۲
 

بازی‌های سیاسی حکمتیار/ عتیق‌الله مولوی‌زاده

تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۵ قوس ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۴۲
بازی‌های سیاسی حکمتیار/ عتیق‌الله مولوی‌زاده
گلبدین حکمتیار در پیامی سال ۲۰۱۴ را بهترین زمان برای برگزاری همزمان انتخابات ریاست جمهوری، شوراهای ولایتی و پارلمانی در افغانستان دانست وی از کارشناسان افغانستانی خواست در رابطه با پیشنهاد او نظر کارشناسی دهند.
رهبر حزب اسلامی افغانستان در پیامی که برای معدودی از افراد ارسال شده گفته است: آمریکا و متحدان آن از جنگ افغانستان خسته شده و دیگر تحمل هزینه‌های جنگی را ندارند.
حکمتیار بدون این که از کشوری نام ببرد، گفته است که برخی از کشورها در صدد تجزیه افغانستان هستند. وی تصریح کرده است که این کشورها برای رسیدن به این هدف در صدد دامن زدن به جنگ داخلی در افغانستان هستند. حکمتیار در عین حال هشدار داده که ممکن است افغانستان پس از سال 2014 با حوادث ناگواری روبرو شود که تاکنون کسی تصور آن را نکرده است.
در پیام رهبر حزب اسلامی افغانستان تصریح شده است که با خروج نظامیان خارجی از افغانستان، نظام فعلی دوام نخواهد کرد. وی با اشاره به بحران اقتصادی در غرب گفته است که کشورهای غربی به خاطر وضعیت اقتصادی خود، نمی‌توانند با افغانستانی‌ها کمک کنند حکمتیار گفته است که پس از خروج نظامیان خارجی از افغانستان، باید ساختار نیروهای امنیتی افغانستانی حفظ شود اما یک شورای با صلاحیت به آنان چهره ملی دهد. وی با تأکید بر این که احزاب کوچک در افغانستان سبب بحران این کشور هستند، گفته است که موجودیت احزاب سیاسی بی‌شمار در افغانستان، به وحدت ملی این کشور آسیب وارد می‌کند. وی پیشنهاد داده است که احزاب کوچک در زمان انتخابات متحد شوند و یا این که ائتلاف تشکیل دهند. حکمتیار در عین حال از صاحب‌نظران خواسته است که در خصوص طرح‌های وی نظر دهند!
 
جناب مهندس گلبدین حکمتیار به عنوان کهنه‌کارترین آدم در تاریخ معاصر افغانستان، در سه مورد دست بالاتر از دیگران را، داشته است:
طراحی و انجام کودتاها، علیه حکومت‌های افغانستان و مخالفین خودش،
آراء و طرح‌های سیاسی در موارد مختلف برای حل مشکلات کشور،
ایجاد اتحاد و ائتلاف‌های مقطعی و کوتاه مدت، برای تصاحب قدرت.
شمار کودتاهای ناموفقی که ایشان که در طول حیات مبارک خود انجام داده‌اند به بیش از پنجاه کودتا و طرح‌های ارائه شده ایشان به بیش از پنجصد طرح سیاسی می‌رسد، که اگر نویسنده همت کند و تحت عنوان کودتاهای ناموفق برادر حکمتیار کتابی بنویسد، این مجموعه کتابی می‌شود بس زیبا و خواندنی! در تاریخ افغانستان!
ولی از بخت و اقبال نه چندان خوبش، تاکنون هیچ یک از این مهارت‌ها بدردش نخورده است. بیچاره برادر حکمتیار، بیشتر عمر خویش را در عالم هجرت و عالم حسرت و فراق از مسند قدرت و رهبری سپری کرده است. به طوری که ادبا، درد حسرت، درد فراق، درد هجران از یار، دیار و معشوقش را هر یک به زعم و گمان خود به خوبی به تصویر کشیده‌اند ولی درد حسرت جاه و مقام و ریاست و زعامت و قدرت را کمتر مورد بحث قرارداده‌اند، چون آن بندگان خدا، به این دردها گرفتار نبودند ولی این درد را که غیر آن دردهاست؛ در وجود دردمند و سوخته در آتش عشق جاه و قدرت، برادر حکمتیار به خوبی می‌توان مشاهده و احساس کرد، که زبان از بیانش عاجز و قلم از تحریرش، قاصر می‌ماند.
به هر حال برادرحکمتیار، بار دیگر در سلسله طرح‌های حکیمانه خودش، باز هم طرحی را ارائه کرده است که به گمانش به درد ملت بیجاره و بدبخت ما، پس از خروج نیروهای خارجی از افغانستان می‌خورد، و اجتناب از جنگ داخلی و جلوگیری از تجزیه کشور؟
ولی این بار در محتوای این طرح باز هم سخن از جنگ است و آنهم یک جنگ روانی و خطرناک علیه مردم و قدرت دفاعی کشور. بیان و شرح جنگی روانی، که آی‌اس‌آی در آن تجربه طولانی و ید بالا دارد، جنگی که حکومت کمونیستی را با همه توان و امکانات نظامیش از پا در آورد، جنگی که بعد از رسیدن طالبان به دروازه‌های کابل، مسعود خود کلید شهر کابل را دو دسته به طالبان تقدیم کرد، شاید این موضوع برای تعدادی از علاقمندان مسعود شهید خوش نیاید ولی واقعیت امر این بود که مسعود از ناتوانی کابل را تخلیه نکرد، اگر او فریب تبلیغات را نمی‌خورد برای بیست سال دیگر هم، توان جنگیدن در کابل را داشت ولی آی‌اس‌آی سازمان جهنمی پاکستان بعد از اینکه ملیشه‌های طالب خودش را به پشت دروازه‌های کابل رساند، به شدت تبلیغ کرد، که پس از سقوط حکومت مجاهدین در کابل اعلیحضرت محمدظاهر شاه (بابای ملت) تشریف می‌آورند و حکومت ملی فراگیر را تشکیل می‌دهند و ایشان چون سایه خدا است! به برکت رحمت الهی صلح و آرمش در مملکت فراگیر می‌شود و طالبان کرام، برای اکمال و اتمام درس‌های ناتمام و ناخوانده خودشان، به مدارس دینی، بر می‌گردند و به اصلاح مردم، ملک ما می‌شود گل و گلزار! جالبی این داستان اینجاست که اعلیحضرت محمدظاهر شاه، که خود از این طرح و برنامه برگشت به تاج و تخت رهبری باخبر نبود و در عالم حیرت، مبهوت که خدایا این چه وضعی است که لشکر بی‌شمار، و به تعبیر آی‌اس‌آی، فرشتگان خدا از زمین و آسمان جمع شدند، برای پسگیری، تاج و تخت از دست رفته من حقیر، آنهم بدون اجر و پاداش برای خدا می‌جنگند ولی من اصلا از جریان خبری ندارم، ایکاش شماره تلفنی از این‌ها می‌بود که حداقل، تشکر و اظهار سپاس می‌کردم. بیچاره با خودش می‌گفت اینکه میگویند وقتی رحمت الهی شامل حال بنده‌ای شود، یک شبه سیر به افلاک می‌کند و ره صدساله را در یک لحظه می‌پیماید و به کمال می‌رسد شاید همین لحظه‌ای باشد که من در آن هستم.
دوستان به خاطر دارند که بابای ملت در آن شب و روز چنان غرق در حیرت بود که از هرگونه اظهارنظری اجتناب می‌کرد و هیچ نگفت که نگفت؛ این افسون و نقشه آی‌اس‌آی، تا جایی کارگر افتاد که احمدشاه مسعود، دشمن قسم خورده‌ی آی‌اس‌آی هم به گمان تشریف آوری اعلیحضرت و امید به قطع جنگ و پایان مصیبت، دستور عقب‌نشینی از کابل را صادر کرد و خود راهی زادگاهش، همان دره پنجشیر شد.
بعد از ورود طالبان کرام و حضور افسران نظامی پاکستان در کابل معلوم شد که کار طور دیگری است؛ برخلاف تصور خوش‌باوری‌های کاذب، از بابای ملت و صلح و آشتی خبری نیست و در واقع این آی‌اس‌آی است که به صورت بسیار زیرکانه و ماهرانه با تبلیغات زیر نام بابای ملت کابل را اشغال کرده است، اوضاع آنچنان تغییر کرد که هموطنان ما در جریان هستند.
تاریخ این بار باز تکرار می‌شود، منتها به شکل دیگری؛ آی‌اس‌آی از زبان برادر حکمتیار سخن می‌گوید که آی ملت افغانستان، غرب و اروپا کارش تمام است آمریکا هم در حال سقوط اقتصاد آمریکا و اروپا در حال از هم پاشی است به تعبیر برادرحکمتیار، وعده خداوند تحقق می‌یابد بندگان مخلص و مومنان راستین، سرانجام پیروز می‌شوند، و آمدن من حقیر به صحنه سیاسی افغانستان امریست حتمی و اجتناب ناپذیر که بر اساس سنت الهی واقع می‌شود!  که حق پیروزشدنی است؛ ولی شما مردم خود می‌دانید که در موالات، دوستی، همکاری با کفار، مشرکین و همراهی کردن آن‌ها در تشکیل حکومت، بر اساس شرع مبین، مباح‌الدم هستید یعنی ریختن خون شما امروز مباح است.
 شما که با غربی‌ها، کفار و مشرکین کنار آمدید و حکومت ساختید، با غلبه مجاهدین اسلام!؟، امروز، خون شما مباح است و زنان و دخترانتان بر مجاهدین ما حلال و مال و ثروتتان غنیمت، ولی من از رأفت اسلامی کار می‌گیرم و عفو را بهتر از انتقام تشخیص می‌دهم.
 حالا من بنا بر دستورات عالی و انسانی اسلام، به شما مردم رحم می‌کنم، شما را می‌بخشم؛ شمارا عفو می‌کنم البته به شرطی که شما قبل از ورود و غلبه کامل مجاهدین، به کابل توبه کنید از طریق نمایندگان من در کابل بیعت خود را ارسال نمایید (مسأله توبه در بخشی از این پیام که به زبان پشتو درج شده است، برای معلومات بیشتر به اصل کامل طرح برادرحکمتبار مراجعه شود) حالا من حاضرم شورا درست کنم و کسانی را که مصلحت می‌بینم به عنوان اعضای شورا به جای حکومت کابل تعیین کنم ولی قدرت اصلی و رهبری را خداوند به صاحبش تفویض کرده است که جایی برای بحث ندارد.
 و بسیار جالب و زیبا که برادر حکمتیار بادرایت و بینش حکیمانه که دارند!، از صاحبنظران کشور نظرخواهی کرده است که طرح ایشان را مورد بحث و گفتگو قرار دهند. من وقتی به کلمه نظرخواهی رسیدم، صبرم لبریز شد و با فریادگفتم ای کاش برادرحکمتیار آن لحظه که فرمان شلیک و فیر شش هزار موشک را به سوی شهر کابل صادر کردند، یک هفته قبل از موشک‌باران کابل، از مردم بیچاره و صاحبنظران کشور هم نظرخواهی می‌کردند، که آی ساکنین شهر کابل من برای دفاع از اسلام و اعتراض به تداوم حضور ملیشه‌های ازبک به رهبری دوستم کافر کمونیست خدانشناس، می‌خواهم کابل را موشک باران کنم، آیا شما مردم با چنین تصمیمی موافقید یا خیر.
 اگر به جای یک میلیون انسان ساکن شهر کابل، چند صد هزار گاو و گوسفند در آن شهر زندگی می‌کرد، باز هم برادرحکمتیار حق نداشت که آن شهر حیوانات را آن چنان بی‌رحمانه موشک‌باران کند و کشتن آن جمع حیوانات امروز مورد بازپرسی قرار می‌گرفت.
 عالم مورچگان وقتی خبردار شدند که لشکریان سلیمان می‌خواهند به جانب فلان شهر عزیمت کنند که لابد از شهر مورچه‌ها می‌گذرند، آن مورچه‌ها برای دفاع از خودشان، هیأتی را خدمت حضرت سلیمان گسیل داشتند و از سلیمان پیامبر خواستد تا به لشکریانش خودش گوشزد کند که هنگام عبور از شهر مورچه‌ها آسیبی به آنان نرسانند و جانب احتیاط را در نظر گیرند. حضرت سلیمان هم بدون هیچ قید و شرطی، درخواست مورچگان را قبول کرد و آنگاه مورچگان به عنوان سپاس از حضرت سلیمان خواستند که هنگام سفر در دیار ایشان درنگ کند و برای صرف غذا مهمان مورچه‌ها باشند. ولی برادر حکمتیار یک میلیون انسان شهر کابل را نه انسان به حساب آورد و نه حیوان و هر چه توان داشت بر سر آن مردم بیچاره موشک ریخت، ویرانه‌های شهر کابل، به عنوان شاهد، سند زنده و گویایی است که هر بیننده‌ای را وادار می‌کند که به عاملین آن نفرین بفرستد.
تا جایی که من به خاطر دارم در آن گیرودار و اوضاع دردناک آن روزگار جمعی از ساکنین چهاردهی کابل در مرکز خلافت اسلامی (چهار آسیاب کابل) نزد برادرحکمتیار رفتند و عاجزانه از وی خواسته بودند که به خاطر جلوگیری از کشتار مردم بی‌دفاع و بیچاره در تصمیمش تجدید نظر کند و جنگ را علیه حکومت کابل که حکومت مجاهدین است آغاز نکند. برادرحکمتیار در جواب نمایندگان مردم گفته بود: تشویش نکنند، حکومت پوشالی کابل توان مقابله را ندارد، ملیشه‌های دوستمی روحیه خود را از دست داده‌اند و کابل به سرعت تمام به دست مجاهدین راه اسلام می‌افتد. اگر احیانا تلفاتی هم در مناطق شما وارد شود، بعد از پایان جنگ برادران عرب می‌آیند و به جای خانه گلی، خانه‌های مدرن و پخته برای شما درست می‌کنند.
 برادرحکمتیار هنوز بیانات عالمانه و حکیمانه خودش را تمام نکرده بود که یکی از نمایندگان همان مردم فریاد زد و گفت جناب حکمتیارصاحب! ما خانه مدرن نمی‌خواهیم تشویش ما از تخریب خانه‌ها نیست. تشویش ما از مردم است که مردم ما یعنی انسان‌های بیچاره و بیگناه در این جنگ کشته می‌شوند، زن‌ها بی‌سرپرست می‌شوند، اطفال یتیم می‌شوند، و هزاران هزار مصیبت دیگر .
برادرحکمتیار با تبسم سخنان معترض را قطع کرد و گفت آن‌ها که کشته می‌شوند چون در جانب ما هستند، در پییشگاه خدا شهید محسوب می‌شوند. خداوند بر ایشان جنت می‌دهد و بازماندگانشان هم افتخار خانواده شهدا را بدست می‌آورند و این خود نعمت بزرگی است که خداوند برای بندگان صالح و نیکش نصیب می‌گرداند.
آری، برادر حکمتیار در آن جنگ سرنوشت ساز از هیچ کس نظرخواهی نکرد و حتی کسانی را هم که برایش مشورت خلاف جنگ دادند، مانند شهید مولوی نصرالله منصور، بعد از چند دقیقه ترورش کرد. مگر مولوی نصرالله منصور چه گناهی داشت؟ وی از دوستان نزدیک برادرحکمتیار بود، جز آنکه به دیدار برادر به چار آسیاب رفت و گفت ای برادر، از جنگ دست بردار که به مصلحت اسلام و مسلمین نیست. همین که از ملاقات با برادر فارغ شد در راه برگشت به کابل در همان منطقه چهار آسیاب، منطقه تحت کنترل صد در صد برادرحکمتیار، موترش منفجر شد و به شهادت رسید.
همه مردم ما به خوبی می‌دانند که آن جنگ (جنگ چارآسیاب) آبروی ملت ما را، آبروی جهاد و مجاهدین را، آبروی دین اسلام، آبروی قرآن، آبروی پیامبر و در نهایت آبروی خدا را هم برد، وگرنه آزادی افغانستان از چنگال کمونیسم و آن هم سقوط امپراتوری کشور شوراها (اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به دست فرزندان سلحشور این ملت، افتخار کوچکی نبود که خداوند نصیب مردم ما کرد. اگر برادرحکمتیار پس از پیرزوی مجاهدین، جنگ را آغاز نمی‌کرد امروز ملت ما با سرافرازی و غرور، بر داشته‌ی خودش که «آزادی و استقلال» بود می‌بالید. امروز این ملت درمانده و ذلیل به عنوان ملت نمونه و با افتخار، مایه عزت دیگر مسلمانان بود. مسلمانان جهان بر وجود ما افتخار می‌کردند. کارنامه‌های مجاهدین، صبر و استقامت مردم کشورمان سرمشق زندگی برای دیگران می‌شد و این افتخار به عنوان سرمایه بس گران و باارزش در حافظه‌ی تاریخ می‌ماند ولی همه چیز بر عکس شد، امروز هر کافر و مسلمانی از نام افغانستان نفرت دارد؛ امروز این مردم در سراسر دنیا باچشم توهین و حقارت دیده می‌شوند.
اگر آوارگان و پناهجویان این ملت طعمه نهنگ‌های بحری در آب‌های استرالیا می‌شوند و یا کودکان و اطفالشان در کانتینرهای سربسته در راه رسیدن به اروپا جان‌های خود را از دست می‌دهند و اگر ناموس این ملت در بازارهای سکس هندی، عربی و اروپایی به حراج و لیلام می‌افتد؛ و اگر گرسنگانی در گوشه و کنار مملکت آه و ناله می‌کشند و هزاران هزار مصیبت ناگفته دیگر ریشه در همان جنگ پر از نکبت و سیاهِ چهار آسیاب دارد که برادرحکمتیار آن را بر مردم ما تحمیل کرد.
مگر کجای این دین خراب می‌شد و عرش خدا به لرزه می‌افتاد که برهان‌الدین ربانی و مسعود برای مدتی طولانی در کابل می‌ماندند؟ آیا ربانی و مسعود بدتر از شهنواز تنی خلقی و دوستم بود که برادر توانست به راحتی با آنان ائتلاف و اتحاد تشکیل دهد ولی با ربانی و مسعود نتوانست یکجا شود و در تشکیل دولت و تأمین امنیت همکاری کند!
برادرحکمتیار با همکاری و مذاکرده با دولت منسوب به مجاهدین و یا با فشارهای سیاسی و تبلیغات می‌توانست ملیشه‌های دوستم را مجبور به ترک کابل کند ولی برخلاف، دیده شد که درد اصلی او حضور ملیشه‌های دوستمی درکابل نبود؛ زیرا برادر با هزار ترفند و فریب به پاهای دوستم افتاد و با دوستم علیه مجاهدین، شورای هماهنگی درست کرد و بر طبل جنگ کوبید و ملت ما را بی‌عزت و بی‌وقار کرد.
اگر اندکی منصفانه نگاه کنیم همه بدبختی‌های وارده پس از پیروزی مجاهدین تا به امروز ریشه در همان جنگ پر از نکبت چار آسیاب دارد. گرچه دیگران هم بودند که در آن آتش‌افروزی نقش بازی کردند؛ ولی برادرحکمتیار به عنوان عامل اصلی این مصیبت در تاریخ افغانستان، برای خودش جا باز کرده است که هیچ عاقلی نمی‌تواند از این واقعیت چشم‌پوشی کند؛ و این بار باز هم برادر با چهره معصومانه و دایه مهربان‌تر از مادر، خودش را به عنوان منجی ملت مطرح می‌کند و از مردم برای طرح‌هایش نظرخواهی می‌کند، و شوق رهبری و ریاست جمهوری بعد از کرزی را در سر می‌پروراند.
اسفا! از این همه بی‌شرمی و بی‌حیایی، که با کدام چشم به دیوارهای مخروبه و راکت‌خورده‌ی شهر کابل نگاه می‌کند!
اسفا! از این همه خباثت و خیانت و فریب که به نام دین به نام اسلام و به نام خدا انجام می‌شود! و خدای رحمان برای ظالمان مهلت می‌دهد که می‌فرماید: ما طاغیان را مهلت می‌دهیم تا موعودشان فرا رسد ... و سیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون.

عتیق‌الله مولوی‌زاده
کد مطلب: 19850
 


 
kazem nazhat
۱۳۹۱-۰۹-۱۵ ۱۶:۴۲:۰۰
این منافق لعنتی راکتیار باز سر و کله آاش پیدا شد ؟ (3835)
 
khawari
۱۳۹۱-۰۹-۱۵ ۱۶:۴۲:۰۰
اگر یک بار خواشته باشیم نظام سیاسی - حقوقی کشور ازبین برود وتک حزبی بوجود آید به دسپوتیسم پشتونی کمک کنم
چون بخاطرگرفتن قدرت اش حتی انسان های مظلوم کابل - افغانستان را استفاده کرد (8148)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل