۵
 

اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت اول) / قاضی‎دادگر

به باور خیلی‌ها دکتور محمد اقبال لاهوری شاعر متفکر، فیلسوف، عارف و خیلی چیزهای دیگر است ولی کمتر کسی به بُعد سیاسی شخصیت اقبال توجه و دقت نموده است و می‌نماید.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۲ حوت ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۰
اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت اول) / قاضی‎دادگر
تذکر: این نوشته همان طوری که ارسال شده و بدون هیچگونه دخالت و ویرایشی منتشر می‌شود.

اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ی هند و به خاک نشاندن افغانستان

عرض مرام:

مراسم میلاد مسعود حضرت سرور کائینات محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم پیامبر خاتم بود. مسجد جامعی در حومهٔ شهر با ختم قرآن مجید و خیرات عمومی نسبتاً کلان به همین مناسبت فرخنده جمع و جوش کمنظیری داشت. مرا حین توزیع کردن نان؛ بزرگان محل قدر کرده با چند تن دیگر روی تختی در مسیر عبور و مرور مردم نشاندند. هنوز سخنانی بیشتر از تعارفات و احوالپرسی میان ما رد و بدل نشده بود که جوانترها به غلغله افتادند؛ دسته دسته پیرامون یک یک مبلایل گرد آمده و مصروف پرسان و جویان از کابل شدند. خلاصه طئ ساعتی همه چیز به ما روشن گردید: طلبای کرام Made in Pakistan! مانند ما؛ مانند آن بی بی زن مؤمنه که از آن سوی بحرها و کشورها پول فرستاده و مخارج این مولودی مبارک را نذر کرده بود و مانند سایر اُمتان حضرت پیامبر گرانمایه؛ میلاد با سعادت او را در شهر نو کابل جشن گرفته بودند !!!
جشن جهادی، جشن انتحاری و انفجاری، جشن کُفر کشی و اسلام نوازی، جشن قربانی، جشن قربانی‌های خونی، قربانی‌های سوختنی و دودی و خاکستری... تجلیلی! این چنین ابتکاری! از میلاد حضرت رسول الله مبارک که در ۱۴ قرن سابقه اش دیده نشده بود؛ تقریباً همه اهل مجلس را متأثر ساخت. اما تأثر داریم تا تأثر! بسیاری‌ها؛ دیگر اشتهای لب زدن به نان نداشتند! تصادفاً اطفال زیاد آمده بودند و بی خیال غذا خوردند و فهمیدند که پیامبر بزرگی داشته‌اند و در سایهٔ رحمت و برکت او و تعلیماتش بزرگ خواهند شد و به فرزندان اهل و صالح آدمی مبدل خواهند گشت. من و همنشینانم کم‌کم از عمق بهت و حیرت و تأثر و تألم بیرون آمدیم و لب به سخن گشودیم.
یکی از جمع ما گفت: من از ابتدای جهاد داد می‌زنم که این راه؛ راه خدا و پیغمبر نیست؛ کس نمی‌شنود. این؛ راه شیطان؛ کار شیطان و غرض و مرض شیطان است؛ شک نیست که می‌خواهند سرِ زاغ؛ بودنه بگیرند؛ اما مقصد واقعی «بودنه» و شوروی و کمونیست و چه و چه نبود و نیست؛ مقصد اصلی نابود کردن خود اسلام و بقایای اسلام و مسلط شدن بر تیل و نفت و دیگر ثروت هاییست که تصادفاً زیر پای مسلمانها خوابیده است! این است که نوبت به خود خدا و پیغمبر ما هم رسیده! از «کارتون» سازی شروع شد تا اینجا رسید؛ درون مسجدها را بمانید که فردا انتحاری‌ها درون کعبه هم در می‌آیند ...
دیگری گفت: عجیب است با اینقدر عسکر و لشکر و امنیتی؛ چند تا تروریست چطور می‌توانند راساً درون کابل در آیند و دیروز «فروشگاه ..» و امروز «شهر نو» را این قسم تباه کنند!
سومی گفت: برادرها! این عجیب نیست که انتحاری‌ها چطور در کابل عملیات می‌کنند؛ شما ظاهر را می‌بینید و خیال می‌کنید که پاکستان از کابل فاصله دارد. آیا اینهایی که در کابل حکومت می‌کنند و اردو و پولیس و امنیت را می‌چرخانند؛ وابسته و نان و دال خورده گی همان پاکستان نیستند ؟! درون خانه پاکستانی؛ بیرون خانه پاکستانی! این حالا شما کوزه را بگیرید و حوض را پُر کنید! من به اجازهٔ تان رفتم؛ گپ این ملک از گپ‌ها تیر است! ما و شما نه عجیب را شناختیم و نه نجیب را ...
سخنان این مرد بر من تأثیری کرد که در عمرم تجربه نکرده بودم. به مشکل با همنشینان و دیگران خدا حافظی می‌کردم؛ نفر پهلویی متوجه حال برهم خوردهٔ من شد و منحیث تسلی گفت: قاضی صاحب! زیاد غم به دل نگیرید. هست؛ دیگر... علامه اقبال چه خوب گفته:
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست
جمعیت کفر از پریشانی ی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هرعیب که هست در مسلمانی ی ماست
آخر آخر؛ انشاءالله کس زور اسلام را ندارد؛ روی خود را سیاه می‌کنند و خلاص!
در آغاز احساس کردم قدری از این حرف تسلی یافتم؛ ولی زمانیکه از دیگران جدا شده می‌خواستم پای درون خانه بگذارم قلبم سیخ زد، سرم گیچ رفت؛ چشمانم سیاهی کرد، پاهایم سستی کردن گرفت ... واضحاً حملهٔ قلبی و چیز دیگر نبود؛ بدترین احساس حماقت در جانم دویده بود! آنهم از رهگذر همین رباعی علامه اقبال ! ...... ناگزیر درین مفهوم خیلی اندیشیدم؛ مسایل تاریخی و چیزهای دور و بر آنرا سبک و سنگین ساختم. ناگهان وحشتم برداشت. به راستی اگر همه این یافته‌ها ـ آنوقت ـ در لخک دروازهٔ حویلی ـ یکجا برمن هجوم آورده بودند؛ قطعاً مُرده بودم. اگر اشتیاق و توان و تحمل دارید؛ به مطالب زیر توجه بفرمائید و الا همین‌جا جان خود را سبک نموده به زنده گی و روزگاری که برایتان لازم دیده‌اند؛ برسید!

خلاصهٔ مطلب:

اکثریت مطلق مردم باشعور و با مطالعهٔ مشرقزمین می‌دانند که این «رباعی» از «علامه اقبال لاهوری» است:
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست
جمعیت کفر از پریشانی ی ماست اسلام
به ذات خود ندارد عیبی
هرعیب که هست در مسلمانی ی ماست
به باور خیلی‌ها دکتور محمد اقبال لاهوری شاعر متفکر، فیلسوف، عارف و خیلی چیزهای دیگر است ولی کمتر کسی به بُعد سیاسی شخصیت اقبال توجه و دقت نموده است و می‌نماید؛ در حالیکه دستاورد اقبال لاهوری همان یک دوجین نوشته‌های فارسی و اردو نیست که اساساً «مفاهیم» مومیایی شده با موم «خیال» و پوشانیده شده با پرند شعر می‌باشد، بلکه مولود اصلی او به اتفاق چند زوج دیگر: «پاکستان» است!

چند سخن به حیث مقدمه:

ناظم‌ها و شاعران زیادی در طول تاریخ ادبیات فارسی، اردو و دیگر زبان‌های شرق همین کار را که اقبال کرده است؛ کرده‌اند. به نظر من برجسته‌ترین چهرهٔ این رده؛ همانا سعدی شیرازی است که مزایایی از هنر شعر و ادبیات را در «بوستان» و «گلستان» خویش به خدمت مفاهیم تعلیمی و تربیتی و اخلاقی قرار داده و چه با شکوه و سرافراز از عهدهٔ این مهم سراپا انسانی بدر آمده است! ناظم‌ها و شاعرهایی از قماش درباریان سخنگوی غزنه و مداحان پیشواهای مذاهب و فرق دینی هم اغلب در کار خود نامؤفق نبوده‌اند ولی کار شان به لحاظ تاریخ و انسانیت مورد سؤال بوده، هست و خواهد بود! اینکه تمام اینها بالنوبه در بالنده گی و ترقی زبان و ادبیات مربوط از جمله ادبیات فارسی کمابیش نقش مثبت ایفا کرده‌اند؛ نیز مورد تردید نیست؛ ولی با تمام اینها؛ همه را نمی‌توان درکفهٔ یک ترازو گذاشت و با یک متر اندازه گرفت. خدمت بزرگ سعدی؛ دلیل آن نمی‌شود که هر شاعرنمای منبر و مجلسِ وعظ و نصیحت پدرانه ـ که چه بسا بیش از سعدی کاغذ سیاه کرده است ـ نیز همچون او قدر بیند و بر صدر نشیند!
از این نظرگاه؛ مهارت‌های شعر و ادبیات فقط حربه و وسیله است؛ لذا باید نخست معلوم شود که برای کدام هدف و با چه لیاقت و حذاقتی به کار گرفته شده است؟ مبرهن است؛ اگر سعدی شیرازی با صدق محض و بدون کمترین چشمداشت مادی و نفسانی ـ و بلکه با قبول خطر و قربانی ـ آنرا وقف تعلیم و تربیت انسانی و اعلای مدارج اخلاقی ساخته؛ اکثراً شعرای دربار غزنه و همطرازان شان در سایر مکان‌ها و زمان‌ها؛ آنرا به طمع صُله‌ها و خلعت‌ها و زر و مقام؛ در مدح و ثنای ستمگران جبار و جلاد به کار برده‌اند و به تعبیر ناصرخسرو «دُر دری» را «به پای خوکان» فرو ریزانیده‌اند!
اما سوای این دو ردهٔ برهنه و آشکار؛ رده‌های پر ابهام و پر رمز و راز دیگری وجود داشته‌اند و وجود دارند که بازهم به مفهوم علمی و امروزین؛ نماینده گان ادبی و هنری حساب نمی‌شوند؛ ولی مهارت‌ها و قرایح هنری و ادبی را برای تلقین و تزریق ایدئولوژی‌ها و باورهای خویش استعمال کرده‌اند و می‌کنند. دیگر بسته به ماهیت ایدئولوژی‌ها و باور هاست که آنانرا به آدم‌های فیض رسان و یا مضر و مؤذی برای تاریخ و بشریت مبدل می‌کند. به نظر من در ردهٔ نخست این ردیف؛ عارف و متصوف کبیر ما مولانای بلخی رومی جای شاخص دارد. اما بلافاصله باید خاطر نشان ساخت که برخورد عوامانه با شخصیت‌های بزرگ از هر قماشی؛ یک مشکل سترگ در مسیر نقد ادبی و سیاسی و اخلاقی و مذهبی ما بوده، هست و کماکان می‌باشد!
بر اساس این عوامگرایی و عوامزده گی؛ تقریباً همیشه از رسیده گی و تحقیق و نقد و انتقاد بر دوران‌های جنینی و کودکی و خامی و نو جوانی و جوانی؛ و به طور کلی دوران طبیعی «بحران سنی و عقلی و عاطفی» بزرگان طفره زده می‌شود. این معضله به حدی بزرگ و ریشه دار و سر سخت است که حتی سخن را به اینجا می‌رساند که تذکره نویسان و سیره نویسان؛ برای بزرگان مورد نظر و مورد باور و مورد اعتقاد و احترام خویش؛ افسانه سازی می‌کنند !!! منجمله برضد قوانین و نوامیس طبیعت که همه موجودات حیه به شمول بشر محکوم آن‌ها هستند؛ مدعی شده‌اند و می‌شوند که «بزرگ» مورد نظر شان ـ اولاً از پدر و مادری نزاده، دوران طفولیت و «تر و خشک شدن» و کودکی و نوباوه گی و «جوانی و دیوانی!»... نداشته، رأساً از آسمان آمده یا از ناکجایی در نهایت کمال و جمال؛ سبز فرموده است! و ثانیاً اگر هم از پدر و مادری زاده، درشکم مادر سخن می‌گفته و به مجرد به دنیا آمدن هزاران معجزه از خود بروز داده و سپس هم سراپا بی عیب و ریب و خطا و اشتباه؛ بزرگی و بزرگواری فرموده است !!
شوربختانه این طرز نقد و برخورد با مولانای بزرگ ما نیز تا حدودی معمول ومرسوم است و بر اساس آن بین مولانای کودک، مولانای نوجوان، مولانای جوان، مولانای میانه سال و میانه حال؛ و مولانای پخته و در اوج و در معراج تفاوتی نیست !! در حالیکه «مولاناهای نخستین» چه بسا ضد «مولانای پسین» است و بدینجهت بسیار طبیعی و بدیهی است که ما در آثار مولانا با ضد و مضادهای بیشمار و حتی چیزهای سخیفی بر می‌خوریم. چون این بحث در بارهٔ مولانا نیست؛ فقط همین را باید به خاطر سپرد که هدف ما از مولانای بزرگ بلخ؛ فقط مولانای پخته و به کمال رسیده می‌باشد! زنده گیم یک دو سخن بیش نیست خام بودم، پخته شدم، سوختم!

دکتور اقبال و علامه گی اش:

و اما با اینکه گویا ادعایی نیست که علامه اقبال کار شعر و عرفان را از رحم مادر آغاز کرده باشد؛ معهذا معجزات و کراماتی مسلماً به او نسبت داده می‌شود. یکی از این کرامات همان اسلام‌شناسی منحصر به فرد اوست که در «رباعی گونه» ء بالا توفان کرده است! واقعاً نبوغی که منجر به حل یک معمای چندین مجهوله چندین قرنه شود؛ نه تنها برای قوم و قبیله ایکه این نبوغ از آن برخاسته افتخار آفرین و غرور بخش است که چنین افتخار و غروری را مسلماً به همه بشریت ارزانی می‌کند! آیا مورد علامه اقبال؛ چنین موردی نیست؟
اینکه «اسلام» هم به مثابهٔ دین و دعوت ملکوتی، هم به مثابهٔ امپراتوری و کشور گشایی؛ هم به مثابهٔ سیاست و تاریخ و تمدن، هم به مثابه فقه و قضاء و حکمیت، هم به مثابهٔ سازمان‌ها و نهادهای دولتی، ضد دولتی، تجارتی، زیارتی، خیریه، تصوفی، مافیایی، تروریستی وغیره در سراسر ۱۴۰۰ سال موجودیت و مطرح بودن آن و اخصاً در عصر کنونی آماج میلیونها گونه پرسش است؛ انکار پذیر نمی‌باشد و اینکه علامه‌ای پیدا می‌شود و به اینهمه پرسش‌های لاتعد و لاتفسی یک پاسخ جانانه و دندانشکن می‌دهد؛ بائیستی بر آن نازید و فخر کرد و دیگر پُشت سر خارید و رفت و اینهمه پرت و پلا و کج بحثی و کج‌خلقی را رها نمود! ولی مسلماً حد اقل این اجازه هست که خود این پاسخ کاویده شود تا «فهم» گردد! اگر چنین اجازه‌ای باشد؛ پیشاپیش مستلزم آن است که شخصیت پاسخ دهنده ولو در کلی‌ترین صورت؛ مدنظر گرفته شود. این شخصیت به دلیل اینکه «علامه» است؛ «بحر العلوم» می‌باشد یعنی اینکه تمامی دانش‌های عصر اعم از کلام و فلسفه؛ وعلوم پایه یا علوم تجربی و ساینسی بشریت در روزگارش را فقط در کنج دامن دارد و مزید بر آن خود مبدع وخالق علوم یا شاخه‌هایی از علوم است که پیش از وئ مکتوم و نا مکشوف بوده است. در واقع هم علامه محمد اقبال لاهوری تحصیلات عالی کمبریجی و میونیخی به درجات دکتورا دارد و این تحصیلات درست بر حسب معیارهای عصر و دوران تاریخی اوست. بدین اعتبار سخنانی که از علامه اقبال لاهوری صادر می‌شود؛ تمامی معیارهای علم و دانش و شناخت و معرفت و منطق عصر او را در حساب آورده و لحاظ کرده است !!!؟ اینک چنین شخصیت با چنین مقام و منزلتی است که می‌فرماید:
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست
جمعیت کفر از پر یشانی ی ماست!
در جمع علومی که علامه؛ محیط و محاط بر آن است؛ یکی نیز ریاضیات می‌باشد. «نسبت و تناسب» فقط یک بخش کوچک ریاضیات است و حسب آن «آبادی بتخانه» تناسب معکوسی دارد با «ویرانی ی ما» و همین قسم «جمعیت کفر» معکوساً متناسب است با «پریشانی ی ما» .  نتیجه و حاصل جمع و ضرب و تقسیم و جزراین معادله عبارت می‌شود از اینکه: اگر ما مسلمان‌ها میان خود «ویران» و «پریشان» نبودیم؛ در سراسر عالم؛ نه بتخانه‌ای بر پای بود و نه کفار یا مخالفان اسلام «جمعیت» و وحدت داشتند و چه بسا موجودیت هم نداشتند.
به عبارت روشنتر؛ در آن صورت همه عالم و آدم مسلمان بودند و بس! چرا که:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست در مسلمانی ی ماست!
عجالتاً مکث دربارهٔ اینکه «اسلام به ذات خود ندارد عیبی»؛ دخالت کردن در معقولات به نظر می‌رسد؛ ولی برای آنکه از این توهم بیرون آئیم باید دقت کنیم که اینجا سخن از «اسلام» است؛ نه وحئ منزل الهی «قرآن مبین»! صرف در مورد قرآن کریم است که آمده «ذالک الکتاب لا ریب فیه». البته هدف این آیهٔ مبارکه هم؛ همان «کتاب مدون» که ۲۰ سال پس از رحلت حضرت مقصد وحئ خاتم النبیین علیه السلام تألیف و تکثیر شد؛ نمی‌باشد.
این تألیف و تدوین چنان‌که حتی برای عوام الناس اظهر من الشمس است؛ کار شماری از بنده گان می‌باشد و چون بنده و بشر بلا استثناء جایز الخطاست؛ اگر حکم کنیم که تألیف و تدوین جزوات پراگندهٔ ۲۰–۳۰–۴۰ساله میان بندگان جایز الخطا و ابنای بسیار بدوی بشر؛ توسط دولت و خلافت و هیئت چند نفری صالحان و امینانش؛ صد در صد «لاریب فیه» است؛ این دربار و خلافت وهیأت آمنه و صالحه اش را (العیاذ بالله !) به مقام خدایی برداشته‌ایم! از آنجا که متباقی نسخه‌ها و آیات و روایات که ادعا می‌شده است؛ کماکان وحئ منزل الهی است؛ طعمهءآتش شده و محو گردیده است؛ و نیز با در نظر داشت سایر ناتوانی‌ها و نفسانیات بشری ـ آنهم بشر در «جاهلیت» پرورده شده! ـ؛ اینکه حدود و ثغور «ذالک الکتاب لاریب فیه» کدام هاست؛ در آخرین تحلیل جز به خود حضرت حق جل جلاله معلوم بوده نمی‌تواند و در این زمینه است که «والله اعلم بالصواب» عالیترین مصداق را دارد!
این اصل نه تنها در دورانیکه حتی الفبا وخط و کتابتِ درست ومداد و مصحف و نقطه گذاری و تجوید و تنوین و مهارت‌های دقیق سازی و دقیق نگهداری امانت کلام و مفاهیم کافی نبوده است؛ صادق می‌باشد؛ بلکه همین امروز نیز با همه اعتلای فنون و مهارت‌های نگارش و تحقیق و تألیف و تدوین و چاپ و نشر طباعتی و الکترونیکی و دیجیتالی و کامپیوتری؛ تقریباً هیچ اثری را نمی‌توان یافت که عاری از عیب و خطای جزئی یا کلی باشد! به هر حال؛ خوشبختانه دعوای علامه اقبال؛ نه بر سر قرآن مجید ـ نسخهٔ تدوین شده در خلافت حضرت عثمان (رض) است و نه بر مراد و منظور الهی از «ذالک الکتاب لاریب فیه»! ؛ دعوی علامه از «اسلام» است که مفهوم فوق‌العاده عام و حتی در نفس خود متناقض و متکثر می‌باشد.
آنچه به نام احادیث (غالباً جعل شده) و تاریخ زنده گانی و سیرت حضرت نبی کریم (ص) روایت و پردازش و پخش گردیده هم اسلام است؛ آنچه از خلفای راشدهٔ اربعه رضوان الله تعالی علیهم حکایت گردیده هم. خلافت حضرت معاویه و حضرت یزید و سایر خلفای اموی (رض) هم اسلام است؛ ضدها و مخالفین آنها تا شهدای فاجعهٔ خونین و دهشت انگیز کربلا و تا خوارج نهروان و حشوو زواید دیگر آنها هم؛ اسلام. هم خلافت‌های عباسی و عثمانی و سلطنت‌ها و جمهوری‌های دیروزی و امروزی ساحات مسلمان نشین کره ارض اسلام است و هم اخوان المسلمین و وهابیت و سلفیه و القاعده و الجهادیهٔ افغانیه و پاکستانیه و غیرهم! انواع «کلام» تسنن و تشیع و خوارج و قرامطه و بهائیه ... هم اسلام است؛ انواع تصوف و زهد و ریاضت و عبادت هم! انواع تراجم و تفاسیر قرآن شریف و حدیث و فرمایشات امامان و تأویلات ملایان و مداحان و طالبان و متولیان اماکن مقدسه و زیات‌ها و اوقاف ... هم اسلام است و انواع تعویز و تومار و دعا و دستور و بند و شویست و دودی ... هم! می‌بینیم که «اسلام» جناب علامه ـ ولو که در ذات خود «عیب!!!» هم نداشته باشد ـ به طور اشد و آجل قابل نقد و بررسی و تحقیق علمی و بیطرفانه و بیغرضانه و بی تعصب و بی جمود و بی جهل مرکب و بدون سرتمبه گی است؛ و الا هم جناب علامه راه به جایی نبرده‌اند و نمی‌برند و هم مؤمنان و پرستنده گان و دنباله روها و مریدها و نشخوار کننده گان جویده هایشان!

اختراع ریاضی ی تدفین:

بر علاوه؛ توفان علامه گی حضرت دکتور اقبال؛ ارکان علوم ریاضیات را نیز به لرزه در آورده است.
دقت فرمائید: (آبادی بتخانه نتیجهٔ ویرانی ما “-A”) = (جمعیتِ کُفر نتیجهٔ پریشانی ما “-B”) علت: منهای اسلام “-C”؛ در (هرعیب که هست “+???... ” درمسلمانی ما “+D”) است. (-A) = (-B) = (- C) + (D +???...) = (+ C) - (D - ???...) = (+A) = (+B) کسی بر سبیل شوخی گفته بوده است:
ترقی‌های عالم رو به بالاست
ز بالا ما به پائین می ترقیم!
معادلات در ریاضی از «مجهول» آغاز می‌شود تا به «معلوم» برسد و به عبارهٔ دیگر ریاضی؛ مجهول‌ها را به معلوم‌ها مبدل می‌کند. اما علامهٔ ما معلوم‌ها را می‌برد در مجهول‌ها ـ آنهم نه در «چند مجهوله» که در گودال مجهول‌ها ـ دفن می‌فرماید؛ لذا کار او نفسِ تدفین است !! و این ریاضیات؛ هم ریاضیات گورکنی و تدفین؛ لاغیر! بدینگونه علامه اقبال یک کمبود بزرگ !در علوم ریاضی را رفع نموده و ریاضی قبر کنان و دفن گران را پایه‌گذاری کرده است !!!

روانشناسی ی شهکار علامه:

در هنر و ادبیات معمولاً به برازنده‌ترین آثار لقب شاهکار را نسبت می‌دهند؛ گو اینکه کار شاهان در طول تاریخ همیشه خلاقانه و آنهم فوق‌العاده و خارق‌العاده بوده است! چه باید کرد؛ ما خیلی از این زهریات را مخصوصاً در پوشش اسلام و تقوی و تقدس ... همه روزه سر می‌کشیم! ولی رباعی فوقانی علامه اقبال از دیدگاه‌های زیادی فوق‌العاده و در حکم شهکار است. پس روانشناسی این رباعی؛ اهمیتی فراتر از شعر و شاعری علامه دارد! این رباعی واضحاً حاکی از تب و تاب پاکستان سازی دکتور اقبال می‌باشد.
مثل معروفی داریم که «المعنی فی البطن الشاعر». این حکم تنها در مورد علامه اقبال صادق نیست بلکه اصولاً آثار هنری و ادبی «معنا» ندارد؛ چرا که عاطفی است و با «احساس» در پیوند است. توجه کنید؛ معنای این بیت زیبا چیست؟ رفتن و آمدنت ؛ آمد و رفت دیگر است موج گل می‌روی و آب بقا می‌آیی شعریست سخت لطیف و تارهای قلب هر خواننده و شنونده را به ارتعاش در می‌آورد و لذت عجیبی به همه می‌بخشد؛ اما مطلقاً معنی ندارد و اگر اندکی معنا می‌داشت؛ دیگر شعر نبود؛ هنر نبود؛ شعار بود؛ شعار یعنی بیان یک فکر و یک خواستهٔ سیاسی (چه برهنه، چه مستور)! ولی رباعی علامه اقبال معنی دارد؛ مگر معنایش همان نیست که در ظاهر استنباط می‌شود. معنا در بطن شاعر است؛ لذا باید دید که شاعر در چه حال است؛ چه دردها؛ هوس‌ها و تمایلات را حایز است.

زمینه‌های بالنده گی علامه اقبال:

امپراتواری انگلیس که آفتاب در مستعمراتش غروب نمی‌کرد؛ در نتیجه جنگ جهانی و سایر عوامل تدریجاً فراهم گشته در پئ مبارزات آزادیخواهی مردمان مستعمرات؛ آهسته آهسته کم رمق می‌شد و در گامی آنسوترخود را ناگزیر میافت که مستعمرهٔ طلایی خود هندوستان را ترک گوید. اما ابلیس پیر؛ معمولاً وعادتاً یگ گام عقب می‌رفت تا بعد بتواند سر فرصت دو گام دیگر به پیش بردارد. این ویژه گی برای انگلیس هم منحصر به فرد نیست! جهانخواران و جهانگشایان علی القاعده جهانی می‌اندیشند؛ نه تنها به وسعت جهانی می‌اندیشند بلکه به امتداد زمان یعنی گذشته و آینده هم جهانی می‌اندیشند، اما لوکالی و محلی و دفع الوقتی عمل می‌کنند. حتی مسلمانان هم حین امپراتوری و جهانگشایی شان ناگزیر و در حد خویش جهانی می‌اندیشیدند. وقتی جهانمداری را از دست دادند و به قطعات ملوک الطوایفی تجزیه شدند؛ دیگر جز دره یا صحرا یا مغاره نداشتند که اندیشه شان را پر و بال دهد؛ ناگزیر کوته عقل و کوته اندیش و کوته نگر شدند و از آن بدتر اجازه دادند که دیگران برایشان بیاندیشند و برنامهٔ زندگی و حکومت و طرز عقیده و عبادت برایشان تدوین و بر اِیشان تطبیق نمایند.
باری؛ فکر سازان و محققان و متتبعان جهانی اندیش انگلیس از صدها سال پیش تشخیص داده بودند که اگر اسپ‌ها را با قیضه و لگام می‌توان به راه برد؛ آدم‌ها را حتی سهلتر با غلغلک‌های ایمانی می‌شود هدایت کرد. بدینجهت آنان نه تنها برای مسلمانان بلکه برای کلیه ادیان و مذاهب مردمان زیر سلطه یا مورد طمع شان؛ ستراتیژی‌ها و تدارکات داشتند و افراد و جریاناتی را آمادهٔ کارها و اقدامات ویژه ساخته بودند. درین هنگام هندوستان بزرگ در کنار ۴–۵ صد میلیون هندو و سکهـ .. بیش وکم صد میلیون مسلمان داشت که عمدتاً در بنگال شرقی؛ قسمت‌هایی از پنجاب و لاهور و ملتان به اضافه بلوچستان و پشتونستان ـ که انگلیس‌ها از افغانستان جدا کرده بودند ـ دارای اکثریت نفوس بودند. ابلیس پیر تمام ذخایر و امکانات و ابداعات نابغه آسای خود را به کار گرفت؛ جنبش اسقلال خواهی پر افتخار و انسانی و شرافتمندانهٔ هندوستان کبیر را تجزیه کرد و میان هندوها و مسلمان تنفر و نفاق مذهبی را دامن زده مستعمرهٔ هند را به مقتضای ستراتیژی‌های طویل‌المدت آینده دو شق ساخت؛ چنان‌که سرانجام خیلی بیشرمانه دم و دستگاهی خود ساخته را در مدارهستهٔ ۲۳ خانوادهٔ ثروتمند و قدرتمند پنجابی وابسته به خویش بر دو قسمت کاملاً مجزا از هندوستان تحمیل و به عنوان دولت نوظهور در قطار ممالک تاریخی عالم به رسمیت شناخت. این پروسه که رویهمرفته چندین سال را در بر گرفت و طئ آن خونهای بیشماری از هندوها و مسلمانان بر زمین ریخت؛ با نام‌های کسانی چون محمد علی جناح، ابوالعلاء مودودی، دکتور اقبال لاهوری ... پیوند ناگسستنی دارد. بخش تجزیه‌ای و انشعابی نهضت اسقلال طلبی هند در ردای اسلام خواهی توسط دار و دسته مسلم لیگ به حرکت در آورده می‌شد.
در سال ۱۹۳۰ کنفرانس سالانه مسلم لیگ در الله‌آباد تشکیل شد و دکتر اقبال به عنوان رئیس آن انتخاب گردید. وی در این کنفرانس (فی البداهه !!!!!) برای اولین بار فکر تشکیل کشور مستقل پاکستان را پیشنهاد داد !! اقبال لاهوری که سخنگو و بلند گوی عمدهٔ جریان مسلم لیگ بود؛ درین سالها ـ اگر از کفر و بتخانه سخن می‌گوید؛ المعنی فی البطن او؛ هندوان و الهه‌ها و معابد آنان است و اگر از اسلام سخن می‌گوید منظورش همان ایدئولوژی تدوین شده در زرادخانه استعمار پیر بریتانیا ست و اگر از «هر عیب که هست در مسلمانی ما» سخن می‌گوید؛ هدفش شماتت بر مسلمانانی است که در اجرای «اسلام انگلیسی» از خود تردید و تذبذب نشان می‌دهند و چه بسا مایل و راغب نیستند شکار دسیسهٔ استعمار شده؛ وطن بزرگ، تاریخی، با فرهنگ غنی دیرینه، محبوب و مألوف خود را به دلخواه دلقک‌های سیاست استعمار ترک و تخریب نمایند.
شاید کسی بپرسد که داکتر اقبال در بارهٔ افغانها و وطن شان اشعار بکر و جالب و سزاوار احترام دارد؛ پیرامون آنها چه می‌توان گفت؟ هر کسی که کمترین شم سیاسی داشته باشد؛ می‌تواند دریابد که اقبال و همپالکی‌هایش در حالیکه با میلیون‌ها مردم وطندوست و عاشق مجد و عظمت هند بزرگ سر ستیزخونین و هدفمندانه داشتند؛ حتی بنابر موقعیت جغرافیایی منحیث عقبه سنگر هم که شده می‌بایستی به افغانستانی‌ها (و ایرانی‌ها ...) چاپلوسی می‌کردند تا جانب هند را نگیرند و این ضرورت بخصوص با در نظر داشت میلیونها مردم سلحشور و آزادیخواه پشتون وبلوچ که از صد و اندی سال پیش برای آزادی جنگیده بودند و می‌جنگیدند؛ مبرمیت اکیدی پیدا می‌کرد؛ و آنگهی در استراتیژی استعمار پیر انگلیس هم هنوز «فارورد پالیسی» وجود داشت، علاقه بر سنگر هندوکش بیحد شدید بود و افغانستان عمق ستراتیژیک پاکستان و حتی ایالت دیگری از پاکستان آینده تصویر و تصور می‌شد. اینجاست که المعنی فی البطن اقبال از اینگونه فرمایش‌ها و چاپلوسی‌ها مبرهن می‌گردد:
آسیا یک پیکر آب و گلست
ملت افغان دران پیکر دلست
از گشاد او؛ گشاد آسیا
از فساد او؛ فساد آسیا
یا این دو بیتی:
نه افغانیم و نه ترک و تتاریم
چمنزادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ وبو برما حرامست
که ما پروردهٔ یک نو بهاریم
این؛ بانگ کسی است که آنسو میان هم میهانان هزاران سالهٔ با فرهنگ و با معنویت غبطه برانگیز خود به نام کفر و بتخانه و اسلام و مسلمانی وحشیانه‌ترین آتش تاریخ را مشتعل ساخته و برآن روغن ریخته می‌رود؛ ولی اینسو که مقاصد سیاسی ایجاب می‌کند؛ تمیز رنگ و بو را حرام می‌داند !!!! زهی دیده درایی او؛ و زهی ابلهی ما که تا امروز هم بدین حقایق حیاتی و مماتی اصلاً توجه نمی‌کردیم و نمی‌کنیم !!
****
با اهدای شکرانه به جوانان برومند نویسنده و ژورنالیست که عرایض فوق این حقیر فقیر سراپا تقصیر را بی‌مزد و مدعا و محض رضای خدا و مصالح وطن آرایش و پیرایش کردند؛ به اطلاع تان می‌رسانم که نوشتهٔ فوق تنها قسمت اول چیزی است که من اراده کرده‌ام به عون اوتعالی به هموطنان و همدینان و همنوعان خود تقدیم دارم؛ انشاءالله تعالی قسمت بعدی که مهمتر و دلچسپ تر خواهد باشد تا هفتهٔ آینده خدمت تان می‌رسد.
گر بماندیم زنده بر دوزیم / جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر / ای بسا آرزو که خاک شده

افغانستان دربدر ـ قاضی مطرود متقاعد س. د. دادگر
یوم سه شنبه، ۱۱ حوت ۱۳۸۸ و ۱۶ ربیع الاول ۱۴۳۱

*اقبال؛ شانس ‎استعمار در تجزیه‌ی هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت دوم) / قاضی‎دادگر
*اقبال: شانس استعمار در تجزیه‏‌ی هند و به خاک نشاندن افغانستان (قسمت سوم و پایانی) / قاضی دادگر
کد مطلب: 10151
 


 
اسلم پروانی
۱۳۸۸-۱۲-۱۲ ۱۱:۴۰:۰۰
جناب آقای قاضی دادگر واقعاً بی انصاف هستید.اگر این طوری هر دانشمند و شخصیت فرهیخته و کتاب و اثری را نقد کنید و برایش تحلیل و سبب و چنین و چنان کنید در جهان هیچ کسی باقی نمی ماند.از مارکس و انگلس و روسو و گوته و افلاطون گرفته تا مسیح و محمد همه را بایدمتهم کرد و چیزی برای شان نگذاشت، که البته شما اینکار را با احتیاط در مورد اسلام کرده اید.
اقبال عارف آگاه و دانشمندی است که نباید بخاطر تجاوزات نظامیان و احزاب سیاسی پاکستان به افغانستان مورد اهانت قرار بگیرد.اقبال بیدارگری است که با شناخت و آگاهی امپریالیزم خونخوار غرب و الحاد شرق را به مسلمانان معرفی کرده است. (870)
 
صبور سلامی
۱۳۸۸-۱۲-۱۲ ۱۱:۴۰:۰۰
درود بر شما ، درود بر گردانندگان سایت جوان ولی پر ابهت و پر جلال « پیام آفتاب » !
نمیدانم کی گفته است ولی نیکو و صایب و دقیق گفته است که « جگر شیر نداری ؛ سفر عشق مکن ! »
وقتی « سایت » یعنی دریچه به حقیقت و عشق باز میکنی ؛ « سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور !» ؛ این کار و اقدام و اهتمام و وقف و نبرده گی همه چیز به خود دارد ؛ تو میخواهی دنیای نوی انسانی و آرمانی داشته باشی ؛ که حق و حقیقت و پاکی و زیبایی در آن حرف اول و آخر را بزنند ؛ ولی آیا ممکن است همهء موجودات دو پای بلا استثنا و بدون مراحل و طئ کوه و کوتلی برایت صدقنا و آمنا بگویند !؟
اگر چنین باشد ؛ نه تو ارزش داری و نه مبارزه و «سایت» و خواری و جانفرسایی شبانه روزی ات . ارزش تو در این است که دنیا دیگر دیسه و وارونه است و تو باید در صحنه باشی تا این فلاکت فرو خسپد و حق بر جهان اجازت و امکان ورود یابد !
آیا آنچه هست و بد و زشت و پلید و پرجنایت و پر کثافت است ؛ بالاخره سبب و علتی در دور ها و گذشته ها دارد یا نه ؟! چرا مجاز نباشیم تا همه چیز را ریشه یابی کنیم ؛ چرا این و آن از این کار وحشت دارند ؛ بی درنگ وضو می شکنانند و پیرامون خود را زرد میکنند ؟!!
میخواستم همزمان با این عرایض شعر شکوهمند « جادوی خرشید » یکی از شعرای ارجمند کشور را هم تقدیم دارم ؛ ولی دیدم که چشم زمانه تنگ است و از آن که کم از کم بیست سال پیش سروده شده است ؛ هم ممکن است سوء برداشتی نمایند ؛ گذشتم .
پیروز باشید ، فقط به آرزوی اینکه عقل و خرد ؛ رهنما و پیشوای ما باشد ؛ نه باور های کور و اعتیادات جرمی و جنایی آگاهانه یا نا آگاهانه!!
مگر اینهمه مصایب و بلایا بالاخره یک دلیل و علت و منفذ و منبع دارد ؛ ندارد ؟ همه فرشته اند و لی دنیا اسیر دیو است و دد ! آیا وقت آن نیست که دیو ها را درون کسوت فرشته گان جستجو کنیم ؟!
صبور سلامی
ـ یک افغان سنگ فلاخن شده توسط عمال ابلیس که نام امروزهء آن « پاکستان » است !
(873)
 
خیر محمد
۱۳۸۸-۱۲-۱۲ ۱۱:۴۰:۰۰
در سلسله توفان لعنت و نفرت و آه و فریاد که این روز ها بر سر « پاکستان!» میبارد. دو مقاله همین حالا روی صفحات اصلی دو سایت پرتوان و پر خواننده و پر طرفدار مان وجود دارد . یکی عبارت است از مقاله سایت آریایی زیر عنوان «پاکستان : مجرم متکرریکه باید اعدام شود !» و دیگری مقاله سایت پیام آفتاب تحت نام « پاکستان مرکز بحران منطقوی » .
مقاله اول از لحاظ افکار عمومی تر سنگین است و مقالهء دوم از لحاظ تحلیل علمی و اکادمیک سیاسی و دپلوماتیک . بالاخره برای « مرکز بحران منطقوی » هم باید حتماً تدبیر منطقوی و جهانی گرفته شود که شاید مانند تدابیر در مورد سرطان باشد!
اما فکر میکنم حکم اعدام تا پایان بررسی کامل دعوی از سوی جناب قاضی دادگرمعطل بماند بهتر خواهد بود ؛ باز حکم قضایی هرچه بر آمد ؛ همان خواهد شد .
ولی در مورد بزرگی و دکتورای دبل و محبوبیت و تقوی و ریاضت مذهبی و صفات عالیه دیگر علامه اقبال فکر نمی کنم کس قصد تردید داشته باشد و این را هم بدانیم که هر لگه و لوگه نه کار های مثبت و منفی بزرگ به این اندازه کرده میتواند و نه مورد بحث و اعتراض و انتقاد قرار میگیرد . صرف اقبال بزرگ قابل نقد است و این نقد دلیل ان است که علامه اقبال شخصیت مهم و تاریخی بوده است که فکر و اندیشه و عملش چنین پیامد های بزرگ بر جای گذاشته است . بازهم خوب است جناب قاضی دادگررا به « بیردی » گفتن بمانیم . اصلاً همین احساسات تند و تیز و بیحوصله گی و بی تابی است که تباهیمان کرده است !

خیرمحمد از دانشگاه حقوق و علوم سیاسی

(874)
 
مولوی سمیع الله هلمندی
۱۳۸۸-۱۲-۱۲ ۱۱:۴۰:۰۰
کسی بری ما چغولی کد که قاضی دادگر در انترنیت کفرگویی کده است . ما پالیده پالیده گپه یافتیم . در همو اول اول خوب نفامیدیم پسان پسان بری ما حق تعالی همه ایشه مالوم کد که ای بالکل حقیقت گفته لاکن همی حقیقت تا به حالی از ما پوت کده بوده استن . ما دعائیش می کنیم . تا حقیقت تلخ و شیرین ده مابین نبیایه کار درست نمیشه . آفرین که حقیقته افتوی میکنین از همی راه ای ملک جور میشه بری ایکه جور کدن والائیش حقه فهمیده میره و دیگه ده چاه نمی افته . بامان خدا او به قاضی صائیب سلام مه برسانین . مولوی سمیع الله هلمندی از مدینه منوره (883)
 
مهرانه نمکین
۱۳۸۸-۱۲-۱۲ ۱۱:۴۰:۰۰
سلام ، سلام ، سلام !
واقعاً که گل گفتین و دُر سفتین !
اگر خود خواهی تلقی نمیشه ؛ عرض میکنم که پدر مه از همزنجیر های شادروان دکتورمحمودی ، ابرمرد غلام محمد غبار ، علامه بلخی و دیگه یارهای وطنخواه و افغانستان خواه و انسانیت خواه ایشان هستن ؛ وقتی مقالهء ((« اقبال» استعمار در تجزیهء هند و به خاک نشاندن افغانستان ))؛ ره بری شان کاپی پیست کده بردم و خواندم ؛ عجب شور و شعف و حالتی ده ایشان پدید آوردم . فرمودن :
دختر گلم ! یقین کو که شب گذشته و روز طلوع کده ؛ حالی که به اینجه رسیده ایم ؛ یقین کو که به مقصد نزدیک شده ایم . ایکاش ،ایکاش ! غبار و محمودی و بلخی و دوستای دیگه زنده می بودن و از زبان تو .. اِی پیام « پیام افتاب » ره می شنیدن و اجر قربانی ها و فداکاریهای خوده نقد و تیارمیگرفتن !
خیر ؛ بازهم روح شان حاضر و ناظر اس و از همه مهمتر عشق و آرمان اونها ( مردم اوغانستان ) که هستن و می بینن و می شنون . همی کافی اس . خداوند بیشتر برکت بته !
وقتی از نظریات برادر که ده ای باره ابراز کده ؛ بریشان گفتم ؛ لبخند زدن و فرمودن : خوبی ده ایس که نظر هرکس شنیده میشه و نشر میشه ؛ اِی که کی درست میگه کی نادرست ؟ ؛ آخر ثابت میشه . مه قربان او شیر بچه یا شیر دختر که نظر مخالف داشته و شجاعانه بیان کده . همی آرمان همهء ما بود و هس که دهان و زبان کس به جبر مهر و لاک نباشه .؛ لاکن خوبتر اس که از ای نعمت با عقل و فراست زیاد تر و زیاد تر استفاده شوه و تعصب و زورگویی و خصومت با علم و حقیقت کمتر و کمتر و کمتر باشه ! مگه مطلق کسی ره به چیزی مقید کدن خودیش استبداد است و بی انصافی !
مهرانه نمکین ـ چار راهی آیساف ـ شش درک کابل جان
(884)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل