​مصرع، دریچه آشنایی با بیدل

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
شاید آسان‌ترین راه برای ورود به دنیای بیدل، دریچه مصرع باشد؛ یعنی اندیشیدن به مصرع و نه بیت، یا کل یک غزل.
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۲ اسد ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۲۶
نقاشی مینیاتور از مقبره بیدل دهلوی
شاید آسان‌ترین راه برای ورود به دنیای بیدل، دریچه مصرع باشد؛ یعنی اندیشیدن به مصرع و نه بیت، یا کل یک غزل. ما وقتی غزل سعدی را می‌خوانیم و به این بیت می‌رسیم:

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند چه بوده‌ست ناشکیبا را

مجموعه دوم مصرع به‌طور مساوی، در خدمت انتقال مفهوم مورد نظر شاعر قرار دارد؛ ولی در غزلهای صائب، هر مصرعی جداگانه، مفهومی دارد و مستقلاً دارای زیبایی و ارزش هنری است، به حدی که شما می‌توانید در وقت خواندن و زمزمه کردن بارها یکی از این دو مصرع را با خودتان تکرار کنید، بدون آنکه نیازی به مصرع موازی آن داشته باشید؛ مثلاً در این بیت:

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز، بی‌اندیشه فردا خوش است

البته بر خواننده آشنا پوشیده نیست که در عین حال در مصرع صائب، لطف هنری‌شان در حالتی ادراک می‌شود که موازی یکدیگر به ذهن بیایند؛ یعنی هر یک از این دو مصراع بیان یک حقیقت است: «فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را» = «عشرت امروز بی‌اندیشه فردا خوش است»؛ یعنی در اغلب موارد باید میان دو مصرع مصائب یک علامت (=) قرار دهید. به این معنی که مصرع قبل همان پیامی را دارد که مصرع دوم و مصرع دوم هم همان پیام مصرع قبل را دارد. در تحلیل مفهومی، هر دو مصرع یک سخن می‌گویند: «لذت اکنون بی‌دغدغه آینده، خوش است»؛ بنابراین در خواندن شعرهای سبک هندی، در اغلب موارد مدخل معنایی، مصرع است. اگر مصراع اول را نفهمیدید، به مصرع دوم فکر کنید و از عجایب اینکه غالباً مصرع دوم است که مصرع اول را قابل فهم می‌کند و توجه به این مسئله اگر در شعر صائب کمتر لازم باشد، در شعر بیدل بیشتر لازم است. به این بیت توجه کنید:

ما و تو خراب اعتقادیم

بت، کار به کفر و دین ندارد

بگذریم از معنی بلند و اندیشه حکیمانه‌ای که در این بیت نهفته‌است و می‌خواهد بگوید: بسیاری از مادیون و بسیاری از مارکسیست‌ها هم بت‌پرستند، بت‌پرستی و داشتن د گم‌های تغییرناپذیر، انحصاراً در قلمرو مذهب و الهیات نیست، می‌توان در خارج حوزه الهیات هم بت‌پرست بود، به هر حال در این بیت، مصرع دوم قابل فهم‌تر است: «بت، کار به کفر و دین ندارد». بعد که به مصرع اول توجه کنیم، هم مفهوم مصرع اول، و هم ارتباط آن با مصرع دوم روشن می‌شود. حال به این بیت که کمی پیچیده‌تر است، دقت کنید:

جامه فتحی چو گرد عجز نتوان یافتن

پیکر موج از شکست خویش، جوشن می‌شود

برای فهم این بیت، ناگزیر باید به مصرع دوم که حسی‌تر و مملوس‌تر است، اندیشید: امواج آب را در نظر بگیرید. امواج، حاصل شکسته‌شدن طرح آب است. اگر طرح آب آرام باشد و شکسته نشود، موجی وجود ندارد؛ پس موج حاصل شکستگی آب است؛ اما همین موج وقتی شکست، تبدیل به حلقه حلقه‌هایی می‌شود که شبیه به زره یا جوشن است (و این تشبیه موج به زره تشبیهی است بسیار قدیمی، قبل از اسلام) و زره با جوشن بر تن هر کس که باشد، او در جنگ محافظ و جان‌پناهی دارد که تیر و تیغ را در آن راه نیست؛ پس شکستگی در عین حال مایه پیروزی است و سبب نیرومند شدن آن کس که کشته شده‌است. این بود خلاصه آنچه در مصرع دوم گفته بود: «پیکر موج از شکست خویش، جوشن می‌شود».

حال برای اینکه مصرع اول را درک کنیم، یک بار دیگر با سابقه‌ای که از مصرع دوم داریم، آن را در نظر می‌گیریم. در مصرع اول نیز همین را می‌خواهد بگوید که: «شکست خود، نوعی پیروزی است. به این بیان که «گرد ناتوانی و عجزی که بر سر و روی ما می‌نشیند»، خود «جامه فتح و پیروزی است»؛ همان‌گونه که آب وقتی شکسته شد، تبدیل به زره می‌شود که لباس فاتحان و پیروزمندان است!

در غزلهای سبک هندی، به‌ویژه در غزلهای بیدل، همیشه مصرع دوم کلید معنایی بیت را تشکیل می‌دهد و از لحاظ نحو زبان و بهنجار بودن روابط کلمات در محور جانشینی گفتار، مصرع‌های دوم غالباً طبیعی‌تر و بهنجارترند، چرا که در این اسلوب شعر، شاعر غالبانخست مصرع دوم راً می‌سراید. به این ابیات توجه کنید:

صافی آینه ناموس غبار رنگ است

جز سیاهی به دل خود چه نهان دارد شمع؟

نیست جز بخت سیه زیر نگین داغم

حکم بر مملکت شام، روان دارد شمع

مصرع‌های دوم، مفهوم‌تر و از لحاظ نحو زبان و محور جانشینی گفتار، بهنجارتر و طبیعی‌ترند. برگردیم به بحث قبلی، به این بیت توجه کنید:

پرفشان است نفس، لیک ز خود رَستن کو؟

با همه شور جنون، در قفس هوش خودم

اول، مصرع دوم را مورد توجه قرار دهیم که الحق زیباست، هم‌معنی و هم تصویر. «هوش و خرد» را به گونه قفسی تصویر کرده‌است که انسان عاقل گرفتارش است. می‌گوید: «با همه نیروی جنون، هنوز گرفتار قفس عقلم». حال توجه کنیم به مصرع اول: «پرفشان است نفس، لیک ز خود رستن کو؟» می‌گوید با اینکه حیات و زندگی من کوششی است برای رهایی، و نفس‌زدن به مانند پرپرزدن پرنده‌ای است در قفس، در جهت رهایی و آزادی، اما هنوز از خرَد رهایی نمی‌یابم و گرفتار خویشتن و تمایلات و خواست‌های نفسانی خود هستم. حالا هر دو مصرع را با در نظر گرفتن این توضیحات، در کنار هم بخوانیم و توجه کنیم که می‌خواهد بگوید: با همه تلاشی که برای رهایی از خویش دارم، هنوز جنونم به درجه‌ای نرسیده‌است که از قفس خرد و هوش، خود را رها کنم!

حالا یکی از ابیات دشوارتر او را مورد نظر قرار می‌دهیم:

شعله ادراک، خاکسترکلاه افتاده‌است

نیست غیر از بال قمری، پنبه مینای سرو

ظاهراً هیچ ارتباطی بین این دو مصرع وجود ندارد؛ اصلاً بین اجزای هر مصرع هم، رابطه آشکاری احساس نمی‌شود. پس قبل از آنکه رابطه دو مصرع را تحلیل کنیم، به‌طور مستقل به رابطه اجزای هر مصرع نگاهی بیفکنیم: «شعله ادراک خاکستر کلاه افتاده‌است». ژرف‌ساخت این عبارت این است که: «سرانجام کوشش ادراک (=تعقل) افسردگی و سردی است» (یعنی سردی خرد در مقابل گرمای عشق یا جنون)، اما همین مطلب را با چه تعبیری شاعر بیان می‌کند:

۱ـ ادراک را به گونه شعله و شراره‌ای تصویر می‌کند.

۲ـ سرانجام سرد فعالیت‌های عقل و ادراک را به جای آنکه بگوید: «عقل، سرانجامی افسرده دارد»، به گونه «داشتن کلاهی از خاکستر»، تصویر می‌کند.

۳ـ در ترکیب «خاکستر کلاه»، انحرافی از هنجار بیان عادی وجود دارد. «خاکسترکلاه» یعنی دارای کلاهی از خاکستر.

مصرع دوم: «نیست غیر از بال قمری پنبه مینای سرو». اول رابطه اجزای مصرع را جزء به جزء بررسی کنیم: در سنت ادبی بیدل، «سرو» را به گونه «مینای شراب» دیدن، بسیار طبیعی است. از سوی دیگر رابطه «قمری» و «سرو» هم چیزی است شبیه رابطه «گل و بلبل» در شعر شعرای دیگر. حالا نگاهی بیندازیم به بال قمری و «رنگ خاکستری بال قمری»: در قدیم سر مینای شراب را با پنبه می‌بستند. با توجه به مجموعه این نکات، در مصرع دوم می‌خواهد بگوید: «قمری» را جز با «سرو»، انس و الفتی نیست؛ قدری دقیق‌تر بگویم: آرامش «سرو»، با حضور «قمری»، حاصل است و برعکس: آرامش قمری در بالهای سرو است.

حالا به رابطه دو مصرع توجه کنید: همان‌گونه که قمری جایش بالای سرو است (= پنبه روی مینای شراب)؛ یعنی ملازمه‌ای است میان سرو و قمری و برعکس، به همان‌گونه ملازمه‌ای است میان افسردگی و خاکسترشدگی شعله ادراک. همان‌گونه که قمری (رنگ خاکستری و ارتباطش با دیگر اجزا) و سرو لازم و ملزوم یکدیگرند، افسردگی و ادراک هم لازم و ملزوم یکدیگرند. به زبان طبیعی: عقل و ادراک، افسرده‌است و به دلالت التزامی، عشق است که گرم است یا جنون که حرارت دارد. من این نوع شعرها را نمی‌پسندم؛ اما به عمد به عنوان نمونه کار و نشان دادن ارتباط‌های پنهانی اجزای این بیت آن را مورد بحث قرار دادم و همین‌جا بگویم که این‌گونه کارها، شعر نیست. بیدل اگر ارزشی دارد، در مواردی است از نوع:

دریاست قطره‌ای که به دریا رسیده‌است

جز ما کسی دگر نتواند به ما رسید

یا:

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند

بحر حقیقت‌اند اگر سر فروکنند

یا:

ز پیراهن برون آ، بی‌شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحرپوشانی

و نه کوشش‌هایی از نوع «شعله ادراک خاکسترکلاه افتاده‌است» که متأسفانه در دیوان او، نمونه‌هایش کم نیست. به خوانندگانی که قصد ورود به مدخل این سنت ادبی را دارند، توصیه می‌کنم اگر غزلی را شروع کردند و هیچ‌چیز دستگیرشان نشد، ادامه بدهد تا به غزل دیگری برسند. در آن غزل هم لازم نیست زیبایی تمام ابیات را در همان مطالعه نخستین احساس کنند. هر مقدار بیت را که توانستند دریابند، کافی است. بعدها فرصت خواهند داشت که تمام ابیات آن غزل را مورد تأمل و التذاذ هنری قرار دهند، حتی اگر در غزلی پیش نیافتید که شما را تحت تأثیر قرار دهد، به مصرعی هم می‌توانید قناعت کنید، در بسیاری موارد مصرع‌ها، کار یک دیوان شعر را انجام می‌دهند.
کد مطلب: 93620
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل