۳
 

دین ستیزی در قالب اصلاح‌گری و مبارزه با خرافات / نقدی بر مقالات علیزاده مالستانی

خرافه گرایی و خرافه پرستی امری مذموم است که عقل و شرع آن را محکوم می‌کند و هرانسان خردمندی وقتی بداند چیزی خرافی است و واقعیت ندارد، از آن بیزاری می‌جوید.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۷ سنبله ۱۳۸۹ ساعت ۰۹:۰۶
دین ستیزی در قالب اصلاح‌گری و مبارزه با خرافات / نقدی بر مقالات علیزاده مالستانی
نقدی بر مقالات «علیزاده مالستانی» و باقی نویسندگان «طرح نو»

بسم الله الرحمن الرحیم

دین‌ستیزی در قالب اصلاح‌گری و مبارزه با خرافات؛ از شاه امان الله تا عصر حاضر

مقدمه

خرافه گرایی و خرافه پرستی امری مذموم است که عقل و شرع آن را محکوم می‌کند و هرانسان خردمندی وقتی بداند چیزی خرافی است و واقعیت ندارد، از آن بیزاری می‌جوید. بر عالمان و آگاهان جامعه است که هرگاه جایی خرافه‌ای دیدند به روشنی بپردازند تا این پدیده ناپسند از جامعه برچیده شود. گام نهادن درراه اصلاحگری و مبارزه با خرافات با اینکه امری مقدس و مطلوبی است اما بیش از همه روشن بینی، ژرف نگری و خیرخواهی فرد یا گروه اصلاح گر و اصلاح طلب را می‌طلبد که اگر هریک از این شرایط تحقق پیدا نکند، چه بسا بجای آنکه اصلاح صورت بگیرد، خود فسادی دیگر تولید کند و بجای آنکه ابرویش را اصلاح کند، چشمش را کور نماید. اگر کسی امور و پدیده‌های خرافی را از امور حقیقی و عینی تشخیص ندهد، ممکن است بنام خرافه یکسری واقعیات یا ارزش‌های دینی و ملی یا بومی را تحت عنوان خرافه نابود کند یا اگر خیرخواهی نداشته باشد، ممکن است زیر لوای مبارزه با خرافه اغراض شخصی، گروهی، سیاسی یا باندی خود را به پیش ببرد ویکسری ارزشها را بنام خرافه قربانی اغراض و منافع خود سازد.

ضرورت تعریف

متأسفانه کسانی که در مورد خرافه قلم می‌زنند بیشتر مواقع از آن تعریف درست و مشخصی ندارند و بدون هیچگونه تعریفی طبق مذاق و سلیقه خود به مصداق یابی می‌پردازند. از این جهت مشاهده می‌شود خرافه یک مفهوم سیالی شده که مرز معینی ندارد و روی هرچیز طبق سلیقه و ذایقه افراد تطبیق می‌کند. این شخص است که مصادیق خرافه را به دلخواه تعیین می‌کند و از هر پدیده‌ای که خوشش نیامد یا با ذایقه، سلیقه یا حتی گاه منافع شخص سازگاری نداشت، اسم و عنوان خرافه روی آن می‌گذارد. اینگونه به جنگ خرافات رفتن بیش از آنکه اصلاحگر باشد ویرانگر و بیش از آنکه سازنده باشد، مفسده انگیز است.
کم اتفاق نیفتاده که مفاهیم ارزشی و ضد ارزشی که وقتی مبهم و تعریف ناشده است، مورد سوء استفاده سودجویان و فرصت طلبان واقع شده است. یکی از این مفاهیم که در زمان ما بسیار مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد، مفهوم تروریسم است که اربابان قدرت بر هرکس و هرگروهی که مخالفش باشد و با منافع نامشروعش مبارزه کند، بر او برچسب تروریسم می‌زنند. به همین دلیل مشاهده می‌کنیم مبارزان فلسطینی و لبنانی که با اشغالگران بی رحم و خونریز صهیونیستی مبارزه می‌کنند، از سوی غربی‌ها عنوان تروریست می‌گیرند و اسرائیل خود را از کشورهایی قلمداد می‌کند که در صف مقدم مبارزه با تروریسم قرار دارند. مفاهیم دیگری همچون آزادی، دمکراسی و حقوق بشر نیز از جمله مفاهیمی است که قدرت‌های جهانی و استعماری بازیچه اغراض و منافع استعماری خود ساخته با این ابزارها هر جا منافع شان ایجاب کند مداخله و کشورهای رقیب یا دشمن را با آن تحت فشار قرار می‌دهند. مفهوم دیگر سیال و مبهم که همواره مورد سوء استفاده قرار گرفته و می‌گیرد، مفهوم اصلاح و اصلاح طلبی و واژه‌های همخوانواده آن است. در قرون اخیر گروه‌های زیادی از غرب و غرب گرایان تحت عنوان اصلاح گری و اصلاح طلبی به جنگ دین و ارزشهای دینی و ملی رفته و با چسباندن مارک خرافه بر این ارزشها، کمر به نابودی آن‌ها بسته‌اند. چنان‌که در ترکیه آتاترک و در ایران، رضاخان و در افغانستان شاه امان‌الله و سپس داوود و کمونیست‌های خلق و پرچم، خود را اصلاح طلب و برهنه سازی و خالی کردن این کشورها از ارزشهای دینی و فرهنگ بومی را مبارزه با خرافات و ارتجاع عنوان کردند.

تعریف خرافه

خرافات جمع خرافه است. خرافه در زبان عربی به دو معنا آمده است. الف) "الخرافه ماخرف من النخل"؛ خرافه چیزی است که از نخل چیده می‌شود؛ ب) " الخرافه الحدیثُ المُسْتَمْلَحُ من الکذِبِ[۱]"؛ خرافه سخنی است که با دروغ آلوده و به تعبیری شیرین و با نمک شده است.
مرحوم دهخدا این معانی را برای خرافه ذکر کرده است: آنچه چیده شود از میوه / سخن خوش که از آن خنده آید / افسانه / حدیث دروغ / کلام باطل و افسانه که اصل ندارد[۲]. در منشأ پیدایش این کلمه که با کاربردش نمی‌سازد، چنین آورده‌اند که: خرافه نام مردی جن زده از قبیله عذره یا جهینه بوده است و او آنچه از جنیان می‌دیده به مردم نقل می‌کرده و مردم سخنان او را دروغ می‌پنداشتند. بعد از آن هر کلام عجیب و غریب را به او مثل زده می‌گفتند: " هذا حدیث خرافه[۳]". ابن حجر عسقلانی گفته: خرافه کسی است که به او مثل زده می‌شود[۴]. عایشه (رض) نقل کرده که روزی پیامبر (ص) حدیثی را برای زنانش نقل کرد. یکی از زنان گفت: این حدیث خرافه است. حضرت پیامبر (ص) فرمود: آیا می دانی خرافه چیست؟ خرافه مردی ازبنی عذره بود که جنیان او رااسیر کردند. مدتی درنگ کرد. وقتی برگشت اعاجیبی که دیده بود، برای مردم بازگو می‌کرد. از آن پس مردم گفتند: " حدیث خرافه [۵]". یکی از تعاریفی که برای خرافه شده این است: " هرنوع عقیده یا عمل دینی نا معقول [۶]" گوستاو جاهودا، ذیل تعریف فوق گفته: "
چه کسی تعیین می‌کند که یک عقیده بخصوص نا معقول است یا معقول؟ مشکل اینجا است که دین این یکی از دیدگاه آن یکی خرافات محسوب می‌شود. مبلغان یک قرن پیش که به نابودی ادیان بومی کمر بسته بودند، همین حرف را می‌زدند[۷]". جاهودا ذیل این تعریف که: " به طور کلی هرنوع عقیده نا معقول و بی اساس [۸]" اظهار داشته که: " کلمه خرافات در این معنی وسیع فقط حاکی ازآن است که کسی که آن را به کار می‌برد، مایل است به عقاید و نظرات بخصوصی برچسب خرافات بزند"[۹]. و اضافه می‌کند: " خرافات در این معنا چیزی نیست جز یک چماق زبانی برای به زانو درآوردن دشمنان فکری [۱۰]". محمد حسن پاکدامن مؤلف کتاب " جامعه درقبال خرافات" در تعریف خرافات می‌گوید: " خرافات پرستی عبارت است از پیروی عقاید باطل بی اساسی که با درجه فرهنگ ودانش جامعه‌ای که شخص خرافی منسوب بدان است، هیچگونه تناسب نداشته باشد ". وی خود ازاین تعریف نتیجه می‌گیرد: "ازاین تعریف منطوقی و لفظی، مفهومی قابل ملاحظه وصحیح بدست می آیدکه خرافات، وقتی خرافات است که عقاید علمی زمان، در محیط جامعه‌ای که از این لحاظ مورد نظر باشد، بسط یافته و غلط و باطل بودن آن را اقلا برگزیدگان و روشندلان آن قوم بدانند و گرنه در صورتی که جامعه بموجب یکنوع مقدمات که صورت عقلی داشته باشد، آن‌ها را به نظر حقایق بنگرد، خرافات نشاید نامید"[۱۱].
با این توضیح، این تعریف نیز با اینکه به واقعیت نزدیکتر است، مشکل تعاریف فوق را دارد. چون ممکن است، کسانی که عقاید دیگران را خرافی می‌دانند، خود را برگزیدگان و روشندلان معرفی کنند و مخالفان دینی و عقیدتی خود را مرتجع بدانند. از طرف دیگرنقصی که این تعریف دارد آن است که خود عقاید خرافه را بذاته تعریف نکرده بلکه آن را از دید مردم معرفی کرده است. از این جهت یک عقیده یا عمل ممکن است در یک منطقه که مردمش آن را بعنوان عقیده صحیح پذیرفته، خرافی نباشد اما از دیدگاه منطقه دیگر که آن را نپذیرفته، خرافی باشد. بنا بر این بهتر این است که آن را اینگونه تعریف کنیم: " عقیده یا عملی که پایه و اساس صحیح ندارد و هیچ وجه معقولی هم برای آن متصور نیست". بر اساس این تعریف عقاید و اعمالی که از منشأ صحیحی همچون وحی دارد یا برای زندگی بشر مفید است یا برای آن توجیه معقولی وجود دارد، از دایره خرافات خارج می‌شود.

رابطه خرافات و افسانه

خرافه و افسانه به یک معنا عین هم هستند. یعنی هرچیزی که واقعیت ندارد و بی اساس است، افسانه است؛ ولی در دل افسانه یک چیز دیگر نهفته است و آن جنبه اخباری است. یعنی معمولاً افسانه حالت گزاره خبری دارد. هرچند اگر دقت شود عقاید و اعمال و رسومات نیز در دل خود یگ گزاره‌ای را دارند ولی در بسیاری موارد حالت گزاره‌ای آن پوشیده است. اما خبری بودن در افسانه آشکارتر است. برخی گفته‌اند: معنی خرافات در فارسی " افسانه" است[۱۲]. در زبان عربی، افسانه به همان چیزهایی گفته می‌شود که درفارسی بر آن‌ها اسم خرافات می‌گذارند. یعنی تعریف فوق ازخرافات بر افسانه عربی " اسطوره " صدق می‌کند. مشرکان که وحی و عقایدی که پیامبران می‌آوردند، خرافی می‌دانستند، بر آن‌ها " اسطوره " یا افسانه عنوان می‌دادند. آنان با این برچسب می‌خواستند بگویند خدا و قیامت و فرشته و تمام آنچه پیامبر خبر می‌دهد، بی اساس اند وهمه افسانه هستند که خودش برای کسب منافع خود ساخته و پرداخته است. قرآن کریم در این زمینه می‌فرماید: " قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَساطِیرُ الْأَوَّلِین (مؤمنون/۸۳) "؛ گفتند: آیا ما وقتی می‌میریم و به مشتی خاک تبدیل می‌شویم، دو باره بر انگیخته می‌شویم؟ ما و پدران مان پیش از این نیز از این وعده‌ها داده شده بودیم، این‌ها جز همان افسانه‌های قبلی نیست". نیز فرموده: وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْرا و ان یرو کل آیه لا یؤمنوا بها حتی اذا جائوک یجادلونک یقول الذین کفروا ان هذا الا اساطیر الاولین (انعام/۲۵)؛ بعضی ازآن‌ها به سخن تو گوش می‌دهند ولی ما بر دل‌های شان پرده افکنده‌ایم تا آن را نفهمند و گوشهای شان را سنگین کرده‌ایم و (بنا بر این) هر معجزه‌ای را بنگرند ایمان نمی‌آورند و چون نزد تو آیند با تو به مجادله پردازند. کافران می‌گویند که این‌ها جز افسانه‌های پیشین نیست. در سوره نحل می‌فرماید: و اذا قیل لهم ما ذا انزل ربکم قالوااساطیرالاولین (نحل/۲۴)؛ هرگاه به آن‌ها گفته شود پروردگارتان چه نازل کرده است، می‌گویند همان افسانه‌های پیشین. از آیات فوق و آیات دیگری که از ذکرش خود داری کردیم، استفاده می‌شود: ۱) اساطیر در عربی به معنی خرافات در فارسی به کار می‌رود؛ ۲) مشرکان وحی الهی و عقاید و آموزه‌هایی را که از جانب پیامبران آورده می‌شدند، افسانه یا به تعبیر امروز خرافه می‌دانستند.

خرافات و اصلاحگری

خرافه از مظاهر فساد است. در هرجامعه اگر فسادی از هرنوع که باشد، باید با آن مبارزه نمود و به اصلاح آن پرداخت. خرافه یک بیماری است که بر تن جامعه عارض می‌شود و اصلاحگر طبیبی است که به معالجه بیماری می‌پردازد. نا گفته پیدا است همچنانکه هر بیماری دارو و شیوه درمان خودش را دارد، اصلاحگری نیز شیوه صحیح خود را می‌طلبد. اگر طبیبی به بیمار دارویی تجویز کند که اثر عوارض سوء آن ده برابر بیماری مورد معالجه باشد، آن طبیب بیش از آنکه معالج باشد، قاتل است. یکی از شرایطی که پزشک باید در معالجه بیمار رعایت کند، برخورد خیرخواهانه و مشفقانه با بیمار خودش است. در آن صورت است که بیمار با آرامش روحی و روانی کامل به پزشک اعتماد می‌کند و نسخه‌ها و توصیه‌های او را به کار می‌بندد؛ و چه بسا درد خودش را هم فراموش می‌کند.
 
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم                    به دو عالم ندهم لذت بیماری را

اما اگر پزشک پرخاشگرانه و کینه توزانه با بیمارش برخورد کند، از معالجه اش نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود هیچ که ممکن است بیماری را نیز گسترش بدهد. بنا بر این کسانی می‌توانند اصلاحگر باشند و به اصلاحات در جامعه اقدام کنند یا بخود عنوان اصلاح طلب و مصلح بدهند که:
۱. فساد را بخوبی بشناسند و اگر به جنگ خرافات می‌رود، ابتدا خرافه را بخوبی شناخته باشند تا با یک ارزش دینی و بومی بنام خرافه در نیفتند و گرنه همچنانکه چه بسا پزشکانی که بر اثر تشخیص اشتباه دندان سالم را بجای دندان معیوب کشیده‌اند، شخص مصلح نیز بجای مبارزه با خرافه با یک هنجار و ارزش بجنگد؛
۲. شخص مصلح باید هدفش از مبارزه تنها اصلاح جامعه باشد و بنا بر این یکی ازشرایط اساسی که وی باید واجد آن باشد آن است که خالی از اغراض و هواها و عقده‌های شخصی یا گروهی باشد. پیامبران افراد مصلح بودند. آنان خیر خواه جامعه بودند و از سر خیر خواهی به دنبال اصلاحات در جامعه بودند. حضرت هود که می‌خواست قوم عاد را اصلاح کند به آنان فرمود: " انا لکم ناصح امین (اعراف/۶۸)" و حضرت نوح نیز فرمود: " أُبَلِّغُکُمْ رِسَالَاتِ رَبیّ‌ِ وَ أَنصَحُ لَکمُ‌ْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (اعراف/۶۲)" به همین دلیل که آنان خیر خواه جامعه و بشریت بودند، وقتی بر اثر جهالت جامعه با آنان برخورد نامطلوب می‌شد، آن‌ها بزرگوارانه می‌بخشیدند و از خداوند برای جامعه خود طلب بخشایش می‌کردند و می‌فرمودند: " اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِی إِنَّهُمْ لَا یَعْلَمُونَ [۱۳]"؛
۳. از شیوه‌های اصلاح بخوبی آگاه باشد و بهترین شیوه و روش و مؤثرترین و کم هزینه‌ترین آن را برگزیند. اگر چنین نباشد، ممکن است فرد یا افراد اصلاح گر حتی اگر فساد را بخوبی تشخیص داده باشد و حتی اگر دلسوز، خیرخواه و بی غرض هم باشد، ممکن است بر اثر انتخاب راهکار نادرست برای مبارزه با فساد، زیان‌های بس بزرگ‌تر بر پیکر اجتماع وارد سازد که اصلاح و رفع دفع آن هزینه‌های بس بزرگتر بر مردم تحمیل کند؛
۴. اولویت‌ها را درک کرده و مد نظر قراردهد. ممکن است یک جامعه از فسادهای مختلف و با درجات متفاوت در رنج باشد. اگر اولویت‌ها را در نظر نگیرد، جامعه را با امور پیش پا افتاده و غیرلازم درگیر خواهد کرد و در نتیجه ضرورت‌ها و اولویت‌های آن به فراموشی سپرده شده یا مورد غفلت قرار خواهد گرفت. این نیز خسارات عظیم وجبران نا پذیر بر جامعه تحمیل خواهد نمود.
اگر به تاریخ مراجعه کنیم، در خواهیم یافت در گذشته زندگی اجتماعی بشر افراد زیادی در حالی که یک یا چند شرط فوق را فاقد بوده‌اند، داعیه اصلاح داشته اما حاصل کار آن‌ها جز تولید فساد، نفاق و خونریزی نتیجه‌ای دیگر نداشته و برآیند کار آنان برای خود و جامعه بشری جز خسران و ندامت چیزی نبوده است. در این میان بر افراد جامعه است که به ندای هر کسی که ادعای اصلاحگری واصلاح طلبی دارد پاسخ ندهند و درقبال هر ندای خیر خواهانه هوشیارانه و خردمندانه برخورد کنند. افراد بسیاری بوده‌اند که به دنبال تأمین اغراض و منافع شخصی و افساد در جامعه بوده بوده‌اند با این حال پرچم اصلاحگری و اصلاح طلبی در دست گرفته‌اند. با آنکه کارشان فساد انگیزی بوده اما به آن، عنوان اصلاح طلبی داده‌اند. چنان‌که در صدر اسلام منافقان خود را اصلاح گر می‌دانستند و وقتی به آن‌ها گفته می‌شد، فساد نکنید، می‌گفتند ما اصلاح گریم. " َ وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون ". در جواب این ادعای اصلاح طلبی منافقان، که نفاق افگنی و فساد انگیزی خود را " اصلاح" نام می‌نهادند، فرمود: " َ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لا یَشْعُرُون "؛ آگاه باشید که این‌ها مفسدند اما خود نمی‌فهمند.
جالب اینجا است که این منافقان که ادعای روشنفکری داشتند، مؤمنان را نادان، سفیه و مرتجع می‌دانستند؛ ولی خداوند متعال، خود این افراد پر مدعا را سفیه اعلام می‌کند و می‌فرماید: "وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکِنْ لا یَعْلَمُون ". این افراد مغرض که هدف و غرضی جز ایجاد فساد ندارند، برای جلب اعتماد مردم ممکن است ادعای خیر خواهی هم داشته باشند. اصولاً هر مفسدی ادعای خیر خواهی هم دارد چون بدون جلب اعتماد مردم امکان ندارد بتواند کار خود را پیش ببرد. چنان‌که ابلیس وقتی می‌خواست حضرت آدم و حوا را اغواء کند و آنان را از بهشت بیرون کند، به آنان گفت، من خیر خواه شما هستم " انی لکما لمن الناصحین" و حتی برای آنکه آن دو باور کنند، ابلیس در ادعای خود صداقت دارد، برای آن‌ها سوگند یاد کرد: "‌و قاسمهما ". بزرگترین فساد در یک جامعه، اختلاف و درگیری و خونریزی است. وقتی خداوند می‌خواست، بنی آدم را خلیفه و جانشین خود بر روی زمین قرار دهد، ملائکه اعتراض کردند که شما موجودی را خلیفه خود در زمین قرار می‌دهی که فساد می‌کنند و خونریزی می‌کنند: " وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (بقره/۳۰) ". از این آیه شریفه دانسته می‌شود که نفاق و اختلاف که ثمره و نتیجه اش خونریزی است، بزرگترین فسادها است به حدی که ملائکه بخاطر آن، بنی آدم را شایسته خلافت نمی داند.

اصلاحات شاه امان الله

امان‌الله خان یک فرد روشنفکر بود. وی پیش از آن که به اروپا سفر کند، یکسری اقدامات اصلاحی انجام داد که برای مملکت ضروری و شایان تقدیر بود. او قانون بردگی در افغانستان را لغو کرد، مالیات کمرشکنی که بر مردم مستضعف بویژه مردم مظلوم شیعه بسته شده بود، تخفیف داد وبرنامه‌هایی دیگر برای پیشرفت و ترقی کشور در دست داشت.
اما وقتی شاه امان‌الله خان، به سال ۱۹۲۸ به کشورهای دیگر ازجمله اروپا سفر کرد، به یکباره تعالیم و آموزه‌های دینی به نظرش خرافه وعامل عقب ماندگی کشور جلوه کرد. شاید انگلیس و باقی کشورها ی استعماری و دین ستیز، تعمد داشتند که عامل پیشرفت خود را دین زدایی و به تعبیر خود خرافه زدایی القا کنند.
به همین دلیل آتاتورک در ترکیه و رضا خان در ایران نیز که تصمیم به پیشرفت و توسعه کشور خود گرفته بودند، تحت تأثیر القائات کشورهای استعمارگر و نوکرانش، دین ستیزی را سرلوحه اصلاحات خود قرار دادند. به نظر آن‌ها راه پیشرفت و ترقی از دین ستیزی ونابودی تعالیم و ارزشهای دینی می‌گذشت.
وقتی شاه امان‌الله به افغانستان بازگشت، مبارزه با مظاهر دینی همچون حجاب وپوشش اسلامی، در اولویت کاری او جهت اصلاحات در کشور قرار گرفت. بدین جهت، ابتدا ثریا همسرش که عنوان ملکه کشور را داشت، مقاله‌ای درنشریه " امان افغان" نوشته و ضرورت رفع حجاب را در آن بیان کرد. سپس شاه امان‌الله، زنان مأموران ارشد دولت وافرادمشهور ومتنفذ شهر کابل را به قصر، دعوت کرد و دربارهٔ آزادی زنان، سخنرانی کرد. وی در این سخنرانی اعلام کرد: اگرشوهران به زنان آزادی ندهند، به آنان سلاح خواهد داد تا شوهران خود را هدف گلوله قرار دهند![۱۴]
شاه امان‌الله به این مقدار نیز اکتفا نکرد وطی یک فرمان ملوکانه، دستور داد: " مردان هم لباس سنتی شان راترک گفته لباس اروپایی به تن کنندو کلاه اروپایی به سر بگذارند" وی برای متخلفان از این فرمان ملوکانه، جریمه‌های نقدی نیز در نظرگرفت[۱۵].
برخی از روشنفکران، این فرمان امان‌الله خان را برای ایجاد برابری در میان اقوام و ملیت‌های مختلف کشور، توجیه و آن را ضروری دانسته‌اند[۱۶]. وی بدون اینکه درک درستی از کشور ومردم افغانستان وخواسته‌ها ی آن‌ها یا ظرفیت‌های کشورش داشته باشد، برای ایجاد برابری میان اقوام گام بر می‌داشت. برای او مهم نبود که ایجاد برابری و مساوات اینگونه با خواسته، فرهنگ و دیانت مردم تضاد دارد همچنانکه نمی‌دانست امکانات آن فراهم نیست واصلاحاتش باعث ایجاد شکاف و نفاق در میان مردم یا باعث اختلال در کشور می‌شود، آنچه برای او مهم بود، اصلاحات بود و برابری.
میر غلام محمد غبار در شرح بر نامه اصلاحات شاه امان‌الله می‌نویسد: "قطع نظر از مصارف دریشی که از توانایی اکثریت مردم خارج بود، برای تطبیق این امر، هیچ مغازه بزرگی که اقلا برای صد هزار نفر دریشی و کلاه داده بتواند، موجود نبود[۱۷]"
شاه امان‌الله که در اجرای فرمانش جدی بود، پلیس‌ها را مأمور اجرای برنامه اصلاحاتی خود کرد: " همچنین شاه امر نمود تا در جاده‌های مخصوص درپایتخت، تابلوها گذاشتندو نوشتند: هیچ زنی با برقع نمی‌تواند ازاینجا عبورنماید؛ و زنان ناداری که البسه عادی خود رادر زیر چادری پنهان نموده و توان پوشیدن لباس نسبتا خوبتری نداشتند، مجبور شدند که ازخریداری مایحتاج شبانه روز خود در بازارهای معمور تر صرف نظر کنند[۱۸]" برای مردانی که دریشی نمی‌پوشیدند نیز جریمه گذاشته شده بود که پلیس‌ها از متخلفین اخذ می‌کردند[۱۹].
امان‌الله خان برای آنکه به این اصلاحات خود، جنبه قانونی و رسمی بدهد، یک لویه جرگه فرمایشی نیز تشکیل داد. " سپس شاه، لویه جرگه را برای بررسی و تصویب اصلاحات تازه، به کابل دعوت کرد و وکلا را مجبورساخت تا برای شرکت در آن، عمامه و لباس محلی را کنار گذاشته، لباس سیاه اروپایی به تن کنند و کلاه "شاپو" به سر بگذارند[۲۰]"
در این مجلس فرمایشی که به تاریخ ۶ سنبله (شهریور) تا ۱۴ سنبله ۱۳۰۷ انعقاد یافته بود، نمایندگان به جز اجرای فرامین شاه، حق هیچ اظهار نظر نداشتند. آنان حتی این حق را نیز نداشتند که شکایات مردم را به سمع مبارک شاه برسانند[۲۱]. در روز سوم لویه جرگه که زنان را با مردان مساوی اعلام کرد، ملکه ثریا از جا بلند شد و چادر نازک خود را از سر برداشت و همان‌جا پاره کرد. کار ملکه ثریا با کف ممتد برخی از حاضران که مواجب بگیران شاه بودند، مورد تشویق قرارگرفت. سپس طبق نقشه از پیش تعیین شده، زنان دیگر نیز از ملکه ثریا پیروی و حجاب خود را برداشتند[۲۲].
شاه امان‌الله حتی تعطیلی روز جمعه را هم تغییر داد و آن را به روز پنجشنبه کشاند[۲۳] که هیچ توجیهی جز دین ستیزی نداشت. شاه امان‌الله بدین ترتیب، در زمانی که کشورهای دیگر، با برنامه‌های معقول و با حفظ فرهنگ بومی اساس یک تمدن و توسعه واقعی را پی می‌ریختند و پله‌های ترقی را یکی یکی طی می‌کردند، با این کارهای نا معقول خود، کشور را مشغول کرد.
پیامد کارهای او بی‌ثباتی کشور در حساس‌ترین زمان تاریخ خود و درگیری‌ها و جنگهای پی درپی و ایجاد فتنه و آشوب در سراسر مملکتی بود که تازه از استعمار انگلیس استقلال پیدا کرده بود. نتیجه این اقدامات آن شد که به گفته برخی از صاحب نظران " افغانستان برای اقلا سی الی چهل سال دیگر عقب افتاد[۲۴]".
عقب ماندگی کشور که در بلند مدت اتفاق افتاد، تنها پیامد اصلاحات امانی نبود بلکه رواج بی‌سابقه فساد و ارتشا در میان افراد مملکت نیز از پیامدهای آنی و سریع اقدامات امان‌الله خان بود. بقول فرهنگ که " فساد اداره و رشوت خواری که همواره در افغانستان موجود بود و تنها انضباط و باخبری مرکز قدرت می‌توانست آن را محدود کند، اکنون به علت مصروف بودن شاه به کارهای نمایشی و فقدان رئیس حکومت، اوج گرفته، هیچ محل و مرجعی برای رسیدگی به آن شکایات مردم وجود نداشت[۲۵]".
امان‌الله خان که " از عسرت اقتصادی و زندگی مردم بی خبر افتاده بود و در کشوری که صدها مشکل اقتصادی و زراعتی و تخنیکی و اداری مستلزم رسیدگی و اصلاحات بود[۲۶] " شاه به این اموردین ستیزانه و فرهنگ برانداز دست یازید که علاوه بر فرصت سوزی، بنیان‌های فرهنگی جامعه را سست می‌کرد و جامعه را به جان هم می‌انداخت و هزینه‌های سنگینی بر کشور و مردم تحمیل می‌کرد. جامعه دینی افغانستان که تحمل اصلاحات ضد دینی به سبک آتاترک را بر نمی‌تابیدند، علیه آن خروشیدند.
وقتی نارضایتی مردم از سد درباریان متملق که شاه را به بی خبری کامل نگاه داشته بودند، عبور کرد و به گوش وی رسید، طی یک اعلامیه، اصلاحات اخیر خود را اینگونه پس گرفت: " مجلس مقرر می‌شود، محصلات افغانی ازترکیه مراجعه می‌کنند، ملاهای دیوبندی درافغانستان داخل شده می‌توانند، از رشوت جلوگیری می‌شود، زنان دست و روی خود را می‌پوشند و موی خود را کوتاه نمی‌کنند، درتدریس ملاها شهادت خواسته نمی‌شود، توزیع تذکره نفوس منع، شراب نوشی مجازات می‌شود، در هرحکومتی یک نفر ملای محتسب مقرر می‌گردد، روز تعطیل ازپنجشنبه به جمعه تبدیل می‌شود، زنان لباس اروپایی نپوشیده وبرقع خواهند پوشید و، نظامیان مرید شده و مرشد گرفته می‌توانند، مکتب و انجمن حمایت نسوان تاتأسیس مجلس اعیان و وکلا معطل است، گرفتن قرض آزاد است، پوشیدن لباس قید نیست[۲۷] ".
شاه امان‌الله، لابد داشتن حجاب، تعطیلی روز جمعه، لباس محلی و بومی و منع شرابخواری را خرافه می‌دانسته که، یکی ازطرفدارانش که دل پردردی هم از سادات دارد، چنین نوشته" تجربه ناکام اصلاحات دوره امانی با اعلامیه ۱۸ فقره‌ای که پیشنهادات خرافی و قهقرایی ملایان قندهار را تأیید می‌کرد، چنین اصلاح شد[۲۸]" وی با متهم کردن جامعه دینی به جامعه خرافاتی و اینکه جامعه دینی پشتیبان استبداد است، می‌گوید: " اما حاکمان دیموکراتیک و یا شاه دیموکرات – امان الله – در ابتدا روابط برادری سیاسی خویش را با دین خرافی جامعه قبیلوی قطع کردند، اینها درک کرده بودند که خرافات مذهبی ضمیمه حاکمیت‌های ارتجاعی اند[۲۹] ".
این آقای روشنفکر که از تجربه باقی روشنفکران درس گرفته که با دین با چهره بی‌دینی مبارزه می‌کردند و موفق نبودند، و معتقد است با دین باید با خود دین مبارزه کرد، می‌گوید: " این عدم تفکیک اسلام وحی از اسلام خلافت، باعث گردید که حتی شیوه موفق اسلام ازطریق باطل کردن دین خرافی جامعه جاهلی، نه درک گردد و نه به کار گرفته شود، برعکس، مبارزه در برابر دین شروع شدتا جامعه از شر این " افیون" خلاص شود و با ترک اعتیاد خرافات و اندیشه‌های سنتی قهقرائی، حکومتی مترقی رو به تکامل به وجود آید[۳۰]".
چنان‌که ملاحظه می‌شود، وی دین موجود را که متدینان به آن پای بندند، دین خلافتی و افیون! تعبیر می‌کند که مردم را به خرافات معتاد ساخته و روشنفکران را منجیانی دانسته که با مبارزه با این دین خرافی و اندیشه‌های سنتی قهقرایی، حکومتی مترقی رو به تکامل را به وجود می‌آورند. بعد در حاشیه ضمن متهم کردن روحانیون به قشر مرتجع مذهبی، و ایراد اتهامات زیاد، روشنفکران را دوباره به تقدیس می‌نشیند که: " این طرف نیمه روشنفکر است که با تمام پندارهایش برای عدالت و تقوا، مذهبی است ولی شعارش این است که مذهبی نیست، به مذهب اعتقاد ندارد و مذهب را راه حل نمی داند و تسبیح را نه بخاطر اعتقاد بلکه برای خوش آمدن در دست دارد[۳۱]". بعداً خواهیم دید که روشنفکران کمونیستی خلق و پرچم چگونه در جامعه عدالت! را اجرا کردند و چگونه تقوا داشتند. بدون تردید اگر شاخه چینی کمونیست‌ها که نویسنده متعلق به آنها است، هم اگر سر کار می‌آمدند، افغانستان از آنان نیز عدالتی بهتر از خلقی‌ها و پرچمی‌ها مشاهده نمی‌کردند.

اصلاحات ظاهرشاه

امان‌الله خان بر اثر مقاومت مردم متدین افغانستان در برابر اقدامات دین ستیزانه او، عقب‌نشینی کرد و همچنانکه ذکرش رفت، اعلام کرد از رشوت جلوگیری می‌شود، زنان دست و روی خود را می‌پوشند و موی خود را کوتاه نمی‌کنند و مردم به پوشیدن لباس اروپایی مجبور نخواهند بود و... اقدامات افراطی شاه امان‌الله و برنامه‌های ضد دینی اوزمینه را برای استبداد فراهم ساخت. استعمارگران که همیشه بدنبال فرهنگ برهنگی هستند، و آن را زمینه‌ای برای نفوذ خود می‌دانند، مدتی برای اجرای آن درنگ کردند تا حکام دست نشانده آنان قدرت خود را تثبیت کنند. وقتی آن‌ها از این بابت مطمئن شدند، برنامه‌های ضد دینی که مطابق با فرهنگ غرب و مخالف با شئونات و عنعنات مردم ما و آیین ما بود، از سر گرفتند. بنا بر این برخی از اخلاف امان‌الله، در دوران سلطنت ظاهرشاه، برنامه‌های به اصطلاح اصلاحی او را پی گرفتند. «در دوره صدارت محمد هاشم خان، اساتید و دانشجویان زن، دررشته قابلگی (مامایی) در کابل اقدام به کشف حجاب کردند. درسال ۱۹۵۸ که داوود خان صدر اعظم افغانستان بود، از طرف وی و خاندان سلطنت نیز بی حجابی تبلیغ می‌شد. در چهلمین سال تجلیل از استقلال کشور(۱۹۵۹)، عده‌ای از زنان افغانستانی، ازجمله ملکه و خانم‌های صدر اعظم و وزیرخارجه بدون حجاب ظاهرشدند و زنان مقامات دولتی نیز از آن‌ها پیروی کردند. اندکی بعد، کشف حجاب در برخی ولایات دیگر نیز عملی شد و در ادارات دولتی و محیط‌های آموزشی و تلویزیون، زنان بدون حجاب و با لباس‌های غربی و حتی بدتر از آن ظاهر می‌شدند[۳۲]»

اصلاحات در زمان کمونیسم

حکومت کودتایی خلق وپرچم که داعیه اصلاح طلبی[۳۳] و مبارزه با ارتجاع و خرافات داشت، مبارزه با مظاهر دینی و ارزشهای اسلامی و بومی را سرلوحه کارخود قرار داد. کمونیست‌ها علما را بعنوان نیروهای ارتجاعی، ترور، اعدام یا به سیاهچاله‌های زندان انداختند.
نور محمد ترکی، نخستین رئیس حکومت کمونیستی افغانستان، در یک سخنرانی که برای اعضای حزب خلق و کادر رهبری آن ایراد شده، گفته: شما فعلاً با پنج گروه از علمای دینی رو برو هستید: ۱. گروهی که ماهیت دین اسلام را فهمیده‌اند و به سویه بلند علمی با ما مبارزه می‌کنند و مردم را بر ضد ما تحریک می‌کنند؛ ۲. برخی دیگری از علما که بصورت دقیق اسلام را مطالعه و درک نکرده‌اند بلکه بنا به تعصب عقیده، دشمن خطرناک ما شده می‌توانند؛ ۳. گروهی که دردهات و قراء بطور عاطل زندگی می‌کنند و تنها دربارهٔ جنبه عبادات اسلام معلومات دارند؛ ۴. گروهی که به فتنه گری و فساد گرفتار می‌باشند و در بین مردم بی اتفاقی انداخته، یکی را با دیگری می جنگانند؛ ۵. روحانیونی که از طرف استعمار جایگزین شده‌اند؛ مانند حضرات نقیب زادگان، سیدان (سادات)،‌ خواجگان و غیره[۳۴].
آقای ترکی بعد از این دسته‌بندی، در مورد چهار دسته از این علما، به رفقای حزبی خود، رهنمود می‌دهد که باید آن‌ها را هریک به شیوه‌ای، برخی بطور سریع و برخی با صبر وحوصله و در وقت مقتضی، از میان برد اما در مورد دسته چهارم می‌گوید که ما باید از آن‌ها در جهت اهداف خود استفاده کنیم و آن‌ها را کمک کنیم و به آنان معاش و امکانات بدهیم تا در میان مخالفان ما، تخم کینه و نفاق بپاشند و بدینوسیله به کمونیست‌ها خدمت کنند[۳۵]. شاید همین دسته از علما مورد نظر ترکی بوده که در جای دیگر آن‌ها را وطن پرست توصیف کرده وگفته: " آن‌ها همکار ما شمرده می‌شوند[۳۶]".
ترکی در سخنرانی فوق به صراحت، دین رایگانه دشمن مارکسیزم معرفی می‌کند و دربارهٔ شیوه مبارزه با دین می‌گوید: " ما باید برای از بین بردن اسلام، دو روش مهم بکار بگیریم؛ ۱) بظاهراسلام را توصیف نماییم ۲) در عمل به ریشه کن نمودن اسلام سعی کنیم[۳۷]".
برخی از اصلاحاتی که کمونیست‌ها در افغانستان به اجرا گذاشتند، عبارت بودند از: ۱. لغو مالکیت خصوصی و تقسیم اراضی افراد زمین‌دار در میان دهقانان، در حالیکه قباله آن رانه بنام دهقان که به اسم حزب خلق می‌زدند و در عین حال از دهقان‌ها مالیات هم می‌گرفتند[۳۸]؛ یعنی بنام دهقان بکام حزب خلق؛ ۲. تأسیس کورس‌های سواد آموزی مختلط و مجبور ساختن زنان شوهردار و دختران به شرکت در آن ها[۳۹]؛ ۳. تغییر پرچم سه رنگ منقش به محراب و منبر به رنگ سرخ با نقش هلال و ستاره[۴۰].
همچنانکه ترکی اعلام کرده بود، اسلام دشمن شماره یک کمونیسم بود و به همین دلیل، خلقی‌ها و پرچمی‌ها در سراسرکشور، مبارزه همه‌جانبه را با دین آغاز کردند و مظاهر و ارزشهای دینی همچون حجاب، نماز، قرآن و امثال آن تحت عنوان خرافه پرستی، به سخره گرفته می‌شد و حتی داشتن قرآن در خانه‌ها جرم محسوب می‌شد. اقدامات دین ستیزانه کمونیست‌ها باعث شد مردم مسلمان و متدین افغانستان به رهبری علما، اعتراضات خود را علیه کمونیست‌های خلق و پرچم آغاز می‌کنند؛ و رژیم کودتایی نیز در مقابل به دستگیری و زندانی کردن علما دست می‌یازد.
محمد صدیق فرهنگ می‌گوید: " چون عالمان دینی به انتقاد از حکومت دوام می‌دهند، سید سرور واعظ، شیخ محمد امین افشار، شیخ محمد علی، سید علی احمد عالم، سید عبدالحمید ناصر، سید مصباح سنگلاخی، سید میرحسین رضوانی از کابل، شیخ سلطان و شیخ زین العابدین از ولایت بلخ با یک تعداد روشنفکران مانند محمد اسماعیل مبلغ، وکیل سابق، سید ابراهیم عالمشاهی حقوقدان، محمد یوسف بینش وکیل سابق، محمد حسین نهضت منشی سابق شاروالی، سید میرزاشاه فضیلت معلم ادبیات، علی آقا، استاد پوهنتون (پسر سید اسماعیل بلخی) دکتور محمد قاسم صابری، نادرعلی خان جاغوری، سناتور سابق، سید مهدی مدنی، محمد مهدی ظفر و عده بزرگ دیگر یکی بدنبال دیگری گرفتار ومفقود شدند[۴۱]". اقدامات سرکوبگرانه و کشتار علما و مردم بی گناه دیگر نتوانست از قیام مردم علیه حکومت ضد دینی کمونیست‌ها جلوگیری کند و سر انجام، مردم مسلمان و متدین افغانستان طومار این رژیم را درهم پیچید.

اصلاح طلبی به شیوه کمونیست های چین

ماهیت کمونیسم، ضدیت با دین و مذهب است. کمونیست‌های چینی تا پیش از تسلط کمونیست‌های روسی، در مبارزه با دین و به سخره گرفتن اعتقادات مردم، دوست وهمکار آن‌ها بودند. سازمان شعله جاوید و سرشاخه‌های آن همچون ساما، ساوا، اخگر، پیکار، جنبش آزادیبخش خلق افغانستان، تنظیم نسل نو هزاره مغول و غیره هرکدام به نحوی، مبارزه با دین ومظاهر آن را تحت عناوین مختلف از جمله، مبارزه با خرافات، مبارزه با تشیع درباری، جامع نبودن مذهب در افغانستان، عدم کارایی مذهب و امثال آن پیش برده‌اند. به سخره گرفتن اعتقادات و ارزشهای دینی از سوی کمونیست‌های چینی همچون اکرم یاری و غیره زبانزد خاص و عام است.
پس از فروپاشی حکومت کمونیستی در کابل، رسالت مبارزه با دین به کمونیست‌های چینی محول شد تا با نفوذ در سازمان‌های جهادی برنامه خویش را به پیش ببرند. آنان با توجه به فضای رقابت ناسالم میان جناح‌های حزب وحدت اسلامی افغانستان، فرصت یافتند تا به بهانه حمایت از یک جناح و تبلیغ رهبری آن، با استفاده از شیوه " تفرقه بیاندازو حکومت کن" موفق شدند، زیر لوای این حزب و با استفاده از نام و امکانات آن، حملات خود را علیه یک قشر از جامعه شیعه شروع کنند.
در حالیکه رقابت میان جناح‌ها، یک رقابت سیاسی بود که در هردو جناح از هردو قومیت شیعه یعنی هزاره و سید وجود داشتند، اما آن‌ها علیه سادات، حملات شدیدی را آغاز کردند. هدف اصلی آن‌ها حذف عنصر دیانت و مذهب در جامعه شیعه بود، اما برای رسیدن به این مقصود و بیرون کردن قشر مذهبی از صحنه، حمله را علیه بخشی از آن شروع کردند تا بدین وسیله هم در جامعه نفوذ کنند و برای خود پایگاه و جای پایی پیدا کنند و هم با این شگرد بخشی از جامعه مذهبی و نمایندگان دین و مذهب را حذف کنندو در نتیجه یک گام به هدف نزدیکتر شوند. این هدف از تعابیر آن‌ها که تشیع را منحصر به سادات می‌کنند،  کاملاً پیدا است.
در یکی از مقالات آن آمده است: " جامعه تشیع، بیشتر از آنکه یک جامعه باشد، یک سازمان جاسوسی و مذهبی است که برای قربانی کردن جامعه هزاره تشکیل شده است. شیعه درباری درچوکات کاملا زیر زمینی همچون سازمان مخفی یهود عمل می‌نماید[۴۲] ".
تعابیر دیگر آن‌ها نیز که به ظاهر متوجه سادات است، اما درحقیقت مذهب و مرجعیت را هدف می‌گیرد، گویای ضدیت آن‌ها با دین و مظاهر آن است: " مذهبی با خمس و زکات و وجوهات مذهبی و دیگر ضابطه‌های شیره کشی به سراغ جیب هزاره می‌رود. می‌توان گفت که شبکه اقتصادی و اشرافیت آنان از درون مذهب بیرون می‌شود[۴۳]"، یا اینکه می‌نویسد: " وقتی جیب هزاره با تحمیق مذهبی در گاو صندوق آقای مذهبی مرکزیت می‌یابد، وقتی هزاره پول خمس و زکات خویش را برای آقا می‌آورد، آقای مذهبی علاوه بر حاکمیت مذهبی، به حاکم اقتصادی هزاره نیز تبدیل می‌شود[۴۴]".
این تعابیر بیش از آنکه متوجه سادات باشد که کمونیست‌های چینی، آن‌ها را نوک پیکان حملات خود قرار داده و از طریق آنان با دین و مذهب می‌جنگند، متوجه علما ومرجعیت است که به زبان آورده نمی‌شود. شعله ای‌ها گرچه، بظاهر جنگ خود را با مذهب و دین کتمان می‌کردند؛ اما گاه آن را در قالب خیرخواهانه! به صراحت نیز بیان می‌کردند: " ما معتقدیم حکومت آینده نباید روی مذهب بوجود بیاید. امروز مردم دنبال این مسأله نیستند که تلاش کنند، خون بدهند تا به حکومت اسلامی برسند[۴۵] "، یا اینکه می‌نوشتند: " اینها (سادات و اشراف مذهبی) مذهب را آن قدر بزرگ می‌سازند که می‌گویند، چند نژاد و یک مذهب![۴۶]".
همچنانکه گفته شد، هدف کمونیست‌های ساخت روسیه با کمونیست‌های ساخت چین، در مبارزه با دین، یکی است اما در شیوه مبارزه وبه اصطلاح خود شان، تاکتیک، تفاوت پیدا می‌کند. کمونیست‌های چینی، با درس گرفتن از سرنوشت رفقای ساخت روسیه، زیرکانه تر وارد عمل شده‌اند. هرچند خلقی‌ها و پرچمی‌ها نیز همچنانکه در سخنان تره کی آمد، به ظاهر از اسلام دم می‌زدند، اما آن‌ها در عمل صریح تر وارد شدند و بی نقاب تر ظاهر شدند و به همین جهت توفیق نیافتند.
یکی از این شعله ای‌ها که او نیز هرجا، بهانه‌ای یافته، به سادات تاخته، در توصیف برنامه‌های اصلاحاتی کمونیست‌ها در افغانستان می‌گوید: " می‌بینیم که درک از خرافات فکری و عقیدتی وجود دارد، اما مبارزه در برابر آن از طریق خط خوان ساختن جامعه شروع می‌شود[۴۷]" بعد ادامه می‌دهد: " همین درک ناقص است که باید هرنهاد اجتماعی را بدون درک ازرابطه علی و معلولی آن، با دیگر نهادهای اجتماعی، اصلاح کرد، اما نتیجه چه بود؟ دریک روز انقلاب، و در چهارده سال دفاع ناکام از انقلاب[۴۸] ".
همین شخص در جای دیگر از کتابش می‌نویسد: " روشن است که نفوذ سیاسی در جامعه، بدون احترام کردن به سنت‌های دست و پاگیر و خرافی جامعه، امکان پذیر نیست و این بر خلاف ماهیت مبارزه فکری است که مؤثرترین حملات خود را قبل از همه بر ارتجاعی‌ترین جنبه‌های فکر و فرهنگ خرافی جامعه آغاز می‌کند[۴۹] ". با توجه به حمایت نویسنده از برنامه‌های کمونیست‌ها در کابل که خود آن را "درک درست از خرافات" عنوان داده، بخوبی می‌توان دریافت که منظور وی از خرافات و  سنت‌های ارتجاعی جامعه چیست.
این جناب مصلح که به زعم خود به جنگ خرافات رفته، در جایی از افاداتش، رابطه با نیروی غیبی یعنی خداوند متعال را به تمسخر می‌گیرد و چنین می‌گوید: " به همین خاطر است که می‌بینی کشت با بلای خشکسالی مواجه است و جامعه، قرآن سر می‌گیرد و یا سید معصومی را چهار دست و پا میان آب انداخته، چشمش را به آسمان می‌دوزد". آنگاه در حاشیه کتابش برای خالی کردن عقده اش بر روی سید، اضافه می‌کند: " و این یکی، برای این تن بدین خدمت به خلق الله می‌دهد که از برکت خریت " امت جدش" در طول سال، نان مفت به کوره انداخته و چه فرق می‌کند که برای تضمین زندگی آینده، یک بار در آب بیفتد و باعث رحم " رب النوع " باران شود[۵۰]".
چنانچه مشاهده می‌شود، در عبارات فوق، در کنار رسم خرافی انداختن سید در آب، قرآن به سر کردن برای ایجاد رابطه با خداوند، به تمسخر گرفته شده و مسلمانان متدین، متهم به "خریت" و دعا نزد "رب النوع باران" و نه خدای متعال شده است. آیا مردم متدین افغانستان، معتقد به خداوند یکتا است یا معتقد به رب النوع‌ها از جمله رب النوع باران؟!

اصلاح طلبی التقاطی ها

امام علی (ع) می‌فرماید: إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْکَامٌ تُبْتَدَعُ یُخَالَفُ فِیهَا کِتَابُ اللَّهِ وَ یَتَوَلَّی عَلَیْهَا رِجَالٌ رِجَالًا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللَّهِ فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلَی الْمُرْتَادِینَ وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِینَ وَ لَکِنْ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ فَهُنَالِکَ یَسْتَوْلِی الشَّیْطَانُ عَلَی أَوْلِیَائِهِ وَ یَنْجُو الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنی[۵۱]‏. همواره آغاز پیدایش فتنه‌ها، پیروی از هوسهای آلوده و احکام و قوانین مجعول و اختراعی است، احکامی که با کتاب خدا مخالفت دارد، و جمعی بر خلاف آئین حق به حمایت از آن برمی‌خیزند. اگر باطل از حق کاملاً جدا می‌گردید بر آنان که پی جوی حقیقتند پوشیده نمی‌ماند، و چنانچه حق از باطل خالص می‌شد، زبان معاندان از آن قطع می‌گردید، ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می‌گیرند و به هم می‌آمیزند. اینجا است که شیطان بر دوستان خود چیره می‌شود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بوده‌اند نجات می‌یابند.
در این اواخر، نشریه‌ای به چاپ رسید که باعث ایجاد فتنه و نفاق در جامعه شیعه شد. در دو شماره از این نشریه، برخی از ارزشهای دینی، با عنوان خرافات، مورد حمله قرار گرفت. مطالبی که در آن نشریه از سوی چند تن از نویسندگانش به رشته تحریر درآمده بود،  کاملاً مصداق سخنان حضرت علی (ع) بود که فرمود: "وَ لَکِنْ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ فَهُنَالِکَ یَسْتَوْلِی الشَّیْطَانُ عَلَی أَوْلِیَائِهِ ". در اینجا، به اختصار، به بعضی از آن‌ها اشاره و مورد بررسی قرار می‌گیرد.

الف) عالم محوری

یکی از اموری که از قبیل خرافات دینی در آن مورد اشاره قرار گرفته، مرجعیت علما برای مسایل دینی است که با عنوان تحقیر آمیز" ملا محوری" مورد اشاره قرار گرفته است. در آن نوشته که عنوان فحشنامه بیشتر بر آن می‌چسبد تا مقاله، ابتدا یک ادعای کذبی صورت گرفته که " معیار و محور همه خوبی‌ها و رستگاری‌ها را عملکرد و رفتار ملاها و آخوندها دانستن بدون انطباق دهی اعمال آن‌ها با دستورات دینی" و بعد این مسئله از خرافات دینی تلقی شده است. در صورتی که چنین چیزی در جامعه شیعی اصلاً صحت ندارد که عملکرد و رفتار ملا معیار همه خوبی‌ها و رستگاری‌ها باشد. اگر چنین می‌بود، مردم نباید، میان علمای با تقوا و با دیانت با علمای بی تقوا فرق می‌گذاشتند. همچنین نباید، مردم از آن دسته آخوندهایی که تفرقه انگیزی کردند و جنگ خانگی بوجود آوردند، آن همه متنفر می‌بود؛ بلکه همچنان آن را مایه سعادت و خوبی‌ها می‌شمرد. مردم ما آگاه هستند و فرق و تفاوت علمای فتنه انگیز را که با ایجاد فتنه به دنبال حکومت و سیادت هستند را از علمای راستین بخوبی می‌شناسند. وانگهی، در جامعه شیعه علما بخاطر آگاهی از مسایل دینی، احترام دارند و گفته‌های آن‌ها را وقتی از کتاب خدا و احادیث معصومین (ع)، نقل می‌کنند، ملاک عمل قرار می‌دهند، نه رفتار و عملکرد ایشان را. به همین دلیل است که مردم در برخی موارد قضاوت می‌کنند که فلان عالم، کردارش با رفتارش مطابقت ندارد. اما متأسفانه پیامی که این نوشته دارد، آن است که به "عالم من حیث هو عالم" نباید احترام گذاشت و گرنه از خرافات است! و این مخالف آموزه‌های قرآن و تعالیم اسلام است. قرآن کریم می‌فرماید: " ِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (زمر/۹) "؛ آیا آنهایی که می‌دانند با آنهایی که نمی‌دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند می‌پذیرند. قَالَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تُکْثِرَ عَلَیْهِ السُّؤَالَ وَ لَا تَأْخُذَ بِثَوْبِهِ وَ إِذَا دَخَلْتَ عَلَیْهِ وَ عِنْدَهُ قَوْمٌ فَسَلِّمْ عَلَیْهِمْ جَمِیعاً وَ خُصَّهُ بِالتَّحِیَّةِ دُونَهُمْ وَ اجْلِسْ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لَا تَجْلِسْ خَلْفَهُ وَ لَا تَغْمِزْ بِعَیْنِکَ وَ لَا تُشِرْ بِیَدِکَ وَ لَا تُکْثِرْ مِنَ الْقَوْلِ قَالَ فُلَانٌ وَ قَالَ فُلَانٌ خِلَافاً لِقَوْلِهِ وَ لَا تَضْجَرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ تَنْتَظِرُهَا حَتَّی یَسْقُطَ عَلَیْکَ مِنْهَا شَیْ‌ءٌ وَ الْعَالِمُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ الْغَازِی فِی سَبِیلِ اللَّهِ[۵۲].

ب) احترام به حاجی و زوار

درجامعه دینی، برخی امور و مناسک و اعمال دینی، ارزشمند هستند و به خاطر ارزشمندی آن امور، عاملان به آن‌ها نیز دارای ارج و قرب می‌شوند. حج، زیارت قبور مطهر پیامبر (ص) و ائمه طاهرین (ع)،‌نزد مسلمانان و شیعیان از امور بسیار ارزشمند هستند که هریک از شیعیان، آرزوی آن را دارند و به همین دلیل وقتی کسی حج می‌گذارد به عنوان حاجی و کسی که به زیارت قبر مطهر امام حسین (ع) مشرف می‌شود، بعنوان کربلایی و کسی که به زیارت حضرت امام رضا (ع) می‌رود، بعنوان «زوار» مورد احترام و اکرام قرار می‌گیرند. احترام به حاجی و کربلایی و زوار نه تنها خرافه نیست که از سوی معصومین (ع) سفارش شده است. گنجاندن این امور به خرافات، نشان می‌دهد، نویسنده اصلاً خرافه را نمی‌شناسد و تنها بر اساس سلیقه و ذایقه شخصی، به برخی امور عنوان خرافه گذاشته است.

ج) سادات

عمده حملات در آن نشریه در دو شماره پیاپی، متوجه سادات بود که در اینجا به برخی از موارد آن اشاره و ملاحظات خود را متذکر می‌شویم:

۱) ج ) احترام به  سادات :

احترام به سادات، با عنوان زننده «سیدپرستی» از جمله موارد خرافات دینی بیان شده است. در آن نوشته آمده: «سید پرستی یا احترام و اکرام بیش از حد به سادات و قایل شدن با داشتن نیروی شفابخش آنان به عنوان طبقه اشراف مذهبی، یکی از انحرافات دینی و خرافات مذهبی رایج در افغانستان، بخصوص جامعه شیعی به شمار می‌آید». عبارت فوق نیز مشمول، کلام حضرت علی (ع) می‌باشد که «قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می‌گیرند و به هم می‌آمیزند»، در عبارت فوق نیز نیروی شفابخشی در کنار احترام به سادات آن هم با عنوان «سید پرستی» که به نوعی توهین به توده مسلمانان متدین نیز هست، درکنار هم آورده شده و مورد استنکارقرارگرفته است. مردم مسلمان و متدین افغانستان بخصوص جامعه شیعی به خاطر، عشق و علاقه به پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)،‌ ذریه آن‌ها را نیز احترام می‌گذارند. این یک امر معقول و معمول است که هرکسی نزد جامعه‌ای به هر دلیلی، محبوب و مورد احترام باشد، افراد منسوب به او نیز مورد احترام خواهند بود. به همین دلیل است که مردم به خاندان افراد محبوب تا چندین نسل که یاد آن شخص در دل‌ها زنده است، احترام می‌گذارند و هیچ‌کس آن را خرافه ندانسته‌اند. علاوه بر دلیل عقلی بر احترام به سادات، دلایل نقلی نیز برای آن وجود دارد. مانند حدیثی که شیخ صدوق با سند صحیح، ضمن یک حدیث طولانی نقل کرده است: أما فضل أهل بیتی و ذریتی علی غیرهم کفضل الماء علی کل شی‌ء و به حیاة کل شی‌ء و حب أهل بیتی و ذریتی استکمال الدین[۵۳]. بلی اگر کسی معتقد باشد که سادات، از حیث نژاد بر دیگران برتری دارند و به این جهت باید مورد احترام قرار بگیرند، اینجانب به عنوان یک سید، آن را رد می‌کنم و اعلام می‌کنم که سادات از حیث نژاد بدون توجه به  انتساب شان به رسول خدا (ص) و ائمه (ع) هیچ برتری بر سایر مسلمانان ندارند و همه در برابر خدا و شرع یک سانند و چه بسا بخاطرانتساب خود به رئیس دین و مکتب تشیع، رسالت سنگین تر داشته و از این بابت در صورت گناه، عقوبت بیشتری متحمل شوند همچنانکه علما نیز همین گونه هستند؛ اما این‌ها هیچ‌کدام نافی لزوم احترام واکرام ایشان نیست.

۲) ج) عقده گشایی بجای اصلاح

نویسنده دیگری در همان نشریه، به بهانه نصب پرچم منسوب به حرم امام حسین (ع) و جمع‌آوری نذورات مردم که به زیارت آن‌ها می‌آمده و در دخلی که به این منظور نصب شده پول می‌ریخته، به عنوان دغل باز حرفه‌ای که از دین و مذهب و معتقدات و مقدسات دینی سوء استفاده کرده، به عامل آن تاخته است. در همان زمان طبق نقل برخی از سایت‌ها، بسیاری از حسینیه‌ها پرچم‌های خود را آورده به آن پرچم منسوب به حرم امام حسین (ع)،‌ متبرک می‌کرده و بعد همان برنامه جمع‌آوری پول نذورات را آن‌ها نیز داشته‌اند. اگر نویسنده به آن‌ها نیز اشاره و عاملان آن‌ها را نیز محکوم می‌کرد، هیچ اشکالی نبود و نشان از دلسوزی و درد دینی و انسانی او می‌داشت و در این راه ما نیز شاید با او همفکر می‌بودیم (اگر چنانچه آن شخص برای کار خود توجیه معقول و مشروع نداشته باشد و ما یکطرفه به قاضی نرفته باشیم)؛ اما وی با علم به آن موارد، بدون هیچ اشاره به آن‌ها با بردن عنوان مدرسه یا حسینیه آن شخص، با تندترین عبارات شدیدترین حملات را متوجه آن کرده است که بیش از آنکه حکایت از درد دینی شخص کند، از عقده‌ها و اغراض شخصی حکایت می‌کند. سئوالی که اینجا مطرح می‌شود آن است که آیا دیگران که با همین عنوان به تعبیر نویسنده اخاذی می‌کنند، اما چون " دست خود را " نمی بوسانند، اشکال ندارد؟. شخص مصلح پدیده خرافی یا بدعت را محکوم می‌کند و به فرد یا افراد کار ندارد در صورتی که اینجا قضیه  کاملاً بر عکس است.

۳) ج)   برخورد تبعیض آمیز با سوء استفاده های دینی

تاریخ معاصر افغانستان بخوبی به یاد دارد که کسانی که با زدن برچسب «منافق»، «ضد ولایت فقیه» و امثال آن، به رقبای سیاسی خود که به تحریک باند مهدی هاشمی صورت می‌گرفت[۵۴]، جنگ داخلی به پا کرده‌اند و افراد بی گناه زیادی به کام مرگ رفته‌اند. سئوالی که باز از نویسنده و همفکرانش مطرح می‌شود آن است که بر فرض که آن مورد سوء استفاده دینی باشد، آیا استفاده از این عناوین برای کوبیدن رقبای سیاسی که بیش از خودشان به ولایت فقیه اعتقاد و التزام داشتند، و به راه انداختن جنگ داخلی در میان مردم شیعه، «دروغ، حیله، تقلب، و تحریف حقایق، باطل را بالباس حق پوشاندن، از عنوان‌های مذهبی استفاده‌های سوء کردن» و... نیست؟ آیا مال مردم محترم تر از خون آن‌ها است؟ چرا نویسنده، هیچگاه چنین سوء استفاده‌ها از عناوین دینی را محکوم نکرده و نمی‌کند؟ نا گفته پیدا است که چون عامل جنگ‌های داخلی و سوء استفاده از عناوین مذهبی منافق و ضد ولایت فقیه و امثال آن شخصی است که آقای ع. ع. به او ارادت تام و تمام دارد و جریانی است که نویسنده خود را وامدار آن می‌داند، نه تنها نکوهیده نیست که عامل آن خونریزی‌ها که تنها یک شمه اش پنج هزار قربانی داشت، باید مورد مدح‌های غلو آمیز و منقبت‌های بی حد و حصر قرار گیرد.

۴) ج)فقر علمی استاد!

نویسنده در شماره بعدی نشریه، از جواب یکی از سادات، یک مفهوم گیری کرده که نشان می‌دهد نویسنده‌ای که عنوان استاد را با خود دارد، از فقر علمی رنج می‌برد. وی در جواب شخص معترض نوشته: " مگر ما مردم را مجبور به بوسیدن دست می‌کنیم؟ خود راضی نیستیم اما پیروان پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) افتخارا دست سادات را می‌بوسند"، اینگونه نتیجه‌گیری کرده است که: " هرکه افتخارا دست سادات را نمی‌بوسند، پیروان پیامبر اسلام (ص) نیستند"، در حالیکه حتی یک طلبه مبتدی هم این مسئله را می‌داند که " اثبات شیئ نفی ما عدا نمی‌کند " و ثانیاً، اگر ایشان علم اصول را می‌خواند، می‌دانست که "وصف مفهوم ندارد". مثلاً اگر گفته شد، "فی الغنم السائمه زکاه " معنایش این نیست که در غنم معلوفه زکات نیست. ناگفته پیدا است که در عبارت مورد نظر، نویسنده منتقد "پیروان پیامبر و اهل بیت (ع)" را وصف یک عده از مؤمنان و مسلمانانی قرار داده که به کار مورد نظر، مبادرت می‌کنند. فقر علمی نویسنده تنها به این مورد، منحصر نمی‌شود. ایشان با اینکه در مورد احادیث " اکرموا اولادی و حسنوا آدابی" و حدیث " أولادی الصالحون لله و الطالحون لی " بسیار اظهار فضل کرده و خواسته ملایی به خرج دهد، اما سر انجام،  نتیجه گرفته که: " بعد چیزی را که پیامبر (ص) نگفته باشد و کذب محض باشد، اگر به دروغ به آن حضرت نسبت داده شود، حکمش چیست؟ یکی از مبطلات روزه دروغ بستن به خدا و پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) است و کسی که روزه دار باشد و بگوید: " قال رسول الله: اکرموا اولادی، تکلیف روزه اش چه می‌شود؟". ایشان اگر از علم رجال چیزی می‌دانست، این سخن را نمی‌گفت چون حدیث مرسل مساوی با حدیث موضوع و جعلی نیست تا نسبت دادن آن به پیامبر (ص)،‌ نسبت دروغ باشد. چه بسیارند احادیث مرسل که در فقه به آن‌ها استناد می‌کنند مانند مرسله ابن ابی عمیر. ثانیا آن حدیثی نسبت دادنش به پیامبر (ص) و یکی از ائمه (ع) روزه را باطل می‌کند که، جعلی بودنش معلوم باشد و شخص با علم به جعلی بودن، آن را به معصوم (ع) نسبت دهد. برای نویسنده که گفته: " ما قطع داریم " اگر این حدیث را به پیامبر (ص)، نسبت دهد، سخن وی صحیح است اما ایشان با چه حجتی قطع خود را بر دیگران نیز تحمیل می‌فرماید؟ جالب اینجا است که ایشان، خود برای کوبیدن شخص، جریان یا قشری که نسبت به آن کینه عمیق دارد، در عنوان "قاضی شریح و سوءاستفاده از دین" به فتوای شریح قاضی علیه امام حسین (ع) متشبث شده و نوشته است: هرکه با تاریخ اسلام، اندکی سر و کار داشته باشد می‌داند که ... وقتی عبید الله بن زیاد توسط یزید والی کوفه شد، هرچه سران اقوام و شخصیت‌های با نفوذ را تطمیع به پول، زمین، امارت و غیره کرد که اقوام شان را به جنگ حسین بن علی (ع) بسیج کنند، ممکن نشد؛ چون مردم شیعه بودند و نسبت به علی (ع) و اولاد او عقیده خاصی داشتند، کسی حاضر نشد که به چنین جنایت شنیع و ننگینی دست بزنند. اما این مشکل یزید و ابن زیاد توسط یک عالم مذهبی با اعتبار و با سابقه حل می‌شود. شریح قاضی سال‌ها است که در عراق قاضی است، شخصیت با سابقه نیکو است، همه او را به خوبی می‌شناسند و نسبت به او احترام قایل اند؛ ولی وقتی او همه اعتبار و ارزشها و سوابق نیکویش را به نخود طلا بفروخت و فتوای ننگین اش را صادر کرد که درست است حسنین، نوه رسول خدا (ص) است اما او از دین جدش منحرف و خارج گشته، از این رو خونش هدر و کشتنش روا است. مردم عوام مذهبی ساده لوح، با صدور این فتوا به امید ثواب و دخول بهشت، خود را مجهز کردند و آمدند. نویسنده مطالب فوق، هیچ سندی برای این مطالب خود، ذکر نکرده است. مثل اینکه ایشان خود را از ذکر مستند مستغنی می‌داند و اصولاً خود را معتبرترین مدرک می‌داند که هرچه فرمود، دیگران ملزم هستند، بپذیرند. متأسفانه فتوای قاضی شریح، در هیچ منبع معتبر و حتی نیمه معتبر چه قدیم و چه جدید وجود ندارد. به همین دلیل، محققانی که دربارهٔ قیام امام حسین (ع)، کتاب می‌نویسند هیچگاه به این فتوا اشاره نمی‌کنند. تنها نقش قاضی شریح در قضیه قیام عاشورا، مخفی کردن پیام هانی بن عروه به قومش و اعلام زنده بودن وی بود بدون اینکه به ضرب وجرح و زندانی شدنش از سوی ابن زیاد اشاره کند[۵۵] . چیزی که باعث شد، ابن زیاد از محاصره رهایی پیدا کند و هانی بن عروه به شهادت برسد. نویسنده در اینجا علاوه بر اینکه به یک روایت بی‌پایه و اساس متشبث شده، ادعای وهابی‌ها علیه شیعه را نیز تأیید کرده که کسانی که به جنگ حضرت امام حسین (ع) رفتند، شیعه بودند در حالیکه آن‌ها شیعه نبودند که جای اثبات آن اینجا نیست و اینجانب آن را به تفصیل در بروشوری که از سوی واحد پاسخ به شبهات مدرسه فقه و معارف، چاپ شده، جواب گفته‌ام و محققان را به آن ارجاع می‌دهم. این بر خلاف احادیثی است که ایشان به خدشه آن پرداخته که حد اقل در جامع الاخبار منسوب به شیخ صدوق یا یک عالم قرن ششم، وجود دارد. نویسنده اگر به گفته خود: «مرسل است و خبر مرسل حجیت و سندیت ندارد» بسنده می‌کرد، ما با ایشان هم رأی بودیم (اگر قاعده تسامح در ادله سنن را اینجا جاری ندانیم) در حالیکه وی به دروغ و موضوع دانستن آن احادیث نیز اکتفا نکرده و به آن‌ها عنوان «حشیش و خرافه» داده است. طرفه اینکه وی رندانه از احادیث فراوان دیگر در این باب که با الفاظ «ذریتی» آمده گذشته است که نشان می‌دهد، تیغ تخریب و تکذیب وی در آن‌ها کارساز نبوده است. معلوم نیست ایشان به چه حجتی، به خود حق می‌دهد به این احادیث، عنوان «حشیش و خرافه» بدهد در حالیکه‌ای بسا احادیثی که با عقل و منطق ما سازگاری نداشته باشد، اما واقعیت داشته و توجیه معقول داشته باشد. آبان بن تغلب از یاران بزرگ، عالم و باتقوای امام باقر و امام صادق (ع) بود. وی روزی از امام صادق (ع) پرسید، اگر کسی یک انگشت زنی را قطع کند، چقدر باید دیه بدهد؟ حضرت فرمود: ده شتر، پرسید، اگر دو انگشت را قطع کند؟ فرمود: بیست شتر، پرسید: اگر سه انگشت را قطع کند؟ فرمود: سی شتر، آبان پرسید: اگر چهار انگشت زن را قطع کند؟ حضرت فرمود: بیست شتر. آبان گفت: چگونه چنین چیزی ممکن است؟ سه انگشت را قطع کند باید سی شتر بدهد و اگر چهار انگشت را قطع کند، بیست شتر؟! ما وقتی به عراق بودیم، این را شنیدیم، گفتیم که این را شیطان آورده است! امام صادق (ع) فرمود: ای آبان، مواظب باش! این حکم رسول خدا است. دیه زن تا ثلث دیه، با مرد مساوی است اما اگر از آن تجاوز کرد، به نصف بر می‌گردد[۵۶].
حدیث فوق بنا بر منطق نویسنده مقاله " دین وسیله برابری یا برتری جویی و درآمدزایی؟" چون مخالف برابری انسان‌ها است، جعلی است و ممکن است همان آیاتی که برای برابری انسان‌ها استناد کرده، اینجا نیز بیاورد و حدیث فوق را نیز با آن مردود اعلام کند. اگر به عمق اندیشه‌های او که از وجنات مقالاتش پیدا است برویم، ایشان در واقع خمس و تفاوت دیه زن و مرد را نیز منکر است چون به زعم ایشان با برابری انسان‌ها مخالف است. چنان‌که برخی دیگر نیز که با معیار عقل خود سراغ احکام شرع رفته‌اند، تفاوت دیه زن و مرد را مخالف کرامت انسانی دانسته‌اند. یکی از همشهریان نویسنده که ممکن است از شاگردان وی نیز باشد، در سایت شخصی خود، سهم سادات را منکر شده است و برخی از همفکرانش که بکلی اصل وجوب خمس را منکر است.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

کتابنامه:

۱. قرآن کریم
۲. نهج البلاغه
۳. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی بن حجر؛ الاصابه فی تمییز الصحابه، تحقیق: احمد عبد الموجود و علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق/۱۹۹۵م.
۴. پاکدامن، محمدحسن؛ جامعه در قبال خرافات، مشهد، نشرمرندیز، ۱۳۷۸ ه. ش.
۵. تابش، سعادتملوک؛ جامعه‌شناسی سیاسی افغانستان، بی جا، انتشارات حزب رعد افغانستان، بی تا.
۶. جاهودا، گوستاو؛ روانشناسی خرافات، ترجمه، محمد تقی براهنی، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۱ ه. ش، سوم.
۷. جوادی غزنوی؛ روشنفکر امروز ما، بی جا، اداره فرهنگی حرکت اسلامی افغانستان، ۱۳۷۸ ه. ش.
۸. حزب اسلامی افغانستان؛ ترکی چه می‌گوید؟ ، بی جا، حزب اسلامی، بی تا.
۹. حکمت، محمد آصف؛ جریان شناسی فمینیسم در جمهوری اسلامی افغانستان، تهران، دبیرخانه دومین همایش جهانی مسائل زنان وابسته به دفتر امور خواهران معاونت فرهنگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها، بی تا [۱۳۸۹ه.ش]
۱۰. دای فولادی؛ قلمرو استبداد، بی جا، نشرفدراسیون آزاد ملی، ۱۳۷۷ ه. ش.
۱۱. صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی؛ الأمالی، فی جزء واحد، بی جا، المکتبة الإسلامیة، ۱۴۰۴ ه. ق.
۱۲. طنین، ظاهر؛ افغانستان در قرن بیستم، تهران، نشرعرفان، ۱۳۸۴ ه. ش، دوم.
۱۳. غبار، میر غلام محمد؛ افغانستان در مسیر تاریخ، قم، صحافی احسانی، بی تا.
۱۴. فرهنگ، میر محمد صدیق؛ افغانستان در پنج قرن اخیر، قم ، انتشارات وفائی، ۱۳۷۴ ه. ش.
۱۵. کلینی محمد بن یعقوب؛ الکافی، ۸ أجزاء، دار الکتب الإسلامیة - طهران، ۱۳۶۵ ه. ش.
۱۶. محب، عبدالکریم؛ تلاشها ی روسها برای اشغال افغانستان، بی جا، بی نا، ۱۳۷۴ ه. ش، دوم.
۱۷. محمدی ریشهری، محمد؛ خاطرات سیاسی، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۶۹ ه. ش، سوم.
۱۸. مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین (م۳۶۴)؛ مروج الذهب، تحقیق، اسعد داغر، قم، دارالهجره، ۱۴۰۹ ه. ق، دوم.
۱۹. مفید محمد بن محمد بن نعمان؛ الإرشاد، جزءان فی مجلد واحد، قم، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، ۱۴۱۳ ه. ق. ۲۰.

پی‌نوشت‌ها:

[۱]. لسان العرب، ج۹، ص۶۵
[۲]. لغت نامه دهخدا، ج۲۰، ص۳۸۷
[۳]. لسان العرب، ج۹، ص۶۶
[۴]. الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ۲۳۳
[۵]. همان
[۶]. روانشناسی خرافات؛ گوستاوجاهودا، ترجمه: محمد تقی براهنی، ص ۴
[۷]. همان
[۸]. روانشناسی خرافات، ص۳
[۹]. همان
[۱۰]. روانشناسی خرافات، ص۴
[۱۱]. جامعه درقبال خرافات؛ محمد حسن پاکدامن، ص۳۷–۳۸
[۱۲]. مروج الذهب؛ مسعودی، ج۲، ص۲۵۱
[۱۳]. بحار، ج۹۵، ص۱۶۷
[۱۴]. افغانستان درپنج قرن اخیر؛ محمد صدیق فرهنگ، ج۲، ص۵۳۱
[۱۵]. همان
[۱۶]. افغانستان در قرن بیستم؛ ظاهر طنین، ص۵۲
[۱۷]. افغانستان در مسیر تاریخ؛ میرغلام محمد غبار، ج۲، ص۱۲۷۶
[۱۸]. همان
[۱۹]. همان
[۲۰]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۲، ص۵۳۱
[۲۱]. افغانستان در مسیر تاریخ، ج۲، ص۱۲۷۷
[۲۲]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ص۵۴۶
[۲۳]. افغانستان در مسیر تاریخ، ج۲، ص۱۲۷۶
[۲۴]. افغانستان در قرن بیستم، ص۵۳
[۲۵]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۲، ص۵۳۴
[۲۶]. افغانستان در مسیر تاریخ، ج۲، ص۱۲۷۶
[۲۷]. قلمرو استبداد؛ دای فولاد، ص۴۴۳
[۲۸]. همان
[۲۹]. قلمرو استبداد، ص۵۷۲
[۳۰]. همان، ص۴۴۴
[۳۱]. همان، ص۴۴۵
[۳۲]. جریان شناسی فمینیسم در جمهوری اسلامی افغانستان، محمد آصف حکمت، ص۵۷
[۳۳]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۲، ص۱۷۲
[۳۴]. ترکی چه می‌گوید؛ از نشریات حزب اسلامی افغانستان، ص۶–۷
[۳۵]. همان، ص۷
[۳۶]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۳، ص۱۲۷
[۳۷]. ترکی چه می‌گوید، ص۴
[۳۸]. جامعه‌شناسی سیاسی افغانستان؛ سعادتملوک تابش، ص
[۳۹]. افغانستان درپنج قرن اخیر، ج۳، ص۹۷، ۱۲۸
[۴۰]. افغانستان در قرن بیستم، ص۲۴۰
[۴۱]. افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۲، ص۱۲۷
[۴۲]. عصری برای عدالت، شماره‌های ۲، ۶، ۸، ۹ به نقل از روشنفکر امروز ما؛ نوشته جوادی غزنوی، ص۱۰۳
[۴۳]. همان، شماره‌های ۱، ۳ و پس از صد سال سکوت و امروز ما، شماره‌های ۱، ۹، به نقل از روشنفکر امروز ما، ص۴۵
[۴۴]. همان
[۴۵]. امروز ما، به نقل از روشنفکر امروز ما، ص۱۰۵
[۴۶]. همان، ص۲۵
[۴۷]. قلمرو استبداد؛ دای فولاد، ص۵۵۷
[۴۸]. همان
[۴۹]. همان، ص۵۵۸
[۵۰]. همان، ص۴۳۷
[۵۱]. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۵۰
[۵۲]. الکافی، ج۱، ص۱۵
[۵۳]. آمالی صدوق، ص۱۹۱
[۵۴]. خاطرات سیاسی؛ محمد محمدی ریشهری، ص۱۳۹، ۱۸۰، ۱۸۹
[۵۵]. الارشاد؛ شیخ مفید، ج۲، ص۵۰–۵۱
[۵۶]. الکافی، ج۷، ص۳۰۰

*** ***

پیام حضرت آیه الله العظمی محقق کابلی به مناسبت اختلاف انگیزی برخی‌ها

به گزارش شیعه آنلاین، برخی اخبار دریافتی از مناطق شیعه نشین و مرکزی افغانستان حاکی از آن است که برخی دست‌های پشت پرده تلاش می‌کنند با هدف تضعیف موقعیت و جایگاه شیعیان افغانی، از سیاست و مکر قدیمی انگلیس استفاده کرده و میان گروه‌ها و جریان‌های مختلف شیعی در این کشور اختلاف افکنی کنند و جدایی بیاندازند. از جمله تلاش‌های دشمنان برای اختلاف افکنی میان شیعیان در افغانستان، ایجاد تفرقه میان «سادات» و نژاد «هزاره» است. متأسفانه گاهی دشمن با لباس آشنا وارد می‌شود تا از سوی خودی‌ها شناسایی نشود اما گویا این دشمنان از بصیرت، آگاهی و بیداری مراجع عظام تقلید در سراسر جهان تشیع غافل هستند. در همین راستا حضرت آیت الله شیخ «قربانعلی محقق کابلی» از مراجع تقلید افغانی تبار مقیم شهر قم، که از این طرح و حیله دشمنان برای تفرقه افکنی آگاه شده، با صدور پیامی رسمی، شیعیان کشورش را از وقوع در فخ و تله دشمنان برحذر داشته و نسبت به این طرح‌های پلید هشدار داد. متن کامل این پیام به شرح ذیل است:

پیام حضرت آیت الله محقق کابلی (دام ظله العالی)

علما، طلاب، مبلغان و مؤمنین، آگاه باشید و کسانی که به عنوان طلبه باعث اختلاف بین سادات و هزاره می‌شوند، قطعاً منحرف هستند و کار حرام می‌کنند و باعث تضعیف و نابودی اسلام می‌گردند؛ از حمایت، ترغیب و تشویق آنان بپرهیزید، تا در گناه آنان شریک نباشید. علما، طلاب، مبلغان و مؤمنین محترم افغانستان، اطلاع یافتم که برخی افراد باعث ایجاد تفرقه و نفاق بین سادات محترم و مردم متدین هزاره شده‌اند که سبب تأثیر و تأسف من شد. اینجانب اتحاد، وحدت و هماهنگی در میان مسلمانان را از اوجب واجبات، اختلاف و تفرقه را حرام می‌دانم و قرآن کریم به حرام بودن آن تصریح دارد «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا»، «و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم» زیرا اختلاف و تفرقه باعث نابودی اسلام می‌گردد. من تعجب می‌کنم از کسانی که سهم امام زمان (عج) را مصرف می‌کنند و خود را طلبه می‌نامند و بعنوان طلبه باعث اختلاف بین سادات محترم و مردم شریف هزاره می‌شوند، این‌ها قطعاً منحرف هستند و کاری حرام را مرتکب می‌شوند. به علما، طلاب و مؤمنین توصیه می‌کنم که از حمایت، ترغیب و تشویق چنین اشخاص و افرادی بپرهیزید که در گناه و غذاب آن‌ها شریک می‌شوید. به همه مردم متدین و هموطنان عزیز ما سفارش می‌کنم که بنده بعنوان پدر پیر شما که بیش از هشتاد سال از عمرم می‌گذرد و سرد و گرم زندگی را فراوان چشیده‌ام و تجارب زیادی اندوخته‌ام لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشوید، دیر یا زود همه ما از این دنیا خواهیم رفت. ما باید در برابر کارهایی که انجام داده‌ایم پاسخگو باشیم و تنها چیزی که ماندگار است عمل صالح است پس بکوشیم مواظب اعمال و گفتار خود باشیم و همواره در مسیر درست گام برداریم و در کارهای نیک سهم بگیریم.
والسلام علی جمیع عبادالله الصالحین
حوزه علمیه قم
قربانعلی محقق کابلی

استفتا از کیست؟ از یک سید یا از یک هزاره؟ در سال ۸۴ استفتایی پخش شد که سر و صدای زیادی ایجاد کرد. در آن استفتا شخصی بنام سید محمد روح‌الله مؤذن از حضرت آیت الله سید صادق شیرازی با توصیف هزاره‌های افغانستان بعنوان قومی زشت منظر و ... پرسیده شده بود که آیا با این اوصاف و جایز است سادات به آن‌ها دختر بدهند یا از آن‌ها دختر بگیرند؟
استفتای فوق از سوی مخالفان سادات بصورت گسترده فتوکپی و در میان مهاجران افغانی توزیع می‌شد. در همان زمان کسانی که آقای روح‌الله مؤذن را می‌شناختند می‌گفتند: خود او یک هزاره است از جمله افرادی از سادات بهسود او را می‌شناختند اما علیه این فرد هیچ کاری نکردند و از آن با کرامت گذشتند. اما ماجرا به اینجا ختم نشد. امسال نیز این استفتا بضمیمه استفتای دیگر اما بدون نام و مشخصات استفتا کننده، در مجله طرح نو در پایان مقاله‌ای از سوی علیزاده مالستانی بعنوان مدرک و سند خباثت و تکبر و خود بزرگبینی سادات افغانی به چاپ رسید.
وقتی اینجانب آن استفتا را با آدرس آن دیدم و چون از طرفی سر راهم قرار داشت و از سوی دیگر مقاله‌ای در نقد مطالب علیزاده نوشته بودم و می‌خواستم از صحت و سقم شنیده‌های خود در سال ۸۴ که این شخص هزاره بوده، اطمینان حاصل کنم. به همین دلیل شبی آن آدرس را رفتم با اینکه احتمال می‌دادم: ۱. یا این شخص واقعاً سید است و برخی از سادات شایعه کرده باشند این شخص هزاره است و گرنه چرا یک هزاره چنین استفتایی بکند؟ ۲. اینکه این شخص از آن آدرس  منتقل شده باشد.
وقتی آدرس را پیدا کردم، پلاک ۱۴۷ روی یک در بسیار محقر بود که احتمال اینکه امباری باشد، می‌رفت و کنارش یک خانه نسبتاً شیک بود که پلاک نداشت. مردد بودم که کدام یک منزل روح‌الله مؤذن بوده و یا هست و کدام درب را بزنم. در این زمان شخصی که جلو منزل کنار جوی با ماشینش ور می‌رفت نزدم آمد و گفت: همشهریت در آن خانه است و درب محقر را نشانم داد. پرسیدم: شما او را می‌شناسی؟ گفت: آری او مستأجر من است و اسمش روح‌الله مؤذن است؟ پرسیدم: او سید است یا عام؟ گفت: نه سید نیست؟ با تأکید و لحن متعجبانه پرسیدم: سید نیست؟ آن شخص ضمن که گفت: بلی سید نیست مشکوک شد و پرسید: جریان چیست؟ گفتم: یک استفتایی بنام ایشان پخش شده که با نام سید محمد روح‌الله مؤذن است وی گفت: نه چنین چیزی ممکن نیست (نقل به مضمون است و عین عبارت در ذهنم نیست) این آقا بسیار طلبهٔ با تقوایی است و خیلی از او تعریف کرد. بعد گفت: درش را بزن و ا زخودش بپرس من درب را کوبیدم و دو دختر قد و نیم قد به اندازه پنج سال آمدند دم درب. از آن‌ها پرسیدم: منزل روح‌الله مؤذن؟ گفتند: آری. گفتم: شما سید هستید؟ گفتند: نه پرسیدم: بابات هست؟ گفتند: آری و نماز می‌خواند گفتم: بروید بابایت را صدا کنید بیاید دم درب. آن‌ها رفتند و لحظه‌ای بعد، آقای نسبتاً سیاه چهره و با سنی حدود ۳۵ الی ۴۰ سال دم درب ظاهر شد. پرسیدم: آقای مؤذن؟ گفت: آری پرسیدم: محمد روح‌الله مؤذن؟ گفت: خودم هستم پرسیدم: شما سید هستی گفت: خیر پرسیدم: استفتا را شما کرده‌ای؟ گفت: آری گفتم: چرا شما که سید نیستید با عنوان سید استفتا کرده‌ای؟ گفت: من یک سئوال فرضی داشتم و به همین دلیل استفتا کردم گفتم: شما می دانی با این استفتا چه تبلیغات سوئی علیه سادات به راه انداخته‌ای؟
خلاصه حرف‌های زیادی میان ما رد و بدل شد و چون من متأسفانه تند شده بودم و او نیز که در آن جانزد صاحبخانه و همسایه‌ها آبرو داری کرده بود، مرا با اصرار در حالیکه ترس از چهره اش  کاملاً پیدا بود به خانه دعوت کرد. به خانه اش رفتم و از او خواستم نمونه‌ای از آن استفتا را برایم پیدا کند و او دنبال اصل استفتا در میان مدارکش می‌گشت. در ضمن به من گفت: من این استفتا را از چند مرجع دیگر نیز کردم اما هیچ‌کدام جواب درستی به من ندادند. همچنین گفت: این استفتا قبل از اینکه جوابش بدستم برسد، شخصی از بیت شیرازی به خانه‌ام آمد و پرسید: این استفتا را شما انجام داده‌ای؟ گفتم: آری و من (مؤذن) اعتراض کردم که چرا پیش از اینکه استفتا به دست من برسد، شما خوانده‌ای و اینجا برای تحقیق آمده‌ای در این میان اینجانب (راوی) از مؤذن پرسیدم: من شنیده‌ام شما خواستگاری هم از دختر یک سید داشته‌ای. درست است؟ گفت: آن به این ربط ندارد. من برای یک کس دیگر می‌خواستم خواستگاری کنم و دختر دختر یک پیره زن بود (می‌خواست بگوید قصد همکاری و محبت به آن پیره زن داشتم) وی آن زمان نتوانست استفتاهایش را پیدا کند. من از خانه بیرون شدم و او تا دم درب مرا مشایعت کرد. من دم درب به او گفتم: شما باید این کارت را جبران کنی. جواب داد من حاضرم بیایم و در بیت آیت الله محقق آن را اعلام کنم. به همین دلیل اینجانب تلفن همراهش را گرفتم. او برای اینکه به من اثبات کند: اهل دروغ نیست گفت از موبایلت زنگ بزن تا معلوم شود من عوضی شماره نداده‌ام؛ و من زنگ زدم شماره درست بود.
موقع خداحافظی ضمن اینکه به من گفت خیلی تندی، با التماس از من خواست قضیه را دنبال نکنم و من نیز که چندان اهل جنجال و این کارها نیستم فقط قضیه را به اطلاع برخی افراد که می‌شناختم رساندم بخاطر اینکه استفتاهای او دو بار یکی در مشهد و یکی هم در قم چاپ شده بود می‌خواستم در برخی سایت‌ها و مجلات این قضیه به اطلاع مردم برسد که عامل استفتا سید نیست.
اما متأسفانه مدیران سایت‌ها و مجلات هرکدام به دلیللی همکاری نکردند و این استفتا همچنان بعنوان سندی علیه سادات افغانی مطرح است و ممکن است در سال‌های بعد نیز همچنان از سوی سودجویان و تفرقه انگیزان مورد استفاده قرار گیرد. بنا بر این تنها کاری که از من ساخته بود همین بود که در این وبلاگ آن را به اطلاع برسانم نکته‌ای لازم است متذکر شوم آن است که این استفتا را آقای علیزاده بعنوان سند خود در پایان مقاله اش آورده است.
اگر ایشان بر اساس این استفتایی که از غیر سید است یک داستان جعلی نمی‌ساخت، شاید می‌گفتیم ایشان چون نمی‌دانسته عامل استفتا سید نیست و آقای مؤذن در پای آن استفتا خود را سید جازده پس ایرادی بر او نیست، اما ایشان برای این استفتا یک داستان جعلی هم تعریف کرده که گویا گروهی از بزرگان سادات تصمیم داشته دیگران را از دادن دختر به هزاره‌ها منع کند و چون نیاز به مستمسک داشته، از یاران خود در ایران خواسته‌اند استفتا کنند تا این مستمسک برای آن‌ها فراهم شود!
نکته دیگر این است که ما به این آقایان اعلام می‌کنیم اثبات سید نبودن آقای مؤذن بر عهده ما و لکن شما نیز اثبات کنید که استفتای دوم از یک سید است و نه ... یا نشانی و مشخصات او را نیز بدهید تا ما دنبالش برویم که او چه کسی است؟ از کجا که این افراد استفتا نکرده‌اند تا مستمسکی بدست افراد فتنه انگیز بدهند که فتنه‌ای در میان شیعیان افغانستان براه اندازند؟

والسلام علی من اتبع الهدی
کد مطلب: 11968
 


 
حسینی
۱۳۸۹-۰۶-۱۷ ۰۹:۰۶:۰۰
مالستانی وامثال او طعم دین رانچشیده اند (1240)
 
محمد دانشجو
۱۳۸۹-۰۶-۱۷ ۰۹:۰۶:۰۰
اصل بر گرایش ضد دینی و ضد انسانی ایجاد نظام طبقاتی به اسم دین است سید و هزاره اش فرقی نمی کند. مهم زدودن نگاه تحقیرآمیز به انسان است سید و هزاره اش فرقی نمی کند. مهم سود جویی از نادانی مردم است سید و هزاره اش فرقی نمی کند. مهم سوء استفاده از احساسات دینی مردم است توسط کسانی که فساد اخلاقی انها برای مردم معلوم است و مسائل خانوادگی شان شهره آفاق است سید و هزاره اش فرقی نمی نماید. حالا اگر جرأت دارید و راست می گویید پیام مرا هم بگذارید. (1284)
 
سید محمد مرتضوی
۱۳۸۹-۰۶-۱۷ ۰۹:۰۶:۰۰
الهم العن اول ضالم ضلم حق محمد وآل محمد واخر تابع له علی ذالک
علیزاده مالستانی را همه خوب میشناسند نیازی هم نیست که گزافه گویی اش مورد نقد قراربگیرد (8555)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل