سیاست «تغییر» در کابل ؛ عبور از کرزی

تاریخ انتشار : يکشنبه ۲۰ ثور ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۵۲
سیاست «تغییر» در کابل ؛ عبور از کرزی
پیرمحمد ملازهی
شعار تغییر باراک اوباما- رئیس جمهوری جدید آمریکا – چه تأثیری بر تحولات افغانستان بر جای خواهد گذاشت؟ هنوز زود است که درباره ی این شعار دست به قضاوت قطعی زد. ولی حقیقت آن است که باید منتظر ماند تا تغییری عملی را مشاهده کرد. اگر بخواهیم تحول در سیاست های آمریکا را در یک جمله خلاصه کنیم می توان گفت که جوهره ی اصلی تغییر سیاست آمریکا در دوره ی قدرت باراک اوباما در افغانستان، جایگزینی امنیت به جای دموکراسی است. برای آنکه دلایل این تغییر و ضرورت های به وجود آمده که چنین جا به جایی ای در خط مشی های آمریکا را الزامی می کند روشن شود به ناچار باید نگاهی گذرا به خط مشی قبلی دوران جورج بوش و اهدافی که آمریکا از حمله نظامی به افغانستان و ساقط کردن قدرت طالبان خود تعریف کرده بود بیندازیم. این موضوع مناقشه آمیز است و احتمالا تا مدت ها مناقشه آمیز باقی خواهد ماند که هدف اصلی آمریکا از حمله نظامی به افغانستان چه بود و آیا همان طور که عنوان شد هدف اصلی، مقابله با خطر سازمان القاعده بود که مسؤول حمله به ساختمان های دو قلوی تجارت جهانی در نیویورک و مقر پنتاگون در واشنگتن شناخته شد یا نه، آمریکا اهداف متنوع تری را در نظر داشته است. در کنار دیدگاه های متفاوت در این خصوص بحث رقابت آمیز شدن تدریجی قدرت جهانی با احتساب قدرت طلبی مجدد روسیه دوره ی پوتین و رشد سریع چین مد نظر قرار گرفته و حمله به افغانستان تنها در ارتباط با القاعده و طالبان تصور نشده است دلایل واقعی هر چه باشد، سیاستی که تحمیل راه حل نظامی را به افغانستان بدون توجه به دیگر مولفه های تأثیر گذار مد نظر داشت در اواخر دوره ی قدرت بوش شکست خود را به نمایش گذاشت. قدرت طلبی مجدد طالبان و پیشرفت تقریبا منظم آنها از شرق و جنوب به مرکز و شمال افغانستان و تسلط عملی بر بخش های مهمی از کشور، خطر شکست نظامی را برای فرماندهان نظامی آمریکا و ناتو مستقر در افغانستان به صورت جدی مطرح کرد. این خطر آن قدر جدی شد که یک فرمانده ارشد ناتو پیش بینی کرد که در تابستان ۲۰۰۹ اگر تغییرات اصولی در سیاست های قبلی به وجود نیاید شکست نظامی نظامی در افغانستان حتمی خواهد بود.
با توجه به این گونه برداشت ها بود که باراک اوباما افغانستان را در اولویت برنامه های کاری اش در سیاست خارجی قرار داد و ریچارد هالبروک – سیاستمدار کهنه کار آمریکایی – را که از دهه ی ۷۰ در طراحی مذاکرات با ویتنام در پاریس در جمع هیأت مذاکره کننده آمریکایی حضور داشته و معمار طرح «دیتون» در حوزه بالکان بود به سمت نماینده ویژه در امور افغانستان و پاکستان تعیین کرد. از ابتدا این انتظار وجود داشت که در پی سفر هالبروک به جنوب آسیا و تهیه گزارش دست اول از تحولات افغانستان و پاکستان، باراک اوباما سیاست جدید خود را در قبال جنوب آسیا روشن سازد؛ سیاستی که تنها افغانستان را شامل نخواهد شد بلکه پاکستان و هندوستان را هم در بر خواهد گرفت. استراتژی جدید آمریکا در افغانستان با در نظر داشتن استراتژی قبلی و در پاسخ به ضرورت های جدید خواهد بود. در واقع آمریکا با طرح استراتژی جدید می خواهد از شکست نظامی جلوگیری کند و در همان حال شعار انتخاباتی باراک اوباما را در صحنه ی عمل به آزمایش بگذارد. در یک نگاه مقایسه ای دلایک شکست استراتژی نظامی محور و پاسخ جدید در قالب استراتژی نوین را می توان چنین خلاصه کرد. دلایل نا کامی استراتژی نظامی محور
عملکرد منفی نیروهای خارجی و کشتار غیر نظامیان افغان، شکاف بین ناتو و آمریکا، بروز شکاف بین دولت حامد کرزای و آمریکا، سیاست دوگانه پاکستان، نبود تمایل منطقه ای برای پیروزی نظامی امریکا، پیشرفت نکردن در بازسازی همه جانبه افغانستان، بالا بودن انگیزه جهاد در طالبان و القاعده، توسعه ی کشت و تولید مواد مخدر و وضعیت خود مختار قبایل در شمال پاکستان را می توان از عمده دلایل ناکامی آمریکا در افغانستان ذکر کرد.
آنچه مهم تر از دلایل ناکامی استراتژی نظامی است، واقعیت عدم آمادگی روانی آمریکا و اتحادیه اروپا در پذیرش شکست نظامی در افغانستان است. ظاهرا جهان غرب آماده پرداخت هر بهایی هر چند سنگین است ولی شکست قطعی را نخواهند پذیرفت. علت، آن است که غرب در افغانستان نگاه به آزمونی تاریخی دارد که قبایل پشتون در ۲ مقطع، ۲ امپراتوری قدرتمند جهانی را شکست نظامی داده و اضمحلال آنها را تسریع کرده اند. آزمون قدرت استعماری انگلیس در قرن ۱۹ و آزمون قدرت کمونیستی اتحاد شوروی در قرن بیستم؛ این هر دو آزمون حکایت از آن دارند که این دو قدرت بعد از شکست در افغانستان در مسیر زوال قرار گرفته اند؛ بنابراین آمریکا و اروپا با یک ذهنیت تاریخی رو به رو هستند و نمی توانند تجربه مشابه انگلیس و روس را بپذیرند و از این روست که قدرت انطباق با شرایط دشوار را دارند. استراتژی جدید باراک اوباما معنایی جز قدرت انطباق با شرایط جدید در افغانستان ندارد، به عبارت روشن تر استراتژی جدید، ادامه استراتژی قبلی با اصلاحاتی خواهد بود تا ضعف های آن را بر طرف کند. هر چند تمامی ابعاد استراتژی جدید آمریکا و افغانستان روشن نیست ولی می توان برای آن محورهای مشخصی با نگاه به استراتژی قبلی در نظر گرفت. استراتژی جدید آمریکا در افغانستان
تقویت هماهنگی بین آمریکا و ناتو، جلب همکاری همسایگان افغانستان، جلب افکار عمومی در داخل افغانستان، افزایش نیروهای نظامی، مذاکره با طالبان، توجه جدی تر به بازسازی افغانستان، تأسیس لشکر قبیله ای و افغانی کردن جنگ، جایگزین کردن فرد دیگری به جای حامد کرزی[ ؟؟]، فشار به پاکستان برای یکدست کردن سیاست و تسلط بر مناطق قبایلی استراتژی تازه آمریکا در افغانستان است.
استراتژی جدید آمریکا در افغانستان می تواند محورها و اهداف متنوع تری برای خودش تعریف کند ولی در نهایت هدف آن است که امنیت در افغانستان برقرار شود و دموکراسی لیبرال مانند گذشته مورد نظر نخواهد بود. این عمل یک عقب نشینی است ولی شکست تلقی نمی شود. در عین حال این استراتژی خالی از تناقض نیست. تناقض اصلی در آن است که چگونه می توان مذاکره با طالبان را با افزایش همزمان نیروهای نظامی آمریکا توضیح منطقی داد. این تناقض قابل درک نخواهد بود مگر آنکه الزامات و اهداف کلی تر آمریکا در نظر گرفته شود. همین الزامات هستند که تغییر استراتژی یا دست کم اصلاح و به روز کردن آن را اجتناب ناپذیر کرده اند. در چنین نگاهی افزایش نیرو صرفا برای تضمین پیشبرد مذاکرات سیاسی است. مذاکره با طالبان میانه رو جدا از اینکه واقعیت عینی ندارد و طالبان را نمی توان به تندرو و میانه رو تقسیم کرد ولی در هر حال پوششی ظاهری برای توجیه راه حل سیاسی به دست می دهد. باراک اوباما به درستی می داند که لازمه استقرار امنیت در افغانستان پایان مقاومت مسلحانه طالبان و شریک سازی آنها در قدرت است اما چنین هدفی به سادگی دست یافتنی نیست. واقعیت این است که موانعی جدی بر سر راه شریک سازی طالبان در قدرت کابل و جود دارد. اینها موانع ساختاری هستند و تنها به خود افغانستان ارتباط نمی یابند؛ کشورهای منطقه و منافع همسایگان افغانستان را هم باید لحاظ کرد. در داخل افغانستان شریک کردن طالبان در قدرت با ۲ مانع اصلی رو به رو است:
۱- ایدئولوژی انحصار طلبی طالبان
۲- توازن قدرت قومی و مذهبی موجود در کابل
این واقعیت که طالبان تمامی قدرت را می خواهند و نه بخشی از آن را جای بحث کمی باقی می گذارد، هر چند به نظر می رسد سوء تفاهم هایی در این باره وجود دارد و طالبان میانه رو را کمتر تمامیت خواه ارزیابی می کنند. طالبان حتی اگر به شریک شدن در قدرت رضایت دهند موقتی خواهد بود و احتمالا به انتظار می نشینند تا در فرصت مناسب تمامی قدرت را تصاحب کنند و مخالفان و رقبای خود در جبهه شمال و قومیت های غیر پشتون و جبهه لیبرال دموکرات ها را از صحنه خارج سازند. روشن است که جبهه شمال درک روشن تری نسبت به آمریکا از طالبان دارد و در برابر طالبان مقاومت خواهد کرد. ظاهرا آمریکا به فکر راه حل میانه ای افتاده است؛ بدین معنا که شریک سازی طالبان در قدرت و پیشبرد روند صلح از راه مذاکره و میانجی گری مشترک عربستان سعودی، پاکستان و امارات متحده عربی دارای مراتب و مراحلی است و ۲ وجه مشخص تر خواهند داشت:
۱- واگذاری اداره کامل تمامی مناطق پشتون نشین در شرق و جنوب به طالبان که آنها در این مناطق حکومت اسلامی مورد نظر خود را بدون دخالت سازماندهی کنند.
۲- اختصاص سهم مشخص و تضمین شده به قدرت مرکزی در کابل به میزانی تا برای جبهه شمال قابل قبول جلوه کند.
چنین طرحی بالطبع بدون مشکل و مخالف نیست ولی در عمل به مطالبات مذهبی و قومی طالبان و قومیت پشتون پاسخ مناسب تری می تواند بدهد. طالبان در حکومت خودمختار در مناطق پشتون نشین می توانند مطالبات مذهبی و حکومت مورد نظر اسلامی شان را سازماندهی کنند و با شریک شدن در قدرت، مطالبات قومیت پشتون را مدنظر داشته باشند؛ قومیت های غیر پشتون هم می توانند در مناطق قومی خود در شمال و مرکز؛ حکومت های خودمختار محلی خود را داشته باشند. معنای روشن تر این بحث آن است که قانون اساسی افغانستان تغییر کند و نظام فدرالی پذیرفته شود. با چنین نگاهی دولت حامد کرزی به پایان راه خود می رسد و باید نظام و فرد متناسب با شرایط جدید داخل افغانستان و شرایط بین الملل روی کار بیاید.
البته مخالفان چنین طرحی ممکن است آن را مقدمه ای برای تجزیه ی افغانستان و پاکستان بدانند و از همین زاویه ان را غیر عملی تصور کنند ولی بحث این است که آمریکا و ناتو  گزینه های زیادی پیش رو ندارند و بین پذیرش شکست و یافتن راه حل سیاسی، مجبور به انتخاب خواهند شد. پذیرش شکست در شرایط عادی دشوار است مگر آنکه تصور شود افغانستان واقعا ویتنام باراک اوباماست؛ همان طور که برخی از محافل در آمریکا و اروپا چنین برداشتی دارند و آن را علنا مطرح می کنند. اگر قابل تصور باشد که آمریکا و اروپا قدرت انعطاف در سیاست های خود برخورداند که خود را با شرایط تطبیق دهند می توان گفت که شعار تغییر اوباما زمینه های لازم را برای جلوگیری از ویتنامی شدن جنگ در افغانستان و پاکستان دیدار کرده و ریچارد هالبروک را مامور ویژه خود قرار داده بدین معناست که افغانستان به راه حلی منطقه ای نیاز دارد و لازمه پیروزی در افغانستان فاصله گرفتن از نگاه تک بعدی دوره ی جرج بوش و تکیه ویژه بر راه حل نظامی است. در این نگاه جدید، متحدان اروپایی آمریکا و حتی روسیه و چین به بازی گرفته می شوند. آمریکا در استراتژی جدیدش در جنوب آسیا مسائل این بخش از جهان را در اولویت بعد از خاور میانه قرار داده است و حل سیاسی مشکل افغانستان جدا از مشکل پاکستان و هندوستان نیست.
طالبان و القاعده در پناه قومیت پشتون و حمایت های پشت پرده پاکستان در مناطق قبایلی در حال قدرت گرفتن هستند استراتژی جدید آمریکا ایجاب می کند که این معادله به هم بخورد به نظر می رسد که مناطق قبایلی کلید حل معما باشند؛ یا پاکستان این معما را با تسلط کامل بر مناطق قبایلی خود حل خواهد کرد یا ارتش آمریکا و ناتو از زمین وارد این مناطق خواهند شد. صلح و ثبات در جنوب آسیا، مهار قدرت طلبی ایدئولژیک تفکر طالبانی- القاعده ای و خروج آبرومندانه امریکا و ناتو از افغانستان در گرو پیروزی چنین استراتژی ای است. دنیای غرب و دموکراسی لیبرال، ۲ راه حل بیشتر پیش رو ندارد؛
۱- مهار رادیکالیسم و تقویت میانه روی
۲- طالبانیزه شدن قدرت در افغانستان، پاکستان و در نهایت کل جهان اهل سنت
گمان می رود که مهار رادیکالیسم در مناطق قبایلی هر دو سوی مرز «دیوراند» هدف اصلی استراتژی جدید باراک اوباما برای جلوگیری از طالبانیزه شدن قدرت در دنیای اهل سنت است و برای تحقق آن از همه گزینه ها مانند کنار آمدن با دوست و دشمن و رقیب در سطح جهانی و منطقه ای بهره گرفته خواهد شد. ساختار قدرت در افغانستان نیز برای تحقق این استراتژی نیازمند دگرگونی و عبور از دوره ی حامد کرزی خواهد بود. تشدید انتقادهای دو طرف از یکدیگر و افشای فساد گسترده حکومتی کابل و انداختن گناه ناکامی در ایجاد و صلح و ثبات در افغانستان به گردن حامد کرزی در اجلاس مونیخ با لحنی انتقادی و تند گفت که افغانستان مستعمره هیچ کشوری نیست و در مقابل، تمامی گناه ها و ناکامی ها را به گردن سیاست های آمریکا و ناتو و کشتار مردم بیگناه افغانستان انداخت؛ از این رو می توان گفت که دوران عبور از حامد کرزی در افغانستان در حال فرا رسیدن است. کرزی محصول دوران قدرت جورج بوش و سیاست های یکجانبه گرایانه ی آمریکاست. رویارویی افغانستان با ۳ گزینه احتمالی در استراتژی جدید اوباما
پیش بینی آینده افغانستان از جمله کشورهای پیش بینی ناپذیر است؛ با این حال با پذیرش این موضوع که هر پیش بینی می تواند در عمل نادرستی خود را به اثبات برساند می تواند برخی از حدس و گمان ها را با توجه به داده های موجود مطرح کرد. در چنین نگاهی افغانستان با ۳ گزینه در استراتژی جدید اوباما رو به رو است:
۱- پیروزی نظامی طالبان و تصرف قهرآمیز قدرت در کابل
۲- پیروزی نظامی آمریکا و ناتو و شکست کامل طالبان و القاعده
۳- پیشبرد صلح از طریق مذاکره و شریک سازی طالبان در قدرت
واقع امر آن است که از داده های موجود نمی توان به این نتیجه رسید که طالبان با آمریکا و ناتو از راه نظامی طرف دیگر را شکست خواهند داد و معادله قدرت از طریق نظامی روشن نمی شود؛ بنابراین اگر اتفاق غیر منتظره ای روی ندهد راه حل سیاسی و مذاکره از شانس عملی شدن بیشتری برخوردار خواهد بود؛ هر چند چنین راه حلی نیازمند بازنگری جدی در سیاست های آمریکاست. آمریکا در ۳ سطح باید سیاست های خود را مشمول حال شعار تغییر اوباما کند:
• در سطح داخل افغانستان: شریک کردن طالبان در قدرت
• در سطح منطقه: شریک سازی ایران، پاکستان، هند، چین، روسیه، آسیای مرکزی و تمهید راه حل منطقه ای
• در سطح بین الملل: تغییر نگاه از تک قطبی بودن قدرت و پذیرش چند قطبی بودن
اگر آمریکای دوره باراک اوباما از درک چنین واقعیت هایی برخوردار باشد و مجموعه قدرت آمریکا چنین اجازه ای به او بدهد، افغانستان در آینده در کنار پاکستان و کل جنوب آسیا و حتی خاورمیانه متحول خواهد شد، آمریکا به شریک سیاسی و نه اشغالگر نظامی افغانستان مبدل خواهند شد و خروج آبرومندانه از باتلاق افغانستان پیش خواهد آمد در غیر این صورت افغانستان، ویتنام آمریکا خواهد بود؛ امری که هواخواهانی جدی در منطقه و در سطح بین الملل نیز دارد.        
کد مطلب: 7233
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/EI1b8b
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل