۳
 

اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت دوم) / قاضی‎دادگر

سخن بر سر این است که اختاپوتی به نام استعمار انگلیس نزدیک به دوصد سال بر سرزمین پهناور و تاریخی و پر ثروت و پرشکوه هند کبیر چنگال‌های خود را فرو برده بوده است؛ ولی زمانی نزدیک می‌شود که چنگال‌ها سستی کردن می‌گیرند و امکان اینکه طعمه از دست برود؛ پیش تر و پیش تر می‌آید.
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۱ دلو ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۱
اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت دوم) / قاضی‎دادگر
خاطره

قیمت نوشته‌ها و تألیفات حتمی نبوده و نیست که بلافاصله پس از ایجاد و نشر آن‌ها معین گردد و شناخته شود.
چه بسا در همین جغرافیای فرهنگی ما هشت ـ ده قرن زمان لازم بوده است تا یک عده پیدا شوند و بگویند که: هی والله! فردوسی و مولوی و ابن رشد و این خلدون و البیرونی و ابن سینا و زکریای رازی... که فقط یاوه گویان و مرتدان نبوده‌اند و سخنانشان معنی و مصداق و شأن و شکوهی داشته است.
 بگذریم از اینکه جمعی همین مقوله را هم به لجن و ابتذال کشیده و ناگهان از منفور و مردود و کفر ونجاست قرن‌های دیروزی؛ نهایت قداست و دانش و دها و اسلام و قرآن درست نموده و به جار زدن جهت فروش این متاع‌های عتیقهٔ «ناگهان ارزش یافته!» پرداخته‌اند و می‌پردازند!
نه آنقدرها به همین سیاق قسمت اول عرایض این حقیرجای جایی به عکس العمل‌های جالب و قیمتداری مواجه شد. ایمیل من پُر شد از تهدیدها و تشویق‌های متنوع. ‏و صفحات انترنیت را که خود مشاهده می‌فرمایید‎. بگذارید وارد جزئیات نشوم؛ ولی در کل ارزش همه آنچه دریافت کرده‌ام این است که ناله و فریاد من در کمترین حد؛ چیزی به موقع و بر جایی بوده است!
باری چنان‌که عرض کرده بودم سخن اساسی و بنیادی در قسمت بعدی خواهد بود. من درین عرصه هرگونه ملاحظه کاری و خود سانسوری را خیانت به حقیقت؛ به خداوند و به اسلام واقعی و راستین می‌دانم؛ لذا از جانب خود مرتکب آن نخواهم شد. در همین حال نگرانم که سایت‌های غنیمت و ارجمند کنونی ما ـ مخصوصاً آنها که «پالیسی» لوح المحفوظی! دارند؛ نخواهند توانست آنرا نشر نمایند!
 درین صورت چاره من بنده حصر است و هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. طبعاً استدعا دارم که خداوند بزرگ همان چیز را که من به سهم خود توانسته‌ام؛ انجام دهم؛ از من بپذیرد!
خدایا !مدد کن؛ که پایان کار تو خشنود باشی و ما رستگار!
 
مکثی سود مند و کمک کننده

پیش از ورود به سایر مطالب اجازه دهید از ابرازنظر نمونه وی و خیلی جالب و پر معنای محترم «اسلم پروانی» در سایت وزین «پیام آفتاب» ابراز شکران نموده و پیرامون آن مکثی داشته باشم که به فهم عرایض بنده کمک شایان می‌کند.
 پروانی صاحب غالباً حسب تصادف؛ نظری را ابراز فرموده‌اند که از عالیجنابان سیاف و گلبدین تا مفتی عربستان و همردیفان کنونی و سابقه ی شان بر آن با چنگ و دندان چسپیده‌اند و از زاویه ی یک نوع «اسلام !» دقیقاً هم حق به جانب آنهاست.
 اینکه حضرت علامه اقبال نیز فرموده‌اند: «اسلام به ذات خود ندارد عیبی» منظور مبارک همان «اسلام» می‌باشد! همان اسلام که منجمله پاکستان را آفریده است! همین اسلام؛ اسلام مسلط بر «دنیای اسلام !» امروز است که پسانتر با حقایق و ارقام خواهیم دید که این دنیا؛ چه دنیای مبارکی است و بازهم به فرموده ی خود علامه اقبال؛ دنیایی است که «خدا و جبرئیل و مصطفی را» به حیرت ظاهراً پایان ناپذیری انداخته است!
نقد نزد این اسلام؛ و نقد این اسلام معنایش «رد» است و از «بین بردن» و «هیچ چیز به آن نماندن»! چرا که این اسلام نازنین مانند پوقانه از درون پوک است و محض یک نوک خار یا سوزن کافی است که آنرا نابود کند؛ بدینجهت «پوقانه فروش» ناگزیر است که اینهمه وسواس و هراس داشته باشد!
(می‌بخشید که من در مصرف کردن کلماتی چون «کفر» و «شرک» و «منافق»... زیاد دست و دل باز نبوده و اصلاً بر آن به آسانی مجاز نیستم !)
البته عزیز من؛ اسلم پروانی از آن پوقانه فروشان نیستند ولی مسلماً جز با همان پوفانه فروشان و پوقانه هایشان سرو کاری نداشته و منجمله کم از کم اسلام «بوذر» را نشنیده و ندیده و لمس نکرده‌اند؛ اسلامی که هرچه نقدش کنی درخشانتر می‌شود و نور و جاذبه و جلایش بیشتر پیدا می‌کند!
اما با دریغ؛ که ملاحظه ی پروانی گرامی؛ بیش از این قابل تأمل نیست؛ چون حاکمان خودی و بیگانه؛ دراساس مصیبتی را که ما از آن سخن میگوئیم؛ نام و عنوان و پوشش «اسلام» داده‌اند؛ لهذا ناگزیر در بحث و فحص ما «اسلام» و «اسلام ها!» طرف نقد قرار می‌گیرد؛ «گرتو نمی‌پسندی؛ تغییر ده قضا را»!
و اما برای اکنون بر گردیم به اصل بحث پ!
 
علت ناگزیری! تجزیهٔ هند و ایجاد پاکستان؟

سخن بر سر این است که اختاپوتی به نام استعمار انگلیس نزدیک به دوصد سال بر سرزمین پهناور و تاریخی و پر ثروت و پرشکوه هند کبیر چنگال‌های خود را فرو برده بوده است؛ ولی زمانی نزدیک می‌شود که چنگال‌ها سستی کردن می‌گیرند و امکان اینکه طعمه از دست برود؛ پیش تر و پیش تر می‌آید.
بیایید چنان‌که خیلی از دوستان تقاضا کرده‌اند؛ از منابع و مآخذ بخوانیم:

«از اواسط قرن نوزدهم بریتانیایی‌ها محتاطانه به تشویق مشارکت هندیها در ادارة مناطق هندِ بریتانیا پرداختند. رسوم بریتانیایی، خطوط آهن و زبان انگلیسی -‏ که همه را قدرت استعماری نوین‌سازی بر هند تحمیل کرد -‏ موجب قوت حس هویت هندی ورای اختلافات طبقاتی و زبانی گشت؛ ولی نهایتاً معلوم شد که اختلافات دینی قویتر است. (تکیه‌ها از من است)
کنگرهٔ ملی هند -‏ طلایه‌دار حزب کنگره -‏ اولین بار در ۱۸۸۵ و اتحادیهٔ اسلامی در ۱۹۰۶ تشکیل جلسه دادند. پس از تیراندازی بدون اخطار سربازان بریتانیایی به طرف مردمی که در تظاهرات استقلال‌طلبانه شرکت داشتند –‏ کشتار آمریتسار (۱۹۱۹) -‏ تقاضاهای سیاسی و ملی بیشتر شد. قانون [انگلیسی ] هند (۱۹۱۹ و ۱۹۳۵) خودمختاری محدودی را اعطا کرد و فدراسیون هند را به وجود آورد، ولی سرعت اصلاحات ، انتظارات هندیها را برآورده نکرد. در ۱۹۲۰،[حزب ] کنگره -‏ به رهبری موهنداس (مهاتما) کرمچند گاندی (۱۸۶۹ تا ۱۹۴۸ -‏ مبارزهٔ بدون خشونت و عدم همکاری با مقامات بریتانیایی را شروع کرد. با این حال، روابط میان هندوها و مسلمانان پیوسته بدتر شد (چرا؟!!!)، و در ۱۹۴۰ اتحادیهٔ اسلامی [مسلم لیگ] خواهان کشوری مستقل و مجزا شد.[حسب پیشنهاد علامه اقبال که در(۱۹۳۰) فرموله و ارائه فرموده بود !]
در ۱۹۴۵، بریتانیای خسته از جنگ [دوم جهانی]، اجتناب‌ناپذیری استقلال هند را پذیرفت.
با این‌حال، اختلاف دینی موجب تقسیم این شبه قاره در ۱۹۴۷ به دو قسمت هند با اکثریت هندو -‏ تحت حکومت جواهر لعل (پاندیت) نهرو (۱۸۸۹ تا ۱۹۶۴) از حزب کنگره -‏ و پاکستان اسلامی (شامل بنگلادش کنونی) -‏ تحت حکومت محمدعلی جناح (۱۸۷۶ تا ۱۹۴۸) از اتحادیهٔ اسلامی [مسلم لیگ]-‏ شد. بیش از ۷۰ میلیون هندو و مسلمان آواره شدند و از سرحدات جدید عبور کردند و هزاران نفر طی درگیری‌های محلی کشته شدند. اختلاف در مورد مرزها باقی ماند. جنگ بین هند و پاکستان در سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹، ۱۹۶۵ (برسر کشمیر) و ۱۹۷۱ -‏ زمانی که بنگلادش با کمک هند از پاکستان مستقل شد -‏ درگرفت. کشمیر به واسطهٔ خط آتش‌بس هنوز دو تکه است. ۱»

خوانندگان عزیز به رأی العین می‌بینند؛ آنچه که در این روایت و روایات مشابه مسکوت و مغفول است؛ همان علت ناگزیری! تجزیه هند و ایجاد پاکستان؟ می‌باشد؛ خوب است به یک متن نهایت مریدانه (نمی‌گویم مؤمنانه!) نسبت به حضرت علامه اقبال هم دقت کنیم:

«محمد اقبال لاهوری، در سال ۱۸۷۷ در شهر سیالکوت پنجاب پاکستان، در خانواده‌ای از طبقه متوسط برهمنان معروف کشمیر، چشم به جهان گشود. نیاکان او دویست سال قبل از تولد وی به دین اسلام گرویده بودند و از آن روز به بعد این خاندان به تدین و تصوف معروف گردیده بودند. پدر اقبال مردی متدین بود و علاقه شدیدی به امور روحانی و تصوف داشت.
محمد اقبال مراحل تحصیلات ابتدائی و مقدماتی و متوسطه را در زادگاه خود با موفقیت پشت سر گذاشت. اقبال برای کسب تحصیلات عالی تر رهسپار لاهور، مرکز استان پنجاب شد و در دانشکده دولتی آن شهر در رشته‌های فلسفه و ادبیات عرب و انگلیسی تحصیل کرد و به اخذ مدرک لیسانس نائل آمد و سپس به اخذ درجه فوق لیسانس در فلسفه نایل گردید و جوائزی دریافت کرد و بعد از آن به عنوان استاد تاریخ فلسفه و سیاست در دانشکده شرقی لاهور منصوب شد و سپس کرسی استادی زبان انگلیسی و فلسفه در دانشکده دولتی را احراز نمود. [توجه داشته باشید که همه این سیر و سلوک در دم و دستگاه دولت استعماری انگلیس انجام می‌گیرد !]
وی در سال ۱۹۰۵ میلادی عازم لندن شد و در دانشگاه کمبریج به تحصیل خود ادامه داد و از آنجا گواهینامه عالی در فلسفه و علم اقتصاد دریافت کرد. او از لندن به آلمان رفت و از دانشگاه مونیخ دکترای فلسفه گرفت و سپس به لندن برگشت و در امتحان نهایی رشته حقوق شرکت کرد و در دو رشته اقتصاد و سیاست تخصص حاصل نمود و در سال ۱۹۰۸ به وطن خود بازگشت.
آنچه موجب شگفتی است این است که این نابغه، همه این امتیازها را کسب نمود، درحالی که عمرش از ۲۳ سال تجاوز نمی‌کرد و پس از بازگشت به شغل وکالت دادگستری مشغول شد، وی علاقه چندانی به این شغل نداشت و اکثر اوقاتش را به نویسندگی و سرودن شعر صرف می‌کرد.
دکتر اقبال در یکی از جلسات قصیده شکوه را سرود که در این قصیده از زبان مسلمانان به دربار قاضی الحاجات از وضع و حال مسلمانان شکوه می‌کند و سپس شعر دیگری تحت عنوان جواب شکوه سرود و از زبان حضرت الهی به مسلمین پاسخ داده و آن‌ها را بخاطر سستی و بی تفاوتی نسبت به امور دین مورد ملامت قرار داد. طنین این شعر که از اسلوب جدیدی برخوردار بود، در سطح منطقه پیچید. پیر و جوان ومرد و زن آنرا حفظ نمود. اشعار دیگری تحت عنوان سرود ملی و سرود مسلمان سرود، این دو شعر مانند ضرب‌المثل معروف گردیدند تا جایی که شعر اول او همواره در گردهمایی‌های عمومی مردم هند [!؟]و شعر دوم در اجتماعات مسلمین [شاید مسلمینی که مردم هند نبودند!؟] قرائت می‌شدند.
در سال ۱۹۳۰ کنفرانس سالانه مسلم لیگ در الله‌آباد تشکیل و دکتر اقبال به عنوان رئیس کنفرانس انتخاب شد. وی در این کنفرانس برای اولین بار فکر تشکیل کشور مستقل پاکستان را پیشنهاد داد.
 زمانی که در لندن اقامت داشت از سوی کشورهای اروپایی برای سفر به آن کشورها دعوت شد. چنان‌که به اسپانیا و ایتالیا سفر کرد و در مادرید خطابه‌هایی در فن اسلامی ایراد نمود و برای اولین بار در تاریخ بعد از بیرون رانده شدن مسلمین از اسپانیا، در مسجد قرطبه نماز خواند و بر برکت آن اشک ریخت. وی احساس می‌کرد این مسجد به علت خالی بودن از نمازگذار و فضای قرطبه بخاطر نشنیدن صدای روح بخش اذان با او شکایت و درد دل می‌کند، آنجا بود که قصیده رقت آمیز و شاهکار ادبی جاویدان خود را تحت عنوان مسجد قرطبه سرود... ۲»
در زندگینامه علامه اقبال ـ بخش فعالیت‌های سیاسی ـ چنین میخوانیم:
«اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان می‌کرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیشنویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان [ مسلم لیگ ـ پدر حزب اسلامی خود مان !] در الله‌آباد و سپس در ۱۹۳۲[طبعاً به همان مقام ] در لاهور انتخاب شد. ۳»
احتمالاً «گمان» علامه چیزی شبیه «وحئ» است که توانسته است؛ نه چندان دیر شبه قاره ی هند را که نسبت استقلال یافتن در جشن و پایکوبی باید می‌بود؛ به بلای تجزیه ی دهشتناک گرفتار ساخته و معجزه آسا! سه شق فرماید.
 پاکستان شرقی [اکنون بنگلادیش ] در یکسو، پاکستان غربی (۱۶۰۰) کیلومتر دور تر در دیگر سو و هندوستان قصابی شده در وسط!
چون در هر حال پیوند تنگاتنگی بین محمد علی جناح و علامه اقبال وجود دارد؛ با وصف ترس از اطاله ی کلام تحمل بفرمائید که از جناح هم چیزهای بیشتری بدانیم:

فعالیت‌های سیاسی

حزب کنگره ملی هند که برای کمک به انگلیسها توسط خود آنها تأسیس شده بود اکنون با ورود محمد علی جناح به آن نه تنها متناسب با منافع آن ها[انگلیس‌ها] نبود بلکه مخالف اهدافشان عمل می‌کرد [راستی!!؟]، مسلمانان هم برای حفظ منافع خود حزبی به نام مسلم لیگ را تأسیس کردند [نور علی نور!!]؛ این دو حزب راه استقلال [نه محترم ! راه تجزیه ی هندوستان بزرگ تاریخی] را هموار نمودند [چرا که] و فعالیتهای جناح منجر به استقلال پاکستان شد [نه استقلال هند کبیر!].
او مردی دانا بود [کی گفته : نادان بود؟؟!] واز تعصب‌های فرقه‌ای دوری می‌کرد [لعنت الله علی الکاذبین !] و به همین خاطر یکی از بهترین نمایندگان اتحاد مسلمانان با هندوها به شمار می‌رفت [راستی ! و تا چه وقت؟!]. جناح در ۱۹۱۶ عهده دار مسئولیت پیمان اتحادیه‌ای حزب کنگره به نام حزب «لکنو» شد، در این پیمان که دستاوردهای خوبی برای مسلمانان داشت حق داشتن کرسی نمایندگی برای مسلمانان در آن پیش بینی شده بود.
گاندی در سال ۱۹۱۸ وارد فعالیت سیاسی در شبه قاره شد [گاندی] در حزب کنگره [به حضور جناح!] نیز وارد شد و طرح نافرمانی مدنی یا مقاومت منفی را مطرح کرد؛ ولی محمد علی جناح [که پیشوا و سابقه دار کنگره بود ] با آن مخالفت کرد. جناح و گاندی بر سر مسائل عقیدتی اختلاف نداشتند بلکه آنها در شیوه عملی اختلاف داشتند.

مبازره برای قانون اساسی

در مارس ۱۹۲۷ جناح توانست طرحهای مسلمانان دهلی را تدوین کند اما در طرح مربوط به قانون اساسی [انگلیسی] حق رای دادن از مسلمانان گرفته شد [آیا همین خود؛ مقدمهی توطئه ی انگلیسی شوراندن مسلمانان برای اهداف بعدی نبود ؟!] و کارهای جناح بی‌نتیجه ماند. در سال ۱۹۲۹ محمد علی جناح طرح معروفی را در ۱۴ ماده تنظیم کرد و به کنگره داد، گنگره ملی هند به طرح ۱۴ ماده‌ای جناح چندان توجه نکرد. او پس از این ناکامی‌ها به لندن رفت و از دور [و چه بسا از چینل‌های MI۶ و دهلیزهای دولت فخیمه ملکه الیزابت!] فعالیت‌های اجتماعی ـ سیاسی شبه قاره را دنبال می‌کرد. جناح عاقبت در سال ۱۹۳۵ به هند بازگشت و رهبری مسلم لیگ را بر عهده گرفت [یعنی در فابریکات لندن از رهبر کانگره انگلیسی یا ملی هند واحد با تکنالوژی منتاژ به حیث رهبر حزب تجزیه طلب مسلم لیگ تغییر فورم یافت !!]؛ ولی در این زمان مردم سرخورده شده بودند واز نظر سیاسی هیچ موضع روشنی نداشتند.[چرا که برای جناح نخواندند:
رفتن و آمدنت؛ آمد و رفت دیگر است     موج  گل  می‌روی  و آب بقا  می‌آیی!]

اسلام و جناح

جناح به قدری به اسلام دلبستگی داشت [که برادران دالس، جناب برژینسکی؛ فقید چارلی ویلسون، شهید ضیایالحق، جنرال اختر عبدالرحمن، مؤلف بزرگوار «تلک خرس» و شهکارهای دیگر، جناب مستطاب اسامه بن لادن، جناب گلبدین حکمتیار رهبر مسلم لیگ افغانستان و جهادگر برای کانفدراسیون پاکستان ـ افغانستان، جناب امیرالمؤمنین ملامحمد عمر آخوند، گردانندگان هزاران مدرسهٔ جهادی پرور و انتحاری آفرین پاکستان، پیشوایان تنظیم‌های جهادی وطالبی اسلامی! دو بغلهٔ خط سر مارتیمور دیورند ... دارند] که در تأسیس پاکستان شعارش به کارگیری اسلام و قوانین اسلامی بود و یکی از مؤلفه‌های استقلال خواهی او را اسلام تشکیل می‌داد. او دین اسلام را فردی نمی‌دانست و به ابعاد انسانی واجتماعی آن توجه داشت، حکومتی را می‌پسندید که هم نشانی از مدل دموکراسی را داشته باشد وهم احکام اسلام درآن جاری باشد. [مگرازچه وقت ؛ چه طور؛ جناح که "از تعصب‌های فرقه‌ای دوری می‌کرد و به همین خاطر یکی از بهترین نمایندگان اتحاد مسلمانان با هندوها به شمار می‌رفت " و لیدر یا یکی از محدود لیدران کنگره سراسری هند کبیر بود؟!]

جناح و پاکستان

جناح از مدتها قبل [شاید هم پیش از ۱۹۱۸ که گاندی وارد فعالیت‌های سیاسی در نیم قاره شود !؟] با اقبال لاهوری راجع به تأسیس پاکستان یعنی کشور مستقل مسلمانان صحبت کرده بودند و به نتایجی رسیده بودند.
جناح از سال ۱۹۴۰ بعد از پشت سر نهادن مرحلهٔ زمینه سازی افکار عمومی [یعنی چنین زمینه به طور طبیعی وجود نداشته و مصنوعاً به وجود آورده شده؛ کما اینکه در افغانستان خودمان صورت مسئله را دیده‌ایم و می‌بینیم!!] در این راستا علناً وارد مرحله رویارویی استدلالی با مخالفان بر سر این مسئله شد.
مخالفانِ [جناح و دیگر زمینه سازان ابلیسی و انگلیسی نفاق و شقاق!] خواستار این بودند که یک حکومت دموکرات بر هندوستان حکومت کند وگاندی هم موافق این امر بود تا مبادا هندوستان تجزیه شود و حکومت‌های مختلف در آن به قدر ت برسند ـ همان‌طور که جناح [و دیگرها و دیگر تران ؟!] آرزوی حکومت مستقل اسلامی را داشت [و داشتند !].
جناح لزوم تشکیل پاکستان را در ۱۹۴۰ در سخنرانی معروف خود تدوین نمود، در سال۱۹۴۶کشتار فجیعی بین مسلمانان و هندوها در گرفت و احزاب مختلف هم نتوانستند آرامش را برقرار کنند و نهایتاً گاندی برای جلوگیری از خونریزی با طرح تقسیم هندوستان واستقلال پاکستان موافقت کرد.
سرانجام «مونت باتن» نایب السلطنه انگلیس این طرح را[پیروزمندانه!] به تصویب رساند و در ۱۵اوت ۱۹۴۷ پاکستان استقلال یافت.[پاکستان از قبل موجود نبود که به اسارت در آمده باشد تا استقلال یابد. پاکستان از پیکر هند بریده شد و نام وعنوانی جدا بر سرش گذاشتند!
 پاکستان گویی مستعمره هند بوده باشد که از استقلال آن دم می‌زنند !چیزی به نام «استقلال پاکستان » از نظر دستور زبان و منطق و حتی فقه کذب محض است و لعنت الله علی الکاذبین !درینجا شامل حال همه آنانی خواهد شد که قصداً و آگاهانه این کلمات را نشخوار می‌کنند !]
جناح در حدود ۱۳ماه در رأس حکومت پاکستان قرار داشت [در نتیجه در نحوست عدد ۱۳ تغییراتی آمد!]و خط مشی کلی سیاست خارجی آن را مشخص کرد. جناح همیشه دنبال حل مسئله کشمیر برای ایجاد روابط دوستانه با هندوستان بود؛ او همچنین برگره گشایی از مسئله فلسطین اصرار می‌ورزید. ۴»
[تو کار زمین را نکو ساختی    که بر آسمان‌ها بپرداختی !؟]

 اسلام محمدی و طرح و توطئهٔ پاکستان

البته در زمان حیات نبی کریم صلواة الله علیه و نیز در دوران خلفای راشدین جنبش و جهاد استقلال خواهی تجربه نشده است ولی هم احکام دین حنیف محمدی و هم تجربه عظیم تاریخی هجرت آن حضرت چیزهای تقریباً کامل را در همین زمینه روشن می‌سازد. قرآن مجید حتی به ایما و اشاره هم حکمی مبنی بر این ندارد که اقلیت‌های مسلمان علی الحساب و بر اساس تحریکات و توطئه‌ها بر حکومات و نظام‌های سرزمین‌هایی که در آنها سایرین اکثریت و سلطه نورمال دولتی دارند؛ شوریده بروند و صرف نظر از امکانات و ضرورت‌ها و از همه مهمتر محاسبهءنتایج شورش و قیام شان؛ خواست‌های جدایی و دولت و ادارهٔ مستقل به میان بکشند؛ به اساس همین عقلانیت بنیانی اسلامی است که امروزه مسلمانان در سراسر جهان تابعیت و شهروندی و زندگانی‌های مرفه حتی بهتر از کشورهایی با دول نامنهاد اسلامی دارند.
در عمل الگو و سرمشق جلیل و کبیر ما حضرت سرور کائینات؛ تا چه حد بر سختی‌ها ومشقات ناشی از دسایس دشمنان محرز و فعال اسلام صبوری فرمودند و صرف آوانی به هجرت راضی شدند و امر دادند که خطر حیاتی در یک قدمی ایشان و سایر مسلمین رسید. حتی در همین حال نیز حکمت پیامبر گرامی برآن رفت تا خصم را با عمل انجام شدهٔ بیهوده اش شرمسار و پیروان خویش را با نتیجهٔ آن تجربه تاریخی تجهیز فرمایند.
 (اشارت به خوابانیدن حضرت علی کرم الله وجه در بسترمبارک شان در شب هجرت است که دقیقاً معین شده بود کفار برای قتل آن حضرت؛ حریم ایشان را مورد حمله قرار می‌دهند).
اینکه اسلام حقیقی به خصوص در امور اجتماعی و روابط قراردادی روش و منش وحساب و منطق و عقلانیت کمنظیر دارد؛ از این نیز هویداست که رسول الله مبارک به مهاجران مسلمان در بلادی مثل حبشه چه رهنمایی‌ها و ارشاداتی می‌فرمودند.
آنچه به خود نمی‌پسندی بر دیگران مپسند؛ شعار زرین اسلام حقیقی بوده و خواهد بود و بر همین اساس وقتی کار مسلمانان تحت زعامت مستقیم حضرت محمد در مدینه به حکومت و دولت داری رسید؛ ایشان حقوق و کرامت و امنیت مال و جان و ناموس و حرمت حرم‌های پیروان سایر ادیان را به منتها درجه صیانت و محافظت می‌فرمودند و جز در موارد شورش و طغیان بی دلیل و عهد شکنی و توطئه‌ها علیه نظام عامه و حاکمیت مشروع مدینهٔ منوره؛ بر احدی دست بلند نمی‌نمودند!
همین ضوابط متقابلاً بر اقلیت‌های مسلمان ساری و جاری و واجب است که در سرزمینهای دارای اکثریت‌های عینی یا انتخابی در حکومت و دولت ساکن می‌باشند. در صورت مواجه بودن مسلمانان با مشکل عبادی و سیاسی که با امکانات و تدابیر مدنی رفع شده نتواند؛ اولین گام مهاجرت می‌باشد؛ نه قیام و شورش و انفجار و انتحار... !
وقتی این ابعاد دیانت ملکوتی خود را با آنچه که در اواخر نیمهٔ اول قرن ۲۰ میلادی در شبه قاره هند زیر پوشش اسلام رخ داد؛ مقایسه می‌کنیم و خیلی از حقایق و اسناد آن در فوق از نظر گذشت؛ تقریباً هیچ وجه مشترکی از آن بدعت‌های وخیم و اقدامات مرموز و مشکوک؛ با اسلام و عقل و منطق سلیم بشری نمی‌یابیم!
خاصه که سرزمین افسانوی هند با تعالیم و فرهنگ‌های بسیار عالی اوپانیشادی، برهمنی، هندویی، بودایی. درطول تاریخ هزاران ساله خود نه تنها جایی برای ایزاء‌ها و اذیت‌های مذهبی نبوده بلکه ملجا و پناهگاه خیلی از جمعیت‌هایی بوده که از ستم و تبعیض مذهبی در دیگر سرزمین‌ها گریخته و بدان پناه آورده‌اند!
مهاجران این چنینی چه زود به اتباع تام الحقوق و چه بسا ممتاز این سرزمین مبدل می‌گشته‌اند. لطفاً به دوران‌های نقل و انتقال مسلمانان بخصوص از افغانستان به این سرزمین توجه فرمائید و به اینکه علی الرغم اقلیت بودن به تاج و تخت و جاه و جلال رسیدند و نسل پی نسل در آنجاحکومت کردند؛ در حالیکه از بیشترین این حکومت‌ها اکثریت‌های هندو و سکهـ. شبه قاره هم نظر به روح بلند انسانی شان راضی و ممنون بودند!
نمونه هنوز زیبا و اعجاب انگیز که احتمالاً خستگی این بحث ثقیل را از خواننده خواهد سترد؛ غزل مجسم عشق ایندیرا نهرو پاندیت دختر خوب خوبان هند بر پیروز جوان زردشتی ایرانی الاصل است.
چنان‌که می‌دانیم زرتشتی‌های ایران زمین نهایتاً از ستم و تبعیض جباران مسلمان نما جلای وطن شده ولی در آغوش «مادر ایندیا» مکان و ملجا و جاه و مقام یافتند و احتمالاً وفاداری آنان به اصول «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» هم به ایشان کمک کرد تا بیشتر محبوب مردمان بومی هند شوند.
 این روند بالاخره در عشق رومانتیک دخت زیبا و والامقام و بلند آوزهٔ هند به یک جوان از همین اقلیت مذهبی اوج رؤیایی گرفت. جوان پیروز نام داشت و پدر دختر جواهر لعل نهرو منجمله به دلیل جوانتر بودن ایندیرای نازنین و فتان با ازدواج آنان موافقت نکرد و حتی به خاطر اینکه دختر نازدانه خود را از این عشق منصرف سازد؛ دست به دامن ابرمرد هند و بشریت گاندی بزرگ زد؛ ولی مهاتما گاندی حینی که سیرت و صورت جوان زرتشتی طرف عشق ایندیرا را دریافت نه تنها خواست پاندیت نهرو را اجابت نکرد بلکه پیروز را پسر خود خواند و نام بزرگ خویش را به وی بخشید بالنتیجه پیروز زردشتی؛ پیروز گاندی شد و با وصلت وی با ایندیرا نهرو طبق مرسوم و معمول «ایندیرا پیروز گاندی» درست گردید که بعدها به اختصار «ایندیراگاندی» خوانده می‌شد!
خلاصه در اسناد و منطق پاکستانسازان و پاکستان خواهان که در همان اوایل مرگ فجیع غیر حق ۱/۰۰۰/۰۰۰ خلق خدا را موجب گشتند؛ کوچکترین دلیل و منطق و سند و ثبوتی وجود ندارد که حاکی از بیداد غیرقابل تحمل مذهبی و مدنی از سوی رهبران و حکومت هند آزاد علیه مسلمانان باشد بر عکس چنان‌که زنده گی عینی اقلیت مسلمان باقیمانده در هند و مساوات حقوقی و مذهبی و مدنی شان با سایرین در هند پس از استقلال، هند امروز و مسلماً هند فردا نشان داده و خواهد داد که پاکستان سازان و پاکستان خواهان جز عمال توطئه شوم استعمار کهن بریتانیا نبودند و بوده نمی‌توانستند. تقریباً همه مؤرخان و محققان عالم حتی آنانیکه پنج سطر درین باره انشاء کرده به همین نتیجه رسیده‌اند و یک سطر از همان پنج سطرحاوی همین مفهوم است!
اکنون اینکه علامه بزرگ و محترم اقبال در همین ردیف و پیشاپیش همین ردیف ایستاده است؛ مسؤل آن غیر خودش چه کسی بوده می‌تواند ؟!
ناگفته نماند که دکتور اقبال ۸–۹ سال پیش از به اصطلاح استقلال عملی پاکستان وفات یافت و الا به احتمال اغلب «قائد اعظم» پاکستان بود؛ چرا که کاریزما و محبوبیت و معنویت وئ خیلی بالاتر از محمد علی جناح بود. شیفتگی به چنین مقامی هم در کنارسایر مشوق‌ها انگیزهٔ کمی نیست !!

 عمل بیشتر از حقیقت خبر می‌دهد

به هرحال؛ اینک خواه نا خواه همه در برابر عمل انجام شده قرار دارند. چند مورد عمده را از لحاظ نتایج عملی این تجربه درد ناک تاریخی باید مورد غور و دقت خاص قرار دهیم:
۱ـ آرزومندم این استنتاج فوق‌العاده مهم و با ارزش؛ توسط ذهنیگری‌ها و تنگ نظری‌ها و تفسیرها و تأویل‌های سخیف سنتی مذهبی نما مخدوش نگردد.
 سیاست و رهبری سیاسی در هر حال سخت و معضله آفرین است؛ عند الموقع نه تنها مستلزم عقب‌نشینی و صبوری و ترصد و انتظار است بلکه قبول قربانی را نیز می‌طلبد.
 مهاتما گاندی واقعاً اعجوبه‌ای در سیاست و رهبری توده‌های میلیاردی از هر حیث پر تنوع هند بود؛ چنین شخصیتی ابداً محلی و منحصر به هند بوده نمی‌تواند. در زمان ما نلسن ماندیلا تنها مورد استثنایی است که با گاندی می‌تواند مقایسه گردد. فلسفه عدم تشدد و نافرمانی مدنی او؛ خود اعجاز دیگر است که مخصوصاً زیر رهبری داهیانه اش به پیروزی کامل رسید. معلوم نیست مخالفت محمد علی جناح با این روش مبارزاتی از عدم درک او ناشی می‌شد و یا عمداً به سبوتاژ آن مأمور بود؟
درین سلسله حماسه‌های محیر العقول نظیر راهپیمایی ۵۰ میلیون نفری، راهپیمایی نمک، «جنبش خروج از هند» چیزهای شوخی بردار نیستند و حتی پیاده کردن آنها در فیلم و دیدن آنها در خواب هم زحمت زیاد می‌خواهد. خیلی دشوار است تصور شود که در آینده رهبر منفردی مصدر اینهمه برآمدهای هوش ربا و عقل براندازگردیده بتواند!؟
ولی همین گاندی بزرگ وقتی عمق و وسعت فتنهٔ پاکستان سازی و تجزیه طلبی را دید و غالباً بدین نتیجه رسید که بریتانیای محیل تا برآورده شدن این خواست ممکن است سالهای دیگر هم تسلیم به استقلال هند را به اِشکال مواجه سازد و شاید هم با ایمان به اینکه خواهد توانست بعداً این جنون را به نحوی بخواباند و وحدت مجدد هند را بر قرار کند؛ به تجزیه هند و ساختمان پاکستان ابراز رضائیت نمود.
گاندی اگر از سویی لحظه استقلال هرچند ناقص هند را پیش انداخت اما در مقابل به اعتبار و محبوبیت و مقبولیت خود نزد خیلی از مردم صدمه زد. آنکه بالاخره بر گاندی تفنچکه کشید و اورا از پای در آورد نماد خشم به وجود آمده از همین رهگذر بود. بدین ترتیب شخصیت کمنظیر هند و جهان گاندی بزرگ؛ بزرگترین قربانی تاریخی بود که فتنهٔ «پاکستان» از هند و بشریت گرفت.
شباهت‌های هست میان قاتل گاندی و قاتل حضرت علی علیه السلام!
آنجا و آنگاه نیز یک چنین خشمی ناشی شده از بغرنجی عمل سیاسی پیشوا و امیرالمؤمنین در قبال فتنهٔ معاویه و اموی‌ها قربانی عظیمی از جامعهٔ تازه پای اسلامی گرفته بود!
۲- هندوستان ضربت دیده از تجزیه چنان سرسام آور علی الوصف تحمل ضایعهٔ جبران ناپذیر از دست دادن گاندی و سیلی از توطئه‌های لاینقطع از کانال پاکستان امروز بزرگترین و یکی از بهترین دموکراسی‌های دنیا ست؛ مسلمانان و همه ارباب مذاهب شهروند هند؛ از تساوی کامل جمیع حقوق سیاسی و اساسی برخوردارند؛ نماینده هر اقلیت قانوناً می‌تواند رئیس جمهور و صدراعظم هند گردد!
بدینگونه اقتصاد و فرهنگ هند در حال شگوفایی سر شار از ابتکارات ملی و منطقوی است و رویهرفته کشور دومین اقتصاد بزرگ و پیشتاز منطقه پس از چین و یکی از چند اقتصاد پر توان دارای اعتماد به نفس در سطح جهان بحرانزده کنونی می‌باشد؛ و اما پاکستان با «اسلام» انگلیسی اش در چه حال است ؟
 تازه آنهم با فراوان‌ترین و بیدریغ‌ترین کمک‌های مالی، نظامی، دفاعی، تکنولوژیکی به شمول تکنولوژی ذروی از سوی غرب که پس از انگلیس زمام و لگام آن به دست ایالات متحده آمریکا افتاده است و نیز شیوخ شدادمنش پطرو دالرفاسد و فاجر عربی که ننگ اسلام و عرب و معنویت و مدنیت آن می‌باشند !
 لطفاً حال و روز این مرکز ترور و توطئه و جهل و جنایت جهانی را مطالعه و با هند پیشتاز صلح و دموکراسی مقایسه کنید!
۳ – پیشترمختصراً خواندیم که با تشکیل پاکستان چه فجایعی پی هم روی داده رفت؛ اینک از منبع دیگر ثمرات عملی این پروژه «اسلام انگلیسی» را بر می‌شمریم :
 «پاکستان به عنوان یک کشور در اوت ۱۹۴۷ زمانی که هند تقسیم شد به وجود آمد و این نتیجه درخواست اتحادیه اسلامی برای کشوری اسلامی بود که در آن هندوها در اکثریت نباشند.
 شمار بسیاری از مسلمانان به این کشور [و هندوها به هند] کوچ کردند و حدود ۱/۰۰۰/۰۰۰ نفر در خونریزی که با جدایی توأم بود جان خود را از دست دادند.
پاکستان دو جناح داشت: پاکستان غربی (کشور کنونی) و پاکستان شرقی (بنگلادش حاضر) که به واسطه ۱۶۰۰ کیلومتر از خا ک هند از هم جدا بودند. تعدادی از نواحی مورد اختلاف با هند بود. کشمیر – موضوع اصلی اختلاف – عملاً بین دو کشورتقسیم شد، و در ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ و ۱۹۶۵تنش بر سر کشمیر منجر به جنگ‌ها بین هند و پاکستان شد. [با وصف همه این جنگ‌ها و تلفات و خسارات هنگفت آنها ]مسئله کشمیر، با درگیریهای گاه به گاه در امتداد خط آتش‌بس حل نشده باقی ماند.
 محمد علی جناح (۱۸۷۶ تا ۱۹۴۹) رهبر اتحادیه اسلامی اولین فرماندار کل کشور بود، ولی جناح که پدر ملت به حساب می‌آمد، کمی پس از استقلال مُرد. پاکستان (که در ۱۹۵۶ به جمهوری تبدیل شد) دچار بی‌ثباتی سیاسی و دوره‌هایی از حکومت نظامیان از جمله دولتهای ژنرال محمد یحیی خان (از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۹) و ژنرال محمد ایوب خان (از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۱) گشت.
هر چند پاکستان شرقی اکثر جمعیت را در برداشت؛ از آغاز[طبق عدالت « اسلام » انگلیسی !] پاکستان غربی بر امور سیاسی و نظامی تسلط داشت.
 در انتخابات ۱۹۷۰ حزب عوامی لیگ به رهبری شیخ مجیب الرحمان با اکثریت قاطع آراء در پاکستان شرقی پیروز شد...[ولی با عدم پذیرش و زورگویی پاکستان غربی مواجه گشت ] در مارس ۱۹۷۱ پس از مذاکرات بی‌نتیجه ارتش شرقی بلافاصله با عنوان بنگلادش اعلام استقلال کرد. جنگ داخلی درگرفت و هند از کشور جدید پشتیبانی کرد و موجب تسلیم ارتش پاکستان تا قبل از پایان سال شد. ۵»
شب به پایان آمد و این داستان باقی هنوز!

قسمت سوم که آرزومندم قسمت هرچند دردناک ولی خواندنی تر بوده و گریبان مارا رها کند؛ همراه با پاورقی‌ها تا هفته دیگر پیشکش خواهد شد. یا هو!

افغانستان پاکستان زده ـ قاضی س.د. دادگر
یکشنبه ۱۶ حوت ۱۳۸۸–۲۱ ربیع الاول ۱۴۳۱
کد مطلب: 10201
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/plXHT0
 


 
عادل گیلگمش
۱۳۸۸-۱۱-۱۱ ۱۱:۴۱:۰۰
در بیشه گمان مبر که خالی است * شاید که پلنگ خفته باشد
من درس حوانده و فعلاً استاد یکی از لیسه های افغان ـ ترک که گمان می کنم از بهترین های افغانستان کنونی است ؛ میباشم . مایان خیلی درس خوانده ایم و خیلی هم درس میدهیم و اما درس جناب قاضی صاحب دادگر در هیچ جا نیست جز در سایت پیام آفتاب که انرا هم امشب طور تصادف یافتم . همه در پی فریب ما اند حتی با کتاب و تالیفات پر دبدبه . اگر به راستی اسلام همین است که قاضی دادگر از آن سخن میگوید ؛ وای به حال ما و نیاکان و اولاد و آینده های ما . ما که هیچ نبودبم و هیچ نیستیم ـ جز یک مشت احمق که گویا برای خر مفلسان آفریده شده ایم تا آنها در نمانند .اقبال علامه به حال مسجد قرطبه مویه میکند ولی به لحاظ خدا و قرآن کل جهان اسلام قرطبه است و علامه ما حیف بود و حیف است که این حقیقت را نفهمبده با نفهمانده است . چه بگوبم کاشکی زبان و قلم و عقل و شعور و شرف قاضی دادگر اندکی از من می بود تا میتوانستم دل و درون خودرا به همه نشان بدهم ! عادل گیلگمش یکی از تحصیل یافته ها و اساتید لیسه های افغان ـ ترک افغانستان
(880)
 
اسلم پروانی
۱۳۸۸-۱۱-۱۱ ۱۱:۴۱:۰۰
از توجه قاضی صاحب دادگر به نظریه‎ من در مورد مقاله اش تشکر،‎اما مقایسه نظر من با نظر حکمتیار و سیاف و دگران از لحاظ عقیده‎اسلامی در مورد علامه اقبال متفکرانه صورت نگرفته است. اصلاً حکمتیار و طالبان پاکستانی و افغانی و سایر گروه ها و احزاب هم فکرشان در پاکستان و مفتی های انگلیسی عربستان و شیوخ خلیج فارس را با مرحوم اقبال میانه‎ای نیست. این ها با روح عرفانی و هنر شعر و بیان اقبال هیچ سنخیتی ندارند. چون آن ها از اساس با شعر و هنر و عرفان مخالف اند. به همین دلیل شما شاید در هیچ جایی پیدا نتوانید که سیاف و حکمتیار و ملا عمر از اقبال به عنوان یک متفکر مسلمان یاد کرده باشند. آن ها شاید ضیاءالحق را ستاره اسلام و جنرال اختر عبدالرحمان را مجاهد اسلام و منجی افغانستان بدانند اما اقبال را اگر تکفبر نکنند جای شکرش باقی خواهد ماند.
و امانظریات قاضی صاحب دادگر در مورد اقبال و جناح و بطور کلی استقلال پاکستان برخلاف آن چه که خود آن را «استنتاج فوق‎العاده مهم و با‎ارش» خوانده‎اند با کمال احترام باید عرض کنم که اندکی مبالغه است اگر نظریات قاضی صاحب نقد شود نیاز به یک مقاله‎است که متأسفانه من وقت ندارم.همین قدر دوباره عرض می کنم که اسلام‎اقبال، اسلام محمد‎ی اصیل است و با‎اسلام امروزی وهابی و سلفی رابطه‎ای ندارد. اقبال مبارز ضد استعمار انگلیس و بطور کلی جهان غرب است که در اشعار زیبا و بیدارگرش انعکاس یافته است. آن چه که از ماهیت ضد‎انسانی دموکراسی دروغین غرب اقبال حدود هفتاد سال قبل سخن گفته بود ما امروز در کشور خودمان و سایر کشورهای منطقه که مورد تجاوز امپریالیزم خونخوار امریکا قرار گرفته اند شاهد هستیم.اسلام سلفی و وهابی حاکم در پاکستان و عربستان و گروه‎های چون القاعده و طالبان مولود نا مشروع انگلیس و امریکا هستند نه دستاور مبارزات ضد استعماری علامه اقبال. به نظر من قاضی صاحب اقبال را به جای سر سید‏احمد خان دکنی اشتباه گرفته‎اند که عامل انگلیس بود و قرآن را برای مسلمانان انگلیسی تفسیر می کرد. (882)
 
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۵-۰۱-۱۳ ۱۱:۲۶:۱۱
این شاهکار گاندی بود چون ماهیت نجس های خائن هندی را می شناخت و با پیشنهاد جناح نجس موافقت کرد برای تجزیه. (16613)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل