جنرال‌ علي‌دوست‌

تاریخ انتشار : شنبه ۹ میزان ۱۳۹۰ ساعت ۱۷:۰۱
علي‌دوست خان پسر فردوس زوار، پسر غولی (غلام علی)، پسر پالو (پهلوان) اصلاً از پهرستان شهرستان بود، مگر پدرانش از آنجا به سکدیز هجرت کرده در همآن‌جا سکنی پذیرفته بودند.
فردوس زوار همچون پسر خود مردی ظریف بود و بذله‌گویی و بعضاً کارهای عجیب می‌کرد.
علي‌دوست خان در عنفوان جوانی در ایام جنگ امیر عبدالرحمان با هزاره (1298 – 1310 هجری)، به اتهام دروغین به زندان افتاد، مگر از زندان فرار کرد و نزد مامای خود آمد و او برایش مشورت داد تا در جایی نامعلوم برود.
او در هنگام روز پنهان بود و شب به راه افتاد و خودش گفت: شب اندکی مهتابی بود: به راه روان شدم برف زیاد بود و از چیر برف می‌رفتم، دیدم گرگی مرا دنبال می‌کند، چون نزدیک شد با چوب دست (تیاق) خود زدم در پایش خورد، اندکی دور رفت و باز مرا تعقیب کردن گرفت، دیدم چاره نمی‌شود، رشمه‌ای در کمر بسته بودم آن را باز کرده به دنبال خود دراز و کشاله‌دار ساختم و دانستم که اکنون نزدیک نمی‌آید. فردا آفتاب برآمد در جایی رسیدم که روبروی خانه‌ی ما بود، از دور دیدم که مردم گردآمده و چنان می‌نمایند که سر رشته دفن مرده‌ای را دارند. بعد معلوم شد که مادرم از اندوه من جان به حق داده بود.
علي‌دوست خان از راه‌های پنهانی به قندهار رفت و چندی در خانه سیدی به سر برد و سپس از آنجا به کویته‌ی بلوچستان رفت. در آن‌جا انگلیسان یک پلتن (قطعه) عسکر از هزارگان تشکیل داده و جوانان هزاره را استخدام می‌کردند. مدتی بعد او هم داخل سپاه مذکور شد و چون استعداد خوب داشت، آهسته آهسته ارتقاء جست و سواد هم آموخت و در رتبه‌ی نظامی تا به درجه کاپیتان رسید که بلندترین رتبه برای نظامیان غیر انگلیس بود. در محاربات زیاد اشتراک کرد و نشان‌ها و بهادری‌های زیاد گرفت؛ و چهل سال در خدمت نظامی بود. در جنگ عمومی اول (1914 – 1918 م) در جبهه فرانسه در مقابل آلمان می‌جنگید؛ از جنگ به مقابل وطن در جنگ استقلال خودداری کرد.
شاه امان‌الله خان شهرت او را شنیده بود، سران هزاره نامه‌ای به قلم ملا فیض محمد کاتب برایش نوشتند تا به وطن بیاید. او قبل از اغتشاش 1307 ش کابل آمد و از او پذیرایی شایسته و شکوهمند کردند؛ و به حضور پادشاه باریاب شد؛ و امان‌الله خان از او خواست تا به وطن برگردد و همه نزدیکان خود را به وطن بازگرداند.
در مدت اقامت خود در هتل کابل که آنگاه آنقدر مجهر نبود و در محل هتل حالیه کابل جا داشت، می‌بود. چند روز با بزرگان هزاره و مقامات رسمی دولت دیدار کرده و دوباره به سوی کویته بلوچستان که خانه و کاشانه‌اش همآن‌جا بود، روان شد. نزدیک مقر راه او را دزدان گرفتند، ناچار موتر خود را که جیپ داج بود توقف داد و تفنگ خود را گرفته فرود آمد و صدا زد که اگر می‌خواهید همه‌تان کشته شوید راه را بگیرید و اگر نه راه مرا باز کنید که پی کار و سفر خود بروم. دزدان وقتی سلاح و شهامت او را دیدند، راهش را باز کرده گفتند: حه حه سه د لندي روي خويي
اما با رسیدن او به کویته وضع افغانستان دگرگون شد و اغتشاش حبیب‌الله کلکانی پیروز شد و او در جای خود ماند. در سال 1312 ش بر اساس قراردادی که قبلاً با وزارت خارجه عقد و امضا کرده بود، اهل و عیال خود را برداشته از راه قندهار کابل آمد و او را رتبه‌ی تورنجنرالی (فرقه مشروال) دادند. مگر جنرال که تنها ماهوار معاش برایش می‌دادند و کدام کار و وظیفه‌ای نداشت. با آنکه پیر بود، اما وقتی تیر می‌انداخت هرگز هدف را خطا نمی‌کرد و حتماً آن را می‌زد.
مردی با شهامت، دلاور و دارای زبان فصیح بود، البته در نوشتن سواد کافی نداشت و خاطرات او را مرحوم سید محمدابراهیم عالمشاهی که مردی تعلیم دیده بود و در رشته حقوق در ایران تحصیل کرده، لیسانس به دست آورده بود و خیلی خوب می‌نوشت و خط زیبا داشت و نستعلیق را خیلی مقبول می‌نوشت، خاطرات علي‌دوست خان را بسیار خوب و ادبی نوشته بود و من آن را در همان آوان خوردیم خوانده بودم.
در اواخر عمرش در اثر دسیسه سردار محمد هاشم‌خان، شخصی به نام حیدر بیک از سگدیز دایزنگی از او نزد صدراعظم عارض گشت و چنان وانمود کرد که علي‌دوست خان به نسبت نیات سوء در دایزنگی زمین می‌خرد؛ صدراعظم که چنین زمینه را آرزومند بود همه اسناد او را از نزدش گرفته در ریاست ضبط احوالات قید و ضبط کرد. علي‌دوست خان از آن پیشامد بسیار مشمئز و متأثر گشت.
او یک پسر داشت که نامش را ضامن‌علي گذاشت بود. روزی با همان پسر خود که کوچک بود، ب حضور پادشاه رفته بود و پادشاه محمد ظاهر شاه او را در بغل گرفته نوازش کرد.
علي‌دوست خان گفته بود؛ خدا را سپاسگزاریم که حال چنین پادشاه مهربان داریم که فرزند ما را در آغوش می‌گیرد؛ و آه از آن روزی که امیر عبدالرحمان پسران ما را با شمشیر دو نیم می‌کرد.
علي‌دوست خان زمانی که در کویته بود، جهت زیارت مرقد حضرت امام رضا علیه‌السلام به مشهد رفته و در آنجا با سردار عبدالعزیز خان حیرت جنرال قونسل افغانی ملاقات کرده بود. وی برای علي‌دوست خان گفته بود: اعلیحضرت امان‌الله خان به شما مردم مهربان است، امر کرده است که هیچ‌کس هزاره را به حیث غلام و کنیز نگاه کرده نمی‌تواند.
وی گفت: من به جوابش گفتم: «جامعه ملل تصویب کرد و بردگی را لغو کرده است و هیچ‌کس بعد از این کسی را غلام و کنیز گرفته نمی‌تواند. از اینکه اعلی‌حضرت لطف کرده و تصویب جامعه ملل را عملی و تطبیق کرده است، ما خیلی از ایشان ممنونیم.»
علي‌دوست خان در جنگ بین‌المللی اول در محاذ فرانسه و در بسیاری از جنگ‌ها اشتراک و حایز نشان‌های بسیار عالی شده بود؛ و بعد از ختم جنگ او را به لندن دعوت کردند به حضور پادشاه جرج پنجم باریاب شد، و از موزیم بریتیش دیدن کرده و از عجایب آن یادآوری کرده است.
در جنوب شرق آسیا مار بزرگ جنگل را کشته و در بلوچستان پلنگی را شکار کرده بود.
وی مردم مهربان بود و به بیچارگان بسیار دلش می‌سوخت و حتی گاهی کفش و لباس خود را هم به فقیر می‌داد.

پسرش ضامن‌علي جان که خیلی محبوب پدر بود، از پدر در کودکی یتیم ماند و مادرش هم در هنگام شیرخوارگی‌اش از دنیا رفته بود.
او را خواهرش دارالنساء سرپرستی می‌کرد چندین حویلی و دکان و سرای از پدر برای او بجا مانده بود، پسرش تحصیلات خود را در لیسه استقلال و فاکولته طب به پایان آورد و جهت کسب تحصیل به ایتالیا رفت و چند سالی آنجا بود و بعد از موفقیت به وطن بازگشت. بعداً رئیس مؤسسات صحی علی‌آباد و سپس معاون اداری ریاست پوهنتون (دانشگاه) کابل شد.
در سال 1318، آوانیکه شاگرد صنف اول مکتب بودم، در یکی از روزهای پنجشنبه بعد از ظهر که معمولاً از آن ساعت تا عصر روز جمعه از درس فارغ بودیم و کسانی که یکی از اقربای‌شان در کابل می‌بود، یا اصلاً اهل کابل بودند، هر شب جمعه رخصت بودند و به خانه‌های خود می‌رفتند؛ من با سید فقیر شاه پسر حاجی علی شاه بن حاجی سید احمدشاه که از سادات برگلیج بامیان بود هم صنف بودیم و هر دو رفتیم در منزل علي‌دوست خان کاکایش مرحوم حاجی سید ظاهر شاه وکیل شورای ملی و در حویلی فرقه مشر در شهر نو بود. خانه‌های علي‌دوست خان در مقابل دیوار غربی صدارت موقعیت داشتند. وقتی که آنجا رسیدم، دیدم مرحوم ولی محمد خان بن سردار محمد عظیم خان با علي‌دوست خان نشسته بودند. ولی محمدخان مرا برای علي‌دوست خان معرفی کرد و گفت این سید بچه از شهرستان آمده است. او خیلی خوش شد و با همان ابهت و هیبتی که داشت دست من کودک را به نسبت سیادتم بوسید و اظهار داشت که پیرم! دیگر هر شب جمعه همین جا خانه‌ی من بیا و با ضامن جان بازی و ساعت تیری کن و عصر روز جمعه واپس به مکتب برو.
من از آن به بعد هر شب جمعه آنجا می‌رفتم و گویا فردی از خانواده‌شان شده بودم. در آن هنگام جنگ عمومی دوم درگرفته بود و مرحوم علي‌دوست که مهمان‌خانه‌اش دایم دارای مهمان بود و نقشه‌ی بزرگ جغرافیه در دیوار مهمان‌خانه تعلیق شده بود، بسیار خوب بر روی نقشه وضع جنگ و موفقیت متخاصمین را تشریح می‌کرد.
درباره‌ی این سردار محمد عظیم خان که تذکر دادم باید مفصل بنویسم مگر متأسفانه یادداشت‌هایم همه در کابل مانده است و نمی‌دانم که به سلامت خواهد ماند یا تلف خواهد شد؟
سردار محمد عظیم بیگ پسر شادی خان از میران سه پای (شهرستان) بود، در آینده ان‌شاءالله اندکی خواهم نوشت.
علي‌دوست خان فرقه مشر در کویته حویلی و جایداد داشت و یک زن سالخورده‌اش با سه تن از دخترانش آنجا بودند.
علي‌دوست خان یک بار در سال 1315 ش که در کویته زلزله بسیار شدید شده بود، آنجا رفت و از خانه و اولاد خود خبر گرفت و دیگر تا دم مرگ از افغانستان خارج بیرون نرفت.
جام قهرمانی او را که همه سیمین بود و نشان‌های پیروزی‌اش که طلا و دانه نشان بودند و تفنگ پنج تیر انگلیسی و یک میل تفنگچه و تفنگ دو میله چره‌ای شکاریش را خلقیان از خانه‌اش ربودند و پسرش دکتور ضامن‌علي غرجی را در ماه حمل 1358 ش میرغضبان و جلادان امین از خانه‌اش بردند و به عز شهادت رساندند. انا لله و انا الیه راجعون.
دکتور ضامن‌علي جان غرجی را ما و همه کس ضامن جان یا ضامن‌علي جان می‌گفتیم. مردی دلسوز و مهربان بود و از کمک به افراد بیچاره و بی‌بضاعت هیچ‌وقت خودداری نمی‌کرد.
در سال 1329 (ماه عقرب) که مرا نسبت فعالیت در اتحادیه محصلین و خواندن مقاله، از فاکولته اخراج کردند و از عسکری به صورت دایم طرد شدم، تا ماه جدی همان سال که عازم وطن شدم، در خانه او به سر می‌بردم.
بعد از آن وقتی که در ماه عقرب سال 1330 مرا اجازه شمول مجدد در فاکولته ادبیات دادند مدتی بعد مرا از بودن در لیلیه فاکولته محروم کردند. تا زمان فراغت از تحصیل شب‌ها در خانه ضامن‌علي جان زندگی می‌کردیم. آنان با من به حیث یک عضو بسیار عزیز خانواده‌ی خود سلوک و زندگی می‌نمودند. چون از کودکی با ضامن‌علي جان همبازی بودم تا بزرگی و تا زمان شهادتش با هم محبت و دوستی داشتیم؛ و در عید نوروز سال 1358 به خانه‌اش رفتم و خانم عزیزه هم با من بود، خیلی دیر نشستیم و صحبت کردیم و خیلی اظهار تشویش می‌کرد و یک روز به خانه‌ام آمده بود و فرزندانش را با خود آورده بود، مگر متأسفانه من و خانمم به خانه پدر خانمم رفته بودیم، وقتی که به خانه آمدم، فرزندانم گفتند: ضامن جان آمده بود.
تقدیر چنان بود که گویا دیدار آخرین ما باشد، از آن پس دیگر هرگز ندیدمش و خونخواران درنده‌خوی او را برده و در زندان صدارت به شهادت رسانده بودند. خدایش بیامرزد و روحش شاد و خرم و جایش بهشت باد!
دکتور ضامن‌علي غرجی، جوان خوش سیما و دارای قد متوسط به بالا تمایل و اندام متناسب بود و زبانش لکنت داشت.
محمد داود خان رئیس جمهور او را دوست داشت و اگر کودتای ثور به عمل نمی‌آمد، او به مقاومات عالی‌تر دولتی نایل می‌گردید و البته هما لیاقت و استعداد را داشت که به حیث وزیر گماشته شود.
از قضا همان خواهرش که مربی او بود یعنی «دارالنساء» زمانی جهان فانی را بدرود گفت که ضامن‌علي جان در ایتالیا مصروف تحصیل بود، و با او نیز دیدار به قیامت رفت.
ضامن‌علي جان بعد از عودت از ایتالیا با «نادره» دختر سناتور نادر علی خآن‌جاغوری ازدواج کرد و از آن ازدواج سه پسر و یک دختر به دنیا آورد. خسرش نادر علی خان نیز در همان سال 1358 ش از طرف جنایتکاران امینی به قتل رسانده شد.
خاطرات مرحوم علي‌دوست خان که خیلی مهم است و از مشاهدات دقیق او درباره دربار، جنگ‌هایی در کشورهای مختلف جهان و بسیار دقیق و چیزهای شگفت‌آور گفتگو دارد، اگر بدست آورده و طبع شود مورد دلچسبی همگان خواهد شد، علي‌دوست خان علاوه بر شهامت و دلیری و شجاعت نظامی که داشت، مردی نکته‌دان و هوشیار و سیاست فهم بود و به قوم و تبار خود هزاره خیلی محبت و وابستگی داشت. علاوه بر زبان‌های انگلیسی، اردو، پشتو و زبان فارسی به زبان و لهجه مادری خود هزارگی خیلی خوب حرف می‌زد؛ و با همه اقشار از مردم افغانستان آمیزش و نشست و برخاست داشت و مردی وطن دوست بود. خدایش بیامرزد!
از شهامتش بود که تن به بازنشستگی داد، مگر از جنگ در مقابل وطن خودداری کرد.
پوهاند شاه علي‌اكبر شهرستاني
منبع: نداي هزارستان
کد مطلب: 15989
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/GaIKh9
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل