۱
 

پشتونیست‌ها؛ ویژگی‌ها، اهداف و عملکرد

«پشتونیسم» به معنای «پشتون گرایی» و «پشتون سالاری» واژه‌ای است که در فرهنگ سیاسی افغانستان جایگاه ویژه‌ای دارد، چرا که دردرون این واژه اندیشه‌ای نهفته است که درتحوّلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان نقش تخریبی زیربنایی را به عهده دارد. اندیشهٔ پشتون سالاری مادرِ تمامی اندیشه‌های فاشیستی قوم گرایی مانند پان ترکیسم، ستم ملّی و مغولیسم در افغانستان به شمارمی رود.
تاریخ انتشار : جمعه ۲۴ حوت ۱۳۸۶ ساعت ۱۳:۱۴
پشتونیست‌ها؛ ویژگی‌ها، اهداف و عملکرد
«پشتونیسم» به معنای «پشتون گرایی» و «پشتون سالاری» واژه‌ای است که در فرهنگ سیاسی افغانستان جایگاه ویژه‌ای دارد، چرا که دردرون این واژه اندیشه‌ای نهفته است که درتحوّلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان نقش تخریبی زیربنایی را به عهده دارد. اندیشهٔ پشتون سالاری مادرِ تمامی اندیشه‌های فاشیستی قوم گرایی مانند پان ترکیسم، ستم ملّی و مغولیسم در افغانستان به شمارمی رود.
 پشتونیسم مبتنی برفاشیسم قومی است که هدف آن سلطهٔ انحصاری سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی درافغانستان و پاکسازی قومی، زبانی و فرهنگی دراین کشور بوده و آرمان آن تشکیل افغانستان بزرگ و در واقع پشتونستان بزرگ با الحاق ایالتهای صوبه سرحد شمالی و بلوچستان پاکستان به افغانستان می‌باشد. درحقیقت پشتونیستها تمام سرزمین‌هایی را که احمد شاه ابدالی در آن‌ها لشکر کشی نموده بود بخشی از پشتونستان بزرگ می‌دانند.
اندیشهٔ پشتون سالاری مانندهراندیشهٔ دیگری دارای ویژگیهایی است که به واسطهٔ این ویژگیها شناخته شده و تعریف می‌شود. ویژگی‌های اساسی پشتونیسم آن طوری که درعمل توسط پشتونیستها به نمایش گذاشته شده به شرح زیر است:
۱- سلطه جویی و برتری طلبی انحصارگرانهٔ قومی.
۲- تعصّب و تحجّر مذهبی، فکری و سیاسی.
۳- تحریف تاریخ و تاریخ سازی.
۴- تحقیر اقوام و ملّیت‌های دیگر.
۵- رقابت منفی با ایران و فارسی ستیزی درافغانستان.
در گذشته‌ها، زمانی که نسبت داشتن به پیامبران الهی مورد توجّه قرار داشت، پشتون‌ها را از نژاد سامی و ازنسل حضرت سلیمان، می‌دانستند و زمانی که برتری نژاد آریایی توسط اروپایی‌ها و بخصوص نازی‌ها و فاشیست‌های آلمان مطرح شد، پشتونیستها مانند پهلوی‌ها و پان ایرانیستها، طبل آریایی بودن را به صدا در آوردند و برای اثبات این امرمحقّقان و نویسندگان افغان اعم از پشتون و غیر پشتون مقاله‌ها و کتاب‌های متعددی نوشتند. پشتونیستها در افغانستان به این کاربسنده نکردند و کوشیدند که با سوء استفاده ازنام قوم نجیب پشتون و این مطلب که قوم مذکوردرافغانستان اکثریت دارد به تنش‌های قومی و به تبع آن اختلافات فرهنگی، زبانی و اجتماعی دامن بزنند. تلاش‌هایی صورت گرفت که تاریخ ملّی افغانستان به عنوان یک واحد سیاسی از زمان هوتکی‌ها و احمد شاه درانی (ابدالی) معیار شناسایی و بررسی تاریخ چند هزارسالهٔ افغانستان و فرهنگ و تمدّن کهن این سرزمین قرار داده شود تا پشتوانهٔ تاریخی باشد برای توجیه سلطهٔ قومی و قبیله‌ای.
بدیهی است که فرایند این گونه تاریخ سازی که با واقعیت‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ناسازگار بود، چیزی جزایجاد تنش در روابط داخلی مردمان ساکن در سرزمین افغانستان و ایجاد اختلافات، رقابت منفی وحتی دشمنی میان افغانستان و ملّت‌های همجوار منطقه و بخصوص ملّت ایران که با ملّت افغان، تاریخ، فرهنگ، زبان و دین مشترک در طول تاریخ، ازعصرباستان تاکنون داشته و دارند، نبوده و نخواهد بود.
تنگ نظری و سلطه جویی قومی و قبیله‌ای پشتونیستها سبب شد که تاریخ، فرهنگ، زبان و تمدّنی که ملّت افغانستان به آن تعلّق دارد آسیب فراوان ببیند و باعث عقب ماندگی این کشورشود.
برهیچ محقّق و دانشمند بی غرض پوشیده نیست که افغانستان جزء فرهنگ و تمدّنی است که دارای زبان رسمی بوده و در قرن ۵۰۰ قبل از میلاد سرزمین وسیعی از بلغاریا دراروپا تا رود سند در هند و از لیبی در آفریقا تا منتها الیه شرقی آسیای میانه و از منتها الیه شمالی آسیای میانه تا خلیج فارس و دریای عمان را، در بر می‌گرفته است. این تمدّن در تاریخ به نام تمدّن ایرانی ثبت شده که ز بان آن زبان فارسی است، و حوزهٔ جغرافیایی آن درآن زمان «پارس» نامیده می‌شد. بعد از ظهور آیین مقدّس اسلام نیز تمدّن اسلامی در بستر زبان فارسی و حوزهٔ تمدّنی این زبان ازخلیج فارس تا آسیای میانه و چین و شبه قارهٔ هند گسترش یافت. تمدّن جدید اسلامی و زبان فارسی همانند تمدّن کهن پارس به همان اندازه که متعلّق به ایرانیان است به افغانستان و آسیای میانه و حتّی بخشی از شبه قارهٔ هند نیز تعلّق دارد. مرکز این تمدّن، در ادوارمختلف تاریخی در بلخ، شوش، فارس، بخارا، سمرقند، مرو، هرات، غزنی، نیشابور، اصفهان و ... بوده است. اسطوره‌هایی چون رستم و سهراب، و عارفان و دانشمندانی بزرگی چون مولانا جلال الدّین بلخی، ناصرخسرو قبادیانی، ابوالقاسم فردوسی، سنایی غزنوی، نظامی گنجوی، رودکی، عبدالرّحمان جامی، سعدی شیرازی، حافظ شیرازی، صائب تبریزی، عطّار نیشابوری، عمر خیّام، ابن سینا بلخی، ابوریحان بیرونی، اقبال لاهوری، بیدل دهلوی، و سیّد جمال الدّین افغانی را هیچ‌کسی نباید بخاطر تعصّب ملّی در واحدهای سیاسی کنونی محصور کرده و برسرآنان دعوا راه بیندازد. این‌ها متعلّق به فرهنگ، تمدّن و زبان واحدی است که سرزمین‌های وسیع تحت تسلّط و نفوذ آن در دوران‌های مختلفِ تجاوز بیگانگان و شورشهای قدرت طلبان محلّی به واحدهای کوچک سیاسی عمدتاً برمبنای قومی و قبیله‌ای تقسیم شده است. البته ایرانی حق دارد که به دلیل یگانگی فرهنگی و تاریخی مولانا جلال الدین بلخی و ابن سینا را ازخود بخواند، و افغانی و تاجیکستانی نیز حق دارند و می‌توانند ابوالقاسم فردوسی و سعدی شیرازی را متعلّق به خود بدانند.
به هر حال، همان طوری که تجزیهٔ جغرافیایی سرزمین‌های این تمدّن و فرهنگ بزرگ، باعث تضعیف و عقب ماندگی آفرینندگان آن گردید، بدون شک تجزیهٔ اصل این فرهنگ و تمدّن، بر اساس سنّت‌های محلی و قبیله‌ای نیز به مراتب زیان بیشتر و پیامدهای ناگوارتر داشته و دارد. در افغانستان پشتونیستها و به پیروی ازآنها عناصر به ظاهر ملّی گرا بدون توجه به عواقب کار تلاش کردند که روند فاجعه بار تجزیهٔ فرهنگی را آغاز نموده و با سرعت ادامه دهند. به بهانهٔ این که سرزمین فارس و قوم فارس متعلّق به ایران است و زبان فارسی را زبان فارسی نامیدن، ایرانی می‌شود و نیز با تحریک غرور کاذب ملّی و منطقه‌ای آن هم با این استدلال که این زبان در بخشی از قلمرو تاریخی و در یکی از مراحل تکاملّی خود دری نامیده می‌شده است، اسم زبان فارسی را در افغانستان زبان دری گذاشتند، تا از زبان ایرانی تفکیک شود. حتی کسانی که به یگانگی زبان فارسی عقیده دارند تلاش می‌کنند که با عنوان کردن مطالبی چون برگرفته شدن کلمهٔ دری از کلمهٔ دره آن هم از دره‌های افغانستان و یا این که زبان فارسی زبان رسمی امپراتوری فارس و زبان دری زبان محاوره‌ای آن بوده است و ... به نحوی زبان فارسی را به زبان ایرانی، دری و تاجیکی تقسیم نموده و تفکیک نمایند. درحالی که این زبان یک زبان است و تفکیک‌ناپذیر، بلکه لهجه‌های آن را می‌توان در سطح کلان متفاوت نامید گرچه این لهجه‌ها هم در درون خود به ده‌ها لهجهٔ دیگر تقسیم شده‌اند. با تفکیک زبان فارسی بر اساس مرزهای جغرا فیایی مصنوعی نه تنها در رشد و گسترش زبان فارسی دری کمک نکردند بلکه از رشد و تقویت آن جلوگیری نمودند. این جلوگیری به اشکال مختلف صورت گرفت که مهمّترین آن ایجاد دیوارجدایی بین زبان واحد فارسی درافغانستان و ایران بود، طوری که زبان فارسی با لهجهٔ رشد یافتهٔ ایرانی زبان بیگانه قلمدادشده و استفاده از آن خیانت ملی !! تلقی می‌گردد، چنانچه اگر کسانی از کلمات و اصطلاحات فارسی که درایران رشد یافته استفاده کنند مورد سرزنش و تحقیر قرار می‌گیرند، در حالی که همین تحقیر کنندگان از به کار بردن کلمات واصطلاحات انگلیسی، فرانسوی و حتی اردو، نه تنها حسّاسیّت نشان نمی‌دهند بلکه فضل و دانش و روشنفکری خود را به رخ مردم می‌کشند. به طور نمونه اگر کسی کلمهٔ انگلیسی «پروگرام» را به کار ببرد گناهی مرتکب نشده است، امّا اگر کسی به جای کلمهٔ انگلیسی پروگرام، کلمهٔ فارسی «برنامه» را به کار ببرد، ایرانی و بیگانه پرست خوانده خواهد شد. اگر کسی بگوید یونیورسیتی مسئله‌ای نیست امّا اگر بگوید دانشگاه، محکوم می شودکه چرا کلمهٔ پوهنتون را به کار نبرده است. اگر کسی به زبان پشتو بالهجهٔ پاکستانی صحبت کند به او چیزی نمی‌گویند امّا اگر کسی فارسی را به لهجهٔ ایرانی صحبت نماید تحقیرمی شود. دراین تجزیه و تحقیر فرهنگی بعضی از فارسی زبانان افغان نیز نا آگاهانه تنها به دلیل تعصّب کاذب ملّی یا مذهبی شرکت دارند و می‌پندارند که فارسی ایرانی زبان بیگانه است و باید از نفوذ آن در افغانستان جلوگیری شود. آنها غافل اند ازاین که قوم گرایان با اصل این زبان که نامش هرچه باشد مخالف اند و قصد دارند که آن را از رسمیت براندازند.
علاوه بر پشتونیستهای سکولار و کمونیست که دراین رابطه تلاش کردند، آقای حکمتیار که داعیهٔ پرچمداری اسلام اصیل و فرامرزی و فراقومی را دارد در سال ۱۳۷۵ زمانی که مقام صدارت را در دولت استاد ربّانی به عهده داشت در یک کنفرانس مطبوعاتی در کابل نشان داد که او زبان فارسی دری را به عنوان زبان رسمی افغانستان نمی‌شناسد. حکمتیار در حالی که با خبر نگاران خارجی به زبان فارسی صحبت می‌کرد، پرسش خبرنگار ایرانی را به زبان پشتو پاسخ داد. او با این کار می‌خواست به خبرنگاران بفهماند که زبان فارسی، زبان رسمی ایران است و در افغانستان زبان پشتو رسمیت دارد. حتی آقای حامد کرزی رئیس دولت انتقالی افغانستان که شخص میانه رواست در مراسم تحلیف در تالار لویه جرگهٔ اضطراری در سال ۱۳۸۱ آهسته از فضل هادی شینواری خواست که متن پشتوی سوگند نامه را اول بخواند تا حق تقدّمِ! زبان پشتو بر زبان فارسی حفظ شود.
متأسفانه تاجیکها نیز پس ازاستقلال تاجیکستان بدون توجه به زیان‌های ناشی از تجزیهٔ فرهنگی برای ملّت تاجیک، اسم زبان فارسی خود را گذاشتند زبان تاجیکی، گو این که سه زبان مستقلِ فارسی، دری، و تاجیکی وجود دارد و اگر افغان‌ها و تاجیک‌ها زبان واحد فارسی را به نام‌های دری و تاجیکی تجزیه نکنند استقلال ملّی و فرهنگی آنان از بین می‌رود !! هیچ‌کس از خود نمی‌پرسد که چرا به استقلال ملّی و فرهنگی پاکستانی‌ها، هندی‌ها، آمریکایی‌ها و کانادایی هاکه زبان رسمی و بعضاً ملّی شان را انگلیسی می‌نامند خدشه وارد نمی‌شود، درحالی که زبان انگلیسی در اصل متعلّق به انگلیس‌ها و سرزمین بریتانیا است. امّا استقلال و هویت ملّی افغان‌ها و تاجیک هاکه خاستگاه زبان فارسی را سرزمین خود می‌دانند از به کار بردن نام فارسی که هویت و شناسنامهٔ اصلی زبان آنان شناخته می‌شود و ثبت تاریخ شده است زیان می‌بیند.
تلاش دیگر پشتونیستها این بود که زبان فارسی را که ز بان تاریخی و فرهنگی افغانستان در طول تاریخ این کشور و حتّی زبان رسمی دربار پادشاهان پشتون از احمد شاه ابدالی تا دوران محمد ظاهرشاه بود، حذف کنند و اگرنشد به زبان درجه دوم تبدیل نمایند. بحث‌های داغی را در این رابطه حتی درپارلمان افغانستان راه انداختند و سرمایه‌های هنگفت ملّی را برای تقویت زبان پشتو هزینه کردند. امّا نتیجهٔ این کار چیزی جز برانگیختن احساسات قومی و خدشه دارساختن وحدت ملّی مردم افغانستان نبود. اختصاص دادن بسیاری از واژه‌های رسمی، در بخش نظامی، اداری، فرهنگی و حتی محاوره و گفت و گوهای معمولی به زبان پشتو و نیزتبدیل نام‌های فارسی و محلّی مناطق به نام‌های ترجمه شدهٔ پشتو تلاش‌های مذبوحانه‌ای بود برای تجزیهٔ فرهنگی افغانستان. چه ضرورتی داشت که به جای کلمهٔ «اسفزار» یا «سبزوار» کلمه «شیندند» به کار برده شده و نام مناطقی چون «قره تپه» و «شاه فلان» به «تورغندی» و «پشتون زرغون» تبدیل شود. این کارها چه دردی از دردهای ملّت افغانستان و حداقل مشکلی از مشکلات اقوام و قبایل شرافتمند پشتون را درمان کرد.
یکی از کارهای سلطه جویانه و ظالمانهٔ دیگر قوم گرایان انتقال قبایل پشتون از جنوب به شمال، مرکز و غرب افغانستان و دراختیار قرار دادن زمین‌های متعلّق به اقوام دیگر به آنان بود، هدف از این کار برهم زدن ترکیب اجتماعی مناطق مذکوربرای گسترش سلطهٔ قومی بود و نه ملّی؛ و اگر هدف تأمین وحدت ملّی در دراز مدت می‌بود باید سایر اقوام افغانستان نیز درمناطق پشتون نشین جابه جا می‌شدند تا پشتونیستها بعداً ادعا نکنند که «از سی ولایت افغانستان در۸ ولایت شرقی و جنوبی ننگرهار، کنر، پکتیا، خوست، پکتیکا، زابل، هلمند و کندهار بیش از ۹۸ درصد پشتون، و در پنج ولایت لغمان، وردک - میدان، لوگر، غزنی و ارزگان، بیش از۸۰ درصد پشتون و۲۰ درصد نورستانی، تاجیک و هزاره و در پنج ولایت فراه، نیمروز، هرات و بادغیس و غور در حدود ۵۵ در صد پشتون و ۴۵ درصد اقوام دیگر، در بدخشان ۹۵ درصد تاجیک، در پروان ۶۰ درصد تاجیک و ۴۰ درصد پشتون و هزاره، در کاپیسا ۵۰ درصد تاجیک و بقیه پشتون و سایر اقوام؛ در بغلان، کندز، سمنگان و مزار سه قوم پشتون، تاجیک و ازبک بادرصدی تقریباً مساوی؛ در فاریاب و جوزجان ۸۰ درصد ازبک و ترکمن و بقیه پشتون و تاجیک؛ در بامیان ۸۵ درصد هزاره و ۱۵ درصد اقوام دیگر، در نورستان ۹۵ درصد نورستانی؛ در تخار۵۰ درصد تاجیک، ۳۵ درصد ازبک، ۱۵ درصد پشتون؛ در کابل ۳۸ درصد پشتون ۳۴ درصد تاجیک و ۲۸ درصد سایر اقوام و دو میلیون کوچی که ۹۵ درصد آنها پشتون اند.»(۱)
آمارارائه شدهٔ فوق الذّکر از سوی پشتونیستها حتی با آماری که در سال ۱۳۵۸ توسط وزارت زراعت افغانستان ارائه شد سازگار نیست. براساس آمار وزارت زراعت در چهار ولایت بلخ، فاریاب جوزجان و سمنگان به طورمجموعی تاجیکان۴۴ درصد، ازبکها ۳۲ درصد، ترکمنها۱۰/۷ درصد، هزاره‌ها ۱۰درصد، پشتونها ۶/۶ درصد وعربها ۴/۲درصد جمعیت را بخود اختصاص داده‌اند. (۲)
نویسندهٔ پشنونیست با وجودی که می‌کوشد با ارائهٔ آمارهای غیر واقعی جمعیت هموطنان پشتون را بیش از۸۰ در صد جمعیت افغانستان ثابت کند، می افزایدکه پشتون‌ها و تاجیک‌ها از یک نژاد اند و زبان‌های پشتو و دری در اصل یک زبان است، که اگر چنین بود پس این همه فرهنگ زدایی، فارسی ستیزی و سلطه جویی قومی برای چه صورت گرفته و می‌گیرد و کابل چرا به خاطر نقش برجستهٔ تاجیک‌ها در قدرت به خاک و خون کشیده شد و چرا پایان این خونریزی‌ها هنوز ناپیدا است.
نویسندهٔ مذکور جمعیت شیعیان وهزاره‌های افغانستان را ۷ درصد کلّ جمعیت این کشورقلمداد می‌کند و ادعا می‌نماید که این آمار را سازمان ملل ارائه کرده است؛ درحالی که سازمان عفو بین‌الملل در عقرب سال ۱۳۷۸، جمعیت هزاره‌ها را ۱۹ درصد و جمعیت پشتون‌ها را ۳۸ درصد از کلّ جمعیت افغانستان اعلام کرد. اگرجمعیت افغانستان را در حال حاضر حدود ۲۵ میلیون در نظر بگیریم، هفت درصد آن یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار نفرمی شود. به عبارت دیگر براساس آمار پشتونیستها جمعیت شیعیان افغانستان ۱۷۵۰۰۰۰ نفراست، امّا براساس آمار سازمان عفو بین‌الملل، تنها جمعیت شیعیان هزارهٔ افغانستان بالغ برچهارمیلیون و هفتصدو پنجاه هزار(۴۷۵۰۰۰۰)نفرمی شود و جمعیت شیعیان افغانستان به شمول هزاره‌ها و اقوام دیگر از شش میلیون و پنجصد و پنجاه هزار (۶۵۵۰۰۰۰) تا هفت میلیون و سه صد هزار (۷۳۰۰۰۰۰) نفر تخمین زده می‌شود؛ بنابراین شیعیان افغانستان ۲۶ الی ۳۰ درصد جمعیت افغانستان را به خود اختصاص داده اندکه رقم ۲۵ درصدی جمعیت شیعیان در سالنامه‌های ایالات متحدهٔ آمریکا دراواخر دههٔ پنجاه و اوایل دههٔ شصت میلادی نیز ذکر شده است.
  پشتونیستها بدون توجه به مصالح و منافع تاریخی و بلند مدت مردم افغانستان، استدلال می کنندکه پشتون‌ها از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب افغانستان حضور دارند و اکثریت قاطع را تشکیل می‌دهند و بنا براین باید حاکمیت را در این کشوردرانحصار خود داشته باشند و زبان و فرهنگ قومی آنان نیزبر دیگران مسلّط شود. پشتونیستهای خلقی، اخوانی و طالب نمایان با همین اندیشه افغانستان را به آتش کشیدند و البته که قوم گرایانِ تاجیک، ازبک و هزاره نیز هر چند به طورعکس العملّی این آتش را شعله ورترساختند، که هیزم آن را ملّت افغانستان اعم از اقوام مظلوم پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و غیره تشکیل می‌دادند.
دشمنی و رقابت منفی با ایران یکی دیگرازکارهای ناروای پشتونیست‌ها است که با دامن زدن به اختلافات مذهبی و قومی، آن را در سطح ملّی مطرح ساختند. هدف اصلی از این کارهمان طوری که گفته شد تجزیهٔ فرهنگی و تمدّنی افغانستان ازطریق تحمیل سلطهٔ قومی و زبانی و تحمیل غرور قومی زیر پوشش غرورکاذبانهٔ ملّی بود. همچنین تلاش کردند جنگ‌هایی را که قدرت طلبان، در قندهار وهرات در دورهٔ صفوی‌ها با سوء استفاده از اختلافات مذهبی راه انداختند، جنگ تاریخی بین ملّت‌های افغانستان و ایران قلمداد کنند و برای توجیه جدایی سیاسی و تجزیهٔ فرهنگی بستر تاریخی ایجاد نمایند.
متأسفانه مورّخان و نویسندگان پشتون وغیرپشتونِ افغان نیز بدون توجه به عمق این توطئه یا به دستورحکام متعصّب و یا به زعم خودشان ازروی وطن دوستی و ملّیت خواهی قلم فرسایی‌های زیادی کردند. در حالی که این جنگ‌ها در آن زمان جنگ‌های داخلی درحوزهٔ تمدّنی واحدی به شمارمی رفت. چنانچه هوتکی‌ها زمانی که حکام صفوی را برانداختند و بربخش‌هایی ازقلمرو سیاسی آن روز ایران حاکمیت یافتند کشورجدیدی به نام افغانستان یا هرنام دیگری ایجاد نکرده بودند که اسناد مکتوب آن دوره، این واقعیّت را گواهی می‌دهد. چنین جنگ‌هایی درنقاط دیگری مربوط به این حوزهٔ تمدّنی و گاهی امپراتوری واحد، چه در دوران صفوی‌ها و چه قبل از آنها در دوران طاهریان، صفّاریان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان نیز به وقوع پیوست که پیش از تجزیهٔ حوزهٔ تمدّنی مذکور به واحدهای جداگانهٔ سیاسی و کشورهای مستقل و ایجاد ملّیت‌های جدید، نمی‌توان این جنگ‌ها را جنگ بین ملّت‌ها و کشورها نامید.
افغانستان معاصر به عنوان بخشی از حوزهٔ تمدّنی زبان فارسی و بعد از فروپاشی امپراتوری نادر شاه افشار، بدون جنگ و خونریزی در جغرافیای سیاسی منطقه شکل گرفت و احمد شاه بابا مؤسس افغانستان بدون این که به تحریکات مغرضانهٔ قومی، زبانی و مذهبی بطور آشکاردست بزند، امپراتوری جدیدی را، هرچند کوتاه مدت دربستر این فرهنگ و تمدّن از نیشابور تا کشمیر به وجود آورد.
 با توجه به این که سرزمین افغانستان چه در گذشته‌های دور و چه دردورهٔ اسلامی با سرزمین ایران امروزی نه تنها از نظرفرهنگی بلکه از لحاظ سیاسی نیز به نحوی قلمرو واحدی را دراغلب سده‌های تاریخی تشکیل می‌داد و نیز به دلیل این که قبل از تأسیس افغانستان جدید، هخامنشی‌ها، ساسانی‌ها، سلاطین صفوی و نادر شاه افشار مجموعاً قرن‌ها بر بخشاعظم حوزهٔ تمدّنی زبان فارسی که افغانستان را نیز در برمی گرفت حاکمیت داشتند، مورّخان و محقّقان غیرافغانی، اعم از ایرانی، غربی و حتّی عربی نوشته‌اند که افغانستان امروزی از ایران منتزع شده است. طرح این مسئله خشم پشتونیستها را چنان برانگیخته که گاهی ایران را جدا شده از قلمرو ترکیهٔ عثمانی بخوانند !! وگاهی بخشی از افغانستان بزرگ !!
 پشتونیستها با سوء استفاده از این نظریه که بیشتر جنبهٔ تاریخی دارد، تا سیاسی آن را سیاسی ساخته تلاش می کنندکه افغان‌ها را در مقابل ایرانی‌ها تحریک نمایند و چنین وانمود سازند که ایرانی‌ها دشمن و رقیب افغان‌ها هستند. گرچه طرح مسألهٔ جدایی افغانستان از ایران ازسوی بعضی از نویسندگان ملّی گرای ایرانی در صورتی که به غرورملّی افغان‌ها لطمه وارد کند مذموم و غیرقابل قبول است، امّا مطالعهٔ نوشته‌ها و کتاب‌های ایرانیان نشان می‌دهد که اغلب آنها با ملّت افغانستان احساس نزدیکی و یگانگی فرهنگی و تاریخی دارند و اگر این احساس یگانگی گاهی به شکل جدایی ایران از افغانستان مطرح می‌شود، آن طوری که پشتونیستها تبلیغ می‌کنند مغرضانه و دشمنانه به نظرنمی رسد. ممکن است یک نوع برتری جویی ناشی ازمقایسهٔ وضعیت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی حدود سه قرن اخیرِ دو کشور وجود داشته باشدکه این امرازیک سو طبیعی است و از سوی دیگر می‌تواند سبب رقابت مثبت بین دو کشور شود، نه رقابت منفی و دشمنی.
متأسفانه حسّ رقابت منفی و حتّی ضدیت با ایران که در طی بیش از دو و نیم قرن گذشته درافغانستان به وجود آمده و در شریان‌های تاریخ نوین این سرزمین تزریق گردیده است هنوز حتی درذهن کسانی که با هویت تاریخی و فرهنگی خود آشنایی هم دارند وجود دارد. آنها با وجودی که به یگانگی فرهنگی، تاریخی و تمدّنی بین ایران، افغانستان و کشورهای آسیای میانه اعتراف دارند وزبان فارسی و تمدّن این منطقه را ازخود می‌دانند، ناراحت اند که چرا در تاریخ جهان آریانا و پارس به نام ایران ثبت شده است و به زعم خود می‌کوشند که بین ایران، آریانا و پارس تفاوت قایل شوند. آقای رامین مشرِف نویسندهٔ افغانی شکایت از آن دارد که با تغییر نام پارس به ایران تمام افتخار و اعتبار آرین به ایرانیان تعلق گرفت و تنها ایران نوین وارث پارسها شناخته شد و افغانستان و تاجیکستان از این میراث محروم گردیدند. (۳)
دغده‌های نویسندهٔ گرانقدر شاید ناشی ازذهنیت تاریخی رقابت منفی و مخالفت با ایران سرچشمه گرفته باشد ورنه دعوایش بر سرهیچ است. نویسنده اعتراف می‌کند که ایران همان پارس قدیم یا حد اقل بخشی از آن است که نام خودرا تغییر داده و اعتبار پارس را با خود برده است. اگر چنین است پس چه دلیلی برای مخالفت وجود دارد. آیا از این که ایران فرهنگ و تمدن آریانا و پارس‌ها را که متعلق به همهٔ اقوام ساکن این حوزهٔ تمدّنی اعم از پشتونها، تاجیکها، ترکها و دیگران است حفظ نموده و رشد داده است جای ناراحتی دارد؟ آیا ازاین که ایران خلیج فارس را خلیج فارس نگهداشته تا آن را به خلیج عرب تغییرنام ندهند، افغانها نیزمانند عربها نا راضی هستند که هر گزآن را خلیج فارس نمی‌گویند و تنها کلمهٔ خلیج را به کار می‌برند؟ آیا از این که بخشهایی از امپراتوری پارس به تدریج جدا شده و برای خود اسم و رسم دیگری انتخاب کرده و تحت سلطهٔ دیگران قرار گرفته‌اند گناه محقّقان و دانشمندان است که حق را به مستحق نداده‌اند؟ و آنگهی هیچ‌کسی حق آریایی و یا پارسی بودن را از کسی سلب کرده نمی‌تواند و همهٔ طرفداران آریانا و پارس می‌توانند به فرهنگ و تمدّن آریایی و پارسی که بخشی از تمدّن کهن بشری است افتخار کنند. چه فرق دارد که این تمدّن و فرهنگ به نام تمدّن ایرانی یا افغانی یا هر نام دیگری یاد شود، مهّم آن است که رشد یافته و حفظ شود. امّا این فرهنگ و تمدّن از طریق تجزیه و تفکیک براساس مرزهای مصنوعی جغرافیایی و سیاسی حفظ نمی‌شود بلکه به نابودی سوق داده شده و آب به آسیاب مخالفان آن ریخته می‌شود چنانچه در افغانستان تاکنون چنین شده است.
پشتونیستها، همچنین با رفتارهای نسنجیدهٔ شان نه تنها حقوق سایر ملّیتها و اقوام افغانستان را پایمال نموده‌اند بلکه به منافع و مصالح ملّی، قومی و تاریخی پشتونها نیزضربه زده‌اند. اگر پشتونیستها به این افتخار که نام جدید افغانستان مأخوذ از نام قوم نجیب پشتون است وخانوادهٔ سلطنتی نیز از نظر قومی متعلق به پشتونها بود بسنده می‌کردند و به ستم قومی، مذهبی و زبانی دست نمی‌زدند، امروزمسأله‌ای به نام زبان فارسی و پشتو و ملّیت‌های محروم غیر پشتون و حتی اختلافات فرقه‌ای متعصّبانه در افغانستان وجود نداشت و نقش اول پشتون‌ها در حاکمیت سیاسی تا زمان رشد و گسترش مردم سالاری به صورت داوطلبانه تأمین می‌شد. امّا افسوس که تلاش پشتونیستها برای به انحصار در آوردن همه چیز ازقدرت سیاسی گرفته تا امور فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی چون آتش زیر خاکسترسبب بر بادی افغانستان شد. پشتونیستها برای آخرین بار انحصارطلبی را با کمک پاکستان و تروریستهای عرب در دوران طالبان تجربه کردند و فاجعهٔ بزرگ نه تنها برای افغانستان بلکه برای تمام جهان اسلام به بار آوردند و اگر بار دیگر با کمک هر قدرت خارجی، انحصار طلبی و سلطه جویی قومی و زبانی را حتی برای سال‌های طولانی دیگر تجربه کنند مشکل افغانستان حل نخواهد شد.
به هر حال، با توجه به مطالبی که در مورد پشتونیستها و عملکرد آنان ذکر شد می‌توان سراغ پشتونیستها را در تمامی گروه‌های سیاسی اعم از مسلمان و غیر مسلمان که رهبری و اکثریت اعضای مؤثر آنان را افرادی قدرت طلبِ وابسته به قبایل شرافتمند پشتون تشکیل می‌دهند گرفت. براین اساس نه تنها احزاب ویش زلمیان، افغان ملّت، ملّت و شاخهٔ خلق حزب دموکراتیک خلق، متهم به داشتن گرایش پشتونیستی هستند بلکه احزاب اسلامی چون حزب اسلامی حکمتیار، حزب اسلامی مولوی خالص، حرکت انقلاب اسلامی، محاذ ملّی اسلامی، تحریک اسلامی طالبان و انجمن‌های نشرات پشتو و افغانستان بزرگ نیز گرایش پشتونیستی نشان داده‌اند. احزاب اسلامی پشتونیست به دلیل این که ایدئولوژی رسمی شان اسلام است و از لحاظ تئوریک نمی‌توانند خود را پشتونیست اعلام کنند متوسل به حربهٔ تعصب مذهبی می‌شوند.

--------------------------------------------------

۱- به نقل از سایت حزب اسلامی در اینترنت ، سال ۱۳۸۱.
۲- نظروف، حق نظر، مقام تاجیکان در تاریخ افغانستان، انتشارات شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۸۰، مشهد، ص ۶.
۳- رامین مشرف؛ پهلوی، فارسی، دری؛ در: شبکهٔ وطن آن لاین (به زبان انگلیسی).

اقتباس از: کتاب آغاز و فرجام جنبش‌های سیاسی در افغانستان
کد مطلب: 2088
 


 
ځلاند
۱۳۸۶-۱۲-۲۴ ۱۳:۱۴:۰۰
زه په دى خبرى پوخ يقين لرم چى د تاريخي افغانستان ملي او مذهبي هويت په پشتنو باندى ساتلى او پاللى دى، زمونژ په افغاني تاريخ کى هيس داسى سارى نه ليدل کيژي چى دى ترى په تير مهال کى د نورو قومونو ملي مبارزه او يا مذهبي سرلارتوب شکاره شي.
د پاکستان د شمالي سيمو او بلوچستان په سر لانجه يو تاريخي افغاني اساس لري، دا د انکليس دسيسى وى چى په افغانستان کى يى پشتانه پر غمازى ديورند ليکى په دوه برخو وويشل، په جهان کى دغه دوه قومونه کردان او پشتانه يوازى او يوازى د خپلو اسلافو د خپلواک مزاج، ضد استعمار مبارزو او مذهبي پرتم له امله سپيرى خوري، او دا د پشتنو لپاره يو افتخار دى چى د هدف لپاره ژوند کوي، د نورو په سير يوازى د ژوند لپاره ژوند نه کوي.
بيا هم وايم چى تاريخي افغانستان په پشتنو ساتل شوى، او انشاالله پشتانه به يو وخت د لوى اسلامي افغانستان په پولو د ستر احمدشاه بابا ابدالي رحمةالله عليه يادونه تازه کري.
تاجکان، ازبکان او نور کوچني قومونه مونژ مليتونه نه بلکه د لوى افغانستان افغاني ورونه بولو، مونژ يو ملت يو، مليتونه او فاشيستي ستمي چيغي مو سره نه شي بيلولى.
(2)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل