحرانی پس از جنگ محدود می‏ماند.»[59]
گذشته از این همسانی مهم، اینان از نظر شیوه‏ی تبلیغ افکار و عقایدشان و ابزارهای انتخاب شده در این راه شباهت‏های بسیار فراوان به گروه‏های افراطی مارکسیستی دارند؛ ولی چون این موضوع در موارد دیگری به صورت غیرمستقیم مورد بحث قرار گرفته است، از طرح آن در این جا خودداری می‏کنیم. اما برای کمک در امر پژوهش خوانندگان یادآوری می‏نماییم که برای رسیدن به این حقیقت، خوب است که نوشته‏جات این گروه با مجله‏ها و نشریات گروه‏های مارکسیستی – مخصوصاً «شعله‏ای ها» - مقایسه شوند. مثلاً می‏توانید «عصری برای عدالت» را با «پیام زن» نشریه‏ی جمعیت انقلابی زنان افغانستان، منتشره‏ی کویته‏ی پاکستان، مقایسه کنید.»(1)

[1] - ن.ک. هفته‏نامه‏ی وحدت ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی شماره مسلسل 184.
[2] - ن.ک. عصری برای عدالت، ماهنامه‏ی کانون فرهنگی رهبر شهید، شماره سوم اسد 1375 صفحه35.
[3] - ن.ک. عصری برای عدالت، شماره‏ی هشتم، جدی 1375 صفحه‏ی8 – 15.
[4] - ن.ک. عصری برای عدالت، شماره‏ی اول، جوزای 1374 صفحه‏ی39.
[5] - ن.ک. پس از صد سال سکوت، کانون فرهنگی رهبر شهید، اسلامی‏آباد، جوزای 1374،‌ مقدمه صفحه‏یب.
[6] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی نهم صفحه‏ی9.
[7] - ن.ک. پیشین، صفحه‏ی10.
[8] - ن.ک. پیشین، همان.
[9] - ن.ک. پیشین، صفحه‏ی12.
[10] - ن.ک. پیشین، صفحه‏ی14.
[11] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی اول صفحه‏ی15.
[12] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی اول صفحه‏ی38.
[13] - ن.ک. پیشین، شماره‏ی 10 صفحه‏ی20 – 21.
[14] - ن.ک. پیشین، صفحه‏ی18.
[15] - برای دریافت دقیق این مطلب، نگاه کنید به تشیع علوی و تشیع صفوی از دکتر شریعتی.
[16] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی سوم صفحه‏ی30 - 37.
[17] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی دهم صفحه‏ی55- 59.
[18] - ن.ک. مثلاً به مأخذ پیشین شماره‏ی اول صفحه‏ی31.
[19] - ن.ک. پیشین، شماره 3 صفحه‏ی9.
[20] - ن.ک. پیشین، همان.
[21] - ن.ک. پیشین، پیشین، صفحه‏ی11- 15.
[22] - ن.ک. پیشین، صفحه‏ی9.
[23] - ن.ک. عصری برای عدالت شماره‏ی اول صفحه‏ی15.
[24] - ن.ک. پیشین، شماره‏ی سوم، صفحه‏ی11- 16.
[25] - ن.ک. پیشین، شماره‏ی اول صفحه‏ی10.
[26] - ن.ک. به پس از صد سال سکوت، صفحه‏ی 49.
[27] - ن.ک. به عصری برای عدالت، شماره‏ی 17/10.
[28] - ن.ک. به پیشین شماره‏ی 8 صفحه‏ی10.
[29] - ن.ک. به هفته نامه‏ی وحدت، ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی، شماره‏ی 184.
[30] - ن.ک. به هفته نامه‏ی فریاد عاشورا، شماره‏ی مسلسل 104 صفحه‏ی1 و 4.
[31] - ن.ک. به حمید عنایت، اندیشه‏ی سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه‏ی خرمشاهی، 1358، تهران، صفحه‏ی 204.
[32] - ن.ک. به دکتر علی شریعتی، از کجا آغاز کنیم؟ بی جا، بی تا، صفحه‏ی 34.
[33] - ن.ک. به گرایش های سیاسی در جهان عرب، مجید خدوی، ترجمه‏ی عبدالرحمان عالم صفحه‏ی 31.
[34] - ن.ک. به دکتر علی شریعتی، از کجا آغاز کنیم؟ صفحه‏ی 34.
[35] - مثلاً نگاه کنید به، میر یزدان‏بخش، اثر چارلز میسن، ترجمه‏ی اکرم گیزابی، موارد فراوان این کتاب، شدت همبستگی مذهبی، سیاسی و در موارد زیادی همکاری نظامی – پنهان یا آشکار - «قزلباش ها» را با «هزاره های» هم مذهب‏شان در موارد حساس نشان می دهد. چنانچه ملا فیض محمد کاتب، نیز در سراج الاخبار در موارد فراوان به این امر اشاره دارد. و همچنین مجله‏ی سراج، مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان، شماره‏ی 8 صفحه‏ی39 – 72.
[36] - مثلاً نگاه کنید به، فیض محمد کاتب هزاره، سراج التواریخ، جلد سوم، بخش 1، انتشارات بلخ، 1371 صفحه‏ی 24 – 26 و نیز، پس‏منظر تاریخ ملی هزاره، تیمورخانف، ترجمه‏ی عزیز طغیان، کویته صفحه‏ی 171 و 157 و 178.
[37] - مثلاً نگاه کنید به، سراج، نشریه‏ی مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان، سال دوم، شماره هشتم، زمستان 1374 صفحه‏ی 46. و نیز سراج التواریخ، جلد سوم بخش یکم صفحه‏ی 24 – 26 و موارد فراوان دیگر.
[38] - ن.ک. هفته نامه‏ی وحدت، شماره‏ی 184، پیام حجت الاسلام محقق.
[39] - برگرفته از پیام امام خمینی به حجاج در ذوالحجة 1399 هـ.ق.
[40] - ن.ک. به عصری برای عدالت، شماره‏ی دهم صفحه‏ی 53.
[41] - ن.ک. به راین هاردکونل، فاشیسم، ترجمه‏ی منوچهر فکری ارشاد، توس، صفحه‏ی 45 – 50.
[42] - ن.ک. به روبرت دون، پایه های فاشیسم، صفحه‏ی 71 – 72.
[43] -
[44] - ن.ک. به مأخذ پیشین شماره های نهم و دهم موارد فراوان.
[45] - ن.ک. به شایرر، ظهور و سقوط آدلف هیتلر، صفحه‏ی22.
[46] - ن.ک. به عصری برای عدالت، شماره‏ی سوم، صفحه‏ی 21.
[47] - ن.ک. به پیشین، شماره‏ی اول صفحه‏ی 9.
[48] -
[49] -
[50] - ن.ک. پیشین، شماره‏ی پنجم صفحه‏ی 7.
[51] - ن.ک. پیشین، شماره‏ی پنجم صفحه‏ی 7. (این مقاله شاید جدی‏ترین مقاله‏ی تاریخی ایدئولوژیکی این دسته باشد، از این روی این نقل قلو طولانی را «اینجا آوردیم تا بندهای عمده و اصلی این مقاله را برای خوانندگان، نقل کرده باشیم.
[52] - ن.ک. به هفته نامه‏ی فریاد عاشورا مسلسل 110 صفحه‏ی 3.
[53] - ن.ک. به پیشین، شماره‏ی 109، صفحه‏ی 3، ستون یک.
[54] - ن.ک. به عصری برای عدالت شماره پنجم صفحه‏ی 46.
[55] - ن.ک به پیشین، همان.
[56] - ن.ک. به پیشین، عصری برای عدالت شماره‏ی سوم صفحه‏ی 37.
[57] - ن.ک. به روبرت دون، پایه های فاشیسم، ترجمه‏ی منیژه سالاری، تمدن، 1359 صفحه‏ی 13.
[58] - ن.ک. به ویلیام شایرر، ظهور و سقوط آدولف هیتلر،‌ ترجمه‏ی هرمز همایونپور، آموزش انقلاب اسلامی، 1372، صفحه‏ی 34.
[59] - ن.ک. به روبرت دون، پایه های فاشیسم، صفحه‏ی 19.
1- نگاهی نو به التقاط، مؤسسه فرهنگی ثقلین، 1377، ص 118- 148.
کد مطلب: 20095
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/d8bNmh
 


 
جمعه خان امیری
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
ای کاش سایت آفتاب تمام شماره های مجله " عصری برای عدالت " را برای دانلود می گذاشت که از تمام جز ئیات افکار این گروه آگاهی پیدا می کردیم. (3850)
 
جلیل پروانی
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
تشکر از سایت گرانمایه پیام آفتاب که این همه برای بیداری جامعه واطلاع رسانی خوب و بسیار مفید زحمت می کشد.خداوند به شما اجر عطا کند. (3856)
 
هادی ازمشهد
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
افرین براعضای عصری برای عدالت که واقعیتهای موجودافغانسانرامعرفی وچهره خونخوارانی که همیشه ازجامعه هزاره بهره گیری کرده اندافشانمودند (4033)
 
مهدی از قم
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
هادی جان کور خانده‌ای عصر برای عدالت چهره کریه کمونیسم و مغولیسم و فاشیست های هزاره و خونخواران کمونیست را که از جامعه مسلمان و مظلوم هزاره بهره گیری می کنند معرفی کرده است. (8111)
 
مه
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
زنده باد این مردان هزاره > نویان رویش و دایفولادی
مرگ بر محسنی و طرفدارانش
مرگ بر قم (8415)
 
نجیب الله هزاره از دشت برچی
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
اگر چه سایت شما مزدوران تاجک و پشتون ارزش خواندن را ندارد.اما برای تان میگویم که نوکری دیگر برای پشتون و تاجک بس است همین هزاره ها هستند که برای تان نان و نمک میدهد هرقدر پیش تاجک و پشتون چاپلوسی کنید باز هم شمارا نمیپذیرد بهتر است خود را درکنار هزاره ها بگیرید.امیدوارم نظرم را نشر کنید. (8457)
 
حسن شریفی
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
تیمورجان برار هنوز درخوابی! بزرگترین منطقه هزاره جات که بهسود است هم اکنون در حال تخلیه شدن است در خواد، کجاب،اطراف مرکز بهسود و دایمیرداد کوچی ها حاکم اند.در دره میدان طالبان هزاره ها را سر می برند کجایند این مزاری پارتها که از مردم دفاع کنند؟مزاری پارتها از اول به طالبان تسلیم شدند و حالا هم از محقق و خلیلی تا کمونیستهایی مثل معلم عزیز مزدور کرزی و باداران کرزی یعنی امریکا و انگلیس هستند. هر وقت کرزی خودشان را نادیده گرفت از دروغ سر وصدا راه می اندازند و از مردم سخن می گویند و زمانی که خود به مقصد رسیدند دیگر از مردم و شیعیان خبری نیست؟
تیمورجان برار،انجنییر عباس و دای فولادی و معلم عزیز کمونیست های شناخته شده هستند که به پارت مزاری در آمده بودند، آیا کمونیست هم شیعه می باشد و به درد مردم شیعه می خورد؟ اینها جز نفاق اندازی و جنایت چه در حق شیعیان کردند. شخص شهید مزاری هم مردم را فقط به کشتن داد و سر آخر برخلاف گفته خودش که گفته بود در میان شما مردم تا آخر می مانم، مردم را تنها گذاشت اسلحه مردم را که با ریختن خون هزارن شیعه به دست آمده بود نامردانه به طالبان تسلیم کرد و خودش هم نامردانه در حال فرار ازمیان مردم در منطقه طالبان دستگیر شد. این است رهبری و قهرمانی؟اینها برای هزاره چه کردند؟ کدام حق شان را به دست آوردند؟ دو سه وزیر هزاره مزدور مانند سرابی و غیره در زمان ظاهرشاه و داوود شاه هم داشتیم.در زمان کارمل حتی صدراعظم هزاره کمونیست بود.حالا خلیلی مزدور و وزیران بیدین بنام هزاره چه کاره هستند و چه نفعی به هزاره رسانده اند جز به خودشان و ایل و تبار شان؟ (8463)
 
تیمور از بغلان
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
به نظرم از هر رهبر که گفته شود یا نویشته شود به اندازه مزاری ویاران باوفایش هیچ کس درد این ملت را درگ نکرده است وافتاب به دو انگشت پت نمی شود همانهای که رفتن کنار محسنی یا ربانی من ازآنها می پرسم که ربانی ویا محسنی در دورانش چه نقش را به عنوان همکار برای اینهاقایل شدند وهمین امروز هم اگر مزاری پارتها نباشد صدای تمام شعیان افغانستان را کسی نخواهند شنید درست است در دوران جنگ کسی حلواکلچه تقسیم نمی کرد هرچه می توانیست منافع خودرا ابرازمیکرد ودنیاشاهد است که جنگ علیه حذب وحدت تحمیلی بود هیچگاه مزاری اغازگر جنگ نبود (8466)
 
محقق
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
برادر جمعه خان امیری برای دریافت مجله های عصری برای عدالت به رفیقت ابراهیمی غرجستانی مراجعه کن (8521)
 
شریفی
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
کلک دروغگوی، دیگر دروغ شما را مردم مسلمان و شیعیان قهرمان هزاره فهمیده اند.منظور شما اگر دست بوسی سادات است به کوری چشم شما من که یک هزاره هستم هر روز دست سادات را می بوسم و افتخار می کنم.شما کمونیستها ننگ هزاره هستید. شما گاهی مزدور روس می شوید گاهی مزدور چین و گاهی از امریکا.شما دست های ناپاک امریکایی،انگلیسی و چینی و آلمانی را می بوسید. حنای شما مزدوران دیگر رنگی ندارد و معلم عزیز و دای فولادی ملحد هیچ ربطی به هزاره‎ها ندارند. چراغ تاریک نمای شما کمونیستها هستند نه از هزراه‎ها.شما هزاره نیستید. هزاره مسلمان است و شما بیدین. دیگر به گفته خودشما هزارهها بیدار شده و فریب کمونیستان را نمی خورند. (8526)
 
کلک راستگوی
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
ببینید دوستان شما به نظر من اخرین تقلا های تان را برای ازدست ندادن بوسه بر دستان پنبه سای تان انجام میدهید،تاریخ شمارا دیگربرنمیتابد،خواهی نخواهی هزاره ها بیدار شده نه دیگرگوسفند مذهبی شماست ونه بوسه زن دستان الوده به خون حیثیت شان،شما چه بخواهید وچه نه دای فولادی ورویش ودیگر متفکران ما چراغ راه مان هستند این چراغ ها با معرفت ملی هزاره روشن شده وبا کوری شما خاموشی پزیر نیست. (8527)
 
رضایی جاغوری
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
ترسو مردان تاریک فکر هزاره چیزی جز فحاشی و پایمال کردن ابتدایی ترین اصول حقوق بشر که احترام به آزادی عقیده و بیان و شخصیت افراد است به شما جاهلان و گمراهان هزاره عرضه نکرده‌اند.از ان گذشته دشمنی با مذهب و آنرا ابزار استثمار خواندن از مطالعات و نوشته های این تاریک فکران جنایتکار نمی باشد بلکه نشخوار مطالعات و نوشته های مارکس و لنین و مائو است. همانها که باخدا جنگیدند و به جهنم واصل شدند.هزاره پیرو مذهب و دین اسلام و رسول اکرم است. علی جاغوری خان توو امثال تو هزاره نیستید حرام زاده هستید. (8530)
 
علی جاغوری
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
درود بر عصر برای عدالتی ها که با روشنگری های شان جامعه هزاره از زیر یوغ مذهبی شیعه های درباریی نجات داد و به قشر نو و جوان هزاره این را آموخت که می توان هزاره بود بدون اینکه وابسته به شیعیان درباری باشیم.
تفکر هزاره بودن من و اینکه مذهب شبعه نه برای من یک اصل بلکه برای من یک وسیله دست و پاکیر و ابزار استثمار من و جامعه هزاره ام گشته است، ناشی از مطالعات و نوشته های این دلیر مردان روشنفکر هزاره است. (8536)
 
پامیر
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
>>>نفرین به وجدان های ناپاک و کثیف تان که اینقدر تهمت به انسانهای میزنید که وجود شان
پاک تر از تمامی پیغمبران دروغین و خدای دروعین وحشی صفت تان می باشد!
(8619)
 
هندوکش
۱۳۹۱-۱۰-۰۳ ۱۴:۵۵:۰۰
این ملحد با نام پامیر با اهانت به خدا و پیامبران نشان داد و ثابت کرد که رویش،دای فولادی و عباس نویان ملحد و کمونیست هستند و هزاره گرایی را سپر بلای خود قرار داده‎اند. امیدوارم جوانان و تحصیل یافتگاه هزاره بخود آیند و توطئه را درک کنند. (8620)
 
شیوا
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۳-۱۲-۲۵ ۱۷:۱۴:۵۹
پیام آفتاب و به عبارتی سید مصباح زاده به نظرم بایستی کمی سر عقل بیایی. دشمنی را با قوم هزاره پایان بده و مسائل اختلافی را کمتر دامن بزن. همین معلم عزیز و دایفولادی و نویان امروزه نور چشم هزاره ها هستند تو چه بخواهی یا نخواهی (15501)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل