۳
 

گفتاري از احمدشاه مسعود، شهسوار جهاد و مقاومت

تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۴ سنبله ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۵۹
گفتاري از احمدشاه مسعود، شهسوار جهاد و مقاومت
-------------------------------------------
اشاره: متني كه اينك براي نخستين بار منتشر مي‌شود، گفتاري است از شهسوار جهاد و مقاومت، شهيد احمدشاه مسعود كه در يك گفت وگوي دوستانه در تاريخ 19/2/1376 در پنجشير ثبت شده است. شهيد مسعود در اين گفت‌و‌گو در رابطه با سازمان دهي و تاكتيك جنگي طالبان، دخالت‌هاي پاكستان و ايالات متحده‌ي امريكا، تجاوز روسها، ضعفهاي مجاهدين و نيروهاي مقاومت و ...سخن مي گويد.
اين گفتار گرچه موجز و پراگنده است، اما اندكي از تجارب نظامي و سياسي اين چريك قهرمان و باهوش، مبتكر و خستگي ناپذير مسلمان را براي انسانهاي رزمنده‌ي امروز و فردا انتقال مي‎دهد. سايت پيام آفتاب اين گفتار را در آستانه‌ي دهمين سالگرد شهادت مسعود، به دست عوامل «سیا» و «اینتلیجنت سرویس» (وهابيون سلفي القاعده) تقديم علاقمندان مي كند.
---------------------------------------------------
طالبان با چه انگيزه‌ها و چگونه شكل گرفته و سازماندهي شدند؟
مسعود:
به نظرمن دشمن دو نوع انگیزه برای افراد خود داده است: یکی، مسایل اسلامی است که [می‏گویند] ما مسلمان هستیم، طالب هستیم و احکام شریعت را تطبیق می‏کنیم؛ و دوم، روحیه‏ی ناسیونالیستی است. این دو انگيزه در پیش طالب‏ها جمع شد، و چیزی دیگری که آنها را قوی می‏سازد، محروميت است. طالبان متشكل از افرادی است که یک عمر محرومیت دیده اند. بخشي آنها در مدرسه بودند - در مدرسه‌های ديني اهل تسنّن- و وضع اقتصادی شان بسیار خراب است. آنها زندگی بسیار سخت و مشقت بار را گذشتاندند و عادت کردند به همین زندگی سخت و مشقت بار. تعداد دیگرشان افراد کوچی و صحرا گشت هستند که این مردم هم ذاتاً مردم با مقاومت هستند.
افراد طالبان از نقطه نظر فکری، معتقد به مسایل ناسیونالیستی به اضافه‌ي مسایل اسلامی هستند، و از نقطه نظر خاصیت ذاتی هم افرادی هستند که در برابر سختی مقاومت دارند. آنها را بار اول كه آوردند، از نقطه نظر خاص نظامی برای شان فهمانده بودند که باید تعرض کنند نه مدافعه. سازمانی که برای شان داده اند، سازمانی است که به درد تعرض می‏خورد؛ سلاحی هم که براي شان داده اند، سلاحی است که به درد تعرض می‏خورد. در پهلوی سلاح، چیزی دیگری که آنها را بسیار عیار ساخته مسأله‌ي تحرک است. با دادن موتر(ماشین)‏های داتسون به آنها یکبار تحرک را بالا بردند. حالا انگیزه دارند، سرسختی طبیعی دارند  و در کنارش سلاح مناسب با یک سازمان مناسب در گروپ[گروه]‏های خود دارند و تحرک هم برای شان داده اند. با داشتن جمع اين خصوصيات، از یک تاکتیک بخصوص جنگی هم کار می‏گیرند که تعرض در شب است، چون طبعاً طرف مدافع در شب تشویش و واهمه و خوف دارد.
نیروها را به این ترتیب آماده ساختند و فرستادند به جنگ با ما؛ اول به جنگ دیگر احزاب و گروپ‌ها رفتند، چون احزاب و گروه هاي ديگر اصلا ماه‏ها و سال‏ها از جنگ دور بودند. قوماندان‏ها در فکر خانه ساختن و زندگی [شدند و فکر کردند] که جنگ تمام شد، دشمن شکست خورد، حالا ما باید ثمره‌ي آن را بچینیم، ثمره‏اش هم این که زندگی آرام داشته باشند. در چنين وضعي گروههاي نظامي احزاب ديگر پراكنده اند. اصلاً نه گروپ، گروپ است و نه قوماندان، قوماندان، و نه سلاح آماده است. اگر بخواهند یک گروپ را دوباره فعال کنند- گروپی که سه چهار سال اصلاً طرف جنگ نرفته است- هیچ آمادگی ندارند.
طالب با انگیزه می‏آید، با تاکتیک و سلاح مناسب و با یک تعداد نيروي محدود- که البته با گذشت هر روز دامنه‏اش وسیع می‏شود- از یک مرکز خوب رهنمایی می‏شود و به یک مرکز خوب اطاعت دارد. وقتی که حرکت می‏کند اولین گروپ‏ها در برابر آن، گروپ‏های لُچک و مفسد بی‏بند و بار قرار می‏گیرند، گروپ هاي بی‏بند و باری که از ملت جداهستند، ملت ضدش شان است، درون مردم پایگاه ندارند، مردم از آنها متنفر اند. این (طالب) من حیث یک ناجی می‏آید و او(مفسد) به حیث یک جنایتکار در جامعه مطرح است. جنایتکاری که از سلاح خود دور شده، از جنگ دور شده، چطور مقاومت می‏کند؟
طالبان به سرعت قندهار مي‌آيند، از قندهار که خلاص می‏شوند کار نفوذی می‏کنند. عمده مسأله‌ي شان کاری نفوذی است. مثلا وقتی که به همین حالت به قندهار روبرو می‏شوند  به همراي قوماندان ما ملا نقيب الله به تماس مي‏شوند، مي‏گويند ما طالب‏ها هستيم، هيچ چيزي هم نداريم، چند سلاح بده، ما در اختيار خودت هستيم، بگو كه چه كنيم. همين‌طور، ارتباط مي‌گيرند با يك قوماندان ديگر و مي‏گويند ما با تو هستيم، گپ بين ما و شما خصوصي باشد، ما برايت چه كنيم؟ مشكل قوماندان‏هاي كه در احزاب هستند در اين است كه يكي با ديگري دشمن اند. همه با يك ديگر در موضع و در حال مخاصمه و جنجال هستند. يكي با ديگري حريفي دارد. هر قوماندان فكر مي‏كند كه طالبان با او هستند، چند روپيه هم طالبان را كمك مي‌كند ضد قوماندان ديگر. قوماندان ديگر فكر مي‏كند كه طالبان با او است، ضد قوماندان حريف. به همين ترتيب يك يك قوماندان‏ها را زدند.
وقتي كه طالب‌ها در قندهار داخل شدند، ملا نقيب، در همان دوران توانمندي داشت كه آنها را آرام بسازد، مگر او براي ما مخابره مي‏كند كه تشويش نكنيد، طالب‏ها، طالب‏هاي خود من هستند، من خودم آنها را تربيت كرده‌ام. به عين طريق قوماندان استاد سياف در قندهار، به ايشان مي گويد تشويش نداشته باش، اينها از خودم هستند. اين كار دروني، زمينه سازي دروني را به همين ترتيب كردند و هر مركزي كه اين را طرح ريزي كرده پشت پرده، واقعاً يك مركز بسيار زيرك و فعالي بوده كه همه‌ي اين خاصيت‌ها را در افغانستان مي فهميده، اين بازي‏ها را مي فهميده كه چطور گروپي را تخريب كند و به چه ترتيب عمل كند. وقتي كه مي آيد - مثلي كه يك باز، يك شاهين، خيلي گنجشك ها را بپراند- به سرعت عمل كرده و مي‌رود. عمل، هم بسيار قاطع و بسيار خشن كه فوراً همه را از وحشت فرار مي‌دهد، و باز دور مي‌خورد و مي‌آيد.
 از آن به بعد حريفش حزب اسلامي است. با حزب روبرو مي شود، حزب با كدام سلاح در برابر حريف قرار مي‌گيرد؟ حزب با افرادي چون  زرداد، قلم، چمن و روغ ليوني - يك تعداد افراد مفسد في الارض مشهور به فساد در افغانستان كه خورد و كلان از آنها بيزارند- در برابر طالب‌ها قرار مي‌گيرد. اين چهار مفسد چطور مي توانند در برابر اين قسم يك گروپ بياستند؟
 
درگيري با طالبان چگونه آغاز شد و مشكلات نيروهاي جهاد و مقاومت چه بود؟
مسعود:
طالبان به سرعت پيش آمدند تا ميدان شهر، من رفتم با آنها صحبت كردم. ميدان شهر رفتم كه گپ بزنم، ديدم كه آنها نه به فكر موضع گرفتن هستند، نه سلاح ثقيل دارند، آرام نشسته اند و اصلاً موضع نگرفته اند. معلوم بود سر خود اعتماد دارند و خاطرشان جمع است كه به چه ترتيب به هدف مي رسند. وقتي كه نيروهاي طالبان به ميدان شهر رسيده بودند گروپ‌هاي استاد سياف هم آنجا بودند. افراد ما از افراد استاد سياف پرسيده بودند حالا كه طالب‌ها آمدند چه مي‌كنيد، آنها گفته بودند كه برادر! گپ ما اين است كه ما تسليم هستيم.
من كه از ميدان شهر پس آمدم، متوجه شدم كه يك جَوّ رواني عجيب ايجاد كرده‌اند كه طالب‌ها شكست ناپذير هستند. من بهتر اين را ديدم شرايطي فراهم شود كه افراد ما نيروهاي طالبان را بشناسند كه كيستند، چيستند و چه طور هستند تا دوباره روحيه گرفته بتوانند. لازم بود حداقل چند روز با طالبان در تماس نزديك باشيم كه جنگ نباشد تا افراد بفهمند، الحمدلله همان‌ طورهم شد. وقتي كه حزب اسلامي خواست جايي را تخليه كند، پيش از اين كه طالب اشغال كند ما گرفتيم. كشمكش شروع شد، طالب گفت، از اينجا بيرون برويد، ما گفتيم نمي رويم. با مذاكره ميانجيگري شد، از يك قسمت ما برآمديم و از يك قسمت آنها، مگر در همين يك تكر[برخورد] يك ديگر را تا حد زياد شناختيم. از تصادف كه رمضان آمد، افراد ما ديدند كه نيروهاي طالبان در رمضان روزه را مي‌خورند و سگرت مي‌كشند، و يك تعدادشان چرس مي‌كشند. قوماندانم گل حيدر دويده آمد و گفت خاطرت جمع باشد، من گفتم چه شده است؟ گفت هم روزه خور هستند، هم چرسي هستند و هم سگرت مي كشند، انشاءالله اين ها با ما جنگ كرده نمي توانند. ما فهميديم كه رواني تأثير دارد.
در اولين مرحله طالب‌ها با ما غدر كردند. پيماني كه بسته بودند شكستاندند و اين به تمام گروپ‌ها و قوماندان‌هاي ما ثابت شد كه پيمان بسته بوديم، گپ ما همين بود، خيانت كردند، غدر كردند. و در اولين برخوردي كه صورت گرفت سخت ضربه محكم خوردند، طوري كه در روز اول 62 اسير دادند، چيزي هم كشته داشتند و اين هم زمان و وقتي است كه مفتي محمود به كابل آمده است. بچه‌ي مفتي محمود، مولوي فضل‎الرحمن در كابل آمده و مرا خصوصي كرد كه ما اصلاً از خاطر خودت آمديم كه همرايت گپ بزنيم. گفتم بگو چه مي‌خواهي، گفت، گپ همين است كه طالب‌ها به خير افغانستان هستند، به خير اسلام هستند، خصوصي همراي خودت گپم همين است كه طالب‌ها قبول دارند كه دست دوم خودت هستي. در حالي كه با رهبران نشسته و برايشان گفته كه بين شما و طالبان ميانجيگري مي كنم - رهبران در اتاق ديگر نشستند- به من مي‌گويد پشت اين رهبران نگرد. اين تعهد، اين قول، اين قسم  تو قبول كن كه در رأس طالبان، و تو دست دو، مگر يك شرط طالبان دارند كه گفتند همرايت قسم مي‌كنيم كه يك مدت موقت سلاح‌ات را جمع كنيد براي شان بدهيد كه آنها تصميم دارند سلاح كل مردم را جمع كنند. من مولوي صاحب را گپ سخت زدم. در همين گفتگو هستيم كه جنگ شروع شد، طالب‌ها اسير شدند و چيزي كشته دادند. مولوي فضل‌الرحمن هم رفت و بعد برخوردهاي ديگر رخ داد.
در ديگر برخوردها، طالب ها از دو استقامت كابل سر من آمدند كه در هر دو استقامت تلفات دادند و جمعاً در حدود پنجصد نفر ما اسير گرفتيم. طالب‌ها تلف دادند و رفتند و مورال شان ضعيف شد. مگر من ضعف قوتهاي خودمان را مي فهميدم.
اولين روزي كه از شمال داخل كابل شديم، از همان روز به بعد ما ضعيف شديم. با وجودي كه سلاح در دستم بيشتر آمد، مگر من خودم درك مي كردم كه ما قوي شده نرفتيم. قوتهاي ما همان حالتي را كه تربيه شده بودند براي تعرض، همان حالت را نداشتند. فكر مي‌كردند مدينه فاضله همين بود كه در كابل بايد مي‌رسيدند و رسيديم، مسؤوليت در همين‌جا ختم شد. نفس اين برداشت كه دست بيگانه نيست، كار را دشوار كرده بود. سخت بود توجيه كردن اين كه نه، اين جنگ داخلي نيست، اين دست بيگانه است و بايد ايستاد شد. فكر مي كردند كه يك جنگ داخلي است، بعد از سالها جنگ با روس و با كمونيست‌ها باز حالا بار ديگر جنگ با احزاب چرا؟ اين وقت كار دارد تا عيار شود.
 از طرف ديگر زماني كه اين گروپ‌ها در پهلوي خود گروپ‌هاي دوستم را مي ديدند با آن اخلاق و با آن رفتار، خود به خود آرزو نداشتند كه با طرف ديگر جنگ كنند، و مي‌گفتند اگر جنگ كنيم چرا با اينها جنگ نكنيم كه در پهلوي ما هستند تا برويم با ديگران جنگ كنيم. ظلم همين، بيداد همين، نامسلماني همين، فساد همين، ما اينقدر زحمت كشيديم در كابل رسيديم به خاطر اين كه اين طور مردم مفسد در پهلوي ما باشند.
حالت قسمي آمده بود با وجودي كه مي خواستيم جنگ نشود، چون گروپ‌ها با يك فكر اسلامي تربيه شده بودند، ظلم را كه مي ديدند طاقت شان نمي آمد، اتومات عكس العمل نشان مي دادند، تا من خبر مي‌شدم مي‌ديدم كه چند نفر از دوستم را گرفتند. هر قدر كه تحليل مي كردم فايده نداشت. يك بچه برخواست و گفت كه دختر مردم را اين‌ها از سرك كش مي‌كنند در جيپ سوار مي كنند و مي برند، خودت منحيث يك مسلمان در همانجا حاضر باشي چه مي كني؟ واقعاً وضع كابل همين ترتيب بود.
تعداد ما كم بود، جنگ سر ما از چندين استقامت شروع شد، و گروپ‌ها مجبور شدند يك تعداد افراد ديگر را جذب كنند، كساني جذب شدند كه اصلاً نه از مسايل اسلامي خبر بودند نه از تعليم و تربيه‌ي نظامي. در دوران طالب ها حالت قسمي آمده بود كه در دو سال گذشته من بهتر اين را ديدم كه حالت دفاعي بگيرم و قضيه را در افغانستان نظامي نكنم، قضيه را در افغانستان سياسي ختم كنم. و برداشت من اين بود كه با نظامي گري كل قضيه‌ي افغانستان را آدم حل كرده نمي‌تواند، دست بالا داشته باشيم، مگر قضيه را سياسي حل كنيم، استراتژي من همين بود. طرح اين بود كه فقط نظام كابل را حفظ مي كنيم، دست بالاي خود را حفظ مي كنيم، مي رويم طرف مذاكره، مگر هر زمان كه ما كوشش كرديم كه قضيه را سياسي حل كنيم، دست بيرون نگذاشت. هر قدر تلاش مي كرديم كه با امتياز دادن طرف‌ها را قانع بسازيم باز دست بيرون جنگ مي كرد.
مثلا حكمتيار صاحب صدر اعظم مي شود، وزير مي‌شود، من از وزارت دفاع استعفا مي‌كنم در حالي كه ما را در كابل شكست نداده است، مگر با وجودي كه حكمتيار امتياز مي‌گيرد باز جنگ مي‌شود.افراد حزب بعداً مي‌گفتند زماني كه ما فكر مي كرديم جنگ آرام مي شود، باز افراد آي اس آي مي رسيدند، چند امريكايي مفسد مي‌رسيدند، كلان ما[حكمتيار] را فريب مي دادند. چهار روپيه اين آدم مي‌گرفت (اين اعتراف خود سباوون و ارغنديوال است)، چهار روپيه اين كلان كه مي گرفت باز همين امر بود كه نه، من اطلاع دارم رژيم ضعيف است، با يك ضربه‌ي ديگر سقوط مي كند.
 اين جنگ طولاني گروپ را هم خسته مي كند يك روز، دور روز و اين گروپي است كه تعدادش هم كم است. ما در كابل كه بار اول رفتيم 13 هزار نفر بوديم و تمام اين 13 هزار نفر در كندك[گردان]هاي 300 نفري تقسيم شدند. ما در كابل مجبور شديم كه 13 هزار را به شصت هزار نفر بالا ببريم، اين خط را دفاع كني، آن خط را دفاع كني و هيچ فرصت نشد كه ما حداقل پنج روز نفس آرام بكشيم و در فكر تجديد سازمان شويم.
وقتي كه بين ما و حكمتيار آتش بس برقرار شد، او صدراعظم شد، من از وزارت دفاع استعفا كردم، فوراً در جبل‌السراج كورس قوماندان‌ها را داير كردم كه در قسمت تمام كارهاي نظامي خود تجديد نظر كنم. قواي هوايي، زميني، توپچي در همه‌اش يك كار جديد را شروع كنم. كورس به آخر نرسيده بود، چهل روز خود را كامل نكرده بود كه حكمتيار جنگ را در غوربند شروع كرد، در تكاب شروع كرد. پاكستاني‌ها برايش گفته بود اگر اين آدم توانست قطعات خود را طي مدت 4-6 ماه منظم كند باز قبر كل تان را مي‌كند، او را مجال ندهيد.
تمام پروان را منطقه بستي كردم، از نقطه نظر جغرافيايي تقسيم كردم، در فكر تنظيم شمال افتادم. روزي كه به من گفتند از وزارت دفاع خلاص شدم، مثلي كه به من عيد باشد، با خود گفتم حالا مي آيم به يك فكر جمع - در عوض اين كه هر روز ورق امضا كنم كه اعاشه‌ي فلان قطعه در فلان جا- يك كار محدودي كه لازم و اساسي است را شروع مي كنم، مگر نگذاشتند. اينجا جنگ، آنجا جنگ، بارها تلاش كردم كه يك فرصت پيدا شود كه شش ماه سر من جنگ بند شود. در همين شش ماه بتوانم قواي زميني وهوايي خود را كمي منظم بسازم، يك تعداد افراد را تعليم بدهيم و فكراً آماده كنيم، نگذاشتند. خدا بهتر مي فهمد در چهار سالي كه ما كابل بوديم يعني 24 ساعت همه‌ي قوماندان‌ها و مسؤولين، مخابره‌ي واكي تاكي در بغل گوششان مترصد بودند كجا حمله است؟ كجا دفاع است؟ كجا خط شكسته است؟ زندگي اين طور شده بود. ديروز همان خبرنگاران كه مصاحبه داشتند، گفتند آن سال كه تو را در كابل ديديم چهره‌ات به مراتب غمگين بود، حالا كه شكست هم خوردي و در پنجشير آمدي بسيار شاد معلوم مي‌شوي.
در دوران تجاوز روسها متأسفانه همين‌طور يك وضعيت را تير كرديم [گذشتانديم]. طي 14 سال مسلسل روس ما را يكسال مجال نداد كه كمي خود را جمع كنيم، تا كه من قرارگاه جور مي‌كردم، مركز جور مي‌كردم، يا بمبارد مي پراندش يا حمله - سال دو حمله سه حمله- يك بار تمام مراكز چپه مي شد. باز پس آمده از قلفلك دروازه شروع كرده و تلاش مي‌كرديم تا تعليم و تربيه، تا ذخيره مواد و... آماده شود. روسها يك بار حمله كرده بودند دره را از بالا ديدم كه دود بلند است و به صدها خانه سوخته بود و پايين را هم  ديدم كه به دهها خانه را آتش زده بودند.
سر يك سنگ نشسته بودم چرت مي زدم. يك نفر گفت چهره‌ات را كه مي بينم طرف همين سوختگي‌ها ديدي متأثر نشدي. من گفتم سر اصل جنگ فكر مي كردم، و اين كه مجالي به من پيدا نشد كه پايگاه دو و سه خود را جور مي‌كردم، باز من به روس‌ها مي فهماندم كه جنگ چيست. حالا در پنجشير مرا گير كرده‌اند، هيچ مجال نمي دهد.
تقدير و تصادف روزگار اين حالت را آورده بود كه يك روز ورق روس ها رسيد و درخواست آتش بس كرده بودند، گفتم اين شكست شان است. يك سال وقت پيدا كرديم، شش ماه يك قرارداد و شش ماه قرارداد ديگر. ششم ماه اول كه تير شد چند روز مانده بود كه شمال رفتم. هر قدر برادران گفتند كه در شمال از تو كسي استقبال كند يا نكند، گپ هاي تو را قبول كند يا نكند، احزاب مختلف، مردم مختلف، ارتباط نيست، تو به چه صلاحيت مي روي در شمال و مي گويي كه من كل شان را تنظيم مي كنم؟
من گفتم اگر پايگاه دو وسه و چهار را جور كرده نتوانستيم  اين دره مقاومت كرده نمي تواند، اگر جور كرديم، جنگ را سر دشمن تيت كرديم، انشاءالله روس كاري در افغانستان كرده نمي‌تواند. ستون فقرات هندوكش است كه چپ و راست هندوكش را بايد تنظيم كنيم. فضل خدا همين طور يك فرصت برابر شد و وقتي ديگر كه روس‌ها به مراتب قوي تر حمله كردند، پايگاه‌هاي دو، سه، چهار و پنج بودند. اين طرف تا بدخشان پايگاه بود و آن طرف تا سر غوربند پايگاه داشتيم، براي روس اين جنگ بسيار مشكل بود.
در اين دوران چهار سال من بسيار تلاش كردم كه حكمتيار اگر صدراعظم شود، و احزاب اگر هر چوكي را مي گيرند بگيرند، يك فرصت پيدا شود كه من يك دفعه كار خود را تنظيم كنم، متأسفانه براي من فرصت پيدا نشد. مشكل ما يكي فرصت بود، اما مشكل دوم را برادراني كه از پشاور آمده بودند ايجاد كردند. آن‌ها اين طور فكر مي‌كردند كه تنها با چوكي و وزارت و صلاحيت‌هاي اداري آدم كار كرده مي‌تواند. هرقدر براي شان مي گفتم كه من به صلاحيت اداري ضرورت ندارم. من خود مي فهمم كجا بروم كي را جلب كنم، كجا كار كنم. بهتر است نه وزير باشم و نه معين، من مي فهمم كه بهتر چه كار كنم، شما مرا مجال بدهيد، فرصت بدهيد، بگذاريد كه كار كنم، متأسفانه نشد.
مي آييم به موضوع جنگ طالب‌ها، ما در حالتي با طالب مقابل شديم كه من ضرورت به وقت داشتم، تا همه قوتهاي خود را دوباره تجديد سازمان بدهم، نه تنها كابل بلكه عقب جبهه از بدخشان شروع تا كابل تمام قريه جات، تمام ولايات، تمام منطقه ها را. در جنگ با روس‌ها هم تنها هدف من اين نبوده كه چهار گروپ نظامي تربيه كنم. همه كار اين بوده كه من منطقه را تنظيم مي كردم. مثلا مي رفتيم ولسوالي خوست را در جمع كار مي كرديم كه در آنجا امنيت حاكم مي شد، شريعت تطبيق مي شد، عدالت اسلامي در آنجا پياده مي شد. مردم خودشان به طيب خاطر مي آمدند فداكارانه ايستاد مي شدند. نه معاشي، نه پول و نه هيچ چيزي ديگري. داوطلبانه درجايي كه پاي ما مي‌رسيد آنجا امنيت بود، عدالت بود، بازسازي بود شفاخانه مي آمد، مكتب شروع مي شد، سرك سازي شروع مي شد و ملت همراي مجاهد پيوند عميق پيدا مي كرد. سازمان را طوري شكل داده بودم كه تمام اقشار ملت در سازمان كش شود. علما شورا داشتند، ريش سفيدان، شوراي ريش سفيدان، تحصيل كرده‌ها در جهاد و دعوت، مجاهدين بي سواد در گروپهاي نظامي، هيچ قشري از جامعه را نمانده بودم كه بي ارتباط باشد.
به اين ترتيب وقتي كه روس مي آمد كل ملت مجبور بود در كوه بالا شود. اين‌طور نبود كه چهار نفر در كوه بالا شويم، ملت بگويد به من چه، چهارتا مجاهد آمده است. من ريش سفيدش را، عالمش را، تحصيل كرده اش را، باسوادش را، بي سوادش را، كل اش را به نام قرارگاه سازمان داده بودم. كل قريه را سازمان داده بودم، كل قريه سازمان پيدا كرده بود، روس كه مي آمد كل قريه دشمنش بود. هر منطقه‌اي را كه ما سازمان مي‌داديم، حزب اسلامي گپ شان اين بود كه اين‌ها پاي شان در جايي كه رسيده پس نمي آيند. چرا كه ما مي رفتيم منطقه را سازمان مي داديم، نه تنها جهادگران نظامي، بلكه خود ملت را سازمان مي داديم. ملت را كه سازمان داده بوديم ايستاد مي شد.
مصروفيت كابل سبب شد كه ما از ملت دور بمانيم، اصلا اين ملت ديگرهيچ سازماني پيدا نكند. دو نفر مفسدي بروند به نام والي و قوماندان كه اصلاً ملت نه او را مي شناسد، نه اورا مي خواهد و نه او كفايت كار را دارد. سروكار ما به عوض اين كه با عام اجتماع شود، همراي چهار نفر مجاهد ماند. روابط ما با اهالي منطقه قطع، با ريش سفيد منطقه قطع با تحصيل كرده قطع با زندگي روزمره‌ي مردم قطع، فقط با چهار نفر مسلح كه مي خواهند بيايند در كابل جنگ كنند، در ارتباط هستيم. اين افراد هم در بين مردم ريشه نداشتند. سابق وقتي كه جنگ مي شد كل ملت ايستاد مي شد، مثلي كه حالا پنجشير در برابر طالب است.
من در پروان هم كوشش كردم كه زودتر اين سازمان را پياده كنم، متأسفانه فرصت ها كم بود. در حالتي ما با طالب روبرو شديم كه عقب جبهه را من خوب مي فهميدم كه چقدر نقص داريم. در خود مجاهدين خوب مي فهميدم كه چقدر كمبود داريم. در قسمت گروپ‌هاي نظامي و در قسمت تشكيلات كابل، مي‌فهميدم در تشكيلات اداري - كه والي و صدارت و وزارت خانه‌ها باشند- چقدر كمبودها وجود دارد و اين عقب جبهه چيزي نيست كه جبهه را تقويت كند، بلكه فساد اداري پشت سر به حدي است كه خود به خود جبهه را مي شكند.
مگر روي هر انگيزه‌اي كه اين بچه ها داشتند تا پاي جان وقت و ناوقت ايستاد مي‌شدند و ودفاع مي كردند. با در نظرداشت اين وضع بهترين حالت را اين ديده بودم كه مدافعه كنم، خندق بكنم بلنداژ جور كنم،‌ پيش روي را ماين فرش كنم،‌ پشت سر را سلاح بگذارم، دفاع بكنم و گپم اين باشد كه بيا برويم حل سياسي و يك فرصت و مجال پيدا كنم كه مشكل خود را حل كنم. فرصت پيدا كنم به بازسازي خود و دست بالا داشته باشم به حل سياسي. اين طرح بود، متأسفانه مسؤولين كلان ما را هر قدر كه مي خواستيم بفهمانيم كه گپ چيست، وضع چيست، آنها درك نمي كردند و مي‌گفتند وقتي يكصد هزار نفر را اعاشه مي گيري چرا لوگر را سقوط نمي دهي، در حالي كه ضعف به خودم معلوم بود كه اين گروپ براي دفاع است نه تعرض. زماني كه عقب نشيني شد و آمديم در پايين، طالب‌ها بارها حمله كردند خط ما را پرانده نتوانستند.
 شكست من وقتي بود كه زير فشار رهبران، حالت را تغيير دادم، از مدافعه به تعرض غلط طرف ننگرهار رفتم. گفتند حكمتيار خفه است، استاد رباني و استاد سياف مرا خواستند كه چرا تعرض نمي كني. چرا ننگرهار را پس نگيريم، چرا لغمان را نگيريم. هر چه كه براي شان دليل گفتم كه بگذاريد من در همين خط دفاع باشم، قبول نكردند. گفتم حكمتيار اگر دلسوز است جاهايي را كه من مي گيرم به ما بدهد، جاي من بسيار منفي است. من در پايين هستم حكمتيار در بالا، همين نقاط را بدهد تا پيش از اين كه يك فاجعه رخ بدهد، من موضع خود را محكم كنم. من اينجا جابجا شوم بگذار كه طالب حمله كند.
در آخرين روزها حكمتيار تبليع مي كرد كه خبر داريد يا نه، اين آدم[مسعود] با آمريكايي‌ها به توافق رسيده و ظاهرشاه را مي آورد، همين كه تعرض نمي كند توافق كرده است. يك روز يك نفر گفت خبر داري؟ من گفتم نه؛ گفت، برو حكمتيار را ببين كه حكمتيار سخت ترسيده به فكر فرار است، به فكر كارهاي ديگر است، استاد سياف بيشتر از او به تشويش است. آمدم پيش استاد رباني، استاد هم به من مي‌گويد كه حكمتيار بسيار به تشويش است. حكمتيار مي‌گويد كه گويا خودت با ظاهرشاه به تماس شده و با امريكايي‌ها به توافق رسيدي. از همانجا با دو نفر راست رفتم در صدارت، پيش حكمتيار. ديدم كه استاد سياف هم نشسته است. گفتم اين‌طور يك آوازه را شنيدم. اگر پيش تان سؤالي باشد، اطلاع داشته باشيد، مطلبي باشد، من روبروي تان به صدارت آمدم به من بگو. گفت نه ولله، افواهات است. من گفتم دشمن هر رقم آوازه پخش مي‌كند اگر امريكايي كه من همراهش به توافق رسيده باشم، پس اين جنگ سر من چيست؟ اين تلفات چيست؟ امريكايي كه به حاجي قدير نشده به ما مي‌شود؟ تبليغات دشمن است. گفت، اگر اين‌طور است تعرض كنيم؛ كجا تعرض كنيم؟ طرف لغمان تعرض كنيم؛ بايد لغمان را آزاد سازيم، من پنجصد نفردارم دو هزار نفر از شما خواستم. هر چه كه براي شان دليل گفتم كه اي استادها!- هر سه تاي شان هم بودند- مرا بگذاريد به مدافعه، من روان قوتهاي خود را خودم مي‌دانم كه روان شان چيست؟ چقدر من مي‌توانم سر آنها فشار بياورم كه ايستاد شوند[مقاومت كنند]؟ كسي توجه نكرد.

تذكر: لطفاً از مطالب اين سايت با ذكر صريح و شفاف منبع استفاده كنيد.
کد مطلب: 15684
 


 
شاهد از شهر کابل
۱۳۹۰-۰۶-۱۴ ۱۴:۵۹:۰۰
بلی! مرحوم احشمد شاه مسعود شخصیت، مبتکر، جنگجو، و مدیر خوب در پنجشیر بود. ولی اینکه همه انقلاب اسلامی افغانستان علیه اشغال شوروی را بدو نسبت داد شود و آنرا چنان که غرب چون کوه جلوه داد و همیشه به نفع او تبلیغات می نمود، جفائی نا بخشودنی است، زیرا در حالی که همه افغانستان بخصوص ساحات اطراف ولسوالی پنجشیر یعنی پروان و کاپیسا در آتش هجوم روس و بماردمان پیاپی روزانه میسوخت، مسعود طی یک موامره با روسها آتش بس نمود، و با بدست اوردن کمک از روسها و کی جی بی و فرانسه در تلاش ایجاد گروهک شورای نظار شد (قابل ذکر است که کی جی بی برای ضعیف نمودن جبهات مجاهدین از وی حمایت میکرد و غرب برای آنکه مبادا روزی نیروی های مجاهد و متعهد به اسلام در افغانستان توانائی ایجاد حکومت اسلامی را بدست آرند، مسعود را به حیث مهره که دیگر برای کسب قدرت میرزمد و اصلاً ارزشها ی اسلامی نزد وی مفهومی ندارد، از وی حمایت میکرد) و به تعقیب آن در تلاش نابودی احزاب دیگر جهادی در پروان، کاپیسا، تخار بغلان و بدخشان شد که خوشبختانه در پروان، کاپیسا و بغلان چیزی بدست نیارود و مجبور به قبول شکست شد و لی در ولایت تخار و بدخشان با ترور فرمانده هان مجاهدی که علیه شوروی وقت در نبرد بودند به کمک کی جی بی و رژیم کمونست حاکم از عقب به خنجر زد و تا حدود موفق به تصرف ساحات تحت حاکمیت احزاب دیگر بخصوص حزب اسلامی شد.
به هر صورت، به نظر من بگذارید تا تاریخ درین خصوص قضاوت کند، که کی ها عامل جنگ های داخلی در کشور بودند، کی با روسها در موامره ها دست داشتند؟، کی ها را غرب برای مهره ساختن در آینده تشویق و شهرت کاذبانه بخشید؟، کی ها در تلاش ائتلاف نا میمون با کمونستها شدند؟ و کی ها این ائتلاف نامیمون را تشویق کرد تا به سرکوبی نیروهای مجاهد بپردازد؟. و هدف ازین مهره ساختن ها چی بود، همسایه ها کینه دوز پاکستان و ایران ازین حالت چی بهره بردند؟، غرب چطور ازین حالت بهره برد و توانست گروهگ مزدور دیگری را زیر نام پاک طالب توسط آی اس آی بوجود آرد؟، و کی های این گروهک را فرشته گان آسمانی و فرزندانی واقعی ملت خواندند و نتیجه کار این فرشته گان بجا انجامید؟ چگونه غرب گروهک القاعده بوجود آمد و آنرا چون هیولا به جهان معرفی نمود؟، غرب چرا مرکز این گروه را افغانستان انتخاب کرد؟ چگونه فاصله بین ترور احمد شاه مسعود و آسمان خراشهای امریکا تعین شد؟ و بالآخره زمینه حضور نیروهای امریکائی به افغانستان مساعد گردید. جواب این همه کی ها و چگونه ها را تاریخ بدون هیچ نوع تبعیض بزودی به پیشگاه نسل موجو و نسل های بعدی قرار خواهد داد.
(2315)
 
سیداکرام الدین طاهری
۱۳۹۰-۰۶-۱۴ ۱۴:۵۹:۰۰
سپاس از به اشتراک گذاری دیدگاه های برازنده شهید بزرگوار آمر صاحب مسعود. دقیقن خودم در همان دولت اسلامی کار کردم و همه مشکلات آمر صاحب شهید را درک میکنم. به رهبران که در فکر خانه و ثروت چوکی بودند ، مشکل بود تا مسعود شهید را درک کنند. دیدگاه مسعود با رهبران دیگر زمین تا آسمان تفاوت داشت. او وقت که کابل آمد گفته بود که مسوولیتهای خطیر و بزرگ ما جدیدن شروع شده است باید ما شب و روز خسته گی ناپذیر کار نماییم تا دل مردم خود را بدست بیاوریم ولی دیدگاه حکمتیار و سیاف بر این بود که نقشه کابل باید تغییر نماید. آمر صاحب شهید بسیار خواری کشید ولی به یک نفر مشکل بود. به هرصورت خداوند روح شان را شاد و راهش را پر رهرو داشته باشد
کامگاری نصیب تان باد (2317)
 
مترجم کتاب غوغایی بر بام جهان
۱۳۹۰-۰۶-۱۴ ۱۴:۵۹:۰۰
نفس هذه العصابات التى تحولت من "الجهاد" إلى "الذبح العرقى" بأوامر من قادة الأحزاب الجهادية الذين أصبحوا أسيادا فى كابول تلك العصابات إن لم تجد من تذبحه عرقيا فى مناطقها تحولت إلى فرض الإتاوات على الطرق والسرقات المسلحة .. ثم .. الإغتصاب المسلح


نکته هایی گفته نشده: از جنگ افغانستان از زبان یک عرب افغان که به فعالیت ثبت وقایع حدود سی سال را در افغانستان سپری کرد.
مطالب تکمیلی را در سایت اینجانب بخوانید
www.mortazavi.asia

مترجم به فارسی : سید علی مرتضوی (2325)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل